تبليغاتX
شاهدونه كوچولوي ما
Lilypie 2nd Birthday Ticker

زمان: هر روز بعد از ظهر حدود ساعت 5

راوی: بابا شاهین

 

برداشت اول:

ماشین رو که تو پارکینگ پارک میکنم سوار آسانسور میشم و شماره 11 رو فشار میدم. همینطور که به طبقه 11 نزدیک میشم یه صدای آشنا میشنوم. یه صدای زیر ریز ولی بلند! این صدا از طبقه 10 به وضوح تو آسانسور شنیده میشه!! نه... حتما اشتباه میکنم. همینکه آسانسور تو طبقه 11 متوقف میشه می بینم بعله... آواز شاینا خانوم کل ساختمونو برداشته... در خونه رو که باز میکنم دختر کوچولویی رو می بینم که وسط هال رو یه عالمه بالشت و پتو که مامانش واسش زمینو مفروش کرده یه وری شده چهار تا انگشتش تو دهنشه و بلند بلند داره آواز میخونه. اونقدر صداش بلنده که گاهی تبدیل به داد و بیداد میشه و خدا نکنه احساس کنه مامان شایلی کنارش نیست اونوقت کاملا مشهوده آوازش تبدیل به اعتراض میشه. تا چشمش به من میافته شیطنتش گل میکنه وبرف پاک کنهاش روشن میشه(حرکات سریع دستها درست عین برف پاک کن ماشین!) یه پشتک واروی حسابی میزنه و منتظر شروع بازی با بابایی و خلاصی مامانی!!!

 

برداشت دوم:

ماشین رو که تو پارکینگ پارک میکنم سوار آسانسور میشم و شماره 11 رو فشار میدم. وارد طبقه 11 که میشم سکوت عجیبی تو راهرو حاکمه. در خونه رو آروم باز میکنم. خونه هنوز مفروشه با یه عالمه بالشت و پتو. لوکاس طفلی هم معلوم نیست از صبح چقدر کشتی گرفته ولو شده گوشه هال!! یه صدایی از تو اتاق میاد. در نیمه باز اتاقو که باز میکنم صدای ملایم جیپسی کینگ که داره آهنک معروفشو میخونه رو می شنوم. شاینا دراز کشیده تقریبا بی حرکت یه گوشه زل زده... شایلی یه جورایی خسته و درمونده که معلومه این آرامش شاینا راحت به دست نیومده عاشگونه! به هم نگاه میکنند و کنارشون هم موبایل شایلی که دیگه همیشه خاموشه و فقط نقش واکمنو واسه شاینا خانوم ایفا میکنه داره آهنگ جیپسی پخش میکنه. دختر کوچولو با این آهنگ آروم میشه و محو صدای زیبای جیپسی. مامانش معتقده تو دوران بارداری چون این آهنگ صدای زنگ موبایلش بوده شاینا بهش علاقمند شده. یواش نزدیک میشم و آروم میگم: سلام عشق بابا... یهو انگار شاینا به برق وصل شده بر میگرده به سمت صدا و بازم روشن شدن برف پاک کنها و یه پشتک واروی حسابی و منتظر شروع بازی با بابایی و خلاصی مامانی!!!

 

 

زمان:هر موقع روز ممکنه اتفاق بیفته

راوی:جان خاله

 

با باز شدن آسانسور در طبقه 11 صدای مشهور این طبقه تو کل راهرو پیچیده. وارد خونه که میشم به سمت اتاق شاینا و مامانی میرم... صحنه آخرشه!! شایلی رو جعبه دستمال کاغذی ریتم گرفته و آواز میخونه!! تا جایی که بتونه انواع شعرهای اینور آبی و اونور آبی و مهد کودکی و گاهی هم من درآوردی خودشو میخونه اونهم با ضرب گرفتن رو جعبه دستمال کاغذی!! شاینا هم گاهی با مامانش هم آواز میشه و کافیه یه لحظه آواز قطع شه اعتراضش مشخصه. همینکه چشم شایلی بهم میافته میگه خوب شد اومدی از صبح نتونستم از اینجا جم بخورم... تو همین مدت شاینا خانوم تا میخواد اعتراضشو شروع کنه منهم شروع میکنم به احوالپرسی به شیوه خودم: سلام جان خاله... خوووبی ی ی ی..؟!! این احوالپرسی لحن خاص خودشو داره که شاینا با شنیدنش نطقش باز میشه و شروع میکنه به درددل با جان خاله. جالب اینجاست که این طور حرف زدنو با مامانی و بابایی به ندرت انجام میده اما همینکه میشنوه "خوووبی ی ی ؟" سفره دل کوچولوش با جان خاله باز میشه.

 

زمان:صبح ساعت 6

راوی: جان خاله

 

شاینا خانوم دیشب مثل اکثر شبها حدود ساعت 9 خوابیده. مامان و باباش کلی تلاش کردن که زودتر نخوابه. آخه امروز جمعه است و میخوان صبح کمی بیشتر بخوابن. یهو صدای نق نق گرسنگی شاینا شنیده میشه و بعدش صدای شایلی که آروم با شاینا حرف میزنه که تا آماده شیر دادن میشه شاینا کمی آروم بشه که خوابش هم نپره. چند دقیقه بعد... آآآآآآ... ای ای ای... گوووخخخخ... اونگااا... پیش پیش مامانی بخواب عزیزم... م م م م (بعضی از کلمات نوشته نمی شوند یعنی نمیشه نوشتشون!) ... بابایی عسلم لالا کن... ... ... بله دیگه آخه صبح شده پاشین چقدر میخوابین؟!!!

 

زمان:شبها حدود ساعت 10

راوی مامان نوشین- بابا حسین- مامان شهلا- بابا رضا- خاله مانلی

 

تلفن زنگ میزنه. شایلی گاهی شاهین گاهی آیلی هستن. میدونین چی میگن؟ :"شاینا تازه خوابش برده یه کم خوابش سبکه. گفتیم خودمون زودتر بهتون زنگ بزنیم تا اگه شما زنگ زدین از خواب نپره! بعد هم کلی گزارشات شیرین کاریهای جدید شاینا که با صدای آهسته تعریف میکنن.

اگه هم ما پیشدستی کنیم و زودتر زنگ بزنیم هنوز زنگ اول تموم نشده گوشی رو بر میدارن.

 

در حاشیه: این روش در مورد تماسهای عمه جونیها کارساز نیست. به دلیل اختلاف ساعت محل زندگی اونها با ما معمولا تماسها دیروقت و پیش بینی نشده است. از طرفی صدامون هم خواه نا خواه بلند میشه... این دیگه عیب نداره چون هرشب که نمیشه با عمه جونیها حرف زد. پس شاینا اگه بیدار هم بشه موردی نیست.

 

و بقیه ماجرا به روایت مامان شایلی:

 

چند روزی بود که احساس میکردم شاینا سیر نمیشه. شیرم کم نشده بود و شاینا هم حسابی میخورد خودش هم شیر خوردنو متوقف میکرد ولی کمتر از یک ساعت بعد دوباره بهونه گرسنگی داشت. خوب طبعا شیردهی با این فاصله زمانی کم، رو کیفیت و کمیت شیر اثر میذاره و یه جور سیکل معیوب ایجاد میشد.

قبلا از یکی از دوستهام آدرس یه متخصص اطفال خوبو گرفته بودم و دور از چشم باباحسین که تهران نیست خانومی رو بردیم دکتر. آخه بابام معتقده بچه رو حتی المقدور به مطب نبریم چون ممکنه با انواع عفونتها و آلودگیهای فصلی مواجه بشه. حتی از طریق وسایل یا تخت معاینه پزشک.

بماند که از شانسمون خانوم دکتر بنزین تموم کرده بود و کلی معطل شدیم و من تا جایی که تونستم شاینا رو تو سالن انتظار نگه نداشتم.

خانوم دکتر بعد از معاینه شاینا گفت رشدش خوبه و وقتی دید من مخالف شیرخشک هستم و نهایت تلاشمو میکنم تا شاینا شیرخشک نخوره گفت چون چهارماهش تموم شده میتونین غذای کمکی رو شروع کنین.

منهم همون روز فرنی رو درست کردم و با کلی تشریفات شاهدونه خانوم اولین غذای نیمه جامد زندگیشونو در حد یه قاشق چایخوری میل فرمودند.بعدش هم با بابایی و جان خاله رفتیم بیرون. ولی... وای... چشمتون روز بد نبینه که اون شب عسلکم چقدر درد کشید تا اون یه ذره غذا رو هضم کرد. هیچ دارویی روش موثر نبود و جوجه کوچولوم فقط گریه میکرد. هر کاری که از دستمون برمیومد کردیم. فقط کمی تو وان کوچولوش با ماساژ شکمش آروم شد تا داروها اثر کردن و خوابید.معلوم شد دخترک 65 سانتی من فقط قدش بلند شده و هنوز دستگاه گوارشش جوجه کوچولوه. وقتی باباحسین شنید کلی دعوامون کرد و یه نصیحت پدرانه که سعی کن بچه رو به شیشه شیر گرفتن عادت بدی تا شخص دیگه ای غیر از خودت بتونه پیشش بمونه. اومدی و یه روز شیر نداشتی یا حتی مریض شدی نتونستی شیر بدی بچه با مزه شیر خشک آشنا باشه... بد هم نمیگفت. از اون روز هر روز یه خورده بهش شیرخشک میدم. در حد 50- 60 سی سی یه بار در روز تا هم با شیشه شیر و شیرخشک آشنا شه هم همچنان شیر خودم غذای اصلیش باشه و به شیرخشک عادت نکنه. چون شنیدم خیلی از بچه ها بعد از خوردن شیرخشک شیر مادرشونو پس میزنن. جالب اینجاست که دیگه اون گرسنگیش هم وجود نداره و با شیر خودم سیر میشه.

 

یه وقت فکر نکنین فقط من به فکر شاینا هستما!! دختر نازم هم به فکر مامانیش هست. از اونجایی که مامان شایلی یه چیزی حدود 12 کیلو اضافه وزن داره و شاشا کوچولو هم میدونه که مامانیش همیشه باریک و قلمی بوده و شرایط فعلی واسش خوشایند نیست، هر روز حدود یه ربع تا نیم ساعت دختر بلا آروم دراز میکشه و مامانی کلی واسش حرکات موزون! از نوع شدید ایروبیکی انجام میده. طبق معمول موبایل منهم نقش واکمن پخش کننده انواع موزیکها رو داره. به قول آیلی موبایل مامانی دزدیدن داره چون هر آهنگی که فکر کنین توش هست. آخه جالب اینجاست شاینا گلی صدای موزیکو فقط با این دستگاه دوست داره و در هنگام ورزشهای قر قری! مامانی، کلی هم با دست و پا زدن مامانی رو همراهی میکنه. بعضی وقتها هم وسط ورزش غش میکنه از خنده که در اون حالت یه وقفه تو ورزش مامان ایجاد میشه اونهم به خاطر چلوندن جوجو بلاست دیگه! امیدوارم بتونم این اضافه وزن وحشتناکو کم کنم. حداقل این شکم قلمبه کمی کوچیک شه.

 

 

پ.ن. 1: ما خوشحالیم. چون عمه شیما قراره تا 20 روز دیگه بیاد ایران. شاینا گلی تا حالا عمه هاشو ندیده و قراره انشا... عمه کوچیکه رو به زودی ملاقات کنه.

پ.ن. 2: ما غمگینیم. چون جان خاله دیگه کاراش تموم شده و از پیشمون میره. امیدواریم همیشه موفق باشه.

پ.ن. 3: بابا شاهین فردا میره ماموریت یزد. دلمون از حالا واسش تنگ شده. انشا.. سفرش به سلامتی باشه.

پ.ن. 4: تولد یکسالگی وبلاگ خاله لیلی و آراز کوچولو که از بهترین دوستان شاینا و مامانش هستن رو تبریک میگیم(دوم اردیبهشت). زمان خیلی زود میگذره. انگار همین دیروز بود که با هم تو همون خونه اینترنتی آشنا شدیم.

پ.ن. ۵: چند تا عکس داشتیم ولی اونقدر اوضاع اینترنت افتضاح بود که نتونستم آپ کنم. دفعه بعد حتما میذارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 20:0  توسط مامان شایلی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
شاهدونه ناز من شاينا جان
رشد و بالندگي تو در زندگي آنقدر جذاب و شيرين است كه ميخواهم هر لحظه از آن را به خاطر بسپارم. آمدم تا از تو بنويسم. از تو كه مرا شايسته "مادر" بودن كردي. اميد كه لايق اين ناميدن باشم.

پیوندهای روزانه
کودک شیرین من
حرفهای ناگفته مادران
زایمان شیرین ترین سختی دنیا
بیبی تی وی
نی نی به به
تغذیه تکمیلی
دیکشنری آریانپور
روانشناسی کودک
نی نی سایت
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
پیوندها
آراز كوچولو و مامان لیلی
ماني كوچولو و مامان فرناز
مارتيا كوچولو و مامان افشان
سارا کوچولو و مامان هنا
باران كوچولو و مامان مهسا
شرمينه كوچولو و مامان شهرزاد
سپهر كوچولو و مامان ریحانه
آوین کوچولو و مامان رکسانا
غزل كوچولو و مامان الهام
سام کوچولو و مامانی
شایان کوچولو و مامان حوریه
شایلی کوچولو و بابا هومن
عرفان کوچولو و مامان رویا
آذین کوچولو و مامان الهام
دینا کوچولو و مامان شیوا
صدرا کوچولو و مامان زهرا
دانیال کوچولو و مامان ساناز
مانا کوچولو و مانیا کوچولو
ساینا کوچولو و مامان افسون
مانی کوچولو و مامان شبنم
غزل کوچولو و مامان گلی
امیر کوچولو و مامان بهاره
آراد کوچولو و مامان لیلا
عسل کوچولو و مامان توتی
آرتین کوچولو و مامان نسیم
ارشیا کوچولو و مامان هاله
نورا کوچولو و مامان منصوره
شاینا کوچولو و مامان سمیرا
کیاراد کوچولو و مامان پروین
کیاراد کوچولو
الهه کوچولو و مامان عادله
طاها کوچولو و مامان آرزو
تارا کوچولو و مامان مهشید
محمدعلی کوچولو و مامان آزاده
رادین کوچولو و مامان پانیذ
سارا کوچولو و مامان
نیکا کوچولو و مامان مهناز
رژین کوچولو و مامان سمیرا
آریان کوچولو و مامان نازنین
شاینا کوچولو و مایا کوچولو
تارا کوچولو و مامان سارا
فرزان کوچولو و مامان آزاده
سطرهای زندگی شیرین جون
ری رای عزیز
آشپزخانه شیما جون
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان