![]() |
![]() |
|
زمان مثل برق و باد میگذره... توپولک خوشگل مامان... امروز اومدم داد بزنم... "فریاد" که "همه دنیای منی"... البته احتیاجی به گفتن نیست فقط عیانی است که بیان میشه. روز به روز رشد میکنی ... پیشرفت میکنی و به تواناییهات اضافه میشه و منهم غرق در لذتی که در کلام نمی گنجه و مست از غروری که انتخاب شدم تا تو رو پرورش بدم. دخترک کوچولوی لپ قرمزی دیروز مامان که گوشه خونه تو رختخواب نرم و گرمی که مامان نوشین واسش درست کرده بود و فقط می خوابید و بیدار میشد و گریه میکرد و شیر می خورد و دفع میکرد و باز از اول... حالا شده یه فرفره قلقلی که چهاردست و پا گوشه گوشه خونه رو کنکاش میکنه از در و دیوار و میز و صندلی و روروئک و سبد اسباب بازیهاش و حتی من یا بابا که گوشه اتاق دراز کشیدیم میگیره و بالا میره و می ایسته و دوباره پرتاب میشه پایین و باز صعود رو امتحان میکنه... دخترک محتاط عزیزتر از جونم دیگه بعد از اینهمه تنبلی تو نشستن می تونی از حالت چهاردست و پا بنشینی و باز به همون حالت دمر برگردی . گاهی هم فقط میخوای از سر و کله بابا و مامان بالا بری و رو صورتمون بنشینی و با تحریک حس بویاییمون اطلاع بدی وقت تعویض پوشکه تنبلا!! پاشین من تحمل هیچ گونه آلودگی رو ندارم!!!
اونقدر خانوم شدی که می تونی احساساتی مثل حسادت و رقابت رو که اکثرا معتقدند خاص خانومهای محترمه تجربه کنی! وقتی من و بابا کنار هم نشستیم کافیه کمی اون حس حسادت دوست داشتنی وجودتو قلقلک بدیم مثلا من بابا رو بغل کنم و بگم : نازی... بابایی ... آفرین عسلم... هر جای خونه باشی سریع خودتو بهمون می رسونی و به زور با پا با دست یا حتی با سر خودتو بین ما جا میدی. یا اگه بابایی لوکاس رو بگیره بغلش و بگه : لوکاسی... گل بابا... عزیز بابا... باز با همون کله به لوکاس حمله میکنی که بابا شاهین من... من... نه لوکاس...!! لوکاس فقط به درد این میخوره که من دمشو بجوم و باهاش کشتی بگیرم و ضربه فنیش کنم...!!
رو میزا و پنجره های خونه مون نقطه نقطه های کوچولوی انگشتات خودنمایی میکنن... با نگاهات همه جا تعقیبم میکنی و وای به وقتی که تو لیست حضور و غیابت مامان شایلی غیبت بخوره!! همون دو برابر واحد غیبت مجاز رو واسم روا نمیدونی. همیشه باید حاضر باشم و در معرض دیدت حتی اگه تحویلم نگیری و سرت جای دیگه ای گرم باشه. عزیزکم با خنده هات منو به عرش می بری و اما... وقتی چشمهای زیبای مشکینت غمزده و اشکبار میشه... وقتی لبهای گوشه دار غنچه ای نازت رو ورمیچینی... وای مامانی تحمل دیدن اشکهات از طاقت من خارجه. حتی وقتی تو اوج خستگی بعد از یه روز پر از انواع خونه داریها و آشپزیها و بچه داریها قراره با هم بخوابیم یعنی شما لالا کنی باز هم میخوای با کوهی به اسم مامانی کوهنوردی کنی درحالیکه چشمهای قشنگت از شدت خواب و خستگی درست مثل بابا شاهین حلقه زده و به قول من آویزون شده... اون موقع که میخوام از شدت همه فشارهای جسمیم داد بزنم ... لوکاس رو بغل میکنم و با صدای بلند خطاب بهش میگم : لوکاس... ای بچه بد!... بخواب دیگه اعصابمو خورد کردی...!! اول با دوتا چشم سیاه گرد از تعجب بهم نگاه میکنی و بعد دهن خوشگلت از این حرکت عجیب مامانی به خنده مزین میشه و دندون موشیهای ریز ریزت از تو اون دهن فسقلی بای بای میکنن... اون موقع است که می فهمم هرگز طاقت ذره ای رنجش تورو ندارم... وقتی که مامانی خستگیشو سر لوکاس خالی میکنه با هم آشتی میکنیم که مبادا خستگی و بی حوصلگی من دل کوچولوی مهربونتو غمگین کنه...
حس مادری در وجود همه ما نهفته است. غریزه ای است که خدا در درون هر موجود مونثی به ودیعه گذاشته فقط زمان و نحوه بیداری اون در افراد فرق میکنه. از وقتی یه دونه کوچولو تو دلم بودی میدونستم دوستت دارم میدونستم عاشق شادیهاتم و می دونستم حاضرم همه چیز حتی جونمو بدم تا یه اخم کوچولو رو صورتت نشینه چه برسه به بیماری... این فقط یه احساس بود که بنا به مادرشدنم حس میکردم و نمی دونستم حتی تصور درد و رنج فرزند برای والدینش چقدر زجرآوره... 31 ام مرداد ماه 1386... عصر چهارشنبه نوبت ویزیت ماهانه پرشک بود. من در هفته 23 بارداری روزهای قشنگی رو با حرکات دلنشین و رقصهای ریتمیک تو تجربه میکردم. عصر باباشاهین اومد دنبالم و با هم رفتیم مطب خانوم دکتر. وقتی دکتر گوشی رو روی بدنم گذاشت با وجود اینکه حتی همونجا هم بندری می رقصیدی! ولی صدای قلبت شنیده نمیشد . دستگاه هم تا دلت بخواد خش خش میکرد. بعد از کلی جستجو صدای تالاپ و تولوپ تلمبه کوچولوی من تو فضای مطب پیچید و من آروم آروم چشمهامو باز کردم تا نفس راحتی بکشم که چشمم به قیافه متفکر و جدی خانوم دکتر افتاد... پس چرا گوشی رو از رو شکمم برنمیداشت؟! همون موقع پرسید: سونوی سه بعدی رفتین؟ گفتم: نه... خودتون گفتین اگه مشکلی نباشه نیازی نیست... گفت: برین بهتره... تو هفته 23 تا 26 بهترین وقت تشخیص ناهنجاریهای جنینی با سونوی سه بعدیه... تمام نیرومو جمع کردم تا بتونم تارهای حنجره امو بلرزونم و لبهام حرکت کنه و بپرسم: مشکلی تو صدای قلب بود؟!... گفت: نه... چیز مهمی نیست... و از اونجایی که خانوم دکتر به دلیل به نوعی همکار بودنمون تمام مسائل رو برام باز میکرد ادامه داد: البته یه صدای اضافه تو قلبش شنیده میشه که ... نه... احتمالا طبیعیه... ولی حتما برین پیش دکتر بهنیا( یکی از قدیمی ترین متخصصین زنانی که مرکر تشخیص سلامت جنین داره) واسه سونوی سه بعدی که کاملا تمام اعضای داخلی جنین کنترل بشه تا خیالتون راحت شه و باز تاکید کرد حتما همونجا بریم تا سونوی سه بعدی فقط جنبه تزیینی نداشته باشه و بررسیها کامل صورت بگیرند... دیگه چیزی نمی شنیدم... حتی وقتی منشی شماره مرکزو بهم داد و با خنده ای که وانمود میکردم خونسردم ازش تشکر و خداحافظی کردم... باز هم چیزی نمی شنیدم حتی نمی دیدم... حتی وقتی از پله ها اومدم پایین و لبهای خندون و چشمهای منتظر شاهینم رو دیدم که انتظار شنیدن وروجک بازیهای این ماه دخترکشو می کشید... باز هم مغزم قفل بود... سونوگرافی روز یکشنبه بهمون وقت داد اونهم با کلی سفارش که بابا همکاریم و... (همون پارتی بازی!!) ولی از چهارشنبه تا یکشنبه فقط خدا میدونه چه بر ما گذشت... چقدر سعی کردیم به هم روحیه بدیم... چقدر بابا شاهین صبورمون با ظاهر مثلا بی تفاوتش وانمود میکرد اصلا نگران نیست و وقتی اشکهامو میدید روشو ازم برمیگردوند چون من زبون چشمهاشو بلد بودم و نوشته های سرشار از نگرانی اونا رو نمی تونست ازم مخفی کنه... مامانی... عروسکم... اون چند روز خودمو گذاشتم جای خیلی از مامانهایی که درد و بیماری پاره های جیگرشونو جلو چشمشون داشتند. منی که مادر یه جنین 23 هفته ای بودم روز و شبم یکی شده بود اونهم فقط به خاطر یه احتمال یا حدس... یاد اون خانومی افتادم که مشتری همیشگی داروخونه ای بود که چند سال پیش کار میکردم... مادر یه جوون سرطانی که پسرش روزی 25 تا مورفین میزد و باز هم از درد زمینو میکند. چشمهای غمبار اون مادر که شده بود پرستار رعنای 25 ساله اش و غمخوار عروس 23 ساله هرگز از یادم نمیره. به پرسنل داروخونه گفته بودم هر چی خواست بهش بدین... انواع آرامبخش ها... انواع مسکن ها و مخدرها که حتما نسخه پزشک میخواست... یاد روزی افتادم که با لباس مشکی اومد و واسه سردرد مزمنش یه ضددرد ساده گرفت... و چه بسیارند این مادرها... خدایا این چه عشقی است عشق مادری که آدم رو تا حد نیستی خودش می بره تا محافظ حتی یه تار موی کودکش باشه... چهار روز که نه چهار قرن گذشت... قضیه رو تا زمان حصول اطمینان مسکوت نگه داشتیم... وقتی دکتر دستگاه رو روی بدنم گذاشت و تو اون مونیتور روبه روم قد و بالاتو دیدم که مثل همیشه دائم در تکاپو بودی بی اختیار اشکهام سرازیر شدند. بابا شاهین از اون پشت یواشکی قربون صدقه ات میرفت که مبادا دکتر بداخلاق! دعواش کنه!! و من... دل آشوبزده ای داشتم که فقط با گذشت اون نیم ساعت و جواب نهایی آروم میگرفت. وقتی اون تلمبه ماهیچه ای چهار حفره ای فندقی رو دیدم گفتم : یعنی ممکنه این تلمبه کوچولو سالم باشه؟ حاضر بودم نباشم و اون بیماری نداشته باشه... وقتی تمام بررسیهای ریز و درشت دکتر تموم شد گفت: بفرمایید... تمومه... گفتیم: سالمه؟ اخمی کرد و گفت: معلومه... چطور؟ شاهین گفت: قلبش؟ من گفتم: دریچه هاش؟ گفت: تا جایی که من و دستگاههام میتونستن تشخیص بدن... "هیچ مشکلی نیست..." و زمانی که با اولین دی وی دی هنرنمایی شاینای 23 هفته ایمون از مطب خارج شدیم بابا شاهین گفت: دیدی دخترمون بهترین هدیه روز داروساز(5 شهریور) رو بهمون داد؟ و من نفس عمیقی کشیدم... بوی خوش خنکای شهریور بوی پاییز میداد و نوید رسیدن فصل وصال من و تو... . از اعماق وجودم از خداوند خواستم... "الهی... هیچ مادری غم و بیماری فرزندشو نبینه..."
از اینکه پستهای طولانی می نویسم که مجبورین به جای خط در میون پاراگراف در میون بخونین!! شرمنده ام... خوب... خسته نباشین و برای رفع خستگش اینهم یه گزارش ویژه واسه اونهایی که تا اینجا باهامون موندند... (عکسهای داخل متن از همون عکسهای ارسالی هستند...) شاینا گلی پشت رل "چیکو" در انتظار مامان واسه خیابون گردی به قول خاله مانلی "جردن نوردی"!
شاهدونه خانوم و ادامه شیطنتها و کاوشهای خونه...
راستی میدونین خونه ما هم نماینده تو المپیک پکن داره؟!! باور نمیکنین؟ اینهم نماینده خوش تیپ ما تو المپیک "روروئک سواری در بالکن"...
و نماینده ما برنده جوراب بلورین این دسته از مسابقات شدند! البته به مدد دود و خاک تهران... به خدا روز قبلش آب و جارو کرده بودیم
اینجا رو نگاه کنین:
متوجه نشدین؟ حوله؟ شمع؟ آینه؟... نه... یه کم بیاین نزدیک تر...
دخترک ناز ما در هشت ماه و پنج روزگی صاحب شش دندون شد و این دلیل محکمیه واسه پیوستنش به جمع مسواک زنها!! دندون ششم بعد از یک شب گریه و بی تابی که ما نمیدونستیم دلیلش چیه خودنمایی کرد. آخه فکر نمیکردیم تنها ۴ روز بعد از دندون پنجم یکی دیگه تو راه باشه... یه دونه برنج کوچولو کنار دندونهای پیشین پایین سمت چپ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 12:50 توسط مامان شایلی |
|
|
به قول معروف ... الوعده وفا...!
دیروز دی وی دی عکسهای شاهدونه خانوم که شامل شاهکارهای بابا حسین هستند به دستمون رسید و ما هم همون دیشب به قولمون عمل کردیم و نمایش اونهمه عکس زیبا رو شروع کردیم ولی متاسفانه با مشکلی که بلاگفا داشت هم کامنتدونی فعال نبود هم اصلا پست جدیدمون ثبت نشده بود. این بود که امروز با کمی تاخیر خدمت رسیدیم. دست بابابزرگ هنرمند شاینا خانوم درد نکنه هم به خاطر اینهمه تصاویر زیبایی که از شاهدونه ما ثبت میکنند هم به خاطر رایت این دی وی دی با وجود مشغله فراوونی که دارند و از جان خاله هم ممنونیم که این هدیه ارزشمند رو واسمون ارسال کرده. البته تاریخ عکسها تقریبا یک ماه پیشه و شاشا کوچولوی ما کلی بزرگتر شده. چون تعدادشون زیاده مرحله مرحله اینجا میذاریمشون... و حالا... این شما و اینهم "شاهدونه غذاخور ما از نگاه دوربین باباحسین"...:
ضمنا اگه میخواین بدونین شاشا جوجوی خوش اشتهای ما چی رو اینقدر خوشمزه میخوره که دهن آدم آب میفته یه سر به اینجا بزنین... بعدا اضافه شده : یه خبر جدید که همین الان بهمون ثابت شده... شاهدونه ناز ما در هشت ماه و یک روزگی پنج دندونه شد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 11:23 توسط مامان شایلی |
|
|
گرماشو هنوز احساس میکنم... تابستان 1375... روزهای گرمی که هر روزش رو با خنده های آغاز جوونی میگذروندیم. تب داغ کنکور و نتیجه اش اونقدر سوزان بود که تابستون گرم رو در خودش ذوب میکرد. تنها دغدغه ذهنی من اعلام نتایجی بود که آینده ام رو در خودش رقم میزد. امتحان بدی رو نگذرونده بودم. رتبه خوبی هم داشتم. همه چی رو سپرده بودم دست اونی که صلاحم رو بهتر میدونست. اون روز گرم تبدار رو هرگز فراموش نمیکنم. وقتی زنگ تلفن تو سالن بزرگ و خالی خونه مون پیچید. اون روزها بالاخره دختر بزرگ و بداخلاق! خونه اجازه صادر کرده بود که با تموم شدن کنکور کار نقاشی ساختمونو شروع کنند. خوب میدونستم همین روزهاست که باید نتیجه دانشگاه آزاد اعلام بشه و البته خیلی به قبولی در اون فکر نمیکردم. "دندانپزشکی تهران" رشته ای که با تقریبا منحصر بفرد بودنش تو رشته های دانشگاه آزاد حتی امید واهی قبولی رو هم نمی پذیرفت. اینترنتی هم نبود تا با فشار یک دکمه تا رتبه و تراز و درصدها رو هم بشه دید. ما بچه های شهرستان باید اونقدر منتظر می موندیم تا روزنامه ها بهمون برسه یا دوستی از تهران خبری بده. اصلا انتظار شنیدن صدای "فرناز" دوست قدیمی دوران مدرسه رو که اصالتا تهرانی بود و چند صباحی با هم همکلاس بودیم نداشتم... :" سلام... خانوم... مبارکه... قبول شدی... ... " من: چی...؟! تو ذهنم آشوبی بود... امروز نتایج دانشگاه آزاد اعلام میشه و منهم که فقط تو یه رشته شرکت کرده بودم... پس یعنی... با یه جیغ بلند گوشی رو گذاشتم و زدم زیر گریه. یادمه اوستا نقاش ساختمون میگفت : "وا...!!ما دیدیم مردم وقتی "مردود"! میشن گریه میکنن این شایلی خانوم قبول میشه گریه میکنه!!... موفقیت... برای اولین بار طعم خوش پیروزی رو می چشیدم که تمام و کمال خودم به دست آورده بودم. یک هفته به شیرینی قند و عسل گذشت و باز زنگ تلفن... این بار "رزالین" دختر عمه ام از تهران تماس میگرفت:"... سلام... شایلی جون... اول مژدگونی بده تا بگم..." ... با توجه به انتخاب رشته ای که کرده بودم دقیقا می تونستم حدس بزنم... "داروسازی مشهد" قبولی من تو کنکور سراسری بود. از همون لحظه شک و دودلی افتاد تو وجودم. اگه هرجای دیگه ای بود قطعا گزینه انتخابی من همون دندانپزشکی میشد اما "مشهد" حسابش جدا بود.درسته زیاد راغب به زندگی در اونجا نبودم ولی اونجا بنحوی شهر دوم من محسوب میشد با نفر به نفر فامیلهای رنگارنگ دور و نزدیکی که توش داشتم. پدر و مادرم هر دو مشهد تحصیل کرده اند و اون موقع اکثر همکلاسیهای بابا استادان دانشگاه مشهد بودند و "داروسازی" رشته ای که اون زمان هنوز به پررنگی پزشکی و دندانپزشکی نبود ولی من میدونستم تو ده سال آینده گوی سبقت رو از آن دو خواهد ربود. کلی تحقیق و پرس و جو کردم و سرانجام منی که بار و بندیلمو جمع کرده و حتی به فکر تهیه خونه تو تهران بودم با یه "دست" بزرگ و محکم پرتاب شدم تو دانشگاه علوم پزشکی مشهد... دانشکده داروسازی... ... درست یک سال بعد هنگام ورود به ترم سوم همون "دست" بزرگ و قدرتمند منو در مسیر آشنایی با کسی قرار داد که دو سال قبل از من با همون "دست" از دل تهران و دبیرستان البرز و او هم دندانپزشکی آزاد تهران پرتاب شده بود به شهری که بر خلاف من اولین باری بود که واردش میشده و به دانشکده ای که به قول خودش اتفاقی بعد از دانشگاههای تهران اونجا رو انتخاب کرده بوده و تو اون دوسالی که هنوز همو نمی شناختیم همیشه با خودش فکر میکرده چرا اقلا اصفهان رو بعد از تهران نزدم که نزدیک تر باشه؟!! اون موقع ما نمی دونستیم این "دست" چه قدرتی داره و چها خواهد کرد... چهار سال بعد از اون تابستون داغ 75 با وجود فراز و نشیبهای بسیار قدرت اون "دست" با برداشتن همه موانع دستهای ما رو به هم سپرد... و ... ... و امروز بعد از گذشت دوازده سال از اون تابستون سوزان تو خونه پر مهرمون یه نفس گرم و شیرین همه خونه رو عطرآگین کرده. اون "دست" مهربون با انگشتان قدرتمندش همه خوشبختی های عالم رو برامون رقم زده... وقتی به چشمان براق و شبگون دخترم نگاه میکنم باورم نمیشه... یعنی این دختر ماست؟!!... وقتی با روروئکش از این ور به اون ور می تازه یا وقتی تو خونه گمش میکنم و از پشت مبل پیداش میشه یا وقتی که زیر دست و پامون قل میخوره یا وقتی با خنده های شیرینش چهار تا مرواریدهای سفیدشو عین خرگوش کوچولوها بهمون نشون میده یا وقتی تلاش خستگی ناپذیرشو می بینم که چطور چهار دست و پا رفتن رو تمرین میکنه تا اینکه سرانجام دیروز مقابل چشمان ذوق زده ما این روش رو برای حرکت آغاز کرد یا وقتی خسته و خوابزده است و چشمان درشتش درست عین چشمهای پدرش حلقه میزنه یا وقتی موهای خط در میونش! روز به روز روشن تر و همرنگ موهای من میشه... حتی وقتی صبح ساعت 5 زنگ بیداری خونه رو میزنه حالا کاری نداره ما که ساعت 9 شب نخوابیدیم!... یا وقتی پشت صندلی غذاخوریش دهن غنچه ایشو عین یه جوجه کوچولو باز میکنه و منتظر لقمه بعدی غذاش میشه یا وقتی شبها بین من و پدرش میخوابه و هر چند دقیقه به طرف یکیمون می چرخه و دستهای نازشو دور گردنمون میندازه... یا وقتی... یا وقتی... یا وقتی... از ته دلم فریاد میزنم : " دست مهربونت رو می بوسم ای سرنوشت... . "
شاینا و تجربه اولین شیشلیک شاندیزی...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 17:17 توسط مامان شایلی |
|
|
شاهدونه قصه ما تو تعطیلات آخر هفته گذشته اولین سفر زمینی و با ماشینو تجربه کرد. صبح سه شنبه ساعت 5 صبح وقتی شاهدونه خانوم چشمهاشو باز کرد به جای دیدن مامان و بابا کنارش متوجه شد انگار بیرون اتاق خبراییه!! مامان شایلی که منتظر بیدار شدن خانوم کوچولو بود سریع دخترک رو بغل کرد و آورد تو هال. آره... همه بیدار بودند و در تکاپو... تو فاصله ای که بقیه در حال حاضر شدن بودند مامان شهلا صبحانه شاینا خانومو داد و در کمال ناباوری و تعجب شاینا در خونه باز شد و همه بیرون رفتند. دخترک کلی خوشحال شده بود. آخه میدونین شاینا خانوم تو اوج بهونه گیریهای ددری! وقتی در خونه باز شه و حتی فقط تو راهرو یه چرخی بزنه آروم میشه. ولی این بار قضیه به همین جا ختم نشد. خانوم کوچولو تو بغل مامان بزرگ و بابابزرگش وارد آسانسور شدند و تو پارکینگ هم بابا شاهین با کارسیت خانوم خانوما منتظرشون بود. نه... مثل اینکه این دفعه این "ددر" راست راستیه!! شاینا خانوم سرحال و خندون تو صندلیش نشست و از اونجایی که عاشق کارسیتشه هنوز به سر کوچه نرسیده بودند که خواب هفت تا پادشاهو میدید... شاینا در آغاز سفر
کم کم وارد جاده زیبای چالوس میشدند و از اونجایی که می خواستند درگیر ترافیک جاده به دلیل تعطیلی آخر هفته نشن و شاینا هم خواب بود ترجیح دادند تا زمانی که شاینا جوجو تو خواب نازه به راه خودشون ادامه بدن. مامان شهلا و بابا رضا هم از ماشین خودشون گزارش لحظه به لحظه احوال شاشا کوچولو رو می گرفتند. یواش یواش دختر کوچولو چشمهای نازشو باز کرد و با یه خنده و نگاه "عاشگونه" به مامانی درخواست شیر کرد. اونهایی که تو جاده چالوس زیاد رفت و آمد میکنند رستوران "دونا" رو حتما میشناسند . خوب ما هم چون میخوایم سفرنامه دقیق بنویسیم مجبوریم همه چیزو بگیم دیگه... همونهایی که اونجا رو می شناسند دستشوییشو هم می شناسند!!! بعله دیگه... شاینا خانوم بعد از خوردن شیر از دستشویی اونجا هم استفاده کردند!! حالا بماند که تو اون شرایط وسط جاده شستشو و تعویض پوشک با چه مکافاتی انجام شد!!! دخترک خوش اخلاق تو کل جاده خندید و آواز خوند و تازه تو صبحانه بزرگترها هم شریک شد...
بقیه جاده رو از ترس اینکه شلوغ بشه بدون توقف ادامه دادند و سرانجام به مقصد رسیدند: باغ سرسبز بابا رضا تو شهر زیبای تنکابن. بعد از یه استراحت کوچولو و صرف ناهار مامان شایلی و بابا شاهین تصمیم گرفتند همراه شاهدونه خانوم گشتی توی باغ بزنند و حیوونای کوچیک و بزرگو به شاینا نشون بدن. بابا رضا تو باغش دو تا "هاپو" داره. یکیش خیلی پیره و البته خیلی پشمالو و گنده. چشمتون روز بد نبینه تا شاینا خانوم چشمش به هاپو گندهه افتاد زد زیر گریه و داد و بیداد... حالا خوب بود هاپو نه تنها پارس نکرد حتی نگاهش هم نکرده بود. ولی خوب چه کنیم دخترک جوجو عسلی خیلی شجاعه دیگه!!! این بود که مامانی و بابایی قید بیرون رفتنو زدند و باز هم اونجا "بیبی تی وی" به دادشون رسید و شاینا خانوم با شنیدن صدای "پو" و "پیز" همه چیرو از یاد برد. شاینا در حال تماشای بیبی تی وی در مسافرت
بابا رضا و مامان شهلا زحمت کشیدند و به مناسبت ورود دختر عسلی یه بع بعی توپولی واسش سربریدند تا باز ماهیچه های خوشمزه بع بعی کوچولو بیاد تو سوپ لذیذ شاینا خانوم. خوش به حالش واله... خانوم خانوما تا حالا گوشت قصابی میل نکردند. هنوز ماهیچه های ارسالی مامان نوشین از دیار "خوش گوشت" خراسان تموم نشده بود که این بع بعی کوچولوی خوشمزه شد به به شاهدونه خانوم. شاینا جوجو یه سکه هم از مامان بزرگ و بابابزرگ مهربونش هدیه گرفت. میگم خوبه آدم نوه دردونه دو فامیل باشه نه؟! همین هفته پیش بود که خانوم خانوما با یه نانای حسابی دل مامان بزرگ و بابابزرگشو برد و یه سکه هم اونجا شاباش گرفت. نظرتون چیه به اموال شاینا دستبرد بزنم؟ اوضاعش خوبه ها... نه بابا شوخی کردم... امانت دار خوبی ام... دست گلشون درد نکنه. فردای اون روز مامان شایلی و بابا شاهین به خیال اینکه شاینا قضیه دیروزو فراموش کرده و بی خیال هاپو شده دوباره عزم گشتن تو باغ کردند. ولی امان از وروجک بازی و حافظه خانوم موشی... شاینا کوچولو چنان ژست و قیافه ای گرفته بود اون سرش ناپیدا!! انگار دنبال هاپو گندهه میگشت. دخترک بلا که همیشه واسه دوربین کلی می خنده و زل میزنه حسابی رفته بود تو حس!!! باورتون نمیشه؟ ببینید...:
آره دیگه... با اون اوضاع و احوال مامانی وبابایی بی خیال معرفی بقیه حیوونا به شاینا شدند. گفتند شاید دفعه بعد که شاینا جوجو یه خورده بزرگتر شده باشه واسه این کار مناسب تر باشه. بعد از ظهر همون روز مامان شایلی و بابا شاهین تصمیم گرفتند شاینا رو با یه پدیده عظیم دیگه رو به رو کنند. "دریا". شاهدونه قصه ما عاشق آبه. مخصوصا آب جاری و روان. همیشه تو خیابون زل میزنه به جوی آب. ولی ... راستشو بخواین ظاهرا دخترک زیاد از پدیده های بزرگ و مهیب خوشش نمیاد. چشم از دریا برنمیداشت و هاج و واج بهش نگاه میکرد. و وقتی مامانی و بابایی خواستند واسه عادی شدن شرایط آروم آروم شاینا رو به دریا نزدیک کنند و پاهاشو با آب در تماس... ناگهان مخالفت و گریه شاینای "شجاع" مانع شد... خودتون ملاحظه بفرمایید...:
اتفاق مهم دیگه ای که تو این مدت افتاده " لوس کردن" و "ناز کردن" و نا زو کرشمه دختر عسلی واسه مامان بزرگ و بابابزرگشه. به طوریکه هر زمان که مامان شایلی تصمیم به خوابوندن یا تعویض لباس شاشا کوچولو میگرفت که باب میل سرکار خانوم نبود با یه نق نق الکی و ساختگی مطمئن بود می پره تو بغل مامان شهلا یا بابارضا... راستش این آخر کاریها اونقدر تابلو این کارو میکرد که مامان شایلی با بغل کردن و بردن شاینا مخالفت میکرد. آخه بچه لوس باید ادب بشه دیگه... نه؟! لوس کردن شاهدونه ناز نازی واسه مامان شهلا
شاینا و دوستای جدیدش
و این هم یه عکس اختصاصی واسه عمه های مهربون شاینا عمه فرانک و عمه شیما... عمو محمد عزیز و آروین جون و الین جون که کیلومترها با ما فاصله دارند واسه اینکه بگیم چقدرررر جاشون خالی بود و چقدرررر دوست داریم هر چه زودتر همه مون دور هم جمع بشیم و چقدرررر دلمون واسشون تنگ شده و چقدررر دوستشون داریم. (قابل توجه عمه فرانک: لباسو میشناسین؟)
و سرانجام بعد از 3 روز استراحت و تفریح امروز (جمعه) به تهران برگشتیم تا باز دوباره تو خونه مون تنها بشیم. شاینا جوجو تو راه برگشت اونقدر خسته بود که بیشتر مسیرو خوابید و البته الان که ساعت 9 شبه سرحال و شادابه و طفلی پدر مامان شایلی و بابا شاهین که باز واسه فرار از ترافیک جاده صبح زود حرکت کردند داره درمیاد از بیخوابی! شاینا در راه برگشت به تهران
پ.ن.: دلمون واسه همه دوستای مهربونمون تنگ شده و در اولین فرصت که شاینا خوابید و ما هم با موفقیت بعد از دو بار آپ کردن و پاک شدن تونستیم آپ کنیم و پس از یه چرت کوچولو! به خونه های قشنگتون سر میزنیم و جواب کامنتهای محبت آمیزتونو هم خواهیم داد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 11 مرداد1387ساعت 23:0 توسط مامان شایلی |
|
|
داره یه سال میگذره... چه روزی بود احساس میکردم یه روز سرنوشت ساز تو زندگیمه روزی که متوجه میشم جوجه تو دلم چه جنسیتی داره...نمیگم واسم مهم نبود دختر باشه یا پسر معلومه که فرق داشت. اینکه بدونم مامان یه آقای محترم میشم یا مامان یه دوشیزه متشخص. چیزی که اهمیت نداشت ارجح بودن یکی به دیگری بود. به نظر من این که میگن واسمون مهم نیست بچه دختر یا پسر باشه اصلا درست نیست. تعجب میکنم با امکاناتی که الان هست و میشه جنسیت بچه رو تعیین کرد خیلیها این کارو نمیکنن. چون واقعا تو برقراری نوع ارتباط تو دوران بارداری که خیلی هم مهمه بسیار تاثیر داره.
اون روز ساعتها نمیگذشتند. تا تونستم کار کردم تا گذر زمانو متوجه نشم. عصر بعد از کمی استراحت با شاهین قدم زنان حرکت کردیم. آخه راهی نبود... سر کوچمون. هنوز هم وقتی تابلوی "سونوگرافی جام جام" رو می بینم طعم شیرین اون روز رو مزه مزه میکنم. جالب بود که اونقدر همه با اطمینان از روی ظاهر من جنسیت رو پسر تشخیص داده بودند که تقریبا مطمئن بودیم یه کاکل به سر تو راه داریم. وقتی خانوم دکتر با برخورد فوق العاده اش داشت سر به سرم میذاشت و با کارآموزش سر تشخیص جنسیت بحث میکرد دل تو دلم نبود. من هیچی نمی دیدم و بابا شاهین هم مشغول فیلمبرداری بود. دکتر گفت چی دوست داری؟ گفتم نمیدونم فرقی نمیکنه... با خنده بلندی گفت واقعا؟... کارآموزش گفت من بگم؟ پسره پسره نه؟! خانوم دکتر باز خندید و گفت نه... دختره... و بعد مونیتورو به طرفمون برگردوند و شروع به توضیح دادن کرد. وای... چه زیبا بود اون حرکت دنده های مویین... اون قلب بندانگشتی تپنده... اون کله قلمبه!... با اون دست و پاهای جوشان از حرکت... اونقدر سریع و محکم حرکت داشت که هم میدیدمشون هم حسشون میکردم... به جرات میتونم بگم زیباترین روز زندگیم بود. به مناسبت دختر بودن جوجه کوچولومون یه پیراهن خوشگل واسش هدیه گرفتیم. اولین خریدی که واسه خانوم کوچولو کردیم البته بعد از جورابایی که جان خاله همون ماه اول گرفته بود. همون پیراهنی که شاهدونه خانوم تو مهمونی دندونیش پوشیده. خوب دیگه... مامان شایلی این چند وقت خیلی رمانتیک و احساساتی شده نه؟ از همه این خاطره بازیها و شیر نخوردنها و افسردگیها بگذریم سخن از شاینا جوجو خوشتره!!! فرشته کوچولوی ما این مدت تا دلتون بخواد بهش خوش گذشته و بازیگوش شده و البته پیشرفت کرده. هفته پیش که مامان و بابای من اومده بودن پیشمون و عسل خانوم دیگه کیفور بود. کله سحر که از خواب بیدار میشد دیگه به اجبار و خواهش و تمنای من بیچاره مجبور نبود بخوابه. آخه میدونین تو خونواده ما فقط من زیادی خوش خوابم. همه همیشه بیدارند!! معلومه دیگه شاینا هم عشق میکرد. تا می تونست واسشون دلبری میکرد و بااونهمه ناز و ژستی که داشت بابا چه عکسهایی از این مانکن کوچولو میگرفت. متاسفانه فیش دوربینشو نیاورده بود و نتونستیم عکسای فوق العاده اشو داشته باشیم. قراره واسمون بفرستن حتما باز وبلاگمونو با شاهکارهای بابا رنگین میکنیم.(قابل توجه دوستانی که سراغ عکسهای بابا حسین رو میگیرند.) الان هم میزبان بابا رضا و مامان شهلا هستیم و دردونه ما باز داره با بابابزرگ مامان بزرگ دیگه اش کیف میکنه. اما چیزی که هست دخترک ما یه خورده زیادی مامانی شده. همه جا دنبالمه. باید حضور داشته باشم حتی اگه باهام کار نداشته باشه هر چند دقیقه حاضر غایبم میکنه و وای اگه نباشم... . شبها هر چند ساعت تو عمق خوابش هم یه غلت میزنه و باید بهم برخورد کنه یعنی بغلم باشه و اگه نباشم حتی تو اون خواب عمیق گریه میکنه و این یعنی میونه خوبی با تخت خودش نداره. از وقتی که دیگه شیر منو نمیخوره مرتب سعی کردم حتما رو تخت خودش بخوابه ولی زیاد راغب نیست. البته تقصیر خودم بود که زودتر این کارو نکردم و شدیدا به خودم وابسته شده. نمیدونم شاید به خاطر تنبلیم بوده که ساعت به ساعت واسه شیر دادن بلند نشم. اونجوری که کنارم بود راحت تر بودم. اما این پروژه همچنان ادامه داره و خوب معلومه دیگه شاینا خانوم همون یه شبو که قبلا گفتم کاملا خوابید!!! یادتونه چقدر دلمو خوش کرده بودم؟!! به پیشنهاد مامان شهلا قراره تو این مدت روزی چند ساعت شاینا رو بذارم پیششون و برم بیرون تا وابستگی لحظه به لحظه اش بهم کمتر شه. اینهم پروژه بعدی ماست. و اما برسیم به شیرین کاریهای جدید نازگلکمون... دختر محتاط ما بالاخره تو هفت ماه و پنج روزگی یعنی ۲۸ تیر تونست بدون کمک بشینه ولی از اونجایی که زیاد با نشستن میونه خوبی نداره هنوز باید مراقبش باشیم که یه وقت نیوفته... شیشه شیرشو هم دیگه میتونه بدون کمک بگیره و بخوره هر چند خودم تنهاش نمیذارم و شاینا فقط واسه بازی و سرگرمی و آب خوردن اونهم با شیشه پلاستیکی میتونه بطور مستقل از شیشه بخوره... تو رقصیدن کلی پیشرفت کرده دیگه میتونه رو زانوهاش بایسته و با بالا و پایین رفتن نانای کنه البته به کمک دیوارهای بالشتی!اطرافش... فقط کافیه بشنوه "آره بچه ها... همه دختر پسرا... من سامیار هستم... آهنگ جدید من و احسانه... اسمش هست "بیس"... ..." هنوز آهنگ شروع نشده شاشا کوچولو مدتهاست که رقصیدنو شروع کرده اونهم با چه جدیتی !!... و دیگه اینکه... اصلا میدونین چیه من تو این چند پست زیاد حرف زدم بقیه شو تصویری ببینین... قبل از هر چیز یه ناز و کرشمه شاینایی با چشمهای خواب آلو... ای جونم
بعدش یه قیافه جدی که یادتون بیاد شاهدونه ما همیشه به دوربین زل میزنه
ایشون حاج خانوم شاینا باجی هستن که از حموم اومدن... حوله ای که ملاحظه میکنین در واقع حوله نیست. ما بهش میگیم "شمد". نمیدونم همه همینو میگن یا نه. یه جور ملافه اس که وقتی با بدن خیس دورتون بپیچین گرمای لذت بخشی بوجود میاد... شاینا عاشقشه و البته پوشکی که تو دستش می بینید اسباب بازیه چون همیشه باید دنبال حاج خانوم شاینا باجی بدویم تا بتونیم یه پوشک ببندیم. فقط هم با پوشک بازی! راضی میشه حرکت نکنه!!
این هم یکی دیگه از پیشرفتهای دخملمون... اول با کمک بالشتها در حال تماشای بیبی تی وی یه کم بلند شد البته اریب!!...
... و بعد... حالا بماند که چقدر زمین خورد و کله معلق زد و گریه کرد و... ولی هرگز دست از تلاش برنداشت که... تا اینکه پیروز شد
اوا! شاینا مامان پشتتو به دوربین نکن دخترم زشته... آفرین گلم
این خانوم محترم که می بینین عشق همه ماست یعنی بدجور دلمونو برده... یه دختر ناناز - جوجو - عروسک... البته نجیب و سر به زیر!
آخ... ای وای... مامانی آبرومون رفت...!! دختر که اینجوری نمی خنده تموم دو دندونش دیده بشه!! ... چی؟... آره بابا بهشون میگم... ولی اول شما سنگین رنگین باش...
آفرین دختر نازم... خوب... میدونین اونجا شاینا درگوشی چی گفت؟!! میگه: مامان من که دیگه دو دندون نیستم" بعله... شاهدونه خوشگل ما سوم مرداد ماه تو هفت ماه و یازده روزگی رسما "چهار" دندونه شد. دخترکم دو دندون پیشین بالاییش با هم دراومدن و هنوز هم داره اذیتش میکنه. به قول خاله ویدا (دوست دندونپزشک مامان شایلی) شاینا جوجو واسه گاز گرفتن عجله داره
پ.ن : میدونین دختر چهاردندون ما عاشق این غذاهاست؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 مرداد1387ساعت 0:3 توسط مامان شایلی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
شاهدونه ناز من شاينا جان
رشد و بالندگي تو در زندگي آنقدر جذاب و شيرين است كه ميخواهم هر لحظه از آن را به خاطر بسپارم. آمدم تا از تو بنويسم. از تو كه مرا شايسته "مادر" بودن كردي. اميد كه لايق اين ناميدن باشم. |
| پیوندهای روزانه |
|
کودک شیرین من حرفهای ناگفته مادران زایمان شیرین ترین سختی دنیا بیبی تی وی نی نی به به تغذیه تکمیلی دیکشنری آریانپور روانشناسی کودک نی نی سایت آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|