![]() |
![]() |
|
|
این روزها همه جا صدای پای بهار میاد. هر جا که قدم میذاری بوی بهار آدم رو سرمست میکنه. روزهای آخر اسفند روزهای ایجاد تحوله. سنت ما ایرونیها این تحول رو درون زندگیمون هم وارد میکنه. همه چیز نو، همه خوشحال... حتی اگه این روزها برای کسی یادآور خاطره ای تلخ هم باشه اونقدر این تحول و همزمانی سال نو با سرآغاز دگرگونی طبیعت قدرتمنده که لحظه های شیرین پررنگ تر میشن. ما هم تو خونه مون شاهد یه تحول عظیم هستیم. یه تحول شیرین و جذاب... "تحول سه ماهگی"... مغز انسان هنگام تولد کاملا رشد نکرده و قسمت اعظم تکامل خودش رو بیرون از بدن مادر انجام میده. اگه رشد سر آدمها درون رحم مادرشون کامل میشد جنین انسان می بایست ۱۲ ماه دیگه در بدن مادر باقی میماند و این مساله ایجاب میکرد لگن زن آنقدر بزرگ باشه که تحت اون شرایط انسان باید چهار دست و پا راه بره! مغز تو سه ماه اول زندگی رشدی معادل ۵ سانتیمتر داره که بیشترین میزان تکامل تو تمام عمره. این پدیده معجزات بسیاری به دنبال داره. معجزه تبدیل یک موجود نباتی نسبی به یک انسان باهوش با قابلیت های فراوان و بسیار دیدنی.هرچند هنوز علم ما به اونجا نرسیده که بتونیم فرکانسهای مغزحتی اون انسان ظاهرا نباتی رو که کاری جز ارضا نیازهای فیزیکیش بلد نیست که اونجا هم محتاج کمکه، ثبت و آنالیز کنه و ما نوزاد رو نسبتا نباتی میدونیم، ولی تکامل فکری و رفتاری این معجزات آسمونی تو سه ماه اول زندگیشون اونقدر چشمگیره که بدون احتیاج به دانش خاصی برای تجزیه این رفتار، میشه پی به وضوح اینهمه تغییر برد. فرشته آسمونی خونه ما هم این چند وقت فوق العاده ظاهر شده. صدای قهقهه های شیرینش تو فضای خونه می پیچه و دل هر شنونده ای قیلی ویلی میره!! هر روز کلی با بابا شاهینش تلفنی حرف میزنه. جالب اینجاست لحن این حرفها هر بار شکل مخصوصی داره. صبحها که خانوم سرحال از خواب بیدار میشه صحبتها کاملا شادی بخش و از رو رضایته ولی شبها وقتی مامان نوشین (مامان بزرگ) از سر کار میاد خونه اونقدر لحن شاینا تغییر میکنه که انگار واقعا داره از من پیش مامانم گله میکنه!!! آخه مامانم هم کاملا باهاش همراهی میکنه و اونهم به اندازه کافی منو پیش مامانم می فروشه!!! وقتی بهش میگه: مامانی این شایلی تو رو بیرون نبرده؟ باهات بازی نمیکنه؟ اونهم بلافاصله میگه: آآآآآ.... ای ای ای .... اوووو !!! مامان هم میگه میکشمش!!! چرا با دختر من حرف نمی زنی آخه؟! بعد که یه کم دل کوچولوش خالی شد بهونه گیریهای شبونه اش شروع میشه و اونجاست که حرکت جوجه خانوم مامانی رو به اوج حس مادرونه می بره... آخه دخترم تو اون شرایط فقط مامان شایلی میخواد که بریم یه کم به هم "عاشگونه!"(عاشقونه) نگاه کنیم و مامانی کلی با دختری عاشقونه حرف بزنه و به چشماش نگاه کنه و شاهدونه خانومم پستونک تو دهنش با نوازشهای مامانی خوابش ببره... دخترک من علاقه زیادی به تکون خوردن تو گهواره یا روی پا نداره ولی به جاش عاشق نوازشه و همونطور هم خوابش می بره. خوابهای شبونه اش هم خیلی خوب شده و تا صبح فقط دوبار شیر میخوره و باز می خوابه که البته اگه خودم بیدارش نکنم خودش همون یک بارو بیدار میشه. این خصلت خوش خواب بودنش عین مامانی و بابایی شده. آخه ما هر دوتامون خوب میخوابیم. جوجه خانوم تازگیها از دستهاش خیلی استفاده میکنه. لباسشو میگیره پتوشو میگیره اگه کنارش باشم لباس منو میگیره و تازه یهو تصمیم میگیره همه اینها رو همراه با دست دیگه اش ببره تو دهنش!!! همینه دیگه خانومی همش لباساش خیسه و روزی چند بار عوض میشه. پیش بند هم فایده نداره آخه اونو هم میگیره و با همه اون قبلیها میبره تو دهنش!!! من نمی دونم اینا همشون چطوری تو اون دهن غنچه ای جا میشه؟!!! تولد شاینا مصادف شد با سرمای وحشتناک امسال و همین مساله باعث شد که خانومی رو از خونه بیرون نبریم و از اونجایی که ما رفت و آمد زیادی نداریم و خونواده هامونم پیشمون نیستند جز چند روز اول دیگه کسی هم خونمون نیومد البته غیر از مامان من و جان خاله (آیلی) که چند روزی پیشمون بودن. به خاطر همین شاهدونه جوجو تو یه محیط کاملا آروم و بی سرو صدا زندگی میکرد. از اونجایی که همین آرامش تو دوران بارداری منهم وجود داشت دختر بلای مامان عاشق یه محیط آروم بدون شخص غریبه است. واسه همین متاسفانه شاینا خیلی با غریبه ها میونه خوبی نداره. غریبه که میگم منظورم هر کسی غیر از من و بابا شاهین و مامان و بابای من و دو تا خاله هاشن!!!و آدمهای تازه وارد باید حداقل یه نصف روز پیش شاینا باشن تا حکم آشنا رو بهشون بده. و جالب اینجاست که در این میون شاینا خانوم اصلا از آقایون خوشش نمیاد. اونهم نه هر آقایی... من میدیدم به بعضیها می خنده ولی تا بعضی از آقایون رو می بینه حتی گاهی اوقات با باباحسین جیغ میزنه و شدیدا بی تابی میکنه... میدونین مشکل کجا بود؟ "سیبیل"!!!! بله شاهدونه خانوم به هیچ وجه آقایون سیبیل دارو تحمل نمی کنه!!! وای به روزی که اون آقاهه یه کمم زشت یا سیاه باشه!!! ولی اگه یه خانوم خوشگل و آرایش کرده ببینه یه عالمه براش آواز میخونه. اما آخرش باز همون آرامش و تنهایی رو دوست داره که البته خیلی دارم سعی میکنم این رفتارشو اصلاح کنم. به قول معروف اجتماعی تر بشه.البته فکر کنم این روزها که خاله هاش دورش جمع شدن و تو تعطیلات عید هم که رفت و آمد زیاد خواهد بود دختر کوچولو کمی به روابط اجتماعی عادت کنه. تازه خبر ندارین شاینا جونی هر روز کلی واسه مامانی کتاب میخونه و دقایقی هم به تنهایی غرق مطالعه میشه ! کتابهای تقویت هوش نوزاد رو چنان با دقت نگاه میکنه که گاهی فکر میکنم واقعا توشون چیزایی نوشته که ما قادر به درکشون نیستیم!! گاهی که به چشمهای دخترم خیره میشم وقتی برق آشنایی رو تو نگاهش می بینم که از شوق دیدن من و حرف زدن با من می درخشه چنان غرق لذت میشم که تا حالا حسی مشابه اونو تجربه نکردم. وقتی می بینم هرروز دخترکم با یک قابلیت جدید همه رو متحیر میکنه از ته دلم شاکر خدا میشم. به قول شاهین خدایا این چی بود بهمون دادی... روزی هزار بار خدارو شکر میکنم که هر روز گوشه ای از لطف او برام آشکار میشه و ای کاش لایق همه این نعمات زیبا باشیم... امسال هم گذشت... یک سال خاطره انگیز... یک سال پر از تحول و دگرگونی... و در پایان امسال شاینا کوچولو برای همه دوستان مهربونش سالی سرشار از سینه خیز رفتن، چهاردست و پا، تاتی تاتی، گاخ و گوخ، شیطنت فراوون و عاصی کردن همه مامان باباها و یک عالمه شیطونیهای وروجکی آرزو میکنه...و مامان شاینا کوچولو هم برای همه دوستانش صبر ایوب!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 10:50 توسط مامان شایلی |
|
|
يكي از قشنگ ترين و جذاب ترين قسمتهايي كه تو وبلاگ مامانها هميشه خواننده هاي زيادي داره و خود منهم هميشه با دقت مي خونم مخصوصا زمان بارداري دنبالش بودم خاطرات مربوط به زايمانه. چه طبيعي چه سزارين هميشه پر تجربه است كه به نظر من هر پدر و مادر در انتظار فرزندي بايد تمام شرايط احتمالي رو در نظر بگيرن و اين خاطرات اطلاعات مفيدي رو در اختيارشون ميذاره. با وجود اينكه سه ماه از اون روز خاطره انگيز ميگذره خيلي دوست دارم لحظات اون روز رو تو وبلاگ دخترم ثبت كنم. راستش هنوز فرصت نكردم خاطره اون روزو جايي بنويسم و چه جايي بهتر از اينجا. شايد تجربه من براي دوستي مفيد باشه. صبح روز ۲۳ آذر ساعت هشت و نيم وقت عمل داشتم. از چند روز قبلش سخت در تكاپو بوديم تا خونه رو براي ورود يه مهمون كوچولوي عزيز مهيا كنيم. دكتر بهم سفارش اكيد كرده بود كه كمترين حركت رو داشته باشم تا خانوم كوچولو تا الان كه صبر كرده ديگه تا لحظه موعود تحمل كنه. راستش رو بخواين با وجود اينكه از ماه هفتم بارداري بايد مراقب اين مساله مي بودم و سعي ميكردم مواظب باشم اما حقيقتا اصلا فكر نمي كردم كه اگه جوجه بخواد زود بياد ابدا شوخي نداره!! دو روز آخر كارگر داشتم و البته با كمك مامان مهربونم و همكاري شاهين و آيلي عزيز خونه رو كرديم عين دسته گل. مدام بهم ميگفتن شايلي برو كنار... شايلي بشين... شايلي تكون نخور... و واقعا شانس آوردم... آخه خيلي به حرفهاشون گوش نمي دادم!!! شب آخر مامان و باباي خودم و مامان و باباي شاهين، شام خونه ما بودن و جاتون خالي چه كباب خوشمزه اي مامان و بابا درست كرده بودن كه من نخوردم!!! اگه بگم عين خيالم نبود و هيجان نداشتم دروغ گفتم ولي سعي ميكردم به روم نيارم تا اين استرس رو به اطرافيانم منتقل نكنم. هيجان ورود يه عضو جديد كه ماهها بود به حضورش در درونم خو گرفته بودم و با حركاتش زندگي ميكردم خيلي خيلي بيشتر از استرس عمل جراحي بود. راستش تو ماه آخر نهايت تلاشمو ميكردم احساس اون حركات تيك و تيكش رو تا مي تونم به خاطر بسپرم تا دلم تنگ نشه. كلي از حركاتش فيلم گرفته بودم ولي راستش اون شب دلتنگي عجيبي داشتم. از حالا دلم واسش تنگ شده بود.به اون شرايط خو گرفته بودم. شب حدود ساعت ۱۲ بعد از كلي تلقين آرامش به خودم خوابم برد. ساعت ۴ صبح از خواب پريدم و ديگه نتونستم بخوابم. ساعت ۵/۴خواستم پهلو به پهلو بچرخم كه يكدفعه خانوم خانوما يه لگد محكم زد و اونوقت با يه تلق تو دلم يهو كيسه آب پاره شد و... با وجود اينكه مي دونستم با پاره شدن كيسه آب هنوز تا شروع دردها زمان هست ولي اصلا فكر نمي كردم مقدار و شدت آبريزش اينقدر زياد باشه. بعد از بيدار شدن شاهين و مامان و بابا كه پيشمون مونده بودن، همه سريع مشغول آماده شدن و جمع و جور شدند. شاهدونه خانوم شرايط رو اورژانسي اعلام كرده بود. بابا مرتب بهم يادآوري ميكرد كه خونسرد باشم ولي من بي اختيار مي لرزيدم. توي اون شرايط مدام به اين فكر ميكردم كه اگه تو مدتي كه سر كار بودم و رعايت نمي كردم اين اتفاق ميافتاد... واقعا تصور اين شرايط رو نمي كردم و... شانس آورده بودما... دم در اورژانس بيمارستان پارسيان رو ويلچير نشستم و به بخش زايمان برده شدم. ديگه تونسته بودم به خودم مسلط باشم و با آرامش به سوالات سرپرستار بخش جواب بدم. حتي با حضورم خانوم ديگه اي كه ساعتها اونجا بستري بود و درد ميكشيد، آروم تر شده بود. به خانوم پرستار گفتم همكارشونم و تاكيد كردم سريع تر با خانوم دكتر تماس بگيرن . خانم سرپرستار وقتی فهمید همکارم خودش رسیدگی به منو به عهده گرفت و تمام کارهامو حتی با وجود اتمام شیفتش خودش انجام داد. دیگه یواش یواش دردها شروع میشد و حرکات شاهدونه خانوم هم کم شده بود. آخه خانوم خانوما زده بود خونه شو خراب کرده بود و دیگه آبی نمونده بود تا توش شنا کنه. بعد از آماده شدنم حدود ساعت ۸ منو به اتاق عمل بردن. قبل از شروع با دکتر بیهوشی صحبت کردم و ازش نظر خواستم که نخاعی بشم یا بیهوش کامل... خودم خیلی دوست داشتم اسپاینال بشم ولی دکتر با توجه به شرایطی که داشتم توضیح داد که اگه بیهوش بشم خودم راحت تر خواهم بود.آخرش هم از دکتر خواهش کردم که حتما بعد از عمل دستور مسکن مخدر رو بده. چون میدونستم که معمولا این کار به صورت روتین انجام نمیشه و یکی از همکارام تاکید کرده بود که اگه میخوام بعد از به هوش اومدن خیلی درد نداشته باشم به دکترم بگم. از طرفی مطمئن بودم دوز مخدر ضرری نداره. حتی تو زایمان طبیعی هم از مورفین استفاده میشه چه برسه به اینجا که پنتوزوسین میزدند که به قدرت مورفین هم نیست. همیشه فکر میکردم اگه یه روز بخوام بیهوش بشم نهایت تلاشمو بکنم تا لحظه بیهوش شدن و نحوه اونو به خاطر بسپرم. دکتر شروع کرد به دستور دادن و طفلی سعی میکرد رمزی و غیر واضح حرف بزنه که من دچار استرس نشم. یادمه بهش گفتم ملاحظه منو نکنه من خوبم... و اون هم بعد از خندیدن شروع کرد به پرسیدن راجع به مکملهای دارویی جدید واسه بچه ها!... بعد به پرستار با همون زبون رمزیش که مثلا من نباید می فهمیدم!! گفت: پروپوفول... وقتی پرستار گفت ریختم با خودم گفتم دیگه دارم میرم... و در حال توضیح به دکتر بودم که... احساس کردم یکی به صورتم میزنه: خانوم دکتر... چشماتو باز کن... متاسفانه منهم مثل بقیه که بیهوش میشن چیزی نفهمیده بودم!!! دختر نازم ساعت هشت و سی و شش دقیقه صبح متولد شده بود. از ریکاوری چیز زیادی یادم نمیاد... یادمه ازم پرسیدن میخوای بچه تو ببینی؟ گفتم: نه!! یادمه با تمام وجودم دوست داشتم شاهین پیشم باشه و حتی به پرستار هم گفتم که گفت الان میری پیشش... و یادمه که داشتم خفه میشدم و از نهایت قدرتم استفاده کردم تا به دکتر گفتم... اون وحشتناکترین حس ریکاوری بود. وقتی دکتر گفت نگران نباش آمینوفیلین زدم یه کم آروم شدم و باز از حال رفتم... نمی دونم فاصله زمانی بین این خاطرات چقدر بود ولی ساعت دیواری بخش رو به خاطر دارم که هر چی سعی کردم ببینم ساعت چنده موفق نمی شدم. وقتی از اتاق عمل اومدم بیرون و چشمم به خونوادم افتاد بغضم ترکید. همه خوشحال بودن. بابا و آیلی فیلم میگرفتن... مامان دستمو گرفته بود... مامان شاهین پیشونیمو بوسید... چهره خندون بابای شاهینو می دیدم... چشمهام هنوز دنبال شاهین بود و وقتی دیدمش آروم شدم. نمی دونم چرا فکر میکردم یعنی میشه من دوباره شاهینو ببینم؟!!! و باز اشک میریختم. یادمه بابا از پرستار پرسید: درد داره؟ گفت نه... ۵۰ تا پنتوزوسین گرفته!!!!! و من تو همون حالم به خودم خندیدم که چرا فکر میکردم مسکن بعد از جراحی به همون محدودی مسکن زایمان طبیعیه!! ولی واقعا اصلا درد نداشتم. از شاهین پرسیدم : شاینا چه شکلیه؟ گفت: اینقده نازه ه ه ه!!! جلوی سرش کچله پشتش مو داره!!! و حالا ۳ ماه از اون روز به یادموندنی میگذره. روزهای شیرین پر از تجربه و البته گاهی سخت... روزهایی که با احساس مادر بودن سرشار از غرور میشدم و هر لحظه سپاسگزار خداوند. لحظات نابی رو تجربه کردم که با هر تجربه از صمیم قلبم از خدا خواستم این نعمت عزیز رو به همه عطا کنه... روزهایی که گرچه گاهی با تندخوییهای خودم گذرانش رو سخت کردم ولی به لطف خدا و همراهی و هم فکری تک تک عزیزانم و البته دختر نازم که الحق همیشه با من همراه بوده تا این لحظه با موفقیت سپری کردم و از هر ثانیه اش لذت بردم. خدایا شکرت... و اینهم یه یادآوری کوچولو بعد از این پست طولانی....
دختر کوچولوی ما لحظاتی بعد از تولد:
عزیز دلم ساعاتی پس از تولد تو اتاق مامانی:
عسل نازم تو اولین ساعاتی که پاهای کوچولوشو تو خونه کوچولومون گذاشت:
نازگلکم آماده شده بریم واکسن ب ث ژ بزنیم... (شش روزگی)... بند ناف شاهدونه جوجو هم همین روز افتاد
عشق مامانی بعد از اولین حمام... (۸روزگی)
بعد از اولین حمام یه شیر گرم و بعد لالا تو بغل مامانی می چسبه:
گل مامان دو هفته بعد از تولد:
عشق ۲۰ روزه من:
دخترک نازم یک ماهه شده:
دردونه ام در اولین سفر به خونه مامان نوشین و بابا حسین (مامان بزرگ و بابا بزرگ) ... ۴۵ روزگی
نازدونه خانوم در ۵۰ روزگی:
شیطون بلای دو ماهه:
خانوم خانوما در ۷۰ روزگی:
و سرانجام...... عمر و زندگی ما در آستانه ۳ ماهگی:
شاهدونه نازدونه خانوم... ۳ ماهگیت مبارک
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 13:26 توسط مامان شایلی |
|
|
بدون شرح ...!!
اگه تا حالا نگفتین ماشاا... زود باشین یادتون نره!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 23:21 توسط مامان شایلی |
|
|
ملچ ملوچ ! ملچ ملوچ ! چشمهامو باز ميكنم. به محض باز كردن چشمهام با دو تا چشم سياه براق مواجه ميشم كه زل زده بهم و سخت مشغول كار مهميه كه داره انجام ميده... اولش از انگشت سبابه شروع ميشه بعد ۴تا انگشت و آخرش هم يه مشت كامل درسته ميره تو دهن شاينا خانوم!!! من نميدونم اين مشت چطوري تو دهن به اون كوچولويي جا ميگيره!!! تازه دست بعدي تو نوبته كه اگه بنا به دلايلي مثل مبارزه ماماني واسه بيرون كشيدنش مجبور بشه بيارتش بيرون بلافاصله تو يه چشم به هم زدن اون يكي وارد ماجرا بشه!!! اوايل با اين كارش مبارزه ميكردم ولي جايي خوندم روانشناسها معتقدند بچه ها با اين حركت حس مكيدن رو ارضا ميكنند و اگه اين حس تو كودكي ارضا نشه بيشتر در معرض خطراتي مثل سيگاري شدن قرار ميگيرند. البته بعضي وقتها مثلا موقع چرت زدن يا تازه از خواب بيدار شدن اين مشته محكم ميره تو چشماي سياهش ... اونقدر اين حركت سريع انجام ميشه كه واقعا نميشه هر بار مراقب بود. با وجود اينكه تقريبا هر روز ناخنهاشو كوتاه ميكنم ولي خيلي تيزن و تا حالا دو بار چشمهاش عفونت كرده و مجبور به استفاده از دارو شديم. راه حل دستكش هم حذف شد چون به محض پوشوندنش با مقادير فراواني جيغ از نوع بنفش بسيار تيره! مواجه ميشيم كه تا جيغهاي شاهدونه رو نشنويد نمي تونين به عمق فاجعه پي ببريد!!! از طرفي هم ترجيح ميدم فلور ميكروبي روي پوست خودشو بخوره تا ميكروبهاي بافت پارچه رو!!! تازه اونقدر اين دو تا دستو با اشتها ميخوره كه آب دهنش تا زير چونه اش ميريزه و آدم دلش نمياد لذت اين خوردن رو ازش بگيره و وقتي هم دو تا دستشو با هم ميگيريم سرشو عين پاندول ساعت اين طرف اون طرف مي چرخونه و دنبال دستهاش ميگرده و اونوقته كه نوبت چلوندن ميشه كه اين آخري به عهده مامان شايليه!! چند وقت پيش با خودم فكر ميكردم بچه داري هر روزش مثل اجراي يك پروژه يا كار تحقيقاتيه كه تا يكي حل ميشه با يك تحقيق ديگه مواجه ميشي . پروژه اين روزهاي ماماني و شاهدونه پروژه عظيم شير خوردنه!!! من بالاخره نفهميدم با بزرگ شدن بچه ها تعداد دفعات شير خوردنشون بيشتر ميشه يا فاصله بين دفعات؟ تازگيها بايد كلي زحمت بكشم تا شاينا خانوم يه لقمه نون بخورن!. نمي دونم شايد واقعا گرسنه نيست ولي هر بار كه بچه هاي ديگه رو مي بينم كه ساعت به ساعت شير ميخورن يه كم نگران ميشم. راستي از طرف يكي از شركتهاي طرف قرارداد شركت بابا شاهين بهش يه ترازوي توزين كودك هديه دادند كه قراره واسمون بياره اينجا. آخه ميدونين من و شاينا جوجو مدتيه اومديم مهموني خونه مامان بزرگ بابابزرگ شاينا. و همين هديه بابا شاهين باعث ميشه كه ديگه منتظر 3 ماهگي نشيم تا شاينا رو ببریم مطب و وزن كنيم. اونطوري هر وقت نگران شير خوردنش بشم خودم وزنشو كنترل ميكنم. شاهدونه خانم اين روزها كه هوا خوب شده طبق تجويز بابابزرگي (پزشك مخصوص خانوم خانوما!!)روزانه با ماماني شال و كلاه ميكنه و از نور قشنگ خورشيد و هواي پاك اينجا استفاده ميكنه. قراره كلي هم هوا ذخيره كنيم كه هر وقت برگشتيم تهران ازشون استفاده كنيم. ولي از اونجايي كه ظرفيت بيرون رفتن جوجه كوچولو يه كم پايينه زودي خسته ميشه و بعد از چند تا عطسه به خاطر تابش آفتاب با يه كم نق و نوق گردش رو مختومه اعلام ميكنه!! ملچ ملوچ! ملچ ملوچ!!! باز داره صداي معروفش مياد!! من زودي برم تا كامل بيدار نشده و نفهميده اوضاع از چه قراره مراسم شير خوري رو شروع كنم... واسمون دعا كنيد دعوامون نشه!!!
پ.ن : عمه جونيها عمه فرانك و عمه شيما و خاله جونيها خاله آيلي و خاله مانلي... خيلي خوشحاليم كه از وبلاگمون خوشتون اومده... قول ميديم زود زود بيايم و هر اتفاقي كه بيفته رو بگيم. يكي از دلايل اصلي تشكيل اينجا شما عزيزان هستين.
نگفتم بچه ام ظرفیت آفتاب نداره؟!!! الهی فداش شم... قیافه اشو
و اين هم شاينا جوجوي خوش تيپ...
و اينها هم شاهدونه خانوم تو جشن تولد ماماني....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 17 اسفند1386ساعت 14:6 توسط مامان شایلی |
|
|
یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. اون دور دورا توی یه شهر بزرگ یه مامان شایلی و یه بابا شاهین بودند که خدای بزرگ تازگیها یه فرشته کوچولو بهشون هدیه داده بود. این فرشته کوچولو هنوز اندازه یه دونه شایدم کوچیک تر بود و هنوز خیلی مونده بود تا بزرگ بشه و بتونه از شکم مامانیش بیاد بیرون... حال مامانی روز به روز بدتر میشد... مخصوصا بعد از ظهرها که از سر کار میومد خونه دیگه اصلا نمی تونست هیچ کاری انجام بده. بابا شاهین هم کارش خیلی زیاد بود و اونهم نمی تونست نو کارهای خونه خیلی کمک کنه. خونواده هاشون هم پیششون نبودن تا یه وقتهایی بشه رفت خونه شون. ولی تو اون روزهای سخت یه خانم مهربون پیش مامانی بود که خیلی کمک حالش شده بود. این خانومه خاله اون دونه کوچولو بود که واسه گذروندن دوره فوق لیسانسش اومده بود پیش مامان شایلی و بابا شاهین زندگی میکرد. روزها گذشت و گذشت و بعد از چند ماه اون دونه کوچولو داشت یواش یواش تبدیل میشد به یه شاهدونه کوچولو... ولی باز هم حال مامان شایلی خوب نبود و خانم دکترش گفته بود باید استراحت مطلق کنه و اصلا تکون نخوره تا یه وقت شاهدونه کوچولو هوس نکنه زودتر از شکم مامانش بپره بیرون. دیگه مامانی سر کارش هم نرفت و مجبور بود همش دراز بکشه و استراحت کنه. تو اون روزهای سخت اون خاله نازنین همه مسوولیت های خونه و خونه داری مامانی رو به عهده گرفت و حتی بعضی روزها به خاطر شرایطی که بود دانشکده هم نمی رفت. گذشت و گذشت تا بالاخره شاهدونه قصه ما به دنیا اومد... ۱۰ روز اول دور و برشون شلوغ و مامان بزرگها و بابابزرگها جمعشون جمع بود. تا اینکه کم کمک همه رفتند سر خونه زندگیشون و این بار شاهدونه موندو یه مامان و باباش و یه "جان خاله" مهربون. راستشو بخواین مامان شاهدونه از نظر روحی یه کم به هم ریخته بود. هنوز نمی تونست با تغییرات بدنش کنار بیاد و از تنهایی بچه داری کردن می ترسید. بابا شاهین قصه ما هم خیلی همکاری میکرد و طفلکی شبها که میومد خونه با اونهمه خستگی باز هم کمک حال مامانی بود و حتی بعضی صبحها از کارش هم میموند. اما... روزهایی که بابایی سر کار بود باز هم جان خاله بود که خونه دار خونه مامانی شده بود و در امور شاهدونه داری هم یاریگر... اون روزها بود که واسه شاهدونه شعر میخوند : جان خاله منی... جان خاله منی... از اون روزها چند ماهی میگذره و دیگه اون شرایط بحرانی وجود نداره. همه چیز عادی شده و شاهدونه هم خیلی عاقل تر و خانوم تر شده. ولی امشب مامان و شاهدونه خیلی به فکر جان خاله هستند آخه میدونین فردا روز دفاع جان خاله است و مامانی و شاهدونه نمی تونن تو جلسه دفاع جان خاله حاضر باشن. جان خاله مهربون ما... روزهای خاطره انگیزی رو تو این دو سال با هم گذروندیم. مخصوصا دوران بارداری و نوزادی شاهدونه... خیلی جاها خیلی خانومی کردی... خاله آیلی عزیز... امشب مامانی و شاهدونه کوچولو از صمیم قلب برات دعا میکنن که با موفقیت از پایان نامه ات دفاع کنی و از ته دلمون داد میزنیم: دوستت داریم جان خاله و بابت همه چیز ممنونیم... پ.ن. : یه تشکر مخصوص از خاله لیلی عزیز مامان آراز كوچولو -قهرمان وبلاگستان- داریم به خاطر تنظیم روز شمار بالا. خاله لیلی دستتون درد نکنه. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 21:54 توسط مامان شایلی |
|
|
سلام به همه دوستان غريب آشناي خوبم... اين يك سلام ويژه است براي تمام عزيزاني كه منو نمي شناسيد ولي من مدتهاست كه با همه شما زندگي كردم باخاطرات قشنگتون. با خنده هاتون خنديدم و با گريه هاتون بارها اشك ريختم.بگذاريد از اولش تعريف كنم: اواخر فروردين ماه ۸۶ بود كه حس كردم يك دونه كوچولو تو وجودم رشد ميكنه ولي از آنجايي كه بي تجربه بودم و هنوز علامتي هم از بدنم دريافت نكرده بودم اطمينان نداشتم و فقط حسش مي كردم. يك روز بعد از ظهر تو گشت و گذارهاي اينترنتي بطور تصادفي به يكي از وبلاگهاي قشنگ شما برخورد كردم و اينطور شد كه كلي دوست خوب پيدا كردم و كلي خاطره كه هر كدوم برام تجربه شدند.اما نمي دونم چرا خودم به فكر ايجاد يك دفتر خاطرات اينترنتي نيافتادم نمي دونم شايد حوصله نداشتم شايدم وقتشو يا شايدم مهارتشو... اما امشب ديگه اومدم تا اين تصميم رو عملي كنم آخه امشب برام يك شب ويژه است... امشب آخرين شب ۳۰ سالگي منه... فردا وارد ۳۱ امين سال زندگيم ميشم و چه از اين بهتر تولد وبلاگ دختركم همزمان با سالگرد تولد مامانش باشه... به اميد روزي كه دختركم خودش قلم به دست بگيره و خاطراتشو بنويسه. واي... جالبه!!! هنوز خودمو معرفي نكردم... اسم من شايلي و همسر مهربونم شاهينه. خداي مهربون روز ۲۳ آذر ماه ۱۳۸۶ يه گل قشنگ و خوشبو به زندگيمون هديه داد. اسم دختر نازمونو گذاشتيم شاينا كه تو لهجه لري معنيش ميشه شاهدونه... مامان شايلي سعي ميكنه همت كنه و خاطرات بزرگ شدن شاينا كوچولو رو اينجا ثبت و با دوستان خوبش تقسيم كنه. و صد البته خانواده درجه يك من و بابايي كه پيشمون نيستن هم آنلاين! در جريان شيرين كاريهاي شاهدونه خانم قرار بگيرند. شاشا كوچولو هم قول ميده به مامانش فرصت اين كارو بده. و اين هم حسن ختام اولين ايستگاه: معرفي چهره به چهره شاهدونه كوچولو به دوستانش:
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 اسفند1386ساعت 23:33 توسط مامان شایلی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
شاهدونه ناز من شاينا جان
رشد و بالندگي تو در زندگي آنقدر جذاب و شيرين است كه ميخواهم هر لحظه از آن را به خاطر بسپارم. آمدم تا از تو بنويسم. از تو كه مرا شايسته "مادر" بودن كردي. اميد كه لايق اين ناميدن باشم. |
| پیوندهای روزانه |
|
کودک شیرین من حرفهای ناگفته مادران زایمان شیرین ترین سختی دنیا بیبی تی وی نی نی به به تغذیه تکمیلی دیکشنری آریانپور روانشناسی کودک نی نی سایت آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|