![]() |
![]() |
|
|
بیست و ششم فروردین ماه 1386 صبح زود از خواب بیدار شدیم. شاهین هر روز صبح باید قبل از ساعت شش و نیم از محدوده طرح ترافیک میگذشت و بنابراین هر روز صبح زود بیدار می شدیم. ولی من تا ساعت هشت فرصت داشتم اما خوب معمولا با شاهین بیدار میشدم و بعد از رفتنش میشد یه نیم چرتی بزنم. اون روز یه چیزی تو دلم می جوشید. یه جور حس استرس و شاید هیجان. آخه از روز قبلش منتظر بودم زودتر صبح شه و اون نوار تستو که توی کیفم بود استفاده کنم. با وجود اینکه چند روز قبلش هم این تست رو با نتیجه منفی آزمایش کرده بودم اما حالتهایی که در وجودم حس میکردم خبر از چیز دیگه ای میداد. راستش منتظر بودم شاهین بره آخه حدس میزدم با انتقال این هیجان بهش امکان اینکه اون روز از کارش بمونه زیاد خواهد بود. با بستن در پشت سر شاهین سریعا نوار تستو از کیفم درآوردم و خدا میدونه تو اون 5 دقیقه ای که انتظار حصول جوابو داشتم قلبم با چه سرعتی می تپید... وای... خدایا... اشتباه نمی دیدم... خط دوم بعد از چند دقیقه شکل گرفت... رنگ گرفت... پررنگ و پررنگ شد و مطمئنم منهم رنگ پریده و رنگ پریده تر میشدم... هیجان و احساس وصف ناشدنی و غریب اون لحظه رو هرگز فراموش نخواهم کرد. مامان و بابای شاهین شب قبل مهمونمون بودن و اون موقع صبح تو اتاق بغلی خواب... ولی من... اصلا آدما اون لحظه چطوری خواب بودند؟!! مگه میشد چشم رو هم گذاشت؟!!! وای خدایا چرا کسی نیست بهش بگم؟!!! عاقبت مثل اکثر مواقعی که با طغیان احساساتم مواجه میشم به نوشتن پناه آوردم. راه حلی که از زمانی که نوشتن یاد گرفتم همچنان همراهمه. و از اون روز بود که شروع کردم به نوشتن حرفها و درد دلهام با دونه کوچولوی جادویی که در دل داشتم. اصلا متوجه نشدم زمان چطور گذشت و اون روز چطور خودمو به شرکت رسوندم. اولش می خواستم بلافاصله به شاهین خبر بدم اما مطمئن بودم اونهم حالی مشابه من خواهد داشت و کاری مشابه من انجام خواهد داد یعنی بعد از حدود دو ساعت کار مرخصی و برگشت به خونه.از طرفی دلم نمی خواست خبر به این مهمی رو تلفنی بدم. می خواستم برق چشمهاشو وقتی میشنوه داره پدر میشه ببینم. و به قول شاهین اون روز بزرگترین خودخواهی زندگیمو انجام دادم و تا غروب این رازو تو دلم نگهداشتم و اون روز شد روز مخصوص شایلی و دونه اش. روزی که فقط من میدونستم اون نور کوچولو تو دلم چشمک میزنه و روزی که به تنهایی پذیرفتم "دارم مامان میشم". وقتی بعد از دو ساعت به خونه برگشتم در جواب چهره نگران مامان شاهین گفتم کمی سرما خوردم که البته واقعا اینطور هم بود و به بهونه استراحت رفتم تو اتاق تا تنها باشم. چه روز طولانیی بود... میخواستم عقربه ها رو با دستم هل بدم جلو تا هر چه زودتر شاهین بیاد خونه. راستش تا اون موقع چیزی رو از شاهین مخفی نکرده بودم و اون حالت برام غیر قابل تحمل بود. چهره شاهین رو زمانی که بهش گفتم برای همیشه در ذهن خواهم داشت. اولش فکر کرد دارم سر به سرش میذارم ولی وقتی خودش اون نوار افسانه ای رو با دو تا خط قرمز روش دید... واقعا اون لحظه برای هر زن و مردی به یاد موندنی و شیرینه. و... داره یک سال از اون روز فراموش نشدنی میگذره. امروز یه دلبر کوچولو دل همه مارو برده. اونقدر خوشمزه شده که میخوام درسته قورتش بدم.
دخترک نازم روز جمعه چهار ماهه شد. دیگه واسه خودش خانومی شده. اسمشو گذاشتم شاینا قلقلی!! تا میذاریمش زمین بلافاصله غلت میزنه و رو شکم برمیگرده و از اونجایی که هنوز نمی تونه تعادلشو اونطوری حفظ کنه شروع میکنه داد زدن که آهای بیاین منو برگردونین که میخوام دوباره غلت بزنم!! چند روز پیش هم غلت دوم رو زد و خودش به پشت چرخید ولی تا سرش خورد رو زمین ترسید و گریه کرد! به سمت چپ راحت می چرخه و گاهی هم سمت راستو واسه چرخیدن امتحان میکنه که معمولا دستش زیرش گیر میکنه و اصلا خوشش نمیاد. دیگه کار منهم دراومده. صبح تا شب باید ور دل سرکار خانوم بشینم ایشون غلت بزنن منهم برشون گردونم! واسه چند دقیقه هم که مجبور میشم کنارش نباشم دورشو باید ببندم که شاهدونه جونم فعلا چرخشو بی خیال شه.
جویدن انگشتان همچنان به شدت هرچه تمام تر ادامه داره. تازگیها پستونکشو هم در میاره و خودش رو لثه هاش میکشه. خیلی ها میگن کوچولوی اونها هم این حرکات رو از حدود چهار ماهگی شروع کرده ولی تا دراومدن دندون کلی طول کشیده. حالا نمی دونم این دونه کوچولوی من مثل اون جوجه هاست یا مثل بابایی و عمه و خاله اش زود قاطی دندون دارها میشه؟! دایره لغات شاهدونه خانوم هم بسیار گسترده تر شده. تا چند وقت پیش شاینا فقط حروف صدادار و کشیده رو میگفت ولی چند روزیه دخترکم به کارایی لبهاش در حرف زدن پی برده و از اونها هم استفاده میکنه: بببببب... ب باب با... اغغغغغااا... م م م م ... وووووووا... اونگااااا... بو بو با... غ غ غ... دددوووو...هااااا... ه ه ه ه ... پممم پ... آگوخخخااا... چهارشنبه شاینا خانومی ما واکسن چهارماهگیشو دریافت کرد و از اونجایی که سابقه زیاد جالبی از واکسن قبلیش نداشت و همچین خوش پرواز هم نیست... مامان نوشین و بابا حسین زحمت کشیدند و اومدند پیشمون تا شاینا خانوم پزشکشونو هم تو روزهای واکسیناسیون کنار خودشون داشته باشند.واقعا مدیون پدر و مادر مهربونم هستم که هنوز هم اذیتشون میکنم. با بودن بابا کنارم خیال خودم هم خیلی راحت تر بود. باباشاهین هم واسه عزیز دردونه امون قطره استامینوفن خارجی (تایلنول) گرفت. آخه شاینا دو ماه پیش قطره های تلخ ایرونی رو به سختی میخورد و گاهی بالا میاورد. کاش همکارهای ماهم تو تولید یه تغییراتی تو بعضی از فرمولاسیونها بدن. حداقل تو اسانس ها. مخصوصا واسه داروهای تلخ و بدمزه و پرمصرفی مثل استامینوفن. و خوشبختانه این بار شاینا نه تب کرد نه درد داشت نه بی تابی کرد. فقط کمی بی حال شده بود که اونو از چشمهای درشتش به خوبی میشد متوجه شد. و واقعا بهم ثابت شد بعضی از برند(نام تجاری)های مشهور دارو واقعا تفاوت قابل ملاحظه ای با بقیه دارند. من معمولا یکی از طرفداران پروپاقرص داروهای تولید داخل بودم و به شدت بیمارها رو از مصرف داروهای خارجی که به صورت غیرقانونی وارد میشن نهی میکردم چه برسه برای بچه خودم از یکی از اونها استفاده کنم. البته به اصل و غیر تقلبی بودن تایلنولی که گرفته بودیم اطمینین داشتیم. دست بابا شاهین درد نکنه. و تازه خبر اینکه مامان شایلی دیروز از بودن مامان نوشین تو خونه استفاده کرد و یه سرکی به شرکتشون زدو... رسما خودشو بیکار کرد... بعله... ازمدیرعاملمون درخواست کردم تو این یک ماهی که از مرخصیم مونده هر چه زودتر جانشینی برام پیدا کنند. آخه جانشین فعلی موقته. خیلی برام سخت بود اما با تنها بودن ما در تهران و خیلی کوچولو بودن و مامانی بودن شاینا اصلا امکان کار من وجود نداره. شاینا بسیار به من وابسته است و تو همون دو ساعت نبودن من تو خونه خیلی سروصدا راه انداخته بود. نمی دونید وقتی به خونه برگشتم چه ذوقی میکرد. کار خاصی هم با من نداشت... سیر بود و رابطه اش با مامانم هم خیلی خوبه ولی میخواد من حتما خونه باشم حتی اگه باهام کاری نداشته باشه!! موقع برگشت به خونه دلم بدجور گرفته بود.آخه من از اول تاسیس شرکت اونجا بودم و خودمون پله پله اونو به اینجا رسونده بودیم و عاشق کارم، محیطش و همکارام هستم. اما حقیقتش وقتی به خونه برگشتم و اشتیاق و برق چشمهای دخترکمو از دیدنم دیدم همه چیز یادم رفت. دخمل بلای من قراره دعا کنه هر چه زودتر مامانی بتونه داروخونه دار شه تا دیگه اینهمه مشکلات نداشته باشه. اونطوری اگه کار مال خودمون باشه به قولی خودمون صاحب کار خودمون بشیم حتما مامان شهلا و بابا رضا(مامان و بابای شاهین) رو می کشونیم تهران که هم تو کار داروخونه کنارمون باشن هم تو شاینا داری همراهمون. هر چه هست نیروی این جوجه کوچولو اونقدر قوی و زیاده که حاضرم به خاطرش از همه چیزم بگذرم. کار که چیزی نیست.و شاکر اون قدرت عظیمی هستم که نیروی مقدس و بزرگ مادری رو تو وجودم ایجاد کرده.
نام فرزند خود را متناسب با حرفه خود انتخاب کنید!:
شاینا و عروسکهای مورد علاقه اش (الناز - سامی - پو - نوک دماغ لوکاس هم هست!)
عشق مامان تیپ اسپرت زده:
عسلکم با نگاههای جادوییش:
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 21:6 توسط مامان شایلی |
|
|
و ما بالاخره از سفر برگشتیم. بعد از حدود دو ماه که مهمون مامان نوشین و بابا حسین بودیم روز 4 فروردین برگشتیم تهران. و خوب به خاطر اینکه اینجا نه اون فرصت رو دارم نه اینترنت پر سرعتو دبرتر اومدیم اینجا. شاهدونه وبلاگ ما روز اول عید خیلی خانوم و خوش اخلاق از خواب بیدار شد و بر خلاف معمول که از پوشیدن و تعویض لباس زیاد خوشش نمیاد با روی گشاده به مامانیش اجازه داد تا لباس عیدشو بپوشه. داستان لباسش هم خیلی جالبه. از زمان شش ماهگی بارداری من یه لباس سرهمی با عکس خر پو! واسه شب عید شاینا جوجو کاندید کرده بودم که همه با اشتیاق منتظر این بودیم تا شاهدونه خانوم اونو بپوشه که یهو شب عید یکی از دوستها از اصفهان یه لباس قشنگ هدیه آورد که اون لباس قبلی رو ناک اوت کرد!! دختر گلی واسه اولین بار دامن پوشید و با وجود اینکه لباس راحتی نبود دخترک ما تا ساعتی بعد از تحویل سال فقط خندید و اجازه داد کلی ازش عکس و فیلم بگیریم. ولی همچنان از افراد غریبه زیاد خوشش نمیاد. متاسفانه از دید وبازدیدها راضی نبود و تو هر مجلسی مامان شایلی مجبور بود واسه جلوگیری از آلودگی صوتی مجلس!! بر اثر جیغهای بنفش شاینا تو یکی از اتاقها باهاش تنها باشه تا کمی آروم شه. البته میگن این اخلاقش تا 5 ماهگی خوب میشه. آخه مامان بزرگش میگه عمه فرانک شاینا هم تو این سن همینطور بوده و تو 5 ماهگی خوب شده. اما تا دلتون بخواد با خونواده اش حال میکنه... تو این چند روز بازیهای مداوم با خاله هاش، خانومی رو حسابی شیطون کرد. عاشق آهنگ "دنیا"ی آرش شده و تا می شنوه شروع میکنه به دست و پا زدن و خندیدن. توانایی دستهاش خیلی بیشتر شده.تا چند هفته پیش اجسام دور و برش رو میگرفت و چند روزیه علاوه بر گرفتن، اونها رو به طرف دهنش می بره. یه شیر زرد خوشگل از خاله مانلی عیدی گرفته به اسم "لوکاس". خیلی بانمکه. دمشو فشار بدی بوق میزنه... یالشو بمالی خش خش میکنه و اگه خود شیرو تکون بدی مثل جغجغه صدا میده. شاینا تو هر حالتی از دلخوری باشه با دیدن و شنیدن لوکاس آروم میشه و اگه لوکاس کنارش باشه میکشه طرف خودش وپاهای خودشو میبره بالا لوکاسو بغل میکنه و یالشو می بره سمت دهنش.. دخترک ما خیلی از تو بغل بودن خوشش نمیاد ولی به جاش دوست داره دراز بکشه و در حالیکه دست و پا میزنه و با ملافه اش یا لوکاس بازی میکنه ما هم کنارش بشینیم که فقط تنها نباشه. در این بین اگه حوصله اش سر بره باید باهاش حرف بزنیم و تحت این شرایط اصلا دوست نداره به کس دیگه ای توجه کنیم و اگه تو این حالت مثلا تلفن دستمون باشه اونوقته که باز سر و صداش بلند میشه. از آویز موزیکالش هم خیلی خوشش میاد. و وقتی موزیکش قطع بشه اونقدر صدامون میزنه تا بریم و دوباره واسش موزیکشو راه بندازیم. راستی شاهدونه خانوم از موبایل هم خوشش میاد و کلا موبایل یا دوربین که می بینه زل میزنه بهش و این از عکسهاشم کاملا مشخصه و وقتی هم خسته میشه شروع میکنه به مالوندن چشمهاش و خمیازه کشیدن و آروم خوابش میبره. و اما پایان سفرنامه ما یعنی برگشت به تهران و هواپیما... شاینا از خود فرودگاه چنان قیافه ای گرفته بود که میشد حدس زد چه عاقبتی خواهد داشت!... یه قیافه کاملا اخمو و شاکی که به هیچ وجه حوصله مردم حاضر در فرودگاه رو نداره!! طبق تجویز بابا حسین قبل از پرواز کمی شربت آرام بخش بهش دادیم تا بیتابی نکنه. ولی وای از شروع پرواز و زمان صعود هواپیما با اون صدای وحشتناک که جیغ شاینا تمام فضای هواپیما رو پر کرده بود. شاشا کوچولو قبلا هم سوار هواپیما شده بود ولی اون موقع 45 روزه بود و واقعا چیز زیادی متوجه نمیشد. هر کار می کردم آروم نمی گرفت. چشمهاشو بسته بود... دهنش باز و جیغ!!! پستونک هم فایده نداشت... آخر خدا خیر بده یه خانومی بهم گفت رو شکم بگیرمش و اونطوری آروم شد و وقتی آروم برگردوندمش تو بغلم چشمهاش گرد و بهت زده شده بود و خیره جلوشو نگاه میکرد حتی پلک هم نمیزد... خدا میدونه چقدر ترسیدم... همش به شاهین میگفتم پلک میزنه؟ میگفت آره بابا... حالش خوبه... قلب کوچیکش عین گنجشک تند و تند میزد و بعد یهو انگار یادش افتاد شربت خورده خوابش برد!!! و تا تهران تو بغلم خوابید. تو اتوبوس فرودگاه و بعدش تو تاکسی هم گریه کرد ولی خوشبختانه خونه که رسیدیم آروم شد. ولی خوب یکی دو روز اول کمی ناآروم بود. هم محیط خونه واسش تازگی داشت و هم دوروبرش یهو خلوت شده بود و دائم میخواست من یا بابا شاهین باهاش بازی کنیم. خونه هم خیلی کوچیک تر از خونه بابابزرگه و شاینا کاملا مشخص بود احساس دلتنگی میکنه. و اما یه اتفاق جالب این هفته رو به رو شدن شاهدونه خانوم با مامان شهلا و بابا رضا (مامان بزرگ و بابابزرگ پدری) بود آخه شاینا اونها رو از زمان تولدش ندیده بود و از همه مهم تر اینکه بابارضا سیبیل داره چه جوووور! و طفلی خودش هم خیلی نگران بود که نکنه شاینا از اونهم بترسه و جیغ بزنه. از قدیم گفتن خون خونو میکشه و شاینا جوجو چنان واسه مامانی و باباییش دلبری کردو خندید و آواز خوند که همه به صحت این ضرب المثل ایمان پیدا کردیم. تازه کلی هم موها و سیبیل بابا رضا رو گرفت و کشید و جالب تر اینکه اصلا تو دو روزی که اونها مهمونمون بودن گریه نکرد و یه خانوم تمام عیار شده بود!!! دختر گلی ما چند هفته ای بود که به پهلو می چرخید ولی نمی تونست کامل غلت بزنه ولی شاشا جونی روز 8 فروردین تونست کامل بغلته و رو شکم برگرده هرجند هنوز دستهاش اونقدر توانایی چرخش رو نداره و زیرش گیر میکنه ولی تا رو زمین دراز میکشه به هر دو طرف غلت میزنه اما خوب چون کمی هم ترسو تشریف دارن! این عملو کاملا محتاطانه انجام میده. شاهدونه خانوم مدتی هم بود که به شدت انگشتهاشو میمکید و به تازگی آبریزش دهنش هم خیلی زیاد شده . با معاینه ای که بابا حسین و بابا شاهین از لثه هاش کردن متوجه شدن لثه هاش سفت و برجسته شده واین به این معناست که طفلی دخترکم مثل باباشاهین و جان خاله اش زود صاحب دندون میشه. آخه اونها هر دو تو 4 ماهگی دندون درآوردن. فقط امیدوارم دندون درآوردنش همزمان با واکسنش نباشه. آخه قرار بود واسه واکسن بریم خونه مامان بزرگ و بابابزرگ که با سابقه پرواز اخیر تصمیم گرفتیم تهران بمونیم و خوب همزمانی واکسن و دندون خیلی سخت خواهد بود. میدونم این دفعه پست ما به درازا کشید ولی معجزه سه ماهگی مخصوصا برای مامانها اونقدر گسترده و شیرینه که هر مادری دوست داره فقط از شیرین کاریهای جوجه کوچولوش بگه. فقط اینو میدونم که پایه های این عشق لحظه به لحظه قوی تر و محکم تر میشه و با چشیدن این مزه شیرین هر لحظه بیش از قبل شاکر خدا میشم. امیدوارم خداوند این شیرینی رو تقدیم همه اونهایی که خواستارشن بکنه و امید که منهم قدردان این نعمت باشم. پ.ن : امان از این هوای خاک آلود و خشک این روزهای تهران که پدر چشم و دستگاه تنفس همه از جمله من و دخملکمو درآورده... دریغ از یه قطره بارون و رطوبت...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 11 فروردین1387ساعت 1:21 توسط مامان شایلی |
|
|
مامان های مهربون... باباهای گل... کوچولوهای نازنین... و همه دوستان و عزیزان...
...عیدتون مبارک...
یادتونه که؟!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 17:46 توسط مامان شایلی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
شاهدونه ناز من شاينا جان
رشد و بالندگي تو در زندگي آنقدر جذاب و شيرين است كه ميخواهم هر لحظه از آن را به خاطر بسپارم. آمدم تا از تو بنويسم. از تو كه مرا شايسته "مادر" بودن كردي. اميد كه لايق اين ناميدن باشم. |
| پیوندهای روزانه |
|
کودک شیرین من حرفهای ناگفته مادران زایمان شیرین ترین سختی دنیا بیبی تی وی نی نی به به تغذیه تکمیلی دیکشنری آریانپور روانشناسی کودک نی نی سایت آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|