تبليغاتX
شاهدونه كوچولوي ما
Lilypie 2nd Birthday Ticker
عروس کوچولوی مامانی روز شنبه واکسن شش ماهگیشو زد. قطره جادویی "تایلنول" که یادتونه؟ متاسفانه قطره قبلی تموم شده بود و منهم یادم رفته بود تهیه کنم. البته فکر نمیکردیم تا واکسن شاینا اینجا بمونیم. ولی وقتی دیدیم شاینا چند روز اول بیتاب بود حدس زدیم ممکنه موقع برگشت به تهران اونجا هم چند روز ناراحت باشه و اونجوری واکسنش دیر بشه. از طرفی اینجا با بودن بابا کنارمون خیالمون بابت عوارض احتمالی واکسن راحت تر بود. بنابراین قرار بر این شد که بابا شاهین وقتی برگشت تهران قطره رو واسمون تهیه کنه و با پست بفرسته.آخه اینجا همکارا و دوستامون میگفتن این دارو فقط تهران هست اونهم اگه آشنا داشته باشین. چون یه جورایی قاچاقه. خلاصه... بابایی قطره رو روز سه شنبه فرستاد و من پنجشنبه صبح خودم رفتم پست مرکزی اینجا تا بسته رو تحویل بگیرم و منتظر پستچی نباشیم و هر چه زودتر واکسنو بزنیم. نمی دونم چرا خیلی مصر بودم بدون تایلنول واکسن نزنیم. شاید چون چهارماهگی واکسن بی دردسری بود و دو ماهگی بسیار سخت. جالب اینجاست که کارمند محترم پست با خیال راحت گفت خانوم بسته امروز تهران اصلا معلوم نیست کجا رفته!! گم شده و داریم دنبالش میگردیم ببینیم اشتباهی کدوم شهر رفته!!! به هر حال امروز به دستتون نمیرسه!!! یه وقت فکر نکنین پست معمولی بودا.... با پست "پیشتاز" فرستاده بود!!! حالا زیاد تعجب نکنین. بقیه شو بشنوین. آره دیگه... منهم گفتم تا شنبه صبر میکنیم. حتما به آخر هفته رسیده از این مشکلات پیش میاد. تا شنبه هم دیر نمیشد. شنبه صبح مامان دوباره رفت اداره پست. خانومه گفته بود اصلا بسته شما هنوز تهرانه!!! تو کامپیوتر محلشو تهران نشون میده!!! شاهین هم از تهران پیگیری کرد اونجا هم بهش گفتن بسته اینجا نیست رسیده مقصد!! یه وقت فکر نکنین مقصد یه شهر دورافتاده پرته. مثلا مرکز استانه که هر روز هم واسه تهران پرواز داره(بازم دارم از زادگاهم تعریف میکنم نه؟!!) منو میگی دیگه کفری شده بودم. شاهین میگفت میخوای دوباره بگیرمش این بار بدم دست مسافر بیاره؟ راستش من بیشتر از وضعیت پست عصبی بودم و اینکه اگه مشکلی پیش بیاد نمیشه پیگیری کرد و باز این مصرف کننده است که باید بیخیال و به فکر راه حل باشه!! خلاصه... مامان شایلی عصبی حسابی قاطی کرد و رفت سراغ داروخونه ها و هرچی قطره و شربت استامینوفن خوش طعم و معتبر داشتن رو خرید. آخه هم خوش طعم بودنش مهم بود چون می ترسیدم تو اون حال بیحالی عسل خانوم قطره تلخو بالا بیاره که اونهم اتفاق رایجیه و هم موثر بودنش اهمیت داشت. چون یکی از دوستام که اینجا داروخونه داره میگفت این قطره خوش طعم ایرونیه مثل اونای دیگه موثر نیست! بگذریم... شاینا جوجو شانس آورد مامان و باباش داروسازند شاید هم بد شانسی چون خیلی تو تهیه دارو وسواسند!بعد از اینکه داروخونه ای از انواع استامینوفن تو خونه تهیه شد! و خانوم خانوما اولین دوپینگشونو انجام داد! رفتیم و اون میکروبها و ویروسهای بدجنسو وارد بدن کوچولوش کردیم. بعد از ظهر اون روز کمی بیتابی کرد که با پیش بینی های قبلیم کلی روش واسه آروم کردنش آماده کرده بودم و دخترکم خوابید.ساعت حدود هشت شب بابا زنگ زد که بسته رسیده!! آخه شاهین بسته رو به آدرس مطب بابا فرستاده بود. ما هم درنگ نکردیم و سریعا محموله رو تحویل گرفتیم و دیگه خیالمون با بودن تایلنول راحت راحت شد. اینو گفتم که زیادی به پست پیشتاز اطمینان نکنین. همون روشهای قرن بوقی واسه ارتباطات کارسازترند!! شاهدونه خانوم اون شب فقط کمی بیحال بود که جیگرم آتیش میگرفت وقتی چشمهای بی رمقشو میدیدم اما خدارو شکر نه درد داشت و نه تب کرد و راحت خوابید.

این بار بر خلاف عید که اینجا بودیم و از ترس شاینا نه مهمونی میرفتیم و نه مهمون دعوت میکردیم تا دلتون بخواد مهمونی رفتیم و مهمون داشتیم. آخه گلک مامان دیگه عاشق رفت و آمد و "ددر" شده. مخصوصا وقتی می بینه من مانتو پوشیدم اونقدر دست و پا میزنه تا بغلش کنم و اگه این کارو نکنم اونقدر گریه میکنه تا یا بغلش کنم یا مانتومو دربیارم. به نشستن کنارشم رضایت نمیده باید حتما مانتو رو دربیارم تا راضی شه. گاهی وقتی بخوام تنها برم بیرون بغلش میکنم و یه چرخی با هم تو حیاط میزنیم ولی وقتی نزدیک پله های ساختمون میشیم که بیایم خونه باز اعتراض میکنه.باز اینجا حیاط داره خوبه فکر کنم تهران باید راه به راه لباس بپوشیم و بریم "ددر"!! وای ی ی... آخه میدونین من خیلی اهل بیرون رفتن نیستم. من و بابا شاهین هر دو یه جورایی بچه خونه ایم.

در راستای اجتماعی شدن دخترمون چون ممکنه با برگشت ماحالا حالاها عسلک  مهمونی نبینه فردا مامان نوشین واسه خانوم کوچولو دندونی می پزه و کلی هم مهمون داریم. دست مامانی درد نکنه. در اولین فرصت عکساشو واستون میذارم.

خوب دیگه... یواش یواش داریم به آخر سفرمون نزدیک میشیم. اگه خدا بخواد پنجشنبه عازم تهران هستیم. دلمون واسه اینجا و تفریحات و استراحتش تنگ میشه ولی واسه دیدن باباشاهین هم پرمیکشه.

این بار گزارش تصویری نداریم. راستش باباحسین هنوز عکسهای جدید دوربینشو خالی نکرده. حتما رایت  و تهران واستون آپ میکنم. فقط این اولین تجربه آب تنی شاینا و مامانی "باهمدیگه" رو ببینید. آخه من که تا حالا تو وان شاینا جام نمیشد! دخترم تنهایی آب بازی میکرد ولی اینجا تو وان حموم هر دو با هم کلی آب بازی کردیم. عکسهای قشنگ تر هم داشت که خوب دیگه... مشکل ناموسی داشتند  خودتون میدونین که...!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 14:7  توسط مامان شایلی | 
ببینید و لذت ببرید و ماشاا... بگویید... .

 

عروسک ناز قشنگم... "نیم سالگیت" مبارک...

 

پ.ن. : دست بابای مهربونم درد نکنه. این عکسها واقعا شاهکارند. خدا میدونه انتخاب این چند تا بین اونهمه چقدر سخت بود.دلم میسوخت که مجبور بودم واسه ثبت تو وبلاگ حجمشونو کم کنم و اون کیفیت فوق العاده اینجا نمایش داده نشه. امروز در کنار جشن نیم سالگی شاهدونه قصه ها جشن تولد بابا حسین عزیزمون هم هست. بابایی تولدت مبارک. انشاا... سالیان سال زیر سایه پر مهرتون باشیم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 خرداد1387ساعت 1:23  توسط مامان شایلی | 
شاینا و مامانی هنوز در سفر به سرمیبرن.جاتون خالی داره بهمون خیلی خوش میگذره. مخصوصا هوای بسیار خنک و مطبوع این شهرزیبای کوهستانی بسیار می چسبه.(کیه که از زادگاهش تعریف نمیکنه؟!). دختر ناز من تو هواپیما و در طول سفر نمره ۲۰ گرفت. تو فرودگاه هم اونقدر خوش اخلاق و خنده رو بود که دل هر بیننده ای رو می برد. فکرشو بکنین وقتی با بابا شاهین از خروجی مردونه خارج شدن بابایی در حالیکه میخندید میگفت دختر بلا کلی هم واسه مامورای حراست فرودگاه دست و پا زده و خندیده. واسم جالب بود آخه دخترکمون با آقایون ریش و سیبیل دار زیاد میونه خوبی نداشت.تو پرواز یک ساعت و نیمه ما هم نیم ساعت اول و آخرشو خوابید و نیم ساعت وسطش هم همش با باباشاهین بازی کردند و خندیدند.

ولی دو روز اول یه کم بیتابی کرد.البته فکر کنم به خاطر جابجایی و به قول معروف آب به آب شدن بود. همش دوست داشت تو بغلم باشه. راستش یه کم هم تقصیر خودم بود که حساسیتشو به محیط بیشتر کردم.آخه روز اول بعد از ناهار شاینا رو طبقه بالا تو اتاق خوابوندم و خودم اومدم پایین. دخترکم بیدار شده بود و من متوجه نشدم یهو با صدای جیغ بلندش (جیغهای بنفش تیره اشو که یادتونه؟!) دویدم بالا دیدم در اتاق بسته شده و دختر نازم غلت زده و از ترس از خواب پریده. اونقدر گریه کرده بود که صورت و چشمهاش سرخ سرخ شده بودن. از اون موقع بهونه گیریهاش شروع شد و اصلا حاضر نبود حتی برای یه لحظه ازم جدا شه. جوجه کوچولویی که خودش آروم میخوابید دیگه فقط تو بغل من باید میخوابید و اگه از خواب بیدار میشد و من کنارش نمی بودم گریه میکرد. ولی بعد از دوروز وقتی نازگل خانوم به محیط عادت کرد دوباره شد همون دلبرک خوش خنده و خوش اخلاق. تو بغل خاله ها تو حیاط پرگل خونه باباحسین با یه عالمه جلوه های طبیعت آشنا شد مثل مگس!! آخه تو خونه خودمون طبقه ۱۱ مگس کجا بود؟! از تماشای گنجشکها سیر نمیشه و تا جایی که بتونه با نگاه دنبالشون میکنه. نکته جالب اینه که هوای اینجا از تهران مرطوب تره و این مساله باعث شده دختر نازم از خوابیدن لذت فراوون ببره به عبارتی "ولو" شده! پریروز با شاهین و مامانم تو اتاق نشسته بودیم شاینا هم دراز کشیده بود. به مامان و شاهین گفتم این چخملی رو ببینین اصلا دست و پا نمیزنه و داره چرت میزنه!! آخه دست و پا زدن شاینا اونقدر شدید و سریعه که حتی واسه دکترش هم جالب توجه بوده.

بابا شاهین شنبه برگشت تهران و امروز شاینا و مامان شایلی و مامان نوشین و مامان بزرگ من در واقع چهار نسل از خانومهای فامیل! خونه ایم. قراره واسه واکسن شش ماهگی اینجا بمونیم و باز زمان واکسن شاهدونه خانوم مزاحم مامان و بابام بشیم.

و اما میرسیم به گزارش تصویری این دفعه. قبلش این توضیحو بدم که باباحسین در کنار حرفه اصلیش عکاسی رو هم بطور کاملا حرفه ای و تخصصی دنبال میکنه و حدود شش ماهی میشه که یه سوژه کاملا جذاب داره به نام "شاینا جوجو". بیشتر عکسهای زیبایی که تا حالا دیدین مخصوصا اونهایی که شکار لحظه بوده با دوربینهای تخصصی بابا گرفته شده.گاهی در عرض یک ربع حدود ۱۰۰ عکس از شاینا میگیره که توشون لحظات نابی ثبت میشه که در حالت عادی نمیشه از یه بچه گرفت. اینها هم از کارهای جدید باباست که تو یکی از این صبحها وقتی شاینا کله سحر بیدار و توسط مامان بزرگ و بابابزرگش از کنار مامان شایلی و باباشاهین ربوده شده!!!ثبت شده و ضمنا تو دوتا عکس اول دندونهای شاینا هم شکار شده اند.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 22:27  توسط مامان شایلی | 
شاینا گلکم تو این چند روز که دور و برش خلوت شده یه کم بهونه گیری میکنه. عسل مامان معلومه که دل کوچولوش تنگ شده. آخه تو این سه هفته دائم یکی بود که باهاش بازی کنه و بچلونتش. اما یهو شاینا موند و مامان شایلی. بابا شاهین هم که صبح تا عصر باید سر کار باشه.دندون دومی هم بدجور اذیتش میکنه. ده روز بعد از اولی دومی هم نیش زد ولی کامل بیرون نیومده بود و این دو روز به سختی لثه رو شکافت و عسل منو خیلی اذیت کرد. حالا شاینا بی دندون شده شاینا دو دندون!

دیروز عصر اونقدر بهونه گیری کرد که با شاهین تصمیم گرفتیم ببریمش بیرون تا تو ماشین خوابش ببره. آخه دختربلا تا میشینه تو کارسیتش بلافاصله خواب میره. همینطور که تو خیابونا میچرخیدیم یه اسباب بازی فروشی دیدیم. به شاهین گفتم بریم تا شاید بتونم واسه پسر دوستم یه هدیه بگیرم. آقای اسباب بازی فروش چند تا عروسک موزیکال بهمون معرفی کرد که مناسب بچه هشت ماهه باشه. اولش یه سگ خوشگل مو فرفری نشون داد و روشنش کرد تا واسمون قر بده و آواز بخونه!! شاینا هم زل زده بود بهش و صداش درنمی اومد. به آقاهه گفتم این که دخترونه است. آقاهه هم مدلای دیگه شونو آورد و روشن کرد. خیلی بانمک بودن. یه الاغ عینکی! و یه فیل خنده دار که هر دوشون وقتی میخوندن گوشاشونم بالا پایین میرفت .تازه فیله خودشم می چرخید. ولی جالب اینجا بود که شاینا چشم از اون هاپو مو فرفری اولی برنمی داشت. با وجود اینکه خاموش بود و دیگه نمی رقصید!! هر کاری کردم به اونای دیگه توجه کنه فایده نداشت. خانومی اونو پسندیده بود. اگه خودم می خواستم انتخاب کنم الاغه رو می گرفتم ولی چه میشه کرد؟ دخترکم کلید کرده بود رو هاپوهه. آخرش الاغه رو واسه "اهورا"(پسر دوستم) گرفتیم و شاینا خانوم هم مالک همونی شدن که پسندیده بودن. بگذریم که امروز کلی از پشماشو خورد!! و آخرش باتری هاشو درآورد!! ولی انتخاب صد درصد خودش بود دیگه.

شاهدونه ما این روزا سخت مشغول گشت و گذار و چرخشه. اینجوریشو ندیده بودم. بچه ها معمولا سینه خیز به جلو میرن ولی شاینا رو شکمش می چرخه و با حرکات یه در میون دستهاش به جلو میره. گاهی هم یه غلت اضافه میزنه تا حرکتش سریعتر شه یا تغییر جهت بده. واسه همین بابایی بهش میگه: "خانوم هلی کوپتر"!!

ما این دو روز کلی داریم تلاش میکنیم شاینا به زندگی قبلیش برگرده و از تنهایی بیتابی نکنه. میدونم تا بخواد به این عادت کنه تعطیلات آخر هفته میرسه و میریم سفر!! اگه گفتین کجا؟ این بار میخوایم بریم پیش مامان نوشین و باباحسین... جان خاله و خاله مانلی... هوراااا... تعطیلات به شما هم خوش بگذره

این هم سلیقه دختر عسلی من

و این هم دندون کوچولوش. البته کمی کیفیت عکس پایینه امیدوارم ببینین. این عکسو دزدکی موقع خواب ازش گرفتم

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 19:35  توسط مامان شایلی | 

روزی که پا به این دنیای خاکی گذاشتم وقتی خانوم دکتر با دستهای مهربونش منو از گهواره درون مامانی بیرون آورد یهو بند دلم پاره شد. دماغ کوچولوم تحریک شد و تا ته دلم سوخت. این چیزی نبود جز اکسیژن آزاد که از حالا به بعد باید دل از اکسیژن خون مامانی می کندم و خودم هوارو می بلعیدم. خوشامدگویی دنیا به من سرما بود و لرز و ترس و احوالپرسی من با او گریه ای پرصدا از ته دل. از نفس مامانی و اون خونه نرم و گرم و گرد و قلمبه جدا شده بودم  و اومده بودم  به یه جای سرد که بقیه هم دست از سرم بر نمی داشتن. وقتی بدنم از آثار خونه کوچولوم پاک شد اونقدر بهم سخت گذشته بود که چشمهامو از گرسنگی و بیحالی روی همه این مشقات بستم. همه دورم جمع شده بودند. عزیزانی که ماهها چشم انتظارم بودند. اما من چشمهای پف کرده سیاهمو روی هیچکدوم باز نکردم. تا اینکه یه نفس گرم و آشنا که جزئی از سلولهای بدنم بود با صدای عاشقونه صدام زد: دخترم... بابایی... . اونوقت حس گرم امنیت و آرامش تمام وجودمو فراگرفت و با اطمینان مژگان در هم فرو رفته ام حرکت کرد تا به یه چهره مهربون خیره شم و او باشه که نگاهم رو با دنیای بزرگ وحشتناکی که روبرو شده بودم آشنا کنه و با تکیه به محبت و قدرت پدرانه اش از اون دنیای ترسناک زندگی زیبا بسازه.

بابا شاهین مهربونم... زندگی زیبایی که واسم ساختی پر از عشق خالصانه و امنیت و آرامشه... من و مامانی امروز بیصبرانه منتظریم تا در خونه رو باز کنی . بپرم تو بغلت "عاشگونه" نگات کنم و داد بزنم...

                         بابایی تولدت مبارک... اندازه تموم دنیا دوستت داریم

 

پ.ن.۱: امروز شاینا جونی تونست چند ثانیه بدون کمک بشینه... تازه آب رو هم به راحتی با لیوان کوچولوش خورد.

 پ.ن.۲: عمه شیما فردا برمیگرده... مامان شهلا و بابا رضا هم میرن خونه خودشون... خیلی دلمون میگیره... انشاله سفر خوبی داشته باشن و زودی بیان پیشمون. هرچند همه اعتراف میکنن که با بودن شاهدونه نازمون دیگه دلشون نمیاد دیر به دیر بهمون سر بزنن. به ما که تو این سه هفته خیلی خوش گذشت.

تکیه به دستهای محکم بابایی

تکیه به دستهای محکم بابایی

تربچه نقلی مامان و بابا

تربچه نقلی مامان و بابا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 21:54  توسط مامان شایلی | 

آخییییشششش!!! بالاخره دوره محرومیت از تکنولوژی به سر رسید!!! هر چند هنوز هم یه کم محرومیم اما میشه یه کاریش کرد. دلمون برای خونه کوچولوی اینترنتی و مهمونهای نازنینش تنگ شده بود. مدتی بود کامپیوتر خونه خراب بود و درست کردنش به تعویق میافتاد اینترنت هم که دیگه نگو! تا اینکه جان خاله به مناسبت اتمام تحصیلش و ترک تهران برامون یه لپ تاپ خوشگل هدیه خرید. دنیا برعکس شده نه؟ به جای اینکه ما براش کادوی فارغ التحصیلی بگیریم اون مارو شرمنده کرد. البته به قول خودش واسه تشکر این دو سال بود. جان خاله خیلی ممنونیم... بابا شاهین هم ترتیب ای دی اس ال رو داد و حالا درهای خونه رو به روی تکنولوژی باز کردیم!

و طبعا اینها زمان میبرد و ما اردیبهشت رو از دست دادیم...

 

عروسک ناز مامان روز به روز دلبر تر و خانون!! تر میشه. شیطون بلا تو این ده روز گذشته خیلی بهش خوش گذشته... آخه عمه شیما و مامان شهلا و بابارضا پیشمونن و کلی مهمونی و رفت و آمد... دختر بلا تو محبت فامیل بابایی کلی کیف میکنه. جالب اینجاست که دیگه به شلوغی حساسیت نداره و اجتماعی شده. انگار واقعا به قول مامان شهلا با اتمام 5 ماهگی عین عمه فرانک انزواطلبی! موش موشک به سررسید. به طوریکه دوروز گذشته که مهمونهامون پیشمون نبودند بهونه گیریهای شاینا هم به راه بود و با برگشتنشون باز شد همون شاینای خوش خنده.

 

شاینا..!! شاینا خانون!!! خانون خانونا...!!! جوجه بلا دیگه اسمشو میشناسه و اگه هرکدوم از این اسمها صداش کنیم به طرف صدا برمیگرده. تا چند وقت پیش فقط به صدا واکنش نشون میداد. حالا هر چی صداش میزدیم. گاهی جان خاله میگفت کبری!! علی!!! ... باز هم شاینا برمیگشت ولی دیگه باید فقط بگیم شاینا خانون!! تا گوشه چشمی بهمون نشون بده. بعضی وقتها هم شعر مامانی رو میخواد: چلام(سلام) چلام گشنگم... چلام چلام سوشگلم (خوشگلم)... چلام چلام چخملم (دخترم)...چلام عروس گلم... بعدش دیگه خودتون میدونین... برف پاک کنها روشن و ....

 

 

. قلقلی مامان دیگه تو خواب هم غلت میزنه. قبلا وقتی میخواست با خوابیدن مبارزه کنه فقط سرشو این طرف و اون طرف می چرخوند ولی الان عین آدم بزرگا پهلو به پهلو میشه و آخرش روشو به طرفم برمیگردونه و میاد تو بغلم و درحالیکه پشتشو میمالم خوابش میبره. و بعدش پیاده رویهای تو خوابش هم شروع میشه!! دیگه علاوه بر طرفین، بالای سر و زیر پاش هم بالشت میذارم. آخه دائم تو خواب می چرخه.ظرف 5 دقیقه جهتش تو خواب تغییر میکنه و گاهی عمود بر رختخوابش میشه. چند شب پیش واقعا ترسیدم اومدم دیدم رفته بالای رختخوابش دلم ریخت هزار جور فکر به سرم زد. گفتم نکنه افتاده!! رفتم دیدم نخیر... خانوم تو خواب ناز چرخیده.

وقتی هم که بیداره و رو شکم برمیگرده نمی دونم با چه سرعتی رو شکمش میچرخه هر بار که بهش سرمیزنم جهتش عوض شده و میتونه کمی هم به جلو سینه خیز بره. معمولا هم دنبال پستونکشه و به طرفش حمله میکنه و تقریبا همیشه اونو برعکس می بره تو دهنش!

 

انواع ژستهای خوابیدن... وای ی ی !!! آدم میخواد درسته قورتش بده...

 

 

 

 

 

 

 

.اتفاق مهم این مدت که با کمک مامان شهلا میسر شد غذاخور شدن شاینا بود. راستش با سابقه ای که از دفعه پیش داشتیم خودمون خیلی می ترسیدیم غذا رو شروع کنیم که مامان شهلا با پوره سیب زمینی غذای خانومی رو شروع کرد و خوشبختانه دخترکم با اشتها از غذاش استقبال کرد و کم کم پوره هویج و سیب پخته هم اضافه شد و بعدش کمی عدس و برنج سوپ شاینا جوجو رو تشکیل دادند و سرانجام دختر کوچولومون با چهار وعده غذایی شامل سرلاک برنج برای صبحانه و عصرونه و سوپ حاوی برنج، هویج، سیب زمینی و کمی عدس حسابی غذاخور شده و قراره یواش یواش به سوپش آب گوشت هم اضافه کنیم چون کمی می ترسم نکنه نتونه پروتئین گوشتو هضم کنه. ولی هنوز تا شیر خودمو نخوره وعده غذاییش کامل نمیشه اما بیدار شدنهای شبونه اش خیلی بهتر شده. مامان شهلا وقتی شب اول دید شاینا چقدر بیدار میشه گفت حتما باید غذاخورش کنیم دلم واست میسوزه و کلی کمکمون کرد. به این میگن مادرشوهر نمونه..... مرسی مامان جون .

یه شکلات جدید علاوه بر انگشت دستهاش هم داره! و اون شست پاهاشه!!! بالاخره بعد از کلی تلاش که معمولا به درآوردن جورابهاش ختم میشد تونست شست پاشو به دهنش برسونه ولی هنوز هم دخترم معمولا یه لنگه جورابه اول کمی جوراب میخوره وقتی جورابها دراومدن شروع میکنه به شست پا خوردن.

 

آواز خوندنهای مامان شایلی همچنان ادامه داره. آخه واقعا بعضی وقتها که شاینا خسته و بهونه گیره هیچی اندازه آواز خوندن آرومش نمیکنه. آهنگ جدید مورد علاقه اش "بیس" سامیاره. دیگه همسایه مون هم میدونه اگه شاینا گریه کرد باید واسش بخونیم: من برات بیس میزنم... تا تورو برقصونم....  اونوقت شاینا ساکت میشه و حتی ممکنه قه قه بخنده و یا بخوابه!!!

آخه میدونین ما به لطف دیوارهای نازک خونه  و آواز خوندنامون یه دوست خوب پیدا کردیم و اونهم ساناز جون همسایه واحد بغلیه. دورادور همدیگه رو کامل می شناختیم صدای اونها تو اتاق ما بود و صدای ما تو خونه اونها!!! البته فقط صدای یکی از اتاقهامون. چند روز پیش خودش زنگ زد و اینطوری بود که هر دو متوجه شدیم فقط خودمون نیستیم که صدای همسایه رو میشنویم همسایه هم صدای مارو داره!!! خلاصه به دیوارهای آپارتمانتون خیلی اطمینان نکنید حتی اگه تو یه برج تازه ساز زندگی می کنین!! البته واسه ما که بد نشد تو این غربت یه همسایه خوب پیدا کردیم.

 

هیچ میدونین شاهدونه ما قهر کردن هم بلده؟! بعله... اگه مامانش اونو تنها بذاره و چند ساعتی پیشش نباشه حتی اگه پیش باباییش یا مامان بزرگش بمونه باز هم وقتی مامان برگرده تا چند دقیقه تحویلش نمیگیره و حتی بهش نگاه هم نمیکنه. شیر هم نمیخوره تا مامان حسابی منتشو بکشه و با هم آشتی کنن. خیلی بچه ننه شده نه؟!!!

 

یادتونه گفتم دختر بلا عاشق دراز کشیدنه و خیلی با بغل بودن میونه نداره ؟ این مساله باعث شده بود وقتی میخواستیم بنشونیمش یا رو پاهاش نگهش داریم مخالفت کنه... مامان بزرگ و بابابزرگی واسش یه روروئک هدیه آوردن تا با تمرین توش دست از تنبلیش برداره. آخه من قبلا جایی خونده بودم استفاده از روروئک باعث میشه بچه ها با عادت کردن به اون دیر راه بیفتن و همش به اون تکیه کنن. واسه همین واسش روروئک نگرفته بودم. اما مامان شهلا میگفت اگه بچه ها تمرین ایستادن نکنن ممکنه یه وقت خدای نکرده نرمی استخون بگیرن و تو راه افتادن مشکل داشته باشن. هدیه اونها باعث شد شاهدونه قصه ما بتونه پاهای کوچولوشو سفت رو زمین نگه داره و از درجا راه رفتن نترسه.

 

خوب... دیگه داریم به آخر قصه اردیبهشتمون میرسیم...

چند تا گزارش تصویری ببینین... جایی نرین که مهم ترین خبرمون مونده...

 

 

شاینا و اسباب بازی جدیدش هدیه عمه فرانک که با عمه شیما به دستمون رسیده... این زیر هم میشه غلت زدا...

 

 

مگه همیشه باید از خنده ها عکس گرفت؟!! نق نق و حتی گریه...

 

 

شاینای غذاخور

 

شاینای روروئک سوار

 

آقا کوچولوها چشماشونو درویش کنن!!

 

عشق مامان...

 

 

بالاخره پاهای خوشمزه رو چشیدم!!

 

 

 

 

شاینا... مامانی... دخملم... دهنتو باز کن... آفرین گلم... وای.... دونه برنجشو ببینین... چه کوچولوهه...

الهی فدات شم با اون دندون کوچولوت.....!!

آره ه ه ه !!! نازگلکمون تو آخرین روز از اردیبهشت ماه وقتی پنج ماه و هشت روزه بود یه هدیه قشنگ بهمون داد ...: یه دندون سفید دونه برنجی کوچولو... دندون پیشین پایین سمت چپ و سمت راستی هم از زیر لثه کاملا مشخصه که داره تلاش میکنه سر باز کنه...

و این هم حسن ختام گزارش اردیبهشتی ما بعد از یه غیبت کبری!!

 

 

پ.ن. خیلی دلمون میخواست به قرار وبلاگی برسیم. وقتی دیدم قرار تو پارک ملته کلی ذوق کردم. آخه میشد با شاینا جونی پیاده هم بیایم. ولی دیشب مهمونی بودیم و دیر برگشتیم خونه. شاینا هم تقریبا بدخواب بود و صبح خوابش عمیق شد.میدونین که مهمون هم داریم... خوبیش این بود که من تونستم پستمو بنویسم ولی قرار وبلاگی رو از دست دادیم.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 خرداد1387ساعت 20:11  توسط مامان شایلی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
شاهدونه ناز من شاينا جان
رشد و بالندگي تو در زندگي آنقدر جذاب و شيرين است كه ميخواهم هر لحظه از آن را به خاطر بسپارم. آمدم تا از تو بنويسم. از تو كه مرا شايسته "مادر" بودن كردي. اميد كه لايق اين ناميدن باشم.

پیوندهای روزانه
کودک شیرین من
حرفهای ناگفته مادران
زایمان شیرین ترین سختی دنیا
بیبی تی وی
نی نی به به
تغذیه تکمیلی
دیکشنری آریانپور
روانشناسی کودک
نی نی سایت
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
پیوندها
آراز كوچولو و مامان لیلی
ماني كوچولو و مامان فرناز
مارتيا كوچولو و مامان افشان
سارا کوچولو و مامان هنا
باران كوچولو و مامان مهسا
شرمينه كوچولو و مامان شهرزاد
سپهر كوچولو و مامان ریحانه
آوین کوچولو و مامان رکسانا
غزل كوچولو و مامان الهام
سام کوچولو و مامانی
شایان کوچولو و مامان حوریه
شایلی کوچولو و بابا هومن
عرفان کوچولو و مامان رویا
آذین کوچولو و مامان الهام
دینا کوچولو و مامان شیوا
صدرا کوچولو و مامان زهرا
دانیال کوچولو و مامان ساناز
مانا کوچولو و مانیا کوچولو
ساینا کوچولو و مامان افسون
مانی کوچولو و مامان شبنم
غزل کوچولو و مامان گلی
امیر کوچولو و مامان بهاره
آراد کوچولو و مامان لیلا
عسل کوچولو و مامان توتی
آرتین کوچولو و مامان نسیم
ارشیا کوچولو و مامان هاله
نورا کوچولو و مامان منصوره
شاینا کوچولو و مامان سمیرا
کیاراد کوچولو و مامان پروین
کیاراد کوچولو
الهه کوچولو و مامان عادله
طاها کوچولو و مامان آرزو
تارا کوچولو و مامان مهشید
محمدعلی کوچولو و مامان آزاده
رادین کوچولو و مامان پانیذ
سارا کوچولو و مامان
نیکا کوچولو و مامان مهناز
رژین کوچولو و مامان سمیرا
آریان کوچولو و مامان نازنین
شاینا کوچولو و مایا کوچولو
تارا کوچولو و مامان سارا
فرزان کوچولو و مامان آزاده
سطرهای زندگی شیرین جون
ری رای عزیز
آشپزخانه شیما جون
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان