Lilypie Kids Birthday tickers

امروز نمیدونم چه حسی منو وا داشت صفحه بلاگفا رو باز کنم و اینجا بنویسم. منم شدم از همون بی معرفتها ولی دلم رضایت به نوشتن نمیداد منم نمی نوشتم درست مثل الان که دلم گفت اینجا رو باز کنم و بنویسم.

حس خوبیه حرف دل رو گوش دادن مخصوصا برای منی که از نسل اونهایی هستم که همیشه میخوان همه راضی باشن حتی اگه دلشون رضایت نده...

بگذریم... من و شاهدونه خوبیم خیلی خوب... دخترم امسال کلاس اولی میشه. چند تا پست ثبت موقت دارم که ثبت موقتشون هم به تاریخ پیوسته. هفت ماهی هست بالاخره برگشتم به همون محیط کاری که دوست داشتم خدارو شکر که بعد اینهمه غیبت هم تونستم کاری مثل کار قبلیم پیدا کنم و هم سریع کنترل کارها رو به دست بگیرم. خدارو شکر...

شاهدونه اما قد کشیده بزرگ شده خانومی شده واسه خودش ۸ تا دندون دائمی داره یه زبون داره دو برابر قدش هر چی بگم کم گفتم از داشته هاش حتی از اخلاق بدقلقش که هنوز هم همونطور خودخواه و خودمحوره در کنار اینکه هنوز همونقدر مهربون و باعاطفه است. خیلی جالبه خودخواهی و مهربانی رو در نهایت کنار هم به موازات داره.

گفتنی زیاد دارم ازش. شاید دوباره بشم همون شایلی قدیمی و بنویسم فقط دوست دارم بنویسم دخترک عجیب ریاضی دوست شده. ذهن فعالش در ریاضیات بی نظیره. اعداد ۶ رقمی رو راحت میخونه و می نویسه من هنوز هم گاهی فرق بین ششصدهزار و یک رو با ششصد و یک هزار نمیدونم!!! ولی اون خوب میدونه!!! تازه اعداد چند رقمی رو با اعداد یک رقمی و به تازگی دو رقمی جمع و تفریق میکنه اونم ذهنی!! خداییش این خصلتش اصلا به من نرفته!!!

اما باز من... این چه موهبتیه مادری که خدا اینهمه عشق رو بی نهایت و بی اندازه تو وجود آدم جا میده. واقعا نمیدونم فقط دریچه قلبم رو بی اختیار باز گذاشتم تا همینطور بیشتر از روزهای قبل عاشقش باشم بی وقفه و بی حد و اندازه...

سعی میکنم باز هم بیام...

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 مرداد1393ساعت 16:45  توسط مامان شایلی | 

گاهی آدمها خودشون هم خاک میگیرند. گاهی باید یکی یک دستمالی برداره و گرد و خاک سر و رو و دلمون رو حسابی گردگیری کنه. گاهی گرد و خاک جرم شده و با چند منظوره ها هم نمیشه لایه برداریشون کرد.

حس میکنم خاک که نه جرم گرفته ام. نمیدونم از کی یا دقیقا چرا ولی خوب میدونم بهانه های زیادی برای این رکود دارم. بهانه هایی بسیار معقول برای ذهن آشفته به ظاهر عاقلم. روحیه خسته و بهانه جویی دارم و دیواری کوتاهتر از خودم نیست که زورم بهش برسه و ازش مایه بذارم و کوتاهترین دیوار متعلقاتم همین خانه کوچولوی صورتیه که طفلک قربانی این حس و جنون شده.

روان خودم رو مقصر میدونم و این به این معنی نیست دوستانی که امروز شش ساله با هم خاطراتمون رو مرور میکنیم تقصیری داشته باشند.

همه خوبیم شاهدونه هم خوبه. شاهدونه ام باسواد شده و خدا میدونه چه لذتی داره دوباره از نو برگردی به سی سال پیش و الفبا رو بیاموزی و شعف و اشتیاق یادگیری و باز شدن پنجره ای جدید به دنیای واژه ها رو دوباره تجربه کنی. قدم به قدم با شاهدونه ام این لذت رو می بلعم و اینهمه شوق وصف ناپذیرش برای آموختن "سواد" از عسل شیرین تره.

خوب میدونم سالهای دور منو توبیخ خواهد کرد که چرا تویی که از بابا ماما گفتنهام می نوشتی  از بابا ماما نوشتنهام نگفتی. حق داری عزیزم ولی هر توان خسته ای احتیاج به ریکاوری داره. کاش ما هم یه دگمه re start داشتیم یا ctrl alt deleat که جانی تازه بهمون ببخشه.

امروز سی و شش ساله شدم و خانه صورتی ام شش ساله. روزی متعلق به خودم و صورتی کوچکم و شاهدونه ام که بهانه بودن صورتی و خودم در این دنیاست. تمام آرزوهای قشنگ روز میلادم رو تقدیم میکنم به شاه دونه ها که همه چیز من همین دونه کوچولوئه.

ممنون که هنوز به یاد ما هستید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 اسفند1392ساعت 0:42  توسط مامان شایلی | 

تیک تاک ساعت در آغازین ساعات اولین روز از آخرین هفته پاییز برای ما نوای دلنشین زندگی می نوازد. دختر پاییزی من در این روز سرد پاییز آمد تا همیشه برایمان ترانه بهاری زمزمه کند و با عطر خوش عشق به استقبال زمستان برویم... امروز من هم پا به دنیا گذاشتم دنیای رنگین مادری که سرشار است از همه حسهای زیبای باشکوه وقتی حاضری جانت را برایش بدهی تا خم به ابرو نیاورد...

امروز با بوییدن فرشته هایی که هنوز در گردن عرق کرده اش میخوابند اشکهایم سرازیر شد و سجده شکر بجا آوردم که ممنونم خدا که مرا لایق این موهبتت کردی. ممنونم خدا که مرا مادر نامیدی... دوستت دارم خدا...

شاهدونه شش ساله من جان من نور من هر روزت شیرین و شاد و هر لحظه زندگیت لبریز از عشق... سالم باشی و خندان و کامیاب و خداوند یار و همراهت که بهتر از این لذتی برای من مادر وجود ندارد...

تولدت مبارک گل من...

پ ن : یه پست طولانی شاهدونه ای آماده ثبت دارم که بلاگفا همراهی نکرد والا زودتر با شما به اشتراک میگذاشتیم... امسال دوستانمون رو خیلی در انتظار گذاشتیم مارو ببخشید

+ نوشته شده در  شنبه 23 آذر1392ساعت 6:24  توسط مامان شایلی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
شاهدونه ناز من شاينا جان
رشد و بالندگي تو در زندگي آنقدر جذاب و شيرين است كه ميخواهم هر لحظه از آن را به خاطر بسپارم. آمدم تا از تو بنويسم. از تو كه مرا شايسته "مادر" بودن كردي. اميد كه لايق اين ناميدن باشم.

پیوندهای روزانه
محک
گل فروش مترو
نی نی فا (کودکان فارسی)
کودک شیرین من
زایمان شیرین ترین سختی دنیا
بیبی تی وی
نی نی به به
دیکشنری آریانپور
روانشناسی کودک
نی نی سایت
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1393
اسفند 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
آرشيو
پیوندها
لیلی و آراز
فرناز و مانی
افشان و مارتیا
هنا و سحرهایش
مهسا و باران
شهرزاد و شرمینه
ریحانه و سپهر
رکسانا و آوین
الهام و غزل
حوریه و شایان و پرنیا
الناز و آرشیدا
رویا و عرفان
الهام و آذین
شیوا و دینا
زهرا و صدرا
ساناز و دانیال
مانا و مانیا
نازنین و آرتین
شبنم و مانی
گلی و غزل
بهاره و امیر و آوا
توتی و عسل
نسیم و آرتین
هاله و ارشیا
منصوره و نورا
پروین و کیاراد
کیاراد کوچولو
عادله و الهه
فلامک و آمی تیدا
مهشید و تارا
آزاده و محمد علی
پانیذ و رادین
مهناز و نیکا
سمیرا و رژین
مامانی و سارا
سارا و تارا
آزاده و فرزان
عاطفه و محمد مهدی
نیلوفر و سامیار
فاطمه و صبا
شیرین و لیلی
لیلی کوچولو
هدی و شاینا
مهتاب و امیر مهدی
شعله و پیام و پویا
مریم و ستایش و امیرعلی
بابا هومن و سپنتا
آرزو و صبا و محیا
آرزو و صبا
ارغوان و سپهر و شیدا
فهیمه و پرهام
پرنیان خانوم کوچولو
پریسا و شاینا
مهناز و آروین
نسرین و باران
نونوش و آوا
مریم و آرین و آرتین
غزاله و امیرعلی
ری را و سنا
راحله و هانا
نازنین و ویانا
حوا و پسرش
سمیرا و سپهر
آشپزخانه شیما جون
سه شاعر ناز کوچولو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان