تبليغاتX
شاهدونه كوچولوي ما
Lilypie 2nd Birthday Ticker

بیستم تیر ماه 1386

یه روز بسیار بسیار خاطره انگیز... بیست تیر تولد جان خاله است. اول از همینجا سالروز تولد خاله آیلی مهربونمونو بهش تبریک میگیم. اگه بگیم جان خاله عزیز مثل یه مامان دوم واسه شاینا میمونه اغراق نکردیم. همیشه هم تو دوران بارداری هم تو روزهای اول تولد شاینا هم هر وقت پیشمونه تمام زحماتمون میفته گردنش. البته شاینا جوجو هم اینو خوب میدونه و ابراز احساسات ویژه ای واسه جان خاله داره. تا خاله بهش میگه: شاینا جان خاله؟ زودی برمیگرده و زبونشو واسش در میاره!!

سال گذشته تو همین روز خاله مانلی هم با تموم شدن امتحانات دانشگاهش اومده بود تهران پیشمون و جان خاله دوستاشو دعوت کرده بود بیرون  و یه جشن کوچولو واسه تولدش گرفته بودن. خوب من که عذرم موجه بود و هدیه مونو با بابا شاهین زودتر به جان خاله داده بودیم. اون روز دقیق جلو چشممه. ساعت حدود هفت شب بود که یهو... احساس کردو یه حباب تو دلم ترکید... شاید هر کی جای من بود با حرکات روده اشتباه میگرفت ولی من مدتها انتظارشو میکشیدم و راجع به نوع و نحوه اش مطالب فراوونی خونده بودم. واسه همین بی درنگ روی مبل و روی یه پام نشستم و پای دیگه رو آویزون کردم... قولوپ... قولوپ... به تناوب و پشت سر هم... احساسش اعجازانگیز بود... فوق العاده بود... اون میگفت قولوپ و قلب من تالاپ و تولوپ... وقتی با هیجان واسه شاهین تعریف میکردم برق چشماش دیدنی بود. واقعا پدر بودن سخته یعنی مادر بودن موهبت بزرگیه... فرزند هر دوی ما داشت ابراز وجود میکرد و من با تمام قوای بدنم اونو می چشیدم ولی بابا شاهین باید به شنیدن تعاریف من بسنده میکرد. هیچ یادم نمیره اصلا دلم نمیخواست از رو مبل بلند شم. تا فرصت گیر میاوردم دوباره به همون حالت رو مبل می نشستم و جوجه نازم باهام به زبون ضربه ای حرف میزد. وقتی به مامان نوشین و مامان شهلا خبر دادیم از اینکه این شیطونک اینقدر زود ورجه وورجه رو شروع کرده تعجب کردند. ولی وقتی الان تحرک بیش از اندازه شاینا رو می بینند باورشون میشه که اگه شاینا نصف این دست و پا زدنها رو تو شکم مامانش داشته پس اون موقع من اشتباه نمیکردم.

و اما امسال تو همین روز: شاینای مامان دیشب واسه اولین بار تمام شبو عین یه خانوم متشخص خوابید. نمیدونم واقعا بزرگ شده که دیگه شبو کامل میخوابه یا دیروز خیلی خسته شده بوده یا چون دیگه وابستگی به شیر نداره طول شب بیدار نمیشه... حالا امشب مشخص میشه... ولی معمولا خواب کامل یک شب واسه بچه ها یه معیار رشد محسوب میشه مثل نشستن یا غذای جامد خوردن.

متاسفانه پروژه شیر نخوردن همچنان ادامه داره. هر شیوه ای که میدونستم یا بهم گفتن رو امتحان کردم ولی دختر خانوم به هیچ وجه گول نخورد و گاها اعتراض خودشو با گاز گرفتن با اون دندونهای سوزنی اعلام میکرد. یکی از روشهایی که امتحان کردم تغییر مزه اون ناحیه با طعمی که شاینا دوست داره یعنی طعم ترش لیمو ترش بود. کلی آب لیمو ترش به بدنم زدم و در اختیار شاینا گذاشتم. وروجک خانوم یه کم بهم نزدیک شد یه ذره بو کشید و بعد... به جای مکیدن شروع کرد به لیس زدن طعم ترش اونجا و وقتی مزه اش تموم شد دوباره روشو برگردوند!!! دفعه بعد که دوباره این روشو امتحان کردم دیگه حتی حاضر به لیسیدن هم نشد!! نوع غذامو تغییر دادم... بوی عطرمو عوض کردم... ولی دختر شیطون من فقط چند بار اونهم تو خواب شبونه شیر مامانی رو مزه کرد که البته تو اون شبها گرسنه نگهش داشته بودم. ولی راستش دیگه نخواستم بیشتر بهش گرسنگی بدم. چون همونطور که گفتم تحرک و فعالیت شاینا خیلی زیاده و دکترش تاکید کرده مقدار غذای کمکیشو زیاد کنیم تا خوب وزن بگیره. دلم میخواد اینا رو اینجا بنویسم تا دخترکم بعدها بدونه که مامانی نهایت تلاششو کرد و بدونه که چقدر بابت این مساله ناراحتم و چقدر غصه خوردم. ولی امشب به خاطر درد و تورم شدیدی که دیگه حتی قدرت بغل کردن شاینا رو هم ازم گرفته مجبور شدم یکی از دردناکترین تصمیمات عمرمو بگیرم. با تزریق یه آمپول پروژسترون اولین قدمو در راه خشک کردن شیرم برداشتم. خیلی از دوستام میگفتن اگه چند روز مکیدن شیر صورت نگیره شیر رفلکسی خشک میشه و خوب این مساله کاملا هم از نظر علمی درسته ولی متاسفانه در مورد من صدق نکرد و درد بسیار شدیدی رو ایجاد کرده که مجبور شدم خودم به داد خودم برسم. میدونین دلم خیلی گرفته. لذتی که با شیر دادن به فرزندم تجربه کردم یکی از ناب ترین احساساتی بوده که تا حالا داشتم. با تمام وجودم شاکر خداوندم که این موهبت رو بهم ارزانی داشت. هر چند آرزو داشتم مدت بیشتری طعم شیرین این نعمت رو بچشم ولی در برابر خواست خدا که در قالب تمایل شاینا نمایان شده تسلیمم.

و اما مشکلی که تو این مدت داشتم این بود که نمی دونستم چه مقدار و چطوری شیر خشکو جایگزین شیر خودم کنم. با وجود اینکه شاینا غذا خور خوبی شده و با میل و رغبت زیادی از غذاش استقبال میکنه ولی هر چی باشه هنوز یه شیرخوار محسوب میشه که حتما باید شیر مهمترین غذاش باشه. یکی از مزایای شیر مادر اینه که همیشه در دسترس و آماده است. یه غذای مطمئن که احتیاج به حاضر کردن یا نگهداری خاصی نداره.از طرفی مقدار مصرف توسط بچه در هر وعده مشخص نیست. این قضیه باعث شده بود در کنار تنبل کردن من یه حالت سردرگمی هم واسم ایجاد کنه. چون مقادیری که روی قوطی شیرخشک نوشته شده واسه بچه هاییه که غذا نمیخورن. در کنار این مساله بچه هایی هم که از شیر مادر تغذیه میکنند عادت به خورده خوری دارند و نمی تونن حجم زیاد مثلا 200 سی سی رو تو یه وعده تحمل کنن. دوست نداشتم به خاطر این قضیه ببرمش دکتر. راستش خیلی مایل به دکتر بردن شاینا نیستم. احساس میکنم پزشکای متخصص اطفال همیشه دنبال یه ایراد یا مساله میگردن و مایلند کارها رو سخت تر جلوه بدن. گاهی هم راه حلهایی ارائه میدن که عملا کاربردی نیست. هر چند کار خوبی نیست که راجع به این گروه که به نوعی همکارم هم محسوب میشن این نظرو داشته باشم ولی خوب این احساسمه دیگه!! از طرفی به نظرم یه مادر که خودش تجربه و علمشو داشته باشه میتونست راهنمای بهتری باشه تا یه مرد که فقط علمشو داره. نظر بابا رو هم جویا شدم اون معتقد بود به فواصل اتفاقی و با مقادیر کم شروع کنم تا هم من هم شاینا به این نحو از تغذیه عادت کنیم. در این بین یهو یاد "خانوم دکتر فاطمی" مدیر "نی نی سایت" افتادم هم مادر بود هم پزشکی که تو همین زمینه ها کار میکرد و هم یه دوست خوب و همکار مهربون و دلسوز. و چه خوب که باهاش تماس گرفتم. چون هم در مورد تغذیه شاینا راهنماییم کرد هم دلداری داد که زیاد به خاطر این مساله فکرمو درگیر نکنم. شاید این چیزایی که میخوام بنویسم یه جور ضد تبلیغ واسه شیر مادر باشه اما به نظر من هیچ حرف و سخنی نمی تونه اهمیت و ضرورت این تغذیه خدایی رو کم رنگ کنه اینارو میگم تا کسانی که مشکل منو دارند کمی آرومتر بشن. خانوم دکتر میگفت تغذیه دو ساله با شیر مادر مورد تایید سازمان بهداشت جهانیه ولی یه تجویز همگانی محسوب میشه. یعنی هم برای شما که تو تهران زندگی میکنید و تحصیل کرده اید هم برای کسی که تو امریکا زندگی میکنه و بهترین امکاناتو داره هم برای اون مادر بیسوادی که تو روستا ساکنه و به دور از هر تجهیزاتی. تغذیه با شیر مادر یه تغذیه مطمئن و قابل حمایت برای همه است و تا دو سالگی که خیلی از خطرات و بیماریها کودک رو تهدید میکنه بهتره از این روش غذایی استفاده کرد. اما انجمنهای معتبر زنان  مثل انجمن زنان و زایمان امریکا معتقدند اپتیمم شیردهی با شیر مادر هفت ماهه. یعنی تمام آنتی بادیهای مورد نیاز بدن کودک نهایتا تو هفت ماه اول از طریق شیر مادر وارد بدنش میشه و یادآور شد خیلی خوبه که این اتفاق تو پاییز یا زمستون که بیماریهای تنفسی ویروسی زیادند نیفتاد.با صحبتهای خانوم دکتر خیلی  آرامش پیدا کردم و یه فایده دیگه تماس با ایشون این بود که قرار شد با راه افتادن بخش جدید "پرسش و پاسخ" نی نی سایت دوباره همکاریمو با این سایت دوست داشتنی از سر بگیرم و این یعنی یه کار راحت و دوست داشتنی که باعث میشد حالا که اون شایلی بسیار فعال و اکتیو شده یه مامان خونه دار تو خونه موندن واسش زیاد سخت نیاشه و اینترنت بازیهاش هم کارایی داشته باشند!!

ولی خودمونیم خونه مون این روزها که شاینا خانوم شیر خشک خور شدند دیدنیه. مخصوصا نیمه شبهایی که شاینا جوجو شیر میخواد... هنوز به این شرایط و آماده بودن تدارکات شیرخشک عادت نکردیم. معمولا من شاینا رو آروم میکنم تا بابا شاهین شیرو آماده کنه. خلاصه خیلی خنده داره. تا چند شب پیش هنوز امیدوار بودم شاینا شیر خودمو بخوره واسه همین بساط فلاسک و شیشه رو فراهم نکرده بودم ولی دو سه شبه دیگه دارم راه میفتم!!

فکر کنم تو این دو پست اخیر شدم یه شایلی غمگین و نگران... روزهای خوبی نبود و خیلی با خودم درگیر بودم.کامنتهای محبت آمیز شما هم خیلی دلگرم کننده بود واقعا ممنونم و خوشحالم که این چند روز پذیرای خواهرای خوبم هم بودم و حضورشون علاوه بر کمکهای فراوونی که در نگهداری یه وروجک شیطون داشت باعث دلگرمی و آرامش خیال منهم بود. شاینا رابطه بسیار گرم و "عاشگونه" ای با خاله هاش داره. با وجود وابستگی بسیار شدیدی که به خود من داره از بودن با خاله هاش هم لذت می بره. مخصوصا جان خاله که علاوه بر من فقط اونه که میتونه شاینا رو با همون روش نوازش کردن بخوابونه. تا حالا کسی نتونسته با اون روش شاینا رو بخوابونه. بقیه مجبورند اونقدر رو پاهاشون تکونش بدن تا خوابش ببره که خوب دخترک بلا خیلی تو این روش همکاری نمیکنه.از شیطنتهاش بگم که مثال زدنی شده. گاهی فکر میکنم شاینا باید پسر میشد و بعضی وقتها حس میکنم 10 نفر آدم هم واسه نگهداریش کمه!! خیلی از بچه ها رو دیدم مخصوصا دختر بچه ها رو که آرامش خاصی دارند. خوب شیطنت مخصوص همه بچه هاست اما بعضی از جوجه ها شیطونن و وروجک بازی از برق چشماشونم مشخصه. دختر منهم از این دسته است. همه رو واسه بازی میخواد . عاشق سوژه ها و اسباب بازیهای عجیب غریبه. وقتی بیداره توجه صد در صد میخواد و در نبود کمک و همراه من هرگز نمی تونم تو ساعات بیداری شاینا به کار دیگه ای جز رسیدگی به شاینا برسم. و اما... کار جدیدی که یاد گرفته نا نای نایه!!! دخترک بلای من با شنیدن هر نوع ساز قر داری!! شروع میکنه به رقصیدن... اول تکون دادن پاها و به تازگی حرکت انگشتان دستها. من نمیدونم از کجا میدونه که با آهنگ میشه این کارارو کرد. آخه تا حالا جشنی هم نرفته تا رقص ببینه. فکر کنم اون رقصهای ایروبیکی من کار آموزشیشو کرد!!! جدیدا هم از وفاداران "بیبی تی وی" شده و موقع غذا خوردن اگه پای تلویزیون باشه مخصوصا اگه برنامه "سم و سیمونه" یا "تخم مرغها"ی بیبی تی وی پخش بشه اشتهای سرکار خانوم هم چند برابر میشه...

من معمولا خیلی پر حرفم و البته اینجا "پر نویس"!! دلم میخواد تمام وقایع بزرگ شدن شاینا رو مو به مو ثبت کنم و خوب این راهی نداره جز پر نویسی بنده!! حالا بریم گزارش تصویری این دفعه رو ببینیم تا بیشتر از این خسته نشدین...

 

دختر کوچولوی ما بالاخره روروئک سوار شد. البته هنوز نمیتونه حرکت کنه ولی دیگه مخالفت هم نمیکنه(تو رو خدا به خونه بسیار مرتب ما نگاه نکنید!! دیگه بچه دارها درک میکنند!)

اگه گفتین این چیه؟!!

تاپ؟ خوب این که معلومه... ولی این هر تاپی نیستا!! این عشق شاینا فسقلی منه. اگه مامانی این لباس تنش باشه شاینا اونقدر باهاش بازی میکنه که مامانی مجبور میشه لباسشو عوض و تقدیم خانوم کنه. این یکی از محبوبترین اسباب بازیهای شایناست.

خوب حالا این یکی چیه؟!

آره بابا اینهم یه تاپ دیگه است. ولی متعلق به جان خاله و عشق دوم شاینا!! دختر کوچولو دست از اون مهره هاش محاله برداره!!

ما هنوز استخر نمیریم ولی این دلیل نمیشه حوله استخرمونو بعد از آب بازی هر روزه افتتاح نکنیم...

 

فکر نکنین عسل من فقط شیطنت میکنه ها... عشق مطالعه هم هست!!

و همینطور عاشق غذا خوردن... ای جونم با اون صورت کثیفت

اگه هم بخواین موقع غذا خوردن با قربون صدقه رفتن و عکس گرفتن مزاحمش بشین چشاشو واستون چپ میکنه که بترسین... اینجوری ی ی ی!!

طفلی "لوکاس"... با بزرگ شدن شاینا کشتی هاش هم مثل سنگین وزنها سخت تر شده!

اگه گفتین شاینا اینجا داره چکار میکنه؟

نه ... هنوز چهار دست و پا نمیره. البته این میتونه تمرینی واسه اون باشه ولی شاهدونه خانوم دارن حرکات موزون انجام میدن

یه نگاه "عاشگونه" به جان خاله...

و "نشستن" تنبل کوچولو واسه خاله آیلی

و سرانجام اینهم جدیدترین عکس شاهدونه ما تو جشن تولد جان خاله برای همه شما عزیزانی که "دوستتون داریم"

+ نوشته شده در  جمعه 21 تیر1387ساعت 2:26  توسط مامان شایلی | 
شیرین تر از عسل من دختر نازم

نیم ساعتی میشه که سر کوچولوتو بردی زیر دستام و دستهای نازتو حلقه کردی دور کمرم که به نیمه های کمرم هم نرسید و خودتو محکم چسبوندی تو بغلم و در حالیکه پشتتو می مالیدم با بوی بدنم خوابت برد و با شمارش نفسهای ریز ریزت دنیایی رو ازت هدیه گرفتم. وقتی داشتم موهای عرق کرده ات رو نوازش میکردم چشمهامو بستم و سفری به گذشته ای نه چندان دور کردم...

اون موقع که یه نقطه کوچولو تو بدنم بودی و داشتی کنده میشدی... یادته؟ وقتی خانوم دکتر گفت اونقدر کوچولویی که نمیشه تو رو با دستگاههای معمولی سونوگرافی دید و باید به یه مرکز ویژه بریم تا بتونیم از سلامتت مطمئن بشیم. وقتی اونجا دکتر صفحه مونیتور رو به طرفم برگردوند اون حباب کوچولو رو دیدم که درست عین جوشش چشمه می جوشید. خانوم دکتر میگفت تنها یه روزه که قلبش تشکیل شده... هرگز اون تپش قلب یه روزه ات رو تو اون بدن نقطه ایت فراموش نمیکنم. یادته خانوم دکتر گفت این کوچولوی ۵ هفته ای شما حالش خوبه فقط "دلش" خواسته یه کم مامان و باباشو بترسونه...

یاد اون موقع میفتم که قد کشیده بودی و شده بودی یه جوجه ۱۰ سانتی متری... تو هفته ۱۶ بود که با ضربات یکنواخت حباب گونه ات اعلام وجود کردی. وقتی به پزشک گفتم حرکاتت رو احساس میکنم از اینکه بچه اول اینقدر زود دارای حرکات محسوس بشه خیلی تعجب کرد. خندید و گفت : این کوچولوی شما "دلش" خواسته زودتر دل مامانشو ببره ها!!

 ولی یادته وروجک شیطون بلا وقتی تو ماه هفتم و هشتم بودیم گاهی چقدر باید نازتو میکشیدم تا یه حرکت کوچولو داشته باشی و خیالم راحت شه؟ بعضی روزها ساعتها بیحرکت میموندی و با انواع و اقسام نوشیدنیهای شیرین و سمت چپ دراز کشیدنها ذره ای جابجا نمیشدی اما تا صدای چاپگر سوزنی خانوم اپراتور شرکت بلند میشد رقصان واسه مامانی دلبری میکردی. یادت میاد چند بار از نگرانی بدون نوبت رفتیم سراغ خانوم دکتر که سلامتت رو چک کنه؟دکتر مدام دلداری میداد و یادآور میشد این دخترک شما هر وقت "دلش" بخواد حرکت میکنه و هر وقت هم "دلش" نخواد میخوابه یا طوری جابجا میشه که شما متوجه نشین. پس زیاد خودتونو و این خانوم کوچولو رو اذیت نکنین.

یادم میاد وقتی یه نوزاد چند ساعته بودی... وقتی واسه اولین بار اومدی تو بغلم درست مثل یه نوزاد کارآزموده شروع کردی به مکیدن.حتی واسه پرستارها عجیب بود که این کوچولو چقدر زیبا و بدون کوچکترین ایرادی به مامانش در تولید و فوران شیر کمک میکنه. خوب معلومه "دلش" میخواد زودتر شیرین ترین و خوشمزه ترین غذای دنیا رو بخوره.

و حالا وقتی یاد "شیر" میفتم دلم تو سینه فشرده میشه که چرا دخترک ملوس من با شیر مامان قهر کردی؟ چرا وقتی کنارت دراز میکشم روتو ازم برمیگردونی؟ آخه من که سرکار نرفتم که پیشت نباشم یا بهت شیرخشک ندادم که شیر مامانی رو دوست نداری... کل شیرخشکی که تا حالا خوردی یه قوطی هم نمیشه که نصف اونهم محلولهای آماده ای بوده که دور ریخته شده و به کار نیومده. تو این چند روز چقدر نازتو کشیدم و چقدر واسم ناز کردی... حتی توی خواب سعی کردم... به قول بزرگترا خواستم گولت بزنم... ولی نشد... بعضی وقتها واسه اینکه دل مامانی رو نشکنی و مامانی از لبریز شدن شیر اذیت نشه تمایلی نشون دادی و این یعنی من "گول" نمیخورم... "تصمیم" گرفتم... "دلم" میخواد میخورم... "دلم" نخواد تحویل نمیگیرم... حتی اگه از نظر شما به صلاحم نباشه...

آره عزیزم میدونم... ممکنه روزی هم بیاد "دلت" بخواد رشته ای رو واسه تحصیلت انتخاب کنی که مورد تایید من و پدرت نباشه... یا "دل" به کسی ببندی که من و پدرت متعجب بشیم... درست مثل هزاران انتخاب و تصمیمی که در پیش داری... ولی مهم اینه که من باید یاد بگیرم دختر کوچولوی من یک انسان مستقله از وقتی یه نقطه کوچولوی ۵ هفته ای ۲ میلی متری بود تا هر زمان دیگه... هر چه "دلش" بخواد انجام میده و من فقط باید هدایتش کنم و اگه "دلش" خواست حرمت من و پدرشو نگه میداره و به راهنماییهای ما توجه میکنه... ولی ... تصمیم نهایی همیشه با خودته...

+ نوشته شده در  جمعه 14 تیر1387ساعت 1:10  توسط مامان شایلی | 

امروز ششم تیر ماه 1387 دخترکم تونست سینه خیز بره. چقدر لذت بخش بود دیدن چهره خندان و هیجان زده اش از بلعیدن آنچه دور و برش بود و تا حالا دورادور فقط نظاره گرشون بود وتنها اگه کسی تو بغل میگرفتش می تونست لمسشون کنه. امروز بعد از بیدار شدن و انجام کارهای روزمره صبحگاهی مثل شیر خوردن و تعویض پوشک وقتی عسلمو آوردم تو هال و رو زمین گذاشتم بلافاصله غلتید و چرخید و مثل چهاردست و پا رو زانوهاش بلند شد و خودشو به جلو پرتاب کرد. وقتی چند بار این کارو تکرار کرد دید نه... اینجوری سخته. من و بابا شاهین هم فقط تماشا میکردیم و صبر که ببینیم عاقبت چه میشه. چند روش دیگه رو هم واسه به جلو خزیدن انتخاب کرد.درست مثل کسی که تمام شب گذشته رو در حال برنامه ریزی و طرح نقشه بوده یک به یک روشهای عجیب و غریب و خنده داری رو امتحان کرد و نهایتا سینه خیز رفتنو کشف کرد. از پتویی که واسش رو زمین انداختیم گذشت رفت رو فرش و به پایه های مبل رسید. اونقدر ذوق زده بود که نخواستیم  با وسواس و نگرانیمون از دست زدن به زمین هیجان و شادی این کشف بزرگ زندگیشو ازش بگیریم. دیگه از امروز به قول بابا شاهین زمین فوتبالی که واسش پهن کرده بودیم اندازه کل خونه شده و تا جایی که جا داشت خونه رو پتویی! کردیم!!

تو یه کتاب خوندم که کودک انسان تو یک سال اول زندگیش هر سه ماه تفاوتهای چشمگیری میکنه. معجزه سه ماهگی که یادتونه؟ با ورود دخترکمون به شش ماهگی معجزه دوباره ای رو تو خونه مون شاهدیم. بچه ها تو شش ماهگی دیگه می تونن هرچی که ما می بینیم یا می شنویم ببینند و بشنوند. مثلا صبحها صدای هم زدن چای شیرین بابایی یا صدای اس ام اس موبایل مامانی که بیرون از اتاقه یا حتی صدای ساناز جون همسایه دیوار به دیوارمون که داره با آقا هومن حرف میزنه... یا دیدن مامانی که یواشکی از پشت صندلیها میخواد رد شه که مثلا شاینا اونو نبینه یا حتی دیدن بابایی نصفه شبها تو تاریکی اتاق که مثلا زیر بالشت قایم شده تا شاینا متوجه حضورش رو تخت نشه حالا هر چی مامان بخواد حواس شاینا رو پرت کنه مگه میشه؟ شاینا مترصد کشف حس حضور بابا تو اتاق و شروع بازی و شیطنت با اونه!!! همه و همه معجزات شش ماهگی معجزه الهی خونه ما هستند.باید بودین و تو فرودگاه موقع برگشت می دیدین عسل خانوم با آواز خوندنش سالنو گذاشته بود رو سرش و دل هر بیننده ای رو می برد. صدای آواز خوندنهاش و مممما مممما گفتنهای تصادفیش که قند تو دل مامانش آب میکنه.نمیدونید با برگشتن به خونه و دیدن دوباره "لوکاس" چقدر خوشحال شد انگار یه دوست خیلی قدیمی رو مدتهاست ندیده و تا تونست باهاش کشتی گرفت و زمانی که با خاله ها و مامان بزرگها و بابابزرگهاش تلفنی صحبت میکنه چطور با تعجب به گوشی نگاه میکنه لابد فکر میکنه اینها چه جوری رفتن اون تو!!گاهی حس میکنم با وجود سختیهایی که بچه داری داره هرگز نمیخوام این ایام شیرین بگذرند.

دختر کوچولوی غذاخور من عاشق وعده های غذایی چندگانه روزانه اشه. طبق تجویز دکترش به علت فعالیت و دست و پا زدن شدیدش تعداد وعده های غذاییشو زیادتر کردیم. حریره بادومو با لذت هر چه تمام تر نوش جون میکنه و در کنار حریره بادوم شیرین عطر و گلاب دار از سوپ سرشار از لیمو ترش تازه اش هم استقبال میکنه. عاشق آب هندونه است و از کمپوت زردالو محاله بگذره. خرما و موز هم جزء ثابت میان وعده صبحگاهیشه.لذت همسفرگی با شاینا و داشتن ظرف شریکی "ماست" باهاش وصف ناشدنیه. وعده های ناهار وشامشو طوری تنظیم کردم که با غذای خودمون همزمان باشه اونطوری هم شاینا بااشتها تر غذاشو میخوره و هم دیگه موقع غذا خوردن ما به ظرفهامون زل نمیزنه که ما از خجالت نتونیم غذا بخوریم! اما چند شبی بود که نصفه شبها از خواب می پرید و ناآروم بود و اصلا حاضر نبود شیر منو بخوره. یه بار بابایی واسش شیرخشک درست کرد با اشتها خورد . کاشف به عمل اومد خانومی تو اون شرایط شیرخشکو به شیر مامانی ترجیح میده. ولی از اونجایی که دخترم لجباز نیست یک شب که تحمل کردم و راضیش کردم شیر خودمو بخوره دیگه هوس شیرخشک نکرد.

چند روز گذشته به افتخار بزرگداشت مقام مادر "روز مادر" نامگذاری شده بود. یادمه تو مدرسه دوستی داشتم که مادرشو از دست داده بود. با نزدیک شدن روز مادر و سروصدای مطبوعات و رسانه ها و دوروبر داغ دلش تازه میشد و دل پر از غمش پر از درد. همیشه با خودم فکر میکردم چرا باید فقط یک روز رو به نام مادر نامید؟ هر روز روز مادره... هر لحظه لحظه مادره... اصلا مادر بودن شب و روز و هفته و زمان نمیشناسه... مامانم همیشه میگفت به من روز مادرو تبریک نگین چون اونطوری فکر میکنم بقیه روزا مال من نیست. عشق مادر و فرزندی رو نمیشه با ساز و دهل زدن بزرگش کرد. این عشق اونقدر بزرگ و عظیمه که نامیدن 365 روز سال هم واسش خیلی کوچیکه. نمونه بارز این عشق همین وبلاگهاییه که مامانها واسه بچه هاشون می نویسند و حتی مامانها واسه مامانهاشون. همه تون خاله لیلی و آراز قهرمان  رو میشناسین. بند بند اون وبلاگ عشقی موج میزنه که با هیچ هدیه ای در هیچ روز مادری نمیشه نشونش داد. عشق به مادری که دیگه نمیشه بوسید و بوییدش ولی حضورش و بوی مهربانش رو میشه چشید با ذره ذره وجود... . به همین دلیل ما معمولا روز مادر رو به مامان خودم تبریک نمیگیم و هدیه هم نمی خریم. این بود که وقتی امسال به مامان شهلا هم زنگ زدیم دیدیم اونهم هم عقیده با مامان نوشین شده. خوب از اونجایی که منهم دختر اون مامان و عروس اون یکی مامانم هم رای اونها شدم و در همین راستا روز مادر همراه با بابا شاهین و شاینا جوجو رفتیم مرکز خرید مردونه "برندس" و واسه بابا شاهین دو دست کت و شلوار گرفتیم!! آخه تو اون روز مراکز مردونه فروشی پرنده پر نمیزد. حالا از تموم این حرفها گذشته شما فکر میکنین 20 روز دیگه یعنی روز پدر میریم یه مرکز خرید زنونه؟!!

 

و اینهم عکسهای روز مهمونی دندونی شاهدونه ما:

ای وای... دامنتو نخور مامان جان...

شاینا و دوستاش: شاینا و کمند...

شاینا و مهگل و کمند...

اهورا رو که یادتونه؟ همون آقا پسری که واسش اون الاغ عینکی رو گرفتیم... خودمونو کشتیم شاینا اینجا آروم بشینه و حرکت نکنه... نشد

و اینجا دخترک از سفر برگشته من که دوباره تهران تنها شدیم... قربون اون چشمات که وقتی دوربین می بینی زل میزنی بهش...

 

+ نوشته شده در  جمعه 7 تیر1387ساعت 12:30  توسط مامان شایلی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
شاهدونه ناز من شاينا جان
رشد و بالندگي تو در زندگي آنقدر جذاب و شيرين است كه ميخواهم هر لحظه از آن را به خاطر بسپارم. آمدم تا از تو بنويسم. از تو كه مرا شايسته "مادر" بودن كردي. اميد كه لايق اين ناميدن باشم.

پیوندهای روزانه
کودک شیرین من
حرفهای ناگفته مادران
زایمان شیرین ترین سختی دنیا
بیبی تی وی
نی نی به به
تغذیه تکمیلی
دیکشنری آریانپور
روانشناسی کودک
نی نی سایت
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
پیوندها
آراز كوچولو و مامان لیلی
ماني كوچولو و مامان فرناز
مارتيا كوچولو و مامان افشان
سارا کوچولو و مامان هنا
باران كوچولو و مامان مهسا
شرمينه كوچولو و مامان شهرزاد
سپهر كوچولو و مامان ریحانه
آوین کوچولو و مامان رکسانا
غزل كوچولو و مامان الهام
سام کوچولو و مامانی
شایان کوچولو و مامان حوریه
شایلی کوچولو و بابا هومن
عرفان کوچولو و مامان رویا
آذین کوچولو و مامان الهام
دینا کوچولو و مامان شیوا
صدرا کوچولو و مامان زهرا
دانیال کوچولو و مامان ساناز
مانا کوچولو و مانیا کوچولو
ساینا کوچولو و مامان افسون
مانی کوچولو و مامان شبنم
غزل کوچولو و مامان گلی
امیر کوچولو و مامان بهاره
آراد کوچولو و مامان لیلا
عسل کوچولو و مامان توتی
آرتین کوچولو و مامان نسیم
ارشیا کوچولو و مامان هاله
نورا کوچولو و مامان منصوره
شاینا کوچولو و مامان سمیرا
کیاراد کوچولو و مامان پروین
کیاراد کوچولو
الهه کوچولو و مامان عادله
طاها کوچولو و مامان آرزو
تارا کوچولو و مامان مهشید
محمدعلی کوچولو و مامان آزاده
رادین کوچولو و مامان پانیذ
سارا کوچولو و مامان
نیکا کوچولو و مامان مهناز
رژین کوچولو و مامان سمیرا
آریان کوچولو و مامان نازنین
شاینا کوچولو و مایا کوچولو
تارا کوچولو و مامان سارا
فرزان کوچولو و مامان آزاده
سطرهای زندگی شیرین جون
ری رای عزیز
آشپزخانه شیما جون
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان