تبليغاتX
شاهدونه كوچولوي ما
Lilypie 2nd Birthday Ticker

قبل نوشت : (ویژه نامه)... شاهینم... یکی شدنمون ۹ ساله شد اما عشقی که در درونم حس میکنم آنقدر گرم و آتشینه انگار فقط ۹ روزه است. از داشتنت به خود می بالم. تو یک همراه و همدم و همراز و همسر نمونه و پدری بی نظیری... این فرخنده روز بر ما خجسته باد...

مامان و بابا ۹ ساله شدند و شاهدونه شون ۲۳ ماهه. روزهامون پرند از تیکه های خوشمزه و خوردنی. اونقدر تیکه تیکه داریم که تا جایی که بتونم در خاطرم نگه میدارم یا حتی گوشه ای یادداشت میکنم که فرصت ثبتشون رو از دست ندم...

1- شاینای من همچنان عاشق شخصیتهای تله تابیز یا همون توپولوهاست. دیگه شعرشونو هم کاملا حفظه و تو خونه میخونه: تینکی وینکی٬ دیپسی٬ لالا٬ پو... و وقتی ازش می پرسم شاینا تابی تیز (شاینا به تله تابیز میگه تابی تیز) چی میگه جواب میده: e o تله تابیز به hello میگن eo

اولش تله تابیز زرد یا خانوم لالا رو واسش گرفتم. دائم تو بغلش بود و هرجا میرفتیم با خودش می برد. یکی دو بار پرتش کرد زمین طفلی پاش شکست و موقع راه رفتن می لنگید بعدشم دل و روده اشو ریخت بیرون. البته دخترک من همیشه با اسباب بازیهاش اینقدر باخشونت رفتار نمیکنه انصافا این عروسکهای چینی کیفیت مناسبی ندارند و اگه اصرار شاینا نبود محال بود بخرمشون. وقتی دیگه درب و داغونش کرد دیدم خدایی آبروریزیه با این اسباب بازی بره بیرون قایمش کردم و به شاینا گفتم تابی تیز پاره شده رفته آقا درستش کنه. تصمیم داشتم سرفرصت برم و یه سالمشو بگیرم. ولی فکرشو نمیکردم میزان علاقه شاینا به این شخصیت اینقدر باشه. شبها خوابشو میدید و با گریه تابی تیز کنان از خواب می پرید. روزها هم میدیدم داره با خودش حرف میزنه و میگه : تابی تیز پایه (پاره) آگا (آقا). دیگه دلم طاقت نیاورد و قرار شد یه روز عصر بریم بخیریم ولی متاسفانه بارندگی شد و ترافیک سنگین و از رفتن منصرف شدیم و ما موندیم یه دختر گریان که بهش بدقولی کرده بودیم. تو آسانسور داشت گریه میکرد و منهم دلم کباب شده بود که چرا به بچه بدقولی کردم. گفتم: مامانی گریه نکن عزیزم. حالا که بارون نذاشت بریم تابی تیز بخریم لالا فعلا اومده تو اتاقت امشبو پیشت بمونه تا فردا که بریم تابی تیز بگیریم. به محض اینکه وارد خونه شدیم دوید طرف اتاقش و منهم سریع لالا رو گذاشتم تو اتاق و اگه بگم با دیدن اینهمه عشق و محبت خالصانه شاینا به این عروسک چینی بی ریخت! اشکهام سرازیر شد اغراق نکردم.

همون شب بابا حسین و مامان نوشین و خاله آیلی اومدن پیشمون و روز بعد همراه بابابزرگ و مامان بزرگ عازم ددر شدیم و یکی از خریدهامون هم تابی تیز بود. شاینا خانوم تو عروسکهای فروشگاه خودش تابی تیز رو بهم نشون داد و این بار جناب "دیپسی" سبز رنگ مهمون بغل مهربون شاینا خانوم شد. وای وای که صحبتهای شاینا و دیپسی دیدنی بود. تو سبد خرید نشسته بود و دیپسی رو محکم به خودش می فشرد و میگفت: تابی تیز! ددر ایجا (اینجا)... وقتی تو ماشین نشستیم یکی یکی ما رو بهش معرفی کرد: تابی تیز! مامانی، بابا سین، مامان...

شب که شاهین اومد بهش گفتم بیا اینهم نوه جدیدمون!! این چند روز رو با دیپسی سرگرم بود تا اینکه یه روز دیپسی رو انداخت رو زمین کثیف پارکینگ مرکز خرید و وقتی به خونه برگشتیم انداختمش تو حموم تا شسته شه. ولی مگه بدون دیپسی میشه خوابید؟!! منهم چاره ای نداشتم جز اینکه دوباره دست به دامن لالا شم و از تو کمد درش بیارم... شاهدونه من با دیدن دو تا تابی تیز داشت بال درمیاورد. با لالا خوابید و بعد از تمیز شدن دیپسی هردو رو تو بغلش محکم میگرفت و با جفتشون حرف میزد. هر چند دقیقه یه بار هم دوتا رو به هم می چسبوند و میگفت: بوس بوس کیس!! و اونها باید همو می بوسیدند!!

و امروز یه اتفاق دیگه واسه شاهدونه افتاد. مامانی همت کرد و شکم پاره پوره لالای بیچاره رو ترمیم کرد و خداییش با دیدن برق چشمهای شاینا دیگه بی خیال این شدم که دوباره لالا رو سر به نیست کنم! وقتی شاینا لالای تعمیر شده رو گرفت و باهاش خلوت کرد دیدم داره بهش میگه : پایه (پاره) مامان تابی تیز نیست!! احتمالا یعنی مامان تابی تیز رو دیگه پاره نیست!!!!یا همون مامان تابی تیز رو درست کرده!

خلاصه ما هم عالمی داریم با این دوتا نوه مون. البته روزی چند بار باید کارتونشونو هم ببینه و از وقتی خودش عروسکها رو داره با تمام حرفهای کارتون همراهی میکنه و شعرشونو میخونه. این بار حتما دو شخصیت دیگه رو هم واسش می خرم هرچند دیگه نمی دونم در اون صورت شاینا شبها چطوری تو رختخوابش جاشون میده!!

2- با مامان نوشین و شاینا بیرون بودیم. یه نی نی کوچولو داشت بستنی میخورد. شاینا تا چشمش به بستنی افتاد گفت: مامان بسینی بسینی... منهم سریع بغلش کردم و دور شدیم. مامان پرسید چی میگه؟ منهم واسه اینکه شاینا متوجه نشه نیمه فارسی و انگلیسی گفتم ice cream بود. شاینا سریع رو به مامانم کرد و غرزنان گفت: مامانی آیس تریم!! من دیگه اینو بهش یاد نداده بودم والا!

3- تو ماشین نشستیم و موزیک گوش میدیم. به یه تکنوازی گیتار میرسیم. شاینا بلافاصله سکوت رو می شکنه و میگه : مامان گیتار!! با یه لحن کاملا تاکیدی و متذکرانه! منهم متعجب که نکنه شانسی گفته به یه تک نوازی پیانو میرسیم و میگم شاینا این چیه؟ شاینا: پیایو!!! یعنی ممکنه خودش تفکیک کنه؟ تو چند روز بعدش امتحان کردم و دیدم صدای گیتار رو کامل می شناسه. پیانو رو تا حدی البته اشتباه هم داره و جالب اینه گیتار برقی رو هم بلده!!

4- دیدین بچه ها از آمپول می ترسن؟ دختر من تا حالا آمپول نخورده ولی مبادا پیشش اسمی از "شیاف" ببرین. طفلک من هم به خاطر یبوست هم تب بارها شیاف گذاری! شده. ما تو خونه مون به شیاف میگیم ساپوزیتوری. جالب اینجاست تا اسم آمپول می بریم یاد بابا حسین میکنه. اکثر بچه های فامیل بابا حسین رو آمپول زننده می شناسن ولی این بار که بابا حسین تهران بود به خاطر عفونت دندون چند بار توسط بابا شاهین آمپول خورد بنابراین شاینا خانوم بابا حسین رو آمپول خورنده می شناسه. خوب گهی زین به پشت و گهی پشت به زین!!

5- شما هم مشکل قطره خوردن دارین؟ ما حلش کردیم. شربتو که دوست نداشتیم، آهن هم یبوست میاورد واسه همین فعلا دوباره برگشتیم سراغ ویتامین آ+د. یه قطره چکون پر میکنیم و میگیم: مامان پا کج نیست!!! چون مامانمون بهمون گفته باید این قطره رو بخوریم والا پاهامون کج میشه!! مگه دروغ گفتم؟

6- بابا شاهین حمومه قراره بعد از اینکه خودشو شست شاینا رو حموم کنه. شاینا هم بی قرار آب بازی. لختش میکنم و میره دم در حموم در میزنه و میگه: ناک گگور!! knock the door

7- بعد از شعرهای انگلیسیش بالاخره اومد سراغ شعرهای فارسی:

چشم چشم دی ابو... مو مو دی ابو... گوش گوش دی ابو!... مماخ دی ابو!!!

ببعی بع بع... دوبه (دمبه) نه نه... پ چینا (پس چرا میگی) بع بع؟ البته گاهی جای بع بع و نه نه قاطی میشه.

ولی هنوزم وقتی بهش میگم شاینا شعر بخون میره سراغ pat a cake و چرخهای اتوبوس...

تازگی هم شعر فینگر فمیلی رو یاد گرفته و مدام میگه: مامی بابی!! بوی گیرل!! بعضی وقتها هم یادش میاد به جای بابی باید بگه ددی...

8- اعضای خانواده رو به خوبی تفکیک میکنه. میدونه نزدیکانش متعلق به چه خانواده ای هستند و اعضای اون خانواده رو نام می بره. مامانی، بابا سین، آلی(آیلی)، ماللی(مانلی)... مامانا(مامان شهلا)، بابا ایضی(بابا رضا)... عمه ننی، عمو ممد، الین، آروین... و جالبیش اعضای خونواده خودمونن: مامان، بابا، نانا (شاینا به خودش میگه نانا ولی به بقیه شایناها میگه شاینا!)، آآ!! این یعنی شاینا خاله آیلی رو از اعضای خونواده خودش هم میدونه درعین حال تو خونواده بابابزرگش هم قرارش میده. شاید حس دوران جنینی که همیشه خاله اش پیشش بوده هنوز هم وجود داره...

شاینا درکنار شناخت اعضای خونواده عاشق خانواده هم هست. دخترک من باوجود اینکه از اقوام نزدیکش خیلی دوره حتی عمه هاشو ندیده ولی روزها رو با همه شون میگذرونه. دائم تو بازیهاش باهاشون حرف میزنه و یادشون میکنه. یه خونواده عروسکی انگشتی داره که به هوای فینگر فمیلی واسش گرفته بودم. یه بابای سیبیل سیاه داره بهش میگه بابا سین!! بابای سیبیل سفیدو میگه بابا ایضی و یه خانوم با موهای مشکی داره میگه مامانا!! خودش این تشبیه رو کشف کرده. این عروسکهای بانمک رو ببینین اونهایی که بابا حسین و بابا رضا و مامان شهلا رو دیدند خودشون قضاوت کنند...

9- تو هال نشستم و دارم کتاب میخونم میدوه میاد میگه : مامان... میگم جونم... پاه شین (پاشین)... میگم پاشم کجا بیام؟... اوتاق(اتاق) تی آن(turn on) کیتاب(کتاب)... یعنی پاشم چراغ اتاقو روشن کنم کتابشو برداره!!

9- و حسن ختام این پست طولانی چند تا کلمه شنیدنی از شاینا...

اگوش...خرگوش   خرگوش چی میخوره؟ ابیج!!   انگوش...انگشت!   نانون...ناخن  نانونی...ناخنگیر   شاینا کجاست؟ تی آن... نه نه تی آن(turn on) برقه ته آن(تهران)!!! (turn on مال برقه باید بگیم تهران!!)   

شاینا عاشق شبند(شهروند) تو شبد(سبد) نشسته... هرجا این سبدهارو می بینه باید "باید" توش بشینه...

شوق ددر!

زمانی که هنوز دیپسی رو نخریده بودیم موقتا جناب میکی کو (میکی موس) نوه مون بود!

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آبان1388ساعت 1:30  توسط مامان شایلی | 

ما مامانها همیشه ادعا میکنیم بچه هامونو خوب میشناسیم. غالبا هم درست میگیم. تا حالا با خودتون فکر کردین مهمترین و بارزترین خصلت فرزندتون چیه؟ آخه همه آدمها به نسبتهای مختلف از هر خصوصیتی رو در روحیه خودشون دارند ولی فقط چند تای محدودش میشه خصلت بارزشون. شما هیچ دقت کردید فرزندتون چه خصوصیت بارز و آشکاری داره؟

وقتی شاهدونه کوچولوی ما فقط چند ماه داشت٬ مامان شهلا میگفت این دختر من خیلی بامحبته... از چشمهاش عشق به اطرافیان می باره... من و شاهین هم که قند تو دلمون آب میشد درعین حال میگفتیم نه مامان جون٬ شما چون نوه تونه و خیلی دوستش دارین اینجوری میگین والا همه بچه ها مهربونن و از چشمهاشون عشق و محبت پیداست.

خانوم کوچولوی من تو ایام سه ماهگیش که خنده های معنی دارشو شروع کرد به جرات میتونم بگم تا همین الان این خنده های زیبا از رو لبهای گلش محو نشده. دختر کوچولوی من تو هر حالت و موقعیتی که باشه لبهای غنچه ایش به خنده شکوفا میشه. درصورتی که میتونم بگم دختر خوش اخلاقی هم نیست و خودتون خوب میدونین خیلی هم جیغ میزنه ولی تو همون حالات عصبانی و گریونش هم میشه گل لبخند رو راحت رو لبهاش نشوند. اینو فقط من نمیگم تمام دوستان و اطرافیان خندان بودن دخترکمونو باور دارند ولی راجع به محبت و مهربانی باوجود اینکه موارد بسیاری رو ازش دیده بودم ولی هنوز نمی تونستم مهربانی رو در زمره صفات بارز و مخصوص شاینا قرار بدم چون همچنان معتقد بودم این رفتار خاصی نیست که شاینا داره تا اینکه با دیدن حرکات دیروز شاهدونه نازم بهم ثابت شد دختر کوچولو من یه فرشته مهربون و بامحبته که طاقت ناراحتی هیچکس رو نداره...

چند روزیه میزبان یه مهمون عزیزیم. عزیز جون یا به قول شاینا عزیز دون! مادربزرگ مادری منه که حق مادری به گردن من داره. بهتره بگم منو بزرگ کرده. از عشق خالصانه ای که شاینا تقدیم عزیز جون میکنه اگه بگذریم میرسیم به دیدار دیروزمون از یه فامیل نزدیک که به تازگی پسر جوانش رو از دست داده و من و شاینا و عزیز جون دیروز مهمان این مادر داغدیده بودیم. خدا نصیب هیچ مادری نکنه زهره جون باوجوداینکه خیلی سعی میکرد جلو ریزش اشکهاشو بگیره ولی گاه گاه موقع حرف زدن اشک میریخت و عزیز جون هم که هنوز بعد گذشت دو سال او هم داغ هجران داییمو به دل داره و بنحوی همدرد زهره جون بود تو اشک ریختن باهاش همراهی میکرد. گریه ای آروم و بدون کوچکترین صدا که طبعا نباید توجه یه بچه ۲۳ ماهه رو که عاشق خونه پر از تزیینات و ظرف و ظروف و رومیزیهای خوشرنگ و روش که تو خونه خودمون خبری نیست شده و مشغول بازیه به خودش جلب کنه. یهو دیدم شاینا اومد و یواشکی تو بغلم کز کرد و درگوشم گفت: مامان! مامانی دیه(deye)؟ (شاینا به دلیل شباهتی که به نظرش زهره جون با مامانم داره بهش میگفت مامانی!) گفتم: نه مامان پیاز پوست کنده اشکاش میاد! (شاینا پیاز و اشک بعد از پیاز رو خوب میشناسه)... کنارم نشست و خوب متوجه شد این اشک به خاطر پیاز نیست... یهو بلند شد و رفت بغل عزیز جون دستهای کوچولوشو کشید رو صورت عزیز جون و گفت: عزیزم عزیز دون! مازی مازی! (نازی)... بعدشم رفت کنار زهره جون و مدادهاشو بهش تعارف کرد! بعد که زهره جون مدادهاشو گرفت خودشو انداخت تو بغلش و صورتشو چسبوند رو صورتش و گفت: عزیزم! بعدشم محکم بغلش کرد و بوسید!!! دقیقا کارهایی رو میکرد که یه آدم بزرگ واسه آروم کردن و از دل کسی درآوردن انجام میده.بعد هم اومد و از تو ظرف میوه اش یه پر نارنگی برداشت و گذاشت تو دهن زهره جون... اونقدر این محبت خالصانه بود که زهره جون با دیدنش دیگه بغضش ترکید و شاینا رو محکم تو آغوش کشید و گفت دختر مهربون من... خدا به پدر و مادرت ببخشدت...

اگه شما هم جای من بودین با دیدن این صحنه نمی تونستین اشک نریزین. و من اونجا دیگه یقین حاصل کردم "مهربانی"یکی از مشخص ترین خصلتهای نازدونه منه و شاید من باید خیلی باملاحظه تر با این قلب رئوف رفتار کنم. 

پ.ن. : میدونم بیشترین خواننده اینجا رو مادرها تشکیل میدن. بیاین همه با هم از ته دل مادریمون٬ از خدای بزرگ بخوایم دل مادرهایی رو که بنا به حکمت خودش مصیبت هجران فرزند رو براشون مقدر کرده٬ آرام و صبر رو بهشون هدیه کنه. "فراز" رعنای این خانواده رو هم که چهل روزه همه رو داغدار خودش کرده مورد رحمت و آمرزشش قرار بده...

 

شاینا و پوریا٬ آخر هفته پیش همه خونه خاله مهناز مهمون بودیم. شاینا و پوریا تو اون ۲۴ ساعت خوشحال ترین بچه های کره زمین بودند!

دختر مهربون من دیگه شده کمک حال مامان تو خرید و جابجا کردن وسایل خریده شده

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 19:45  توسط مامان شایلی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
شاهدونه ناز من شاينا جان
رشد و بالندگي تو در زندگي آنقدر جذاب و شيرين است كه ميخواهم هر لحظه از آن را به خاطر بسپارم. آمدم تا از تو بنويسم. از تو كه مرا شايسته "مادر" بودن كردي. اميد كه لايق اين ناميدن باشم.

پیوندهای روزانه
کودک شیرین من
حرفهای ناگفته مادران
زایمان شیرین ترین سختی دنیا
بیبی تی وی
نی نی به به
تغذیه تکمیلی
دیکشنری آریانپور
روانشناسی کودک
نی نی سایت
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
پیوندها
آراز كوچولو و مامان لیلی
ماني كوچولو و مامان فرناز
مارتيا كوچولو و مامان افشان
سارا کوچولو و مامان هنا
باران كوچولو و مامان مهسا
شرمينه كوچولو و مامان شهرزاد
سپهر كوچولو و مامان ریحانه
آوین کوچولو و مامان رکسانا
غزل كوچولو و مامان الهام
سام کوچولو و مامانی
شایان کوچولو و مامان حوریه
شایلی کوچولو و بابا هومن
عرفان کوچولو و مامان رویا
آذین کوچولو و مامان الهام
دینا کوچولو و مامان شیوا
صدرا کوچولو و مامان زهرا
دانیال کوچولو و مامان ساناز
مانا کوچولو و مانیا کوچولو
ساینا کوچولو و مامان افسون
مانی کوچولو و مامان شبنم
غزل کوچولو و مامان گلی
امیر کوچولو و مامان بهاره
آراد کوچولو و مامان لیلا
عسل کوچولو و مامان توتی
آرتین کوچولو و مامان نسیم
ارشیا کوچولو و مامان هاله
نورا کوچولو و مامان منصوره
شاینا کوچولو و مامان سمیرا
کیاراد کوچولو و مامان پروین
کیاراد کوچولو
الهه کوچولو و مامان عادله
طاها کوچولو و مامان آرزو
تارا کوچولو و مامان مهشید
محمدعلی کوچولو و مامان آزاده
رادین کوچولو و مامان پانیذ
سارا کوچولو و مامان
نیکا کوچولو و مامان مهناز
رژین کوچولو و مامان سمیرا
آریان کوچولو و مامان نازنین
شاینا کوچولو و مایا کوچولو
تارا کوچولو و مامان سارا
فرزان کوچولو و مامان آزاده
سطرهای زندگی شیرین جون
ری رای عزیز
آشپزخانه شیما جون
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان