![]() |
![]() |
|
|
چند روز پیش داشتم وبلاگ شیوا جون رو میخوندم به مطلب جالبی برخورد کردم. شیوا از دوستهای وبلاگیش گفته بود. اینکه چقدر حضورشون هرچند تو دنیای مجازی تونسته روش اثر بذاره و اینکه بعضی از مطالب بعضی از دوستهاشو بارها و بارها خونده. این مطلب منو هم به فکر فروبرد. دیدم دوستهای اینترنتی منهم تو خیلی از مسائل زندگیم تاثیرگذار بوده اند. خیلی وقتها مخصوصا تو دوران بارداری مشکلاتی به وجود میاد که بیشتر به خاطر حساسیتهای مامانهاست که ایجاد میشن و درواقع اصلا مشکل نیستند. مطالعه وبلاگها و استفاده از تجربیات مامانهایی که هم سن و سال خودتند و شرایط مشابهی رو سپری میکنند آرامش خاصی رو به وجود میاره. گروه عظیمی از خوانندگان وبلاگها دوستانی هستند که ایام بارداری رو سپری میکنند یا تصمیم به باردار شدن دارند. اطلاعاتی که از طریق وبلاگها منتقل میشه بسیار باارزش و کاربردیه. چیزی که شما با کمتر پزشکی میتونین اونو مطرح کنید و کمتر پزشکی هم میتونه این اطلاعات ناب رو در اختیارتون بذاره. کمی که دقیق شدم دیدم اکثر مامانهای وبلاگ نویس مشکلات و سختیهای دوران بارداری خودشونو خیلی راحت بیان میکنند. حتی اگه دچار احساسات متناقضی نسبت به نی نی تو شکمشون میشن مطرحش میکنند ولی شما کمتر وبلاگی رو می بینید یا اصلا نمی بینید که احساسات متناقض و درگیریهای یه مادر تازه مامان شده رو نشون بده. چندی پیش کتابی رو تحت عنوان "تغذیه و تربیت کودک" مطالعه میکردم. نویسنده تو پیشگفتار کتاب در تبلیغ از کتابش به نکته جالبی اشاره کرده بود که عینا اونو اینجا واستون می نویسم: "والدین هم انسان هستند... کتابهایی که راجع به پرستاری کودک نوشته شده اند مملو از احتیاجات طفل مانند عشق و مهربانی- صبر- تحمل- ثبات عمل- رفاقت و حتی کالری و ویتامینها می باشد و پدر و مادر از خواندن آنها و آگاهی از وظایف سنگینی که نسبت به طفل دارند از نظر جسمی و روحی زیاد خسته می شوند و شاید خیال کنند در حقیقت شایسته نیست که پدر و مادر احتیاجاتی داشته باشند و تصور میکنند مولفین کتابها همیشه پشتیبان کودکان می باشند و از هر نوع خطای والدین انتقاد خواهند نمود..." اگه خوب دقت کنید می بینید این فکر که مامان خوبی بودن یعنی هر چه بیشتر فداکاری کردن و از خود گذشتن... یعنی از خودت باید اونقدر مایه بذاری و هرگز خسته نشی که هیچ تازه باید خوشحال هم باشی و از این کارت لذت ببری... فکر همه ماست یا اقلا اینطور وانمود میکنیم. نگران نباشین... نمیخوام ضد و نقیض حرف بزنم... شماها که منو می شناسید... اصلا مامان بدی نیستم... الان نتیجه رو میگم... این فکر به ذهنم رسید که چرا همش باید نیمه پر لیوان رو ببینیم و از یه سری از واقعیتها فرار کنیم و اونارو اینجا ننویسیم. تا الان وبلاگهای کمی دیدم که از این دیدگاه به بچه داری نگاه کنند. مثلا خاله لیلی تو پست قبلیش تناقضات جالبی رو مطرح کرد و یا زهرا جون از اینکه سر صدرا کوچولو داد کشیده بود غصه میخورد ولی ببینید ما این تناقضات رو با وجود اینکه مطرح میکنیم خودمون نفی میکنیم. اونوقت دوستانی که قراره به تازگی مامان بشن یه دنیای رنگین سراسر از عشق رو تصور میکنند و کسانی که تصمیم دارند در آینده مامان بشن با خوندن دنیای فقط شیرین بچه داری شاید یه کم عجله کنند. آره قبول دارم مامان شدن صبر و حوصله میخواد ولی گاهی بعضی از واقعیتها وجود دارند که صبر و حوصله رو از آدم می دزدند و هیچ کاری هم نمیشه کرد. نمیدونم شماها وبلاگ ترنم رو میخوندین یا نه؟ از سادگی و خلوص وبلاگش لذت می بردم از اینکه به راحتی مشکلاتشو مطرح میکرد و هرگز هم وانمود نمیکرد زندگی بدون مشکلی داره با وجود اینکه شوهرشو عاشقونه دوست داشت. بعد از به دنیا اومدن نی نی نازش دچار درگیریهای روحی زیادی شد... یه جمله اشو یادمه که : "گاهی اوقات پشیمون میشم که بچه دار شدم ولی وقتی بهش نگاه میکنم میخوام بخورمش و بچلونمش..." و این یعنی یه حس تقریبا مشترک بین اکثر مامانهایی که تازه مامان شدند... آره درست حدس زدین... "افسردگی بعد از زایمان" حسی که به جرات میتونم بگم خیلی یا شاید همه ما تجربه کردیم ولی یا خواستیم فراموشش کنیم یا جدی نگرفتیمش یا رومون نمیشه ازش حرف بزنیم چون ممکنه بقیه فکر کنند مامانهای خوبی نیستیم. ولی این حالت واقعیتیه که کمتر بهش پرداخته شده و من نظرم اینه که ماها که اطلاعات خوبی رو در اختیار هم میذاریم باید راجع به این واقعیت انکارناپذیر دوستانمونو آماده کنیم. خانومها با تغییرات هورمونی بدنشون غریبه نیستند. همه ما در یک ماه با بالا و پایین رفتن هورمونهای بدنمون مواجهیم و کم و بیش راههای مقابله با عوارض اونو بلدیم ولی این تغییرات بعد از زایمان بسیار شدید و ناگهانی روی میدهند. بدنی که مدت 9 ماه از یه ثبات نسبی برخوردار بوده یه دفعه اونهمه هورمونهای نگهدارنده اش افت میکنند و بدن رنجور بعد از یه واقعه دردناک به نام زایمان باید با این واقعه آزاردهنده هم مقابله کنه. قدیمیها میگفتن زن زائو رو 10 روز تنها نذارین چون ممکنه جن بگیردش و یه بلایی سر خودش یا نوزادش بیاره!!! این یه واقعیت انکارناپذیره که امروزه شناخته شده است و با حمایتهای اطرافیان و استفاده از تجربیات آرامبخش اونها میشه باهاش کنار اومد و اون دوران سختو پشت سر گذاشت. امروز میخوام از اون دوران خودم بگم... همه دوستانمو هم دعوت میکنم اگه دوست دارند از اون روزهاشون که قطعا داشتند ولی سخت و آسون داره تعریف کنند. میدونم حتما مامانهای منتظر خیلی استفاده خواهند کرد. البته این کار واسه خودم آسون نبود. من قبلا از اون روزها فرار میکردم و حتی تو دفتر خاطراتم هم ثبتشون نکردم ولی محاله فراموششون کنم واسه همین انتظار ندارم همه شما به این دعوت من جواب بدین ولی به نظر من خودش یه جور شجاعته!!! دوران بارداری بسیار آروم و سراسر عشقی رو داشتم. محیط خونه و خونواده ام همه چی رو در اختیارم میگذاشتند. شاهین به عنوان یه شوهر فوق العاده تو همه مراحل بارداری قدم به قدم من گام برمیداشت. حضور آیلی خواهر مهربونم دلگرم کننده و بسیار کمک بود. از انجام کوچکترین کار خونه معاف شده بودم. خوشبختانه از اون زندگیهایی هم نداشتم که توش درگیری خونواده شوهر وجود داره و از محبت خالصانه خونواده همسرم تو اون دوران همچنان بهره مند بودم. خونواده خودم که مثل همیشه عشقشون تو زندگیم موج میزد. تو محیط کارم همه چی عالی بود. تو شرکتی که من کار میکردم در واقع بعد از مدیرعامل شخص دوم اونجا محسوب میشدم و آقای مدیر هم همه جوره هوامو داشت و اصلا سخت گیری در کار نبود. نه ساعت کار نه حضور و غیاب... فقط باید کارمو انجام میدادم بدون هیچ سختگیری انضباطی... . عشق به جوجه کوچولوم از همون روز اول همه زندگیم بود و با بزرگ شدن اون نقطه کوچولو عشق ما هم بهش پررنگ تر شد... همه اینها رو گفتم که بدونید تو دوران بارداری هیچ نوع درگیری فکری نداشتم و با آمادگی کامل پذیرای کوچولومون بودیم. با به دنیا اومدن شاینا خونه ما مثل هر خونه دیگه ای اون نظم خودشو از دست داد. با وجود اینکه از قبل همه چیز مهیای ورودش شده بود ولی خوب بعضی از کارا قابل پیش بینی نیستند. درد و نقاهت بعد از زایمان همه قدرتمو ازم گرفته بود طوریکه حتی از عهده کارهای شخصی خودم هم به سختی برمیومدم. واسه همین به همه پیشنهاد میکنم در صورت امکان, طبیعی زایمان کنید تا روزهای ناب آغازین تولد کوچولو رو از دست ندین. تو اون روزها همه کارهای مربوط به شاینا رو مامانم انجام میداد و من حتی از بغل کردنش هم عاجز بودم.خوشبختانه با حضور بابا کنارم از ملاقاتهای هر روزه با متخصص اطفال معاف بودم و این نهایت دلگرمی بود. خیالم از زردی نداشتن دخترم هم راحت بود. چون وقتی واسه واکسن شاینا دوباره به بیمارستان رفتیم اکثر بچه ها به خاطر زردی باید بستری میشدند. متاسفانه شاینا با پاهای ادرار سوخته به خونه اومده بود که خوب این خودش جای کلی تاسف واسه یکی از بهترین بیمارستانهای تهران داشت. البته پوست بسیار حساس دخترم این مساله رو حادتر کرده بود. هیچ نوع پوشک خارجی حتی "پمپرز" هم فایده نداشت و اوضاع رو بدتر میکرد طوریکه مجبور به استفاده از کهنه شدیم. خوب خیلی سخت بود... شستن و اتو کشیدن و حتی نحوه بستن با اون روش قدیمی خارج از تصور من بود. تا جایی که تونستیم کهنه گرفته بودیم که حتی المقدور یک بار مصرف باشند. خونواده شاهین فقط یک شب پیشمون موندند و چون خونواده من هنوز بودند قرار شد ده روز بعد که پدر و مادر من رفتند اونها برگردند. ده روز اول زیاد متوجه سختیها نبودم ولی وقتی مامانم رفت و بعد از ده روز من و شاهین و آیلی که هیچ سررشته ای از بچه داری نداشتیم موندیم با یه دختر کوچولوی ده روزه اونوقت بود که اون روی بچه داری خودشو بهم نشون داد. تا قبل از این فقط بیدار موندنهای شبونه اذیت میکرد ولی الان دیگه همه چیز... . متاسفانه مامان شاهین نتونست بیاد پیشمون و ما باید خودمون از عهده کارها برمیومدیم. شاهین باید ساعت 6 صبح از خونه بیرون میرفت و تا 8 شب سرکار بود اونهم مرکز شهر که اگه هر زمان میخواست خودشو به خونه برسونه حداقل دو ساعت طول میکشید و این یعنی از صبح تو طبقه 11 فقط من بودم و هزار تا مشکل جدید که نمیدونستم آیا میتونم از عهده شون بربیام یا نه... . البته شاهین یه شوهر بسیار همراه تو این کار بود. به جرات میگم فقط به شاینا شیر نمیداد و الا همه کارهای مربوط به شاینا رو زمانی که خونه بود به نحو احسنت انجام میداد و تا جایی که می تونست از کارش میزد ولی بیشتر از اون به کارش لطمه میخورد. آیلی هم قدم به قدم ما همراهمون بود و روزها حتی ممکن بود به خاطر من از دانشگاهش هم بزنه... مشکل حساسیت شاینا هم با پیدا کردن یه مارک پوشک خوب حل شد. اما بگم از خودم... خستگی و درد ودر کنارش اونهمه تغییرات هورمونهای بدنم از من آدمی ساخته بود بسیار ضعیف و بسیار حساس و عصبی که ذره ای اعتماد به نفس نداشتم. واقعا نمیدونم چم شده بود... اصلا سر در نمی آوردم. وقتی با دوستام حرف میزدم و میدیدم خونواده هاشون کنارشونن بهونه تنها بودنمو میگرفتم. آخه قرار بود واسه زایمان برم خونه خودمون که دکترم بهم اجازه سفر نداده بود. مامان و بابام هم که رفتند اون زمستون وحشتناک و سرمای منهای 30 درجه ای شهر ما مانع شد که بتونن دوباره بهمون سر بزنند. مامان شاهین هم دچار دست درد شدیدی شده بود که از انجام کوچکترین حرکتی معاف بود و خوب با اون شرایط نمی تونست بیاد. اونقدر می ترسیدم که نکنه یه وقت واسه بچه اتفاقی بیفته!! از شیر خوردنش... از تو گلو پریدن شیر... از بالا آوردنش... از شستنش... از دل دردش... از شمارش نفسهاش... تازه فکرشو بکنین من کسی بودم که درمون خیلی از دردهاشو با دارو میدونستم رک بگم خیر سرم تحصیل کرده بودم ولی واقعا من خودم نبودم. هیچ فرقی با یه بچه کوچولوی دست و پا چلفتی نداشتم با یه دنیا غم تو دلم. آره غصه داشتم اونهم خیلی زیاد. شاهین نهایت تلاششو میکرد که بهم روحیه بده و از مادر بودنم تعریف کنه یه مدت کوتاهی آروم بودم وقتی باز تنها میشدم اون حملات افسردگی شروع میشد. احساس میکردم رسیدگی به شاینا رو فقط از رو وظیفه انجام میدم و نمیتونم دلمو قاطی کنم. وقتی میدیدم شاهین موقع تعویض لباس شاینا قربون صدقه اش میره تو دلم میگفتم چطور میتونه یادش باشه این حرفا رو هم بزنه!! وقتی خودم میخواستم قربون صدقه اش برم احساس میکردم دارم فیلم بازی میکنم. از شما چه پنهون بارها از بچه دار شدن پشیمون شدم. با تلنگری گریه میکردم مثلا سوزش سوزن آمپول!! بهونه ای میشد واسه گریه هام و دلگیریها و توقعاتم از اطرافیان که حس میکردم در حقم کوتاهی کردند!!! وقتی مامان شاهین تلفنی میگفت اینطور کنید اونطور نکنید قاطی میکردم و به شاهین با گریه میگفتم که من آموزش تلفنی به دردم نمیخوره!! اونا که شاینا رو 24 ساعتم ندیدن از کجا میتونن نظر بدن؟!! الان که بهش فکر میکنم از رفتاری که داشتم شرمنده میشم طفلی مامان شهلا میخواست کمکمون کنه و بارها باهام صحبت کرد و با زبون بی زبونی میخواست منو متوجه این حالاتم کنه و هشدار بده مراقب باشم. حتی از حالات روحی بعد از زایمان خودش میگفت ولی من اونقدر از نبودنشون دلگیر بودم که در برابر کوچکترین تذکری جبهه میگرفتم. اونقدر خودمو عاجز از نگهداری بچه میدونستم که اگه بگم حاضر بودم بمیرم اغراق نکردم!! یه چیز جالب این بود که از آینه وحشت داشتم. دلیلشو هنوز هم نمیدونم ولی حاضر نبودم کوچکترین نگاهی به آینه بندازم! از اعماق دلم میخواستم اون شاینا کوچولویی که تو دلم بود و ماهها باهاش حرف میزدم دوباره برگرده تو دلم!! دلم آرامش اون روزها رو میخواست. حس میکردم یعنی این همون نقطه کوچولوییه که منتظرش بودم پس چرا... چرا اونقدر دوستش ندارم!!... آره واقعا حس میکردم اونقدر بچه مو دوست ندارم... خوب میدونستم اینها همه علائم یه افسردگی شدیده و با یکی از دوستهام که تازه زایمان کرده بود ساعتها حرف میزدم. میگفت روزهای اول بعد زایمانش بی دلیل گریه میکرده و از ترس خونواده اش میرفته رو پشت بوم خونه شون!! و میگفت بعد از دو هفته خودش خود به خود خوب میشه. وقتی میگفت دیدن حرکات پسرش حس عشق همراه با دلسوزی رو درش ایجاد میکنه واقعا درک نمیکردم. بیصبرانه منتظر تموم شدن دو هفته بودم. یکی از سرگرمیها و قوت قلبم خوندن وبلاگهای دوستهام بود. همه نی نی های همسن شاینا به دنیا اومده بودند و زمانی که عشق مامانهاشونو بهشون میخوندم عذاب وجدانی میگرفتم که آره من اصلا مامان خوبی نیستم... آره شاینا هم منو دوست نداره... آره شاینا تو بغل باباش زود آروم میشه ولی با من لج میکنه!!!.... . دو هفته هم گذشت ولی من بهتر نشدم. جالب اینجا بود الان که مطرحش میکنم می بینم اطرافیانم زیاد متوجه حالات روحیم نشده بودند و اینها درگیریهای درونی خودم بوده. مامانم واسه یک ماهگی شاینا اومد پیشم و با اومدنش دوباره آروم شدم. 10 روز پیشم موند ولی زمستون اجازه سفر بهم نمیداد که باهاش برم.واسه اولین بار از سرما و زمستون و برف بیزار بودم. دوست نداشتم حتی یه لحظه تهران بمونم.مامان و آیلی با هم برگشتند. وحشتناکترین خاطراتم دوران چهل روزگی شاینا بود. 37امین روز زندگی شاینا رو هرگز فراموش نمیکنم. دختر ناز من از ساعت 5 صبح گریه کرد تا 6 بعدازظهر و واقعا نمیدونستم چی شده و باید چه کنم... دیگه منهم پا به پاش گریه میکردم... الان می فهمم که کوچولوی نازم تازه داشته با محیط اطرافش آشنا میشده و زندگیش دچار تحول شده بوده و احتیاج به مادری همراه داشته نه مادری ضعیف و افسرده!! بعد از اون چند روز سخت دیگه تحمل نکردم و با اولین پرواز تو اون روزهای پر ترافیک هواپیماها مامان طفلیم اومد دنبالمون و با هم رفتیم شهر خودمون. بماند که پروازمون هفت ساعت تاخیر داشت. واقعا مدیون محبتهای خالصانه و همراهیهای همه جانبه مامانم هستم. مامان قدم به قدم باهام اومد و پله پله منو به زندگی برگردوند. منی که تا حالا به کسی نگفتم حتی به خودکشی هم فکر کرده بودم ولی جراتشو نداشتم. می گفتم چی میشه خودم بمیرم راحت شم!! یا میشه از همین بالکن پرت شم پایین؟!! شاینا هم باهام بیاد بریم!!! و حالا می فهمم وقتی میگن ممکنه زائو یه بلا سر بچه اش بیاره یعنی چی... وقتی رسیدم خونه بابا... آرامش اونجا آروم آروم به تمام وجودم نفوذ کرد. من عاشق اون خونه بزرگ با وسایل نسبتا قدیمیشم. دیگه حالم داشت از این قلکهای 100 متری تهران به هم میخورد. خونه 600 متری بابا با اون سالن بزرگش بوی دوران مدرسه میداد. دیوارهاش گرمی محبت داشت و من هم که تشنه سکوت و فرار از همه ترسهایی که تا حالا خوردم کرده بودند. مامان به بهونه های مختلف منو تنها میذاشت. انتظار هیچ کاری ازم نداشتند جز نگهداری شاینا... کارهای خونه رو کارگر انجام میداد و آشپزی رو مامان و من داشتم خودمو پیدا میکردم و دخترمو بدون هیچ نگرانیی می شناختم. دیگه از داغ شدن بدنش نمی ترسیدم که ای وای تب داره حالا من تنهایی تو شهر غریب چه کنم... آره درسته مثلا خودم دکتر بودم ولی قدرت هیچ کاری نداشتم حتی واسه یه تب کوچولو!! اما اونجا با حضور همه ساعته بابا دیگه از هیچی نمی ترسیدم. دیگه آروم آروم دلم از کدورتها صاف شد و توقعات رنگارنگم کم کمک رنگ باختند. یواش یواش یاد شعرهایی افتادم که تو بارداری واسه شاینا میخوندم. سراغ دوستهایی رفتم که تازه بچه دار شده بودند و وقتی میدیدم شاینای من نصف اونها اذیت نمیکنه قدر زندگیمو میدونستم. راستی یه وقت فکر نکنین من آدم لوسی هستم که از تنهایی می ترسم نه... من از بدو ورود به دانشگاه تنها زندگی کردنو تجربه کرده بودم و اعتماد به نفس بالایی داشتم. تا جایی که تونستم به خونواده ام وابسته نبودم... اما نمیدونم واقعا نمیدونم اون دوران چه بلایی سرم اومده بود. خوشحالم از حمایت همه برخوردار شدم. پدر و مادرم که خوب معلومه چقدر کمکم کردند. شاهین مهربونم که تنهایی و دلتنگی رو پذیرفت و تو اون روزهای سخت تهران در حق من و شاینا مادری کرد. خواهر مهربونم که تنها خواهر نبود. دوست بود... همراه بود... مادر شوهر خوبم که شاید هر مادر شوهر دیگه ای اونهمه سردی و خستگی از عروسش میدید دلخور میشد ولی صبوری پیشه کرد و شرایطم رو درک کرد و ارتباطشو همچنان تو ایام سفر هم باهامون حفظ و دورادور همراهیمون کرد. روز واکسن دو ماهگی شاینا شاهین اومده بود پیشمون. به مامان گفتم چرا من باهاتون بیام؟ شاینا با شما که راحت تره!! مامان به اصرار منو با خودش برد و گفت شاینا به مامانش احتیاج داره ولی من هنوز این حسو تو وجودم احساس نمیکردم. وقتی اومدیم خونه شاینا خیلی بی تاب بود. مامان و شاهین هر کار کردند آروم نشد ولی... وقتی بغلش کردم سرشو گذاشت رو سینه ام و خوابید... می دونین... من اونجا تازه بعد از دو ماه احساس کردم چیزی تو دلم لرزید... همون حسی که تو خیلیها با شنیدن صدای گریه بچه بدو تولد به وجود میاد اما من اونو درست تو دوماهگی دخترم با تمام وجودم چشیدم. اون شب دیگه از گریه های شاینا خسته نشدم... دیگه کلافه نبودم که چرا نمی خوابه بلکه دلم داشت از دردی که بچه ام میکشید آتیش میگرفت. دیگه از اینکه شاینا الکی گریه میکنه گریه نمی کردم ولی وقتی چشمهای بیحال عروسکمو می دیدم هق و هق اشک میریختم. اون شب دختر ملوس من فقط آغوش منو میخواست و این یعنی آشتی من با زندگی... با خودم... با دخترم... و دیگه تموم شد... هر چی حس دردناک بود رفت و دیگه یادم نمیاد لحظه ای حتی یک لحظه دخترمو نادیده بگیرم. آره... منهم آدمم و آدمی گاهی خسته میشه ولی تا جایی که بتونم با خستگی مقابله میکنم. یادمه اون روزهای اول یه تست افسردگی زایمان تو نی نی سایت دیده بودم. اگه به 3 سوالش جواب مثبت میدادیم یعنی بیماریم. من فقط به یه سوال جواب منفی داده بودم!!! ولی بعد از اون دوران همه جوابهام منفی شده بود. دیگه قبول داشتم از من بهتر دیگه مامانی نیست... نمیدونم راجع بهم چه فکری میکنین... نمیدونم نظرتون نسبت بهم تغییر کرده یانه... نمیدونم اگه روزی شاینا اینا رو بخونه چه حسی بهش دست میده... ولی اینا دو ماه واقعی زندگی من بودند. من دیگه از اون روزها فرار نمیکنم . هرگز هم فراموششون نخواهم کرد. هیچ وقت این پستو هم پاک نمیکنم چون دوست دارم دخترم بدونه چه ها کشیدم تا به عشق رسیدم... به مادر بودن رسیدم... مادر بودن تو وجود من ناگهان بیدار نشد من خودم مادر بودن رو تو وجودم بیدار کردم... خدایا شکرت که بهم این فرصتو دادی تا به این حس عظیم برسم... شاینای عزیز تر از جونم... پاره تنم... می پرستمت دردونه ام... مامانو به خاطر اون روزها ببخش... پ.ن: حالا کی میاد از اون روزهای خودش بگه؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 15:42 توسط مامان |
|
|
بیستم تیر ماه 1386 یه روز بسیار بسیار خاطره انگیز... بیست تیر تولد جان خاله است. اول از همینجا سالروز تولد خاله آیلی مهربونمونو بهش تبریک میگیم. اگه بگیم جان خاله عزیز مثل یه مامان دوم واسه شاینا میمونه اغراق نکردیم. همیشه هم تو دوران بارداری هم تو روزهای اول تولد شاینا هم هر وقت پیشمونه تمام زحماتمون میفته گردنش. البته شاینا جوجو هم اینو خوب میدونه و ابراز احساسات ویژه ای واسه جان خاله داره. تا خاله بهش میگه: شاینا جان خاله؟ زودی برمیگرده و زبونشو واسش در میاره!! سال گذشته تو همین روز خاله مانلی هم با تموم شدن امتحانات دانشگاهش اومده بود تهران پیشمون و جان خاله دوستاشو دعوت کرده بود بیرون و یه جشن کوچولو واسه تولدش گرفته بودن. خوب من که عذرم موجه بود و هدیه مونو با بابا شاهین زودتر به جان خاله داده بودیم. اون روز دقیق جلو چشممه. ساعت حدود هفت شب بود که یهو... احساس کردو یه حباب تو دلم ترکید... شاید هر کی جای من بود با حرکات روده اشتباه میگرفت ولی من مدتها انتظارشو میکشیدم و راجع به نوع و نحوه اش مطالب فراوونی خونده بودم. واسه همین بی درنگ روی مبل و روی یه پام نشستم و پای دیگه رو آویزون کردم... قولوپ... قولوپ... به تناوب و پشت سر هم... احساسش اعجازانگیز بود... فوق العاده بود... اون میگفت قولوپ و قلب من تالاپ و تولوپ... وقتی با هیجان واسه شاهین تعریف میکردم برق چشماش دیدنی بود. واقعا پدر بودن سخته یعنی مادر بودن موهبت بزرگیه... فرزند هر دوی ما داشت ابراز وجود میکرد و من با تمام قوای بدنم اونو می چشیدم ولی بابا شاهین باید به شنیدن تعاریف من بسنده میکرد. هیچ یادم نمیره اصلا دلم نمیخواست از رو مبل بلند شم. تا فرصت گیر میاوردم دوباره به همون حالت رو مبل می نشستم و جوجه نازم باهام به زبون ضربه ای حرف میزد. وقتی به مامان نوشین و مامان شهلا خبر دادیم از اینکه این شیطونک اینقدر زود ورجه وورجه رو شروع کرده تعجب کردند. ولی وقتی الان تحرک بیش از اندازه شاینا رو می بینند باورشون میشه که اگه شاینا نصف این دست و پا زدنها رو تو شکم مامانش داشته پس اون موقع من اشتباه نمیکردم. و اما امسال تو همین روز: شاینای مامان دیشب واسه اولین بار تمام شبو عین یه خانوم متشخص خوابید. نمیدونم واقعا بزرگ شده که دیگه شبو کامل میخوابه یا دیروز خیلی خسته شده بوده یا چون دیگه وابستگی به شیر نداره طول شب بیدار نمیشه... حالا امشب مشخص میشه... ولی معمولا خواب کامل یک شب واسه بچه ها یه معیار رشد محسوب میشه مثل نشستن یا غذای جامد خوردن. متاسفانه پروژه شیر نخوردن همچنان ادامه داره. هر شیوه ای که میدونستم یا بهم گفتن رو امتحان کردم ولی دختر خانوم به هیچ وجه گول نخورد و گاها اعتراض خودشو با گاز گرفتن با اون دندونهای سوزنی اعلام میکرد. یکی از روشهایی که امتحان کردم تغییر مزه اون ناحیه با طعمی که شاینا دوست داره یعنی طعم ترش لیمو ترش بود. کلی آب لیمو ترش به بدنم زدم و در اختیار شاینا گذاشتم. وروجک خانوم یه کم بهم نزدیک شد یه ذره بو کشید و بعد... به جای مکیدن شروع کرد به لیس زدن طعم ترش اونجا و وقتی مزه اش تموم شد دوباره روشو برگردوند!!! دفعه بعد که دوباره این روشو امتحان کردم دیگه حتی حاضر به لیسیدن هم نشد!! نوع غذامو تغییر دادم... بوی عطرمو عوض کردم... ولی دختر شیطون من فقط چند بار اونهم تو خواب شبونه شیر مامانی رو مزه کرد که البته تو اون شبها گرسنه نگهش داشته بودم. ولی راستش دیگه نخواستم بیشتر بهش گرسنگی بدم. چون همونطور که گفتم تحرک و فعالیت شاینا خیلی زیاده و دکترش تاکید کرده مقدار غذای کمکیشو زیاد کنیم تا خوب وزن بگیره. دلم میخواد اینا رو اینجا بنویسم تا دخترکم بعدها بدونه که مامانی نهایت تلاششو کرد و بدونه که چقدر بابت این مساله ناراحتم و چقدر غصه خوردم. ولی امشب به خاطر درد و تورم شدیدی که دیگه حتی قدرت بغل کردن شاینا رو هم ازم گرفته مجبور شدم یکی از دردناکترین تصمیمات عمرمو بگیرم. با تزریق یه آمپول پروژسترون اولین قدمو در راه خشک کردن شیرم برداشتم. خیلی از دوستام میگفتن اگه چند روز مکیدن شیر صورت نگیره شیر رفلکسی خشک میشه و خوب این مساله کاملا هم از نظر علمی درسته ولی متاسفانه در مورد من صدق نکرد و درد بسیار شدیدی رو ایجاد کرده که مجبور شدم خودم به داد خودم برسم. میدونین دلم خیلی گرفته. لذتی که با شیر دادن به فرزندم تجربه کردم یکی از ناب ترین احساساتی بوده که تا حالا داشتم. با تمام وجودم شاکر خداوندم که این موهبت رو بهم ارزانی داشت. هر چند آرزو داشتم مدت بیشتری طعم شیرین این نعمت رو بچشم ولی در برابر خواست خدا که در قالب تمایل شاینا نمایان شده تسلیمم. و اما مشکلی که تو این مدت داشتم این بود که نمی دونستم چه مقدار و چطوری شیر خشکو جایگزین شیر خودم کنم. با وجود اینکه شاینا غذا خور خوبی شده و با میل و رغبت زیادی از غذاش استقبال میکنه ولی هر چی باشه هنوز یه شیرخوار محسوب میشه که حتما باید شیر مهمترین غذاش باشه. یکی از مزایای شیر مادر اینه که همیشه در دسترس و آماده است. یه غذای مطمئن که احتیاج به حاضر کردن یا نگهداری خاصی نداره.از طرفی مقدار مصرف توسط بچه در هر وعده مشخص نیست. این قضیه باعث شده بود در کنار تنبل کردن من یه حالت سردرگمی هم واسم ایجاد کنه. چون مقادیری که روی قوطی شیرخشک نوشته شده واسه بچه هاییه که غذا نمیخورن. در کنار این مساله بچه هایی هم که از شیر مادر تغذیه میکنند عادت به خورده خوری دارند و نمی تونن حجم زیاد مثلا 200 سی سی رو تو یه وعده تحمل کنن. دوست نداشتم به خاطر این قضیه ببرمش دکتر. راستش خیلی مایل به دکتر بردن شاینا نیستم. احساس میکنم پزشکای متخصص اطفال همیشه دنبال یه ایراد یا مساله میگردن و مایلند کارها رو سخت تر جلوه بدن. گاهی هم راه حلهایی ارائه میدن که عملا کاربردی نیست. هر چند کار خوبی نیست که راجع به این گروه که به نوعی همکارم هم محسوب میشن این نظرو داشته باشم ولی خوب این احساسمه دیگه!! از طرفی به نظرم یه مادر که خودش تجربه و علمشو داشته باشه میتونست راهنمای بهتری باشه تا یه مرد که فقط علمشو داره. نظر بابا رو هم جویا شدم اون معتقد بود به فواصل اتفاقی و با مقادیر کم شروع کنم تا هم من هم شاینا به این نحو از تغذیه عادت کنیم. در این بین یهو یاد "خانوم دکتر فاطمی" مدیر "نی نی سایت" افتادم هم مادر بود هم پزشکی که تو همین زمینه ها کار میکرد و هم یه دوست خوب و همکار مهربون و دلسوز. و چه خوب که باهاش تماس گرفتم. چون هم در مورد تغذیه شاینا راهنماییم کرد هم دلداری داد که زیاد به خاطر این مساله فکرمو درگیر نکنم. شاید این چیزایی که میخوام بنویسم یه جور ضد تبلیغ واسه شیر مادر باشه اما به نظر من هیچ حرف و سخنی نمی تونه اهمیت و ضرورت این تغذیه خدایی رو کم رنگ کنه اینارو میگم تا کسانی که مشکل منو دارند کمی آرومتر بشن. خانوم دکتر میگفت تغذیه دو ساله با شیر مادر مورد تایید سازمان بهداشت جهانیه ولی یه تجویز همگانی محسوب میشه. یعنی هم برای شما که تو تهران زندگی میکنید و تحصیل کرده اید هم برای کسی که تو امریکا زندگی میکنه و بهترین امکاناتو داره هم برای اون مادر بیسوادی که تو روستا ساکنه و به دور از هر تجهیزاتی. تغذیه با شیر مادر یه تغذیه مطمئن و قابل حمایت برای همه است و تا دو سالگی که خیلی از خطرات و بیماریها کودک رو تهدید میکنه بهتره از این روش غذایی استفاده کرد. اما انجمنهای معتبر زنان مثل انجمن زنان و زایمان امریکا معتقدند اپتیمم شیردهی با شیر مادر هفت ماهه. یعنی تمام آنتی بادیهای مورد نیاز بدن کودک نهایتا تو هفت ماه اول از طریق شیر مادر وارد بدنش میشه و یادآور شد خیلی خوبه که این اتفاق تو پاییز یا زمستون که بیماریهای تنفسی ویروسی زیادند نیفتاد.با صحبتهای خانوم دکتر خیلی آرامش پیدا کردم و یه فایده دیگه تماس با ایشون این بود که قرار شد با راه افتادن بخش جدید "پرسش و پاسخ" نی نی سایت دوباره همکاریمو با این سایت دوست داشتنی از سر بگیرم و این یعنی یه کار راحت و دوست داشتنی که باعث میشد حالا که اون شایلی بسیار فعال و اکتیو شده یه مامان خونه دار تو خونه موندن واسش زیاد سخت نیاشه و اینترنت بازیهاش هم کارایی داشته باشند!! ولی خودمونیم خونه مون این روزها که شاینا خانوم شیر خشک خور شدند دیدنیه. مخصوصا نیمه شبهایی که شاینا جوجو شیر میخواد... هنوز به این شرایط و آماده بودن تدارکات شیرخشک عادت نکردیم. معمولا من شاینا رو آروم میکنم تا بابا شاهین شیرو آماده کنه. خلاصه خیلی خنده داره. تا چند شب پیش هنوز امیدوار بودم شاینا شیر خودمو بخوره واسه همین بساط فلاسک و شیشه رو فراهم نکرده بودم ولی دو سه شبه دیگه دارم راه میفتم!! فکر کنم تو این دو پست اخیر شدم یه شایلی غمگین و نگران... روزهای خوبی نبود و خیلی با خودم درگیر بودم.کامنتهای محبت آمیز شما هم خیلی دلگرم کننده بود واقعا ممنونم و خوشحالم که این چند روز پذیرای خواهرای خوبم هم بودم و حضورشون علاوه بر کمکهای فراوونی که در نگهداری یه وروجک شیطون داشت باعث دلگرمی و آرامش خیال منهم بود. شاینا رابطه بسیار گرم و "عاشگونه" ای با خاله هاش داره. با وجود وابستگی بسیار شدیدی که به خود من داره از بودن با خاله هاش هم لذت می بره. مخصوصا جان خاله که علاوه بر من فقط اونه که میتونه شاینا رو با همون روش نوازش کردن بخوابونه. تا حالا کسی نتونسته با اون روش شاینا رو بخوابونه. بقیه مجبورند اونقدر رو پاهاشون تکونش بدن تا خوابش ببره که خوب دخترک بلا خیلی تو این روش همکاری نمیکنه.از شیطنتهاش بگم که مثال زدنی شده. گاهی فکر میکنم شاینا باید پسر میشد و بعضی وقتها حس میکنم 10 نفر آدم هم واسه نگهداریش کمه!! خیلی از بچه ها رو دیدم مخصوصا دختر بچه ها رو که آرامش خاصی دارند. خوب شیطنت مخصوص همه بچه هاست اما بعضی از جوجه ها شیطونن و وروجک بازی از برق چشماشونم مشخصه. دختر منهم از این دسته است. همه رو واسه بازی میخواد . عاشق سوژه ها و اسباب بازیهای عجیب غریبه. وقتی بیداره توجه صد در صد میخواد و در نبود کمک و همراه من هرگز نمی تونم تو ساعات بیداری شاینا به کار دیگه ای جز رسیدگی به شاینا برسم. و اما... کار جدیدی که یاد گرفته نا نای نایه!!! دخترک بلای من با شنیدن هر نوع ساز قر داری!! شروع میکنه به رقصیدن... اول تکون دادن پاها و به تازگی حرکت انگشتان دستها. من نمیدونم از کجا میدونه که با آهنگ میشه این کارارو کرد. آخه تا حالا جشنی هم نرفته تا رقص ببینه. فکر کنم اون رقصهای ایروبیکی من کار آموزشیشو کرد!!! جدیدا هم از وفاداران "بیبی تی وی" شده و موقع غذا خوردن اگه پای تلویزیون باشه مخصوصا اگه برنامه "سم و سیمونه" یا "تخم مرغها"ی بیبی تی وی پخش بشه اشتهای سرکار خانوم هم چند برابر میشه... من معمولا خیلی پر حرفم و البته اینجا "پر نویس"!! دلم میخواد تمام وقایع بزرگ شدن شاینا رو مو به مو ثبت کنم و خوب این راهی نداره جز پر نویسی بنده!! حالا بریم گزارش تصویری این دفعه رو ببینیم تا بیشتر از این خسته نشدین...
دختر کوچولوی ما بالاخره روروئک سوار شد. البته هنوز نمیتونه حرکت کنه ولی دیگه مخالفت هم نمیکنه(تو رو خدا به خونه بسیار مرتب ما نگاه نکنید!! دیگه بچه دارها درک میکنند!
اگه گفتین این چیه؟!!
تاپ؟ خوب این که معلومه... ولی این هر تاپی نیستا!! این عشق شاینا فسقلی منه. اگه مامانی این لباس تنش باشه شاینا اونقدر باهاش بازی میکنه که مامانی مجبور میشه لباسشو عوض و تقدیم خانوم کنه. این یکی از محبوبترین اسباب بازیهای شایناست. خوب حالا این یکی چیه؟!
آره بابا اینهم یه تاپ دیگه است. ولی متعلق به جان خاله و عشق دوم شاینا!! دختر کوچولو دست از اون مهره هاش محاله برداره!! ما هنوز استخر نمیریم ولی این دلیل نمیشه حوله استخرمونو بعد از آب بازی هر روزه افتتاح نکنیم...
فکر نکنین عسل من فقط شیطنت میکنه ها... عشق مطالعه هم هست!!
و همینطور عاشق غذا خوردن... ای جونم با اون صورت کثیفت
اگه هم بخواین موقع غذا خوردن با قربون صدقه رفتن و عکس گرفتن مزاحمش بشین چشاشو واستون چپ میکنه که بترسین... اینجوری ی ی ی!!
طفلی "لوکاس"... با بزرگ شدن شاینا کشتی هاش هم مثل سنگین وزنها سخت تر شده!
اگه گفتین شاینا اینجا داره چکار میکنه؟
نه ... هنوز چهار دست و پا نمیره. البته این میتونه تمرینی واسه اون باشه ولی شاهدونه خانوم دارن حرکات موزون انجام میدن یه نگاه "عاشگونه" به جان خاله...
و "نشستن" تنبل کوچولو واسه خاله آیلی
و سرانجام اینهم جدیدترین عکس شاهدونه ما تو جشن تولد جان خاله برای همه شما عزیزانی که "دوستتون داریم"
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 21 تیر1387ساعت 2:26 توسط مامان |
|
|
شیرین تر از عسل من دختر نازم
نیم ساعتی میشه که سر کوچولوتو بردی زیر دستام و دستهای نازتو حلقه کردی دور کمرم که به نیمه های کمرم هم نرسید و خودتو محکم چسبوندی تو بغلم و در حالیکه پشتتو می مالیدم با بوی بدنم خوابت برد و با شمارش نفسهای ریز ریزت دنیایی رو ازت هدیه گرفتم. وقتی داشتم موهای عرق کرده ات رو نوازش میکردم چشمهامو بستم و سفری به گذشته ای نه چندان دور کردم... اون موقع که یه نقطه کوچولو تو بدنم بودی و داشتی کنده میشدی... یادته؟ وقتی خانوم دکتر گفت اونقدر کوچولویی که نمیشه تو رو با دستگاههای معمولی سونوگرافی دید و باید به یه مرکز ویژه بریم تا بتونیم از سلامتت مطمئن بشیم. وقتی اونجا دکتر صفحه مونیتور رو به طرفم برگردوند اون حباب کوچولو رو دیدم که درست عین جوشش چشمه می جوشید. خانوم دکتر میگفت تنها یه روزه که قلبش تشکیل شده... هرگز اون تپش قلب یه روزه ات رو تو اون بدن نقطه ایت فراموش نمیکنم. یادته خانوم دکتر گفت این کوچولوی ۵ هفته ای شما حالش خوبه فقط "دلش" خواسته یه کم مامان و باباشو بترسونه... یاد اون موقع میفتم که قد کشیده بودی و شده بودی یه جوجه ۱۰ سانتی متری... تو هفته ۱۶ بود که با ضربات یکنواخت حباب گونه ات اعلام وجود کردی. وقتی به پزشک گفتم حرکاتت رو احساس میکنم از اینکه بچه اول اینقدر زود دارای حرکات محسوس بشه خیلی تعجب کرد. خندید و گفت : این کوچولوی شما "دلش" خواسته زودتر دل مامانشو ببره ها!! ولی یادته وروجک شیطون بلا وقتی تو ماه هفتم و هشتم بودیم گاهی چقدر باید نازتو میکشیدم تا یه حرکت کوچولو داشته باشی و خیالم راحت شه؟ بعضی روزها ساعتها بیحرکت میموندی و با انواع و اقسام نوشیدنیهای شیرین و سمت چپ دراز کشیدنها ذره ای جابجا نمیشدی اما تا صدای چاپگر سوزنی خانوم اپراتور شرکت بلند میشد رقصان واسه مامانی دلبری میکردی. یادت میاد چند بار از نگرانی بدون نوبت رفتیم سراغ خانوم دکتر که سلامتت رو چک کنه؟دکتر مدام دلداری میداد و یادآور میشد این دخترک شما هر وقت "دلش" بخواد حرکت میکنه و هر وقت هم "دلش" نخواد میخوابه یا طوری جابجا میشه که شما متوجه نشین. پس زیاد خودتونو و این خانوم کوچولو رو اذیت نکنین. یادم میاد وقتی یه نوزاد چند ساعته بودی... وقتی واسه اولین بار اومدی تو بغلم درست مثل یه نوزاد کارآزموده شروع کردی به مکیدن.حتی واسه پرستارها عجیب بود که این کوچولو چقدر زیبا و بدون کوچکترین ایرادی به مامانش در تولید و فوران شیر کمک میکنه. خوب معلومه "دلش" میخواد زودتر شیرین ترین و خوشمزه ترین غذای دنیا رو بخوره. و حالا وقتی یاد "شیر" میفتم دلم تو سینه فشرده میشه که چرا دخترک ملوس من با شیر مامان قهر کردی؟ چرا وقتی کنارت دراز میکشم روتو ازم برمیگردونی؟ آخه من که سرکار نرفتم که پیشت نباشم یا بهت شیرخشک ندادم که شیر مامانی رو دوست نداری... کل شیرخشکی که تا حالا خوردی یه قوطی هم نمیشه که نصف اونهم محلولهای آماده ای بوده که دور ریخته شده و به کار نیومده. تو این چند روز چقدر نازتو کشیدم و چقدر واسم ناز کردی... حتی توی خواب سعی کردم... به قول بزرگترا خواستم گولت بزنم... ولی نشد... بعضی وقتها واسه اینکه دل مامانی رو نشکنی و مامانی از لبریز شدن شیر اذیت نشه تمایلی نشون دادی و این یعنی من "گول" نمیخورم... "تصمیم" گرفتم... "دلم" میخواد میخورم... "دلم" نخواد تحویل نمیگیرم... حتی اگه از نظر شما به صلاحم نباشه... آره عزیزم میدونم... ممکنه روزی هم بیاد "دلت" بخواد رشته ای رو واسه تحصیلت انتخاب کنی که مورد تایید من و پدرت نباشه... یا "دل" به کسی ببندی که من و پدرت متعجب بشیم... درست مثل هزاران انتخاب و تصمیمی که در پیش داری... ولی مهم اینه که من باید یاد بگیرم دختر کوچولوی من یک انسان مستقله از وقتی یه نقطه کوچولوی ۵ هفته ای ۲ میلی متری بود تا هر زمان دیگه... هر چه "دلش" بخواد انجام میده و من فقط باید هدایتش کنم و اگه "دلش" خواست حرمت من و پدرشو نگه میداره و به راهنماییهای ما توجه میکنه... ولی ... تصمیم نهایی همیشه با خودته...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 14 تیر1387ساعت 1:10 توسط مامان |
|
|
امروز ششم تیر ماه 1387 دخترکم تونست سینه خیز بره. چقدر لذت بخش بود دیدن چهره خندان و هیجان زده اش از بلعیدن آنچه دور و برش بود و تا حالا دورادور فقط نظاره گرشون بود وتنها اگه کسی تو بغل میگرفتش می تونست لمسشون کنه. امروز بعد از بیدار شدن و انجام کارهای روزمره صبحگاهی مثل شیر خوردن و تعویض پوشک وقتی عسلمو آوردم تو هال و رو زمین گذاشتم بلافاصله غلتید و چرخید و مثل چهاردست و پا رو زانوهاش بلند شد و خودشو به جلو پرتاب کرد. وقتی چند بار این کارو تکرار کرد دید نه... اینجوری سخته. من و بابا شاهین هم فقط تماشا میکردیم و صبر که ببینیم عاقبت چه میشه. چند روش دیگه رو هم واسه به جلو خزیدن انتخاب کرد.درست مثل کسی که تمام شب گذشته رو در حال برنامه ریزی و طرح نقشه بوده یک به یک روشهای عجیب و غریب و خنده داری رو امتحان کرد و نهایتا سینه خیز رفتنو کشف کرد. از پتویی که واسش رو زمین انداختیم گذشت رفت رو فرش و به پایه های مبل رسید. اونقدر ذوق زده بود که نخواستیم با وسواس و نگرانیمون از دست زدن به زمین هیجان و شادی این کشف بزرگ زندگیشو ازش بگیریم. دیگه از امروز به قول بابا شاهین زمین فوتبالی که واسش پهن کرده بودیم اندازه کل خونه شده و تا جایی که جا داشت خونه رو پتویی! کردیم!! تو یه کتاب خوندم که کودک انسان تو یک سال اول زندگیش هر سه ماه تفاوتهای چشمگیری میکنه. معجزه سه ماهگی که یادتونه؟ با ورود دخترکمون به شش ماهگی معجزه دوباره ای رو تو خونه مون شاهدیم. بچه ها تو شش ماهگی دیگه می تونن هرچی که ما می بینیم یا می شنویم ببینند و بشنوند. مثلا صبحها صدای هم زدن چای شیرین بابایی یا صدای اس ام اس موبایل مامانی که بیرون از اتاقه یا حتی صدای ساناز جون همسایه دیوار به دیوارمون که داره با آقا هومن حرف میزنه... یا دیدن مامانی که یواشکی از پشت صندلیها میخواد رد شه که مثلا شاینا اونو نبینه یا حتی دیدن بابایی نصفه شبها تو تاریکی اتاق که مثلا زیر بالشت قایم شده تا شاینا متوجه حضورش رو تخت نشه حالا هر چی مامان بخواد حواس شاینا رو پرت کنه مگه میشه؟ شاینا مترصد کشف حس حضور بابا تو اتاق و شروع بازی و شیطنت با اونه!!! همه و همه معجزات شش ماهگی معجزه الهی خونه ما هستند.باید بودین و تو فرودگاه موقع برگشت می دیدین عسل خانوم با آواز خوندنش سالنو گذاشته بود رو سرش و دل هر بیننده ای رو می برد. صدای آواز خوندنهاش و مممما مممما گفتنهای تصادفیش که قند تو دل مامانش آب میکنه.نمیدونید با برگشتن به خونه و دیدن دوباره "لوکاس" چقدر خوشحال شد انگار یه دوست خیلی قدیمی رو مدتهاست ندیده و تا تونست باهاش کشتی گرفت و زمانی که با خاله ها و مامان بزرگها و بابابزرگهاش تلفنی صحبت میکنه چطور با تعجب به گوشی نگاه میکنه لابد فکر میکنه اینها چه جوری رفتن اون تو!!گاهی حس میکنم با وجود سختیهایی که بچه داری داره هرگز نمیخوام این ایام شیرین بگذرند. دختر کوچولوی غذاخور من عاشق وعده های غذایی چندگانه روزانه اشه. طبق تجویز دکترش به علت فعالیت و دست و پا زدن شدیدش تعداد وعده های غذاییشو زیادتر کردیم. حریره بادومو با لذت هر چه تمام تر نوش جون میکنه و در کنار حریره بادوم شیرین عطر و گلاب دار از سوپ سرشار از لیمو ترش تازه اش هم استقبال میکنه. عاشق آب هندونه است و از کمپوت زردالو محاله بگذره. خرما و موز هم جزء ثابت میان وعده صبحگاهیشه.لذت همسفرگی با شاینا و داشتن ظرف شریکی "ماست" باهاش وصف ناشدنیه. وعده های ناهار وشامشو طوری تنظیم کردم که با غذای خودمون همزمان باشه اونطوری هم شاینا بااشتها تر غذاشو میخوره و هم دیگه موقع غذا خوردن ما به ظرفهامون زل نمیزنه که ما از خجالت نتونیم غذا بخوریم! اما چند شبی بود که نصفه شبها از خواب می پرید و ناآروم بود و اصلا حاضر نبود شیر منو بخوره. یه بار بابایی واسش شیرخشک درست کرد با اشتها خورد . کاشف به عمل اومد خانومی تو اون شرایط شیرخشکو به شیر مامانی ترجیح میده. ولی از اونجایی که دخترم لجباز نیست یک شب که تحمل کردم و راضیش کردم شیر خودمو بخوره دیگه هوس شیرخشک نکرد. چند روز گذشته به افتخار بزرگداشت مقام مادر "روز مادر" نامگذاری شده بود. یادمه تو مدرسه دوستی داشتم که مادرشو از دست داده بود. با نزدیک شدن روز مادر و سروصدای مطبوعات و رسانه ها و دوروبر داغ دلش تازه میشد و دل پر از غمش پر از درد. همیشه با خودم فکر میکردم چرا باید فقط یک روز رو به نام مادر نامید؟ هر روز روز مادره... هر لحظه لحظه مادره... اصلا مادر بودن شب و روز و هفته و زمان نمیشناسه... مامانم همیشه میگفت به من روز مادرو تبریک نگین چون اونطوری فکر میکنم بقیه روزا مال من نیست. عشق مادر و فرزندی رو نمیشه با ساز و دهل زدن بزرگش کرد. این عشق اونقدر بزرگ و عظیمه که نامیدن 365 روز سال هم واسش خیلی کوچیکه. نمونه بارز این عشق همین وبلاگهاییه که مامانها واسه بچه هاشون می نویسند و حتی مامانها واسه مامانهاشون. همه تون خاله لیلی و آراز قهرمان رو میشناسین. بند بند اون وبلاگ عشقی موج میزنه که با هیچ هدیه ای در هیچ روز مادری نمیشه نشونش داد. عشق به مادری که دیگه نمیشه بوسید و بوییدش ولی حضورش و بوی مهربانش رو میشه چشید با ذره ذره وجود... . به همین دلیل ما معمولا روز مادر رو به مامان خودم تبریک نمیگیم و هدیه هم نمی خریم. این بود که وقتی امسال به مامان شهلا هم زنگ زدیم دیدیم اونهم هم عقیده با مامان نوشین شده. خوب از اونجایی که منهم دختر اون مامان و عروس اون یکی مامانم هم رای اونها شدم و در همین راستا روز مادر همراه با بابا شاهین و شاینا جوجو رفتیم مرکز خرید مردونه "برندس" و واسه بابا شاهین دو دست کت و شلوار گرفتیم!! آخه تو اون روز مراکز مردونه فروشی پرنده پر نمیزد. حالا از تموم این حرفها گذشته شما فکر میکنین 20 روز دیگه یعنی روز پدر میریم یه مرکز خرید زنونه؟!!
و اینهم عکسهای روز مهمونی دندونی شاهدونه ما:
ای وای... دامنتو نخور مامان جان...
شاینا و دوستاش: شاینا و کمند...
شاینا و مهگل و کمند...
اهورا رو که یادتونه؟ همون آقا پسری که واسش اون الاغ عینکی رو گرفتیم... خودمونو کشتیم شاینا اینجا آروم بشینه و حرکت نکنه... نشد
و اینجا دخترک از سفر برگشته من که دوباره تهران تنها شدیم... قربون اون چشمات که وقتی دوربین می بینی زل میزنی بهش...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 7 تیر1387ساعت 12:30 توسط مامان |
|
|
عروس کوچولوی مامانی روز شنبه واکسن شش ماهگیشو زد. قطره جادویی "تایلنول" که یادتونه؟ متاسفانه قطره قبلی تموم شده بود و منهم یادم رفته بود تهیه کنم. البته فکر نمیکردیم تا واکسن شاینا اینجا بمونیم. ولی وقتی دیدیم شاینا چند روز اول بیتاب بود حدس زدیم ممکنه موقع برگشت به تهران اونجا هم چند روز ناراحت باشه و اونجوری واکسنش دیر بشه. از طرفی اینجا با بودن بابا کنارمون خیالمون بابت عوارض احتمالی واکسن راحت تر بود. بنابراین قرار بر این شد که بابا شاهین وقتی برگشت تهران قطره رو واسمون تهیه کنه و با پست بفرسته.آخه اینجا همکارا و دوستامون میگفتن این دارو فقط تهران هست اونهم اگه آشنا داشته باشین. چون یه جورایی قاچاقه
این بار بر خلاف عید که اینجا بودیم و از ترس شاینا نه مهمونی میرفتیم و نه مهمون دعوت میکردیم تا دلتون بخواد مهمونی رفتیم و مهمون داشتیم. آخه گلک مامان دیگه عاشق رفت و آمد و "ددر" شده. مخصوصا وقتی می بینه من مانتو پوشیدم اونقدر دست و پا میزنه تا بغلش کنم و اگه این کارو نکنم اونقدر گریه میکنه تا یا بغلش کنم یا مانتومو دربیارم. به نشستن کنارشم رضایت نمیده باید حتما مانتو رو دربیارم تا راضی شه. گاهی وقتی بخوام تنها برم بیرون بغلش میکنم و یه چرخی با هم تو حیاط میزنیم ولی وقتی نزدیک پله های ساختمون میشیم که بیایم خونه باز اعتراض میکنه.باز اینجا حیاط داره خوبه فکر کنم تهران باید راه به راه لباس بپوشیم و بریم "ددر"!! وای ی ی... آخه میدونین من خیلی اهل بیرون رفتن نیستم. من و بابا شاهین هر دو یه جورایی بچه خونه ایم. در راستای اجتماعی شدن دخترمون چون ممکنه با برگشت ماحالا حالاها عسلک مهمونی نبینه فردا مامان نوشین واسه خانوم کوچولو دندونی می پزه و کلی هم مهمون داریم. دست مامانی درد نکنه. در اولین فرصت عکساشو واستون میذارم. خوب دیگه... یواش یواش داریم به آخر سفرمون نزدیک میشیم. اگه خدا بخواد پنجشنبه عازم تهران هستیم. دلمون واسه اینجا و تفریحات و استراحتش تنگ میشه ولی واسه دیدن باباشاهین هم پرمیکشه. این بار گزارش تصویری نداریم. راستش باباحسین هنوز عکسهای جدید دوربینشو خالی نکرده. حتما رایت و تهران واستون آپ میکنم. فقط این اولین تجربه آب تنی شاینا و مامانی "باهمدیگه" رو ببینید. آخه من که تا حالا تو وان شاینا جام نمیشد! دخترم تنهایی آب بازی میکرد ولی اینجا تو وان حموم هر دو با هم کلی آب بازی کردیم. عکسهای قشنگ تر هم داشت که خوب دیگه... مشکل ناموسی داشتند
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 14:7 توسط مامان |
|
|
ببینید و لذت ببرید و ماشاا... بگویید... .
عروسک ناز قشنگم... "نیم سالگیت" مبارک...
پ.ن. : دست بابای مهربونم درد نکنه. این عکسها واقعا شاهکارند. خدا میدونه انتخاب این چند تا بین اونهمه چقدر سخت بود.دلم میسوخت که مجبور بودم واسه ثبت تو وبلاگ حجمشونو کم کنم و اون کیفیت فوق العاده اینجا نمایش داده نشه. امروز در کنار جشن نیم سالگی شاهدونه قصه ها جشن تولد بابا حسین عزیزمون هم هست. بابایی تولدت مبارک. انشاا... سالیان سال زیر سایه پر مهرتون باشیم.
|