تبليغاتX
شاهدونه كوچولوي ما
Lilypie 2nd Birthday Ticker

دیگه شمارش معکوس شروع شده. فقط یه کم بیشتر از یه روز مونده که گریز ما به اتمام برسه. فردا بعد از ظهر اگه خدا بخواد برمیگردیم تهران. فقط خدا به خیر کنه با دخترک شیطونی که شیطنتش هزار درجه شده و با دویدن و بازی کردن تو یه محیط بزرگ داره عشق میکنه چطوری تو یه آپارتمان 100 متری بگذرونیم. جوجه خانوم اونقدر سرعت روروئک سواریش زیاد شده که اگه ما هم بدویم نمی تونیم بهش برسیم ولی طفلک من تو خونه خودمون تا بخواد یه کم سرعت بگیره به در و دیوار میخوره.

تو این چند روز گذشته شاینای قصه ما با یه مروارید دیگه داشت دست و پنجه نرم میکرد و بالاخره تو اواخر هشت ماهگی دقیقا هشت ماه و 25 روزگی هفت دندونه شد و یه دندون پسین بالا سمت چپش هم نیش زد. حالا شده 3 تا پایین چهار تا بالا و جالب اینجاست با همین چند تا دندون به راحتی میتونه غذارو بجوه مخصوصا میوه ها رو گاز بزنه و با این موش موشکا بترکونه و بعد با روشهای قدیمی خودش نوش جون کنه. به هنرنماییهاش دندون قروچه هم اضافه شده که البته فقط به دلیل خارش لثه هاشه که سعی میکنه با دندوناش تسکینشون بده.

دخمل تنبل کوچولوی ما تو حرف زدن بالاخره با تلاش جان خاله میتونه بگه بابا... قبلا لغاتی مثل بابا ممماممما گوخ اونگا... بیان می فرمودند!! ولی از اون قسم لغات غیرارادی بود که هر بار به شکل مختلفی ادا میشد ولی حالا دیگه بابا تقریبا ارادیه. زمانی که باردار بودم خاله آیلی همیشه به بابا شاهین میگفت جوجو وقتی خواست حرف بزنه باید آآ (مخفف آیلی) رو زودتر از بابا بگه ولی کار دنیا رو ببینین که خود خاله به شاینا بابا رو یاد داد!! خلاصه لپ کلوم که شاینا جوجو مثل مامانش نشده که تو هشت ماهگی جمله میگفته و عین بلبل حرف میزده.

دختر خانومی اونقدر ددر و گردش رفته که دیگه بای بای هم میکنه و حتی حیاط رو هم به عنوان ددر قبول نداره حتما باید در حیاط باز شه و ددر یعنی بیرون...

خوب دیگه بهتره چند تا عکس ببینیم و مامان شایلی و شاینا کوچولو میخوان برن تا میتونن ریه هاشونو از اکسیژن پر کنند. جاتون خالیه با این هوای خنک و فوق العاده پاک...

شاینا و اینجا هم بیبی تی وی...

عسل خوشگل خوش ژست مامان...

شاهدونه ما دیگه با گلها رفیق شده...

آخ که من بگردم اون دندون موشیها رو مامانی...

شاهدونه خانوم ما تو مهدکودک گلها (مهد کودک اکرم جون زندایی مامان شایلی)... حیف که خانوم خانوما یه کم خوابش میومد و بهمون اجازه نداد تو ساختمون ازش عکس بگیریم فقط به حیاط رضایت داد...

اینهم واسه اینکه دلتونو بسوزونیم که چقدر هوای شهرمون خنکه... خیلی از شماها که زائر امام رضا بودین تو مسیر تو این پارک زیبا توقف کردین...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 9:58  توسط مامان شایلی | 
روزها از پی هم میگذرند و همچنان داره به ما خوش میگذره و دخترک شیطون قصه ما با اینهمه تحویلی که اینجا میگیرنش خوش خوشانشه و درجه شیطنتش دیگه رفته رو هزار!! اول بگم که یه کمکی لوس شده. علاوه بر اینکه حسابی مامانی شده و تحت هر شرایطی فقط مامانشو میخواد اگه هم مامانی کار داشته باشه از بغل این خاله میره تو بغل اون یکی خاله بعد که دو تا خاله ها تموم شدند میره بغل یکی دیگه. از زنده بودن رفت و آمدهای شهرستان خوشم میاد هر چند ذاتا از سکوت و آرامشی که تهران دارم لذت می برم ولی با حضور یه جوجه فوق العاده شیطون اینهمه رفت وآمد واقعا مزه میده. صبحها خاله مانلی از ساعت هفت دم در کشیک میده تا به محض شنیدن صدای شاینا سریع از کنار مامانی برش داره و تو یه ساعتی که فرصت داره تا بره  کارآموزی، شاهدونه خانومو حسابی بچلونه. بعدش هم جان خاله است و شاینا جوجو که واقعا شاشا خانوم جان خاله رو مثل یه مامان دوم قبول داره و حتی تو شرایط ناراحتی و بهونه گیریها فقط تو بغل جان خاله آروم میشه.

گشت و گذارهای شاشا خانوم تو حیاط پرگل خونه بابابزرگ روزی چند بار تکرار میشه و شاینا دیگه با همه گلها و درختا دوست شده و با چشمهاش پرواز پرنده ها رو تو آسمون دنبال میکنه. خوبیش اینه که با تماس مستقیم نور خورشید از مصرف ویتامین دی خوراکی هم معاف شده و ریه های کوچولوش سرشار از اکسیژن خالص و هوای فوق العاده پاک میشه. تازه ظهرا با خاله ها تو حیاط آب بازی هم میکنند.

دخترک ما برای اولین بار بارش شدید بارون رو دید و تو بارندگی بسیار شدید روز پنجشنبه اینجا که منجر به جاری شدن سیل اطراف شهر شد، در برابر اونهمه سر و صدای ریزش بارون کلی واکنش نشون داد و ذوق کرد و نتیجه اون بارندگی هوای دلپذیر و خنک 8 درجه ای بود که باب میل طبع گرمایی شاینا خانومه و حداقل ما بابت سرماخوردگی شاینا برابر باد کولر دیگه نگران نیستیم.

خوابهای نامنظم و ناآروم شبونه هنوز هم ادامه داره. با وجود اینکه اینجا شاینا دیرتر میخوابه و نسبت به تهران خسته تر هم میشه، ولی باز هم نیمه شب بیدار میشه و حدود یه ساعت سرحاله و از مامانش سرویس دهی میخواد و بعد میخوابه. جان خاله میگه واسه سحری احتیاج به کوک کردن ساعت نیست شاینا رو کوک کنیم همه رو بیدار میکنه حتی همسایه هارو!!

شاینا جیغ جیغوی قصه ما اینجا جیغ جیغوتر شده... نمیدونم با این خصلت جیغ جیغو بودنش باید چکار کنم. کوچکترین اعتراضشو با جیغ مطرح میکنه. شاید به خاطر اینه که با این کار مخصوصا اینجا میتونه توجه بقیه رو به خودش جلب کنه. مثلا میاد پای پله ها با جیغ زدن همیشه یکی از بالا میاد برش میداره. دیروز با خاله ها خواستیم تحویلش نگیریم یه کم که جیغ کشید دید کسی از بالا نیومد انگار نه انگار اتفاقی افتاده بیخیال شد و رفت سراغ بازیش!! البته این بداخلاقی ها رو همه میگن ژنتیکه!! "ژن اس.اچ"!! البته اس.اچ شایلی نه شاهین!!

تازگیها تو جمع غریب و ناآشنا خیلی غریبی میکنه و دخترکوچولوی خندان ما تو مهمونیها معمولا بدبرخورد ظاهر میشه. البته ممکنه به خاطر این باشه مهمونیها همه شب هستند و شاینای ما عادت کرده سرشب بخوابه و همین مساله کسل و بداخلاقش میکنه.البته بداخلاقیهای بعدازظهرش اینجا خیلی شدیدتر از تهرانه که من فکر میکنم بهونه بابا شاهینو میگیره. چون تهران تمام غروب رو با بابایی سرمیکنه و اونجا هم عصرها اگه بابا نبود حتی حوصله منو هم نداشت.

 دیشب تو یه مهمونی اولش که خسته و خواب آلو بود خیلی بداخلاقی میکرد ولی بعد از یه چرت بسیار به موقع مخصوصا دلچسب واسه مامانی! دلبرک ما خوش اخلاق و خوش خنده و خوش رقص! دل همه رو برد و ما رو هم روسفید کرد. آخه دیگه واقعا داشتم مطمئن میشدم دخترم شده از همون دخترایی که همه پشت سرمون میگن: وای... شایلی رو میگی؟ با اون دختر لوس و نق نقوش!! ولی چخمل طلا دلی از همه ربود اساسی!!

خانوم خانوما همچنان با دیدن مانتو و روسری ذوق زده میشه و آماده ددر حتی اینجا که همش تو حیاطه... نمیدونم این ددر بیرون چه فرقی با حیاط داره. اونقدر عاشق خیابون شده که پریروز جان خاله مجبور شد ببرتش تو کوچه و فوتبال بچه ها رو با هم نگاه کردند و ذوق و حیرت شاینا دیدنی بود.

بهتره دیگه حرف زدنو کوتاه کنم بقیه رو مصور ببینین...

این روروئکی که می بینین مال مامان شایلی بوده که از اون موقعها به یادگار مونده ولی اونقدر سنگین بود که شاینا کوچولو به زحمت تونست کمی جابه جاش کنه. آخه اون که مثل مامانش هنوز قهرمان نشده!! ولی دخترک ما دلش اونقدر واسه روروئک سواری تنگ شده بود و واقعا حیف بود تو این خونه بزرگ خانوم خوشگله نتازه، رفتیم و واسه شاهدونه مون یه روروئک سبک مثل روروئک خودش خریدیم و باید بیاین و ببینین چه عشقی میکنه مخصوصا وقتی میاد تو آشپزخونه و یه پا میزنه و پاشو رها میکنه و بقیه راهو خلاص میره!! اینهم یه صرفه جویی تو مصرف انرژیه دیگه!!

و اینهم روروئک جدیده...

اه...!! آخه چقدر عکس؟ خسته شدم دیگه بابایی...

هی من میگم خسته شدم باز شما منو ببرین تو حیاط...

باشه بابا... ژست میگیرم... بیاین...!!

 حاج خانوم شاینا باجی رو که یادتونه؟

شاینا مامانی بخند... ملوسک ما تا نور قرمز دوربینو میدید و میگفتیم بخند اینجوری ژست میگرفت... آی بگردم اون خنده رو مامانی... الهی همیشه بخندی عزیزکم...

این خانوم اردکه رو وقتی سه ماهه بودم دوست مامانی واسم کادو آورد اون موقع ازش ترسیدم ولی الان دیگه با هم دوستیم...

خوب من دیگه خسته شدم... شب به خیر...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 0:38  توسط مامان شایلی | 
ما باز هم گریختیم!!! نه... منظورم اینه که شایلی و شاینا دوباره از تهران گریختند!! دیروز (دوشنبه) مامان شایلی و شاهدونه خانوم همراه با جان خاله که واسه امتحان تافل روز جمعه اومده بود تهران با هم اومدیم خونه بابا حسین و شهر مادری شاینا...

جونم واستون بگه که دختر ناز نازی ما تو یک ماه اخیر خیلی مورد آزار و اذیت مرواریدای سفید دهنش قرار گرفت. شبها راحت نمی خوابید و روزها هم مخصوصا بعد از ظهرا کلافه و بی طاقت میشد و طبعا مامان و بابای شاشا کوچولو هم بی خواب بودند هم واسه کسالت و بداخلاقی عزیزدردونه شون ناراحت و خسته . یکشنبه گذشته نیروهای امدادی نازل شدند و مامان شهلا و بابا رضا اومدند تهران تا هم دلتنگی دیدن شاینا جوجو رو برطرف کنند هم کمکی واسه مامان و بابای زلزله دندون زده!! دخمل کوچولو باشند!!

وقتی تهران، تنهایی و خستگی بهم فشار میاره به خودم میگم کاش ما هم مثل خیلیها کنار خونواده هامون بودیم یا اونا پیشمون بودند فرقی نمیکنه. گاهی بعضی از بچه هارو میبینم که مامانشون کوچه بغلیند و مادرشوهرشون طبقه بالا و خواهر برادراشون تو همون محل، دلم میگیره واسه تنهاییمون ولی اون وقتها یاد خیلی از دوستای دیگه ام میفتم که تو غربت و دور از وطن از عهده همه کارهاشون برمیان و حتی کار بیرون هم دارند یا درس میخونند. اون موقع دیگه از اینهمه ضعف خودم خجالت میکشم. ولی خوب راستش منهم یه جورایی لوسم دیگه!!!

آره... داشتم میگفتم... با اومدن نیروهای کمکی اوضاع روبه راه شد و شاینا هم با دیدن بابابزرگ و مامان بزرگ مهربونش دیگه خیلی کلافه نبود و تمام وقتشو با اونا سرمیکرد و مامان شایلی هم فرصت کرد هم کمی استراحت کنه هم به کارهای بیرون از خونه برسه اینها همه از مزایای خونواده شوهر نمونه است آخه وقتی مامان شهلا میاد پیشمون دیگه خونه دار خونه ما میشه و مامان شایلی دست به سیاه و سفید نمیزنه دستشون درد نکنه...  نمیدونین مامانی چقدر دلش لک زده واسه محیط کارش و هفته پیش از فرصت استفاده کرد و با شرکت تو همایش روز داروساز تونست خیلی از دوستها و همکاراشو ببینه و اونهم خوش اخلاق بشه!!!

بعله ... جونم واستون بگه که نیروهای امدادی به اینجا ختم نشد و مامان نوشین هم آخر هفته به خاطر انجام یه کار اداری اومد تهران و بعدشم جان خاله واسه امتحانش بهشون ملحق شد و دیگه روز شد روز عشق شاهدونه ما...

با برگشت مامان بزرگها و بابابزرگ، گریزپایان ما که معرف حضورتون هستند همراه با خاله آیلی اومدند به یه سفر دوست داشتنی... یه سفر پر از گردش و ددر و بازی و یه عالمه مهمونی... ولی درگوشی بهتون میگیم که دلمون از حالا که روز اول سفره واسه بابا شاهین یه ذره شده... مخصوصا تو ماه رمضون تنهایی خیلی سخته هر چند مامانی نهایت تلاششو کرده و واسه بابایی یخچالو پر غذا کرده ولی خوب... تنها سخته دیگه... ضمنا مامان شایلی که اینجا زادگاهشه و مشکلی بابت روزه نداره اما شاینا خانوم هم قصد ده روزه کرده... (دیگه موندن ده روزه رو شاخشه!!!)

خانوم خوشگله داستان ما دیروز برخلاف دفعه های پیش اول سفر تو هواپیما گریه کرد و به هیچ طریقی هم آروم نمیشد. دیگه فکر کنم همه فهمیدند شاینا داره میاد اینجا!! طفلی جان خاله تو همون گیر و دار صعود هواپیما نمیدونست شیر درست کنه، واسه شاینا شعر بخونه، شاینا رو باد بزنه یا شکلات خانوم مهماندارو برداره!! ولی شما هنوز جان خاله شاینا رو نشناختین همه این کارا رو به نحو احسنت انجام داد حتی از خیر شکلات ابتدای پرواز نگذشت!! مامان شایلی هم که آغوششو نه... تمام دست و پا و بدن و صورتش در اختیار مشت و لگدای شاهدونه خانوم یود. به این نتیجه رسیدیم دختر بلا تو اتوبوس فرودگاه گرمش شده بوده و باید بگم شاینا جوجو اصلا با گرما میونه خوبی نداره... خوب همش تقصیر این مامان باباشه دیگه پرواز "آسمان" میگیرند و اونهم کلی فاصله با ترمینال داره... تقصیر این اتوبوسهای فرودگاهم هست کولر نداره، اصلا تقصیر شهر فسقلی مامان شایلی هم هست که فقط پرواز آسمان داره اصلا چه کار دارین تقصیر کیه؟!! شاینا دلش خواسته گریه کنه!!

ولی دختر ناز ما بعد از یک ربع تمام طول پروازو خوابید و خانوم مهماندار مهربون هم یه آبمیوه خوشمزه واسش کنار گذاشت که دخترک بیدار شد نوش جون کنه.  وقتی داخل هواپیما خنک شد و شاشا خوابید دیگه مامان و خاله مطمئن شدند علت بی تابی شاینا گرما بود.

حالا واستون بگم از رسیدن به خونه بابا حسین که دختر خانوم ناز ما چقدر خانوم و موقر بود. نه ذره ای غریبی کرد نه حتی یه اخم کوچولو رو پیشونیش نشست. ناهارشو که مامان نوشین از قبل زحمت کشیده بود و درست کرده بود تا ته نوش جون کرد و بعدشم تخت و راحت لالا کرد و گذاشت مامان جونش هم لالا کنه و جاتون خالی که چقدر چسبید.

دیشب هم ملوسک ما یه خواب آروم و راحت تا صبح داشت و فقط دو بار درخواست شیر کرد و در کمال ناباوری دریغ از حتی یه قطره اشک!! صبح بابا حسین میگفت : کیه میگه این دختر من شبها نمیخوابه؟!! بهتون که گفته بودم این وروجکها ید طولانی تو پروژه "مامان فروشی"! دارند! تازه اینجا اینقده خوبه... آخه وقتی ساعت دو نیمه شب هم بخوای بخوابی همه بیدارند اگه ساعت شش صبح هم مارش بیداری بزنی بازهم همه میان سراغت... خوب معلومه منهم اگه بودم خوش اخلاق میشدم.

بعد از صرف صبحانه همین چند ساعت پیش وقتی که دوباره خواب داشت میومد سراغ چشمهای دخمل گلی از فرصت استفاده کردیم و سوژه عکاسی بابا حسین با چشمهای پف کرده خواب آلود اولین هنرنماییشو واسه دوربین همیشه آماده بابایی اجرا کرد و دوباره یه لالای ناز و آروم... ببینین...

 

شاهدونه ناز وبلاگ ما از بزرگی خونه بابایی لذت کافی میبره و تا دلش بخواد از اینور به اونور چهاردست و پا می تازه و میدوه و غلت میزنه و هیچ محدودیتی هم نداره. دیگه سراغ تلویزیون و سیم هم نمیره چون مامان شایلی زرنگی میکنه و میذارتش وسط سالن و شاشا کوچولو یکی دو بار که خودشو به سیمها میرسونه و مامانی برش میداره دیگه خسته و بی خیال میشه و همون وسط سالن با اسباب بازیها و خاله ها و مخصوصا فرشها! سرگرمه و تازه کلی هم واسه بابابزرگی عشوه داره... میگین نه؟!! اینهم اکازیون عکاسی بابا حسین تو ۲۴ ساعت اول حضور شاهدونه خانوم در اینجا...

 

پ.ن. : با شنیدن صدای گرم و صمیمی یه دوست بسیار عزیز و یه خاله مهربون شاهدونه گلمون یه دنیا خوشحال شدیم و امیدواریم هر چه زودتر بتونیم این دوست ندیده آشنای آشنا رو در آغوش بگیریم... خاله جون مقدمتون رو به وطن خوش آمد میگیم

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 11:36  توسط مامان شایلی | 

یکی بود یکی نبود... غیر از خدا هیچکس نبود...

نه خیلی دور دورا ، همین نزدیکیها ، تو یه شهر بزرگ یه دختر کوچولوی ناز با مامان و باباش زندگی میکنه که اسمش شاینا جوجوه. این خانوم کوچولوی ما دو تا عمه مهربون داره که خیلی ازش دورند. توی یه کشور دیگه ، اصلا توی یک قاره دیگه زندگی میکنند. عمه جون بزرگتر این خانوم کوچولو یه دختر ناز قشنگ داره با موهای شبگون براق... چشمهای سیاه درشت با یه عالمه عشوه و کرشمه که خوب معلومه خاص ایرونیهاست دیگه...  اسم قشنگ این دختر ناز "الین" جونه که شاینا اونو خیلی دوست داره اما هنوز اونا همدیگه رو از نزدیک ندیده اند ولی عشق و علاقه شون به همدیگه وصف ناشدنیه و بیصبرانه منتظرند که به زودی زود همو در آغوش بکشند.

دو سال پیش که این الین خوشگل قصه ما اومده بود ایران به مامانش میگفت : مامان چرا من از طرف تو cosine ندارم؟ همه از طرف بابا محمده؟ اما امسال یه دختر کوچولوی مامانی اومده و شده cosine الین خانوم...

و امروز شاینا کوچولو ، خاله شایلی و دایی شاهین اومدن اینجا تا سالروز تولد الین نازشونو تبریک بگن و براش هزاران هزار آرزوی قشنگ و زیبا داشته باشن و از خدای مهربون بخوان هر چه زودتر همه دور هم جمع بشیم و شاهدونه وبلاگ ما بتونه از نزدیک دختر عمه نازشو محکم ببوسه...

الین عزیز ما... ورود به یازدهمین بهار زندگیت مبارک...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 شهریور1387ساعت 9:54  توسط مامان شایلی | 
پریروز... (اول شهریور) :

بابابزرگ مهربون شاینا کوچولو... بابا حسین عزیز... بابای خوب من...

هر بار که قلم رو برمیدارم و عزم نوشتن میکنم، خواه ناگفته های قلبی خودم رو برای کاغذ بازگو میکنم وقتی دلتنگم یا ذهن پرآشوبم رو روی کاغذ میریزم وقتی مبتلا به "مغزدرد" شده ام و یا میخوام از شیرین کاریها و وروجک بازیهای نوه کوچولوت بنویسم، به یاد میارم که "نوشتن" رو مدیونتم مثل "همه زندگی و داشته هام".

تو بودی که به من یاد دادی ساده بنویسم، روان بنویسم و آسان بنویسم و بنویسم و بنویسم و هرگز از نوشتن نترسم.

الگوی بزرگ من در زندگی، انسانی وارسته، پزشکی حاذق و دلسوز، محجوب و محبوب و مردمی و پدری بی نظیر... دست گرم و پرمهرت رو که شفابخش آلام هزاران انسان بوده و هست می بوسم...

...روزت مبارک...

 

پس فردا... (پنجم شهریور) :

همراه من... همدم من... همراز من... همسر نازنینم... بابا شاهین عزیز شاینا جوجو

تمام قلبم رو مدیونتم مامنی که عشق بزرگی درونش لانه کرده عشق به مهربانترین یار و یاورم و نمونه ترین همسر روی زمین...

صبر و بردباری بی نظیر، تلاش و کوشش و پشتکار مثال زدنی، محبت ستودنی به خانواده، همراه با جدیت و مهارت و تخصص بی چون و چرا در محیط کار و توجه و دلسوزی مهربانانه به بیماران همه در بهترین و بی بدیل ترین داروساز دنیا یکجا جمع شده... عقاب تیز پرواز مامان شایلی و شاهدونه کوچولو...

...روزت مبارک...

 

در حاشیه: خوب دیگه خیلی احساساتی شد ولی باید میشد دیگه... این گوشه کنارا اگه جایی هم مونده پس فردای منهم مبارک!!!

 

پ.ن. : روزی که این خونه اینترنتی رو درست کردم، قصدم این بود که یه دفتر خاطرات مصور واسه دخترکم داشته باشم و از طرفی بزرگترین انگیزه ام عمه های شاینا که همیشه ازمون دورند و خاله هاش که معمولا با ما نیستند، بود. دیروز با دوستی صحبت میکردم می گفت موج منفی از طریق خیلیها میتونه تو این خونه های کوچولومون دامنگیرمون بشه و جالب اینجاست وقتی به خونه شاهدونه کوچولومون برگشتم دیدم دو کامنت غیراخلاقی در صفحه نظراتم ثبت شده. میدونم اینجا یه فضای آزاد اینترنتیه و منهم نمی تونم واسه وبلاگم "ایست بازرسی" بذارم. چشمان ناپاک و نامحرم و سراسر از موج منفی هم کم نیستند. اما آنچه مسلمه وجود یه دنیا موج مثبت و سرشار از انرژی دوستان گلم و نی نی های نازشونه. انسان بیمار و روانی همه جا هست و من به تبع حرفه ام که شده فرد بیمار کم ندیده ام و به نظرم لایق دلسوزی و ترحمند. با وجود اینکه این قضیه برام اصلا مهم نبود ولی از اونجایی که نمیخوام نظرات زیبای شما آلوده بشه صفحه نظرات رو دارای تایید میکنم. میدونم این موضوع گذراست که قبلا گریبانگیر خیلی از شما عزیزان هم شده. از همه تون عذر میخوام...   

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 0:40  توسط مامان شایلی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
شاهدونه ناز من شاينا جان
رشد و بالندگي تو در زندگي آنقدر جذاب و شيرين است كه ميخواهم هر لحظه از آن را به خاطر بسپارم. آمدم تا از تو بنويسم. از تو كه مرا شايسته "مادر" بودن كردي. اميد كه لايق اين ناميدن باشم.

پیوندهای روزانه
کودک شیرین من
حرفهای ناگفته مادران
زایمان شیرین ترین سختی دنیا
بیبی تی وی
نی نی به به
تغذیه تکمیلی
دیکشنری آریانپور
روانشناسی کودک
نی نی سایت
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
پیوندها
آراز كوچولو و مامان لیلی
ماني كوچولو و مامان فرناز
مارتيا كوچولو و مامان افشان
سارا کوچولو و مامان هنا
باران كوچولو و مامان مهسا
شرمينه كوچولو و مامان شهرزاد
سپهر كوچولو و مامان ریحانه
آوین کوچولو و مامان رکسانا
غزل كوچولو و مامان الهام
سام کوچولو و مامانی
شایان کوچولو و مامان حوریه
شایلی کوچولو و بابا هومن
عرفان کوچولو و مامان رویا
آذین کوچولو و مامان الهام
دینا کوچولو و مامان شیوا
صدرا کوچولو و مامان زهرا
دانیال کوچولو و مامان ساناز
مانا کوچولو و مانیا کوچولو
ساینا کوچولو و مامان افسون
مانی کوچولو و مامان شبنم
غزل کوچولو و مامان گلی
امیر کوچولو و مامان بهاره
آراد کوچولو و مامان لیلا
عسل کوچولو و مامان توتی
آرتین کوچولو و مامان نسیم
ارشیا کوچولو و مامان هاله
نورا کوچولو و مامان منصوره
شاینا کوچولو و مامان سمیرا
کیاراد کوچولو و مامان پروین
کیاراد کوچولو
الهه کوچولو و مامان عادله
طاها کوچولو و مامان آرزو
تارا کوچولو و مامان مهشید
محمدعلی کوچولو و مامان آزاده
رادین کوچولو و مامان پانیذ
سارا کوچولو و مامان
نیکا کوچولو و مامان مهناز
رژین کوچولو و مامان سمیرا
آریان کوچولو و مامان نازنین
شاینا کوچولو و مایا کوچولو
تارا کوچولو و مامان سارا
فرزان کوچولو و مامان آزاده
سطرهای زندگی شیرین جون
ری رای عزیز
آشپزخانه شیما جون
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان