![]() |
![]() |
|
|
اون صفحه سیاه و سفید مونیتور رو با اون لکه محرک درونش هرگز فراموش نمیکنم. یه دونه ریز میکروسکوپی درست عین تک یاخته ایهای زیست شناسی دوم دبیرستان! یه چیزی مثل آمیب! با همون جنب و جوش و تغییر شکل و یه حباب تپنده درونش. وقتی به خانوم دکتر گفتم 7 هفته ایه گفت نه... هنوز 5 هفته شه. قلبش تازه تشکیل شده شاید دیروز یا همین امروز که شماها رو اینقدر ترسونده. هنوز تعداد ضربانش کمه 116 تا در دقیقه... جوجه 5 هفته ای من... وقتی برای خودم یه روز شمار درست کردم و رو دسک تاپ کامپیوتر گذاشتم، 249 روز مونده بود تا عمو لک لک بقچه مو واسم بیاره...
من از زمانی که شمردن یاد گرفتم عاشق بازی با اعداد بودم. به راحتی شماره تلفن و تاریخها رو به حافظه می سپردم و یکی از شیرین ترین سرگرمیهام بازی با اعداد و تاریخها بود و همیشه آیلی هم همبازی خوبی واسم محسوب میشد. گاهی می نشستیم و روزهای مخصوص خاطره انگیزمونو تا ده سال قبل با تاریخ دنبال میکردیم. مثلا هفتم مهر رو تا چند سال قبلش بازنگری میکردیم. شاید خنده دار باشه ولی زمان کنکور حفظ کردن تاریخ ادبیات خیلی برام دلچسب بود!! از همون روز بود که شیرین ترین "عددبازی" زندگیم شروع شد... وقتی ده هفته گذشت گفتم آخ جون دو رقمی شدیم!! وقتی دوازده هفته ای شد گفتم دیگه "امبریو" نیست حالا دیگه "جنینه"... روز 99 ام یه پله برای ترقی بود و یکی از زیباترین روزها روز 271 ام بود که روزشمارم با لبخند دلنشینی اعلام میکرد فقط 99 روز دیگه مونده... اون روز وقتی شاهین اومد دنبالم با خنده و شوق وصف ناشدنیی بهش گفتم بازهم دورقمی شدیم ولی این بار روزهای باقیمونده دورقمی شده... تو این بازی زیبای 280 روزه با اعداد زمانهایی هم بود که استرس و نگرانی رو دلامون سایه می انداخت... وقتی خانوم دکتر دیگه با تحکم دستور داد دیگه نباید سرکار برم و باید مدام دراز بکشم با حداقل تحرک چون بچه پاهاش خیلی پایینه و تحرکش هم زیاد با کوچکترین حرکتی ممکنه باعث پاره شدن کیسه آب و تولد زودرس بشه، حال و روزمون مضطرب شد. چوب خطی کنار تختخوابم گذاشتم که تعداد روزهای باقیمونده تا پایان هفته 37 ام رو نشون میداد یعنی زمانی که دیگه رشد بچه کامل شده... 50 روز... هر شب یکی از اعداد رو خط میزدم و با یک نفس عمیق، خدارو سپاس میگفتم که امروز هم به خیر گذشت... وقتی روز 50ام هم به اتمام رسید در کمال ناباوری دخترک به خوبی چرخیده بود و تو سونوگرافی آخر در حالت نشسته انگار داشت آفتاب میگرفت و آبمیوه خنکی رو نوش جون میکرد!! همون روز به خانوم دکتر گفتم با وجود تصمیمم به سزارین هیچ دوست ندارم تاریخ جراحی رو زودتر از هفته چهلم تعیین کنیم... نمیخواستم دخترم رو زودتر از آنچه تمایل داره از دنیای آبی خودش "بیرون بکشم" و دست تقدیر درست در آغاز هفته 41 که تاریخ جراحی گذاشته شده بود پرنسس زیبای منو وادار به تخریب خونه کوچولوی آبیش کرد تا مامانی با خیال راحت از ابراز تمایل دختر نازش، خودش رو به تیغ جراحی بسپره و آهی از ته دل بکشه که عجب مسوولیت سنگینی رو خودش تقبل کرده بود و به کسی هم نگفته بود خانوم دکتر با سلب مسوولیت از خودش تاریخ رو اونقدر عقب برده... وقتی برای اولین بار به دو تیله سیاه براق که بهم زل زده بود نگاه کردم گفتم دخترکم هنوز دو ساعتشه!! بعد شد ده ساعته باز هم دو رقمی شدیم... روز دهم از زندگی قشنگش به قول قدیمیها دیگه زمینی شده بود و خیلی از خطرات احتمالی ازش دور شده بودند. 50 روزگی خونه بابا حسین بودیم و کم کمک بر اون افسردگی سیاه غلبه میکردم. روز سوم عید در پاسخ به مهمان خونه مون گفتم شاینا امروز 100 روزه شده و دوران 100 روزگی دردانه ام مصادف بود با قهقهه های شیرین و دلبرانه اش که عجب دلی می برد... شش ماهگی باز هم در خانه مامان بزرگ جشن نیم سالگی گرفتیم و ... الان چند روزی میشه که باز هم دو رقمی شدیم... دخترک ده ماهه 300 روزه من در آستانه یک سالگی با گرمای نفسش و با حضور دلپذیرش بوی خونه مارو عوض کرده، به زندگیمون برکت داده و شور زیستن و برای هم بودن رو چندین برابر کرده... شیرین زبون مامان با ماما گفتنهای هرلحظه ای و بابا صدا زدنهای هرگاهش مامان و بابای عاشقش رو خراب و مست این عشق بی پایان کرده... شاهدونه ناز مامان هفته پیش اولین مهمونی از نوع "نانای نای" رو در خونه خاله ساناز -همسایه مون- تجربه کرد. جشن سالگرد ازدواج خاله ساناز و عمو هومن با حضور مهمون ویژه جشن – شاینا خانوم! – صفای دیگه ای داشت. خانوم کوچولو با وجود اینکه در بدو ورود به خاطر تاریکی مجلس و سر و صدای مهمونهای غریبه که واسه شاینا ابراز احساسات کردند کمی بیقراری کرد، اما وقتی خاله ساناز آهنگ "پارمیدا" رو بلند کرد شاینا در حالیکه با لوازم آرایش خاله ساناز تو اتاقشون سرگرم بود و هنوز کمی عصبی، ولی از همون لحظه قرو قمیش شروع شد تا ساعت 12 شب!! اول فکر میکردم با اون صدای بلند و هوای نسبتا آلوده سالن به خاطر جمعیت زیاد و دود سیگار، شاشا خانوم زود شاکی بشه و تا جایی که میشد جایی مستقر میشدیم که هوا جریان داشته باشه و از بلندگوها هم فاصله بگیریم ولی دخترک ما وقتی عمو هومن اومد سراغش و بردش وسط مجلس با اون ازدحام تو بغل عمو هومن شروع کرد به همون دست و پا زدنهای خاص شاینایی خودش و ذوق و سر و صدا... خانومی نبود که لپشو نکنه یا آقایی که پاهاشو فشار نده... جالب اینجا بود وسط نی نای نای گاه به گاه خمیازه هم میکشید!!! ناگفته نمونه بابا شاهین تو تمام این مدت مثل یه اسکورت و بادیگارد وظیفه شناس و مسوول قدم به قدم شاهدونه خانوم رو بدرقه میکرد تا مامانی بتونه اقلا یه گلویی تازه کنه. وسط مهمونی واسه شیر خوردن رفتیم خونه خودمون. کاش همه مهمونیها خونه همسایه بود. واقعا جمع کردن وسایل با بچه کوچیک مثل جمع کردن چمدونه... شاینا تا شیرش تموم شد هنوز قورت نداده برگشت و با وجود اینکه خونه ساکت و آروم بود شروع کرد به ادامه قر دادنها!! اونقدر نانای کرد که مجبور شدیم زودتر برگردیم مهمونی و تا عمو هومن درو باز کرد جیغ بلندی از ذوق کشید و باز نانای نای!!! ولی چه شب خوبی بود اون شب. خانوم کوچولو به محض برخورد سرش به بالشت تو خواب ناز رفت تا صبح. شاینا قبل از مهمونی... دخترم اصلا با کفش میونه خوبی نداره ولی از این کفشها که هدیه خاله ها از ترکیه است خوشش اومده بود و هر بار که روی زمین میذاشتیمش زل میزد به کفشهاش...
شب بعد میزبان مامان شهلا و بابا رضا بودیم و دخترک قرتی ما به محض دیدن مامان بزرگ و بابا بزرگش دوباره نانای نای نانای نای!! از همون روز دست زدن هم به قر دادن خانوم اضافه شده... خلاصه لپ کلام اینکه همین مهمونی چند ساعته بهترین معلم دخترمون بود واسه تمام امور قر و قمبیلی!! با حضور مامان شهلا و بابا رضا تو چند روز گذشته بار اون خستگی مزمن از رو دوشمون برداشته شد و دختر ناز نازی ما هم سرخوش از حضور این مهمونهای دوست داشتنی هر کاری که دلش خواست کرد. حتی شبها به محض بیدار شدن بهونه بیرون رفتن از اتاقو میگرفت چون خوب میدونست اونجا یه مامان و بابای مهربون منتظرشن که مثل مامان شایلی و بابا شاهین سخت نمیگیرن که حتما الان وقت خوابه!!دیگه به راحتی از در و دیوار بدون ذره ای لغزش میگیره و بلند میشه و مهارت زیادی هم در دوباره نشستن پیدا کرده و اون استرس و نگرانی پرت شدنش رو زمین کمرنگ تر شده. راست میگن که دورانی که بچه شروع به حرکت کرده خیلی سخت و واقعا طاقت فرساست ولی گذراست. به دامنه لغات ارادی در بیانش "عمه" هم اضافه شده اونهم با فتح "م"!! این دیگه کار مادرشوهر بودا همین کوچولوی شیطون زمانی که با بابا شاهین کنارش نشستیم و با هم تلویزیون نگاه میکنیم یا حتی با هم حرف میزنیم آروم و مظلوم مشغول بازی با اسباب بازیهاش میشه و این نشون میده که از بودن در کنار خونواده کوچولوش لذت میبره و گاه گاهی هم با آوازهای بلند دلنشینش صدامون هم میزنه که آهای منو فراموش نکنین ها!! ولی آخ چی بگم از قطع بیبی تی وی... همه تون خوب میدونین که شاهدونه ما از طرفداران پر و پا قرص بیبی تی وی بود که با قطع این شبکه من واقعا نمیدونم مامانهای نی نی دار چه میکنند. هر چند دخترک انعطاف پذیر من همیشه تو اینجور مسائل با قضیه کنار میاد و خودشو با تفریح جدیدی سرگرم میکنه اما وقتی بعد از چند روز نوار ویدئویی که قبلا از بیبی تی وی ضبط کرده بودم واسش گذاشتم و صدای موزیک "پوپ اند پیز" رو شنید چنان جیغی از خوشحالی کشید که اون موقع خودمو سرزنش کردم که چرا تعداد بیشتری ضبط نکردم و واقعا به مدیران شبکه لعنت فرستادم که آخه چرا قطع شد؟!! لذت و اشتیاق شاینا واسه دوباره دیدن بیبی تی وی وصف ناپذیر بود و واقعا مقدار غذایی هم که نوش جون میکنه پای برنامه دو برابر میشه. عشق کوچولوی جوراب خور من... هر جا که باشیم حتی تو کالسکه شاهدونه کوچولو جوراباشو از پاش درمیاره و نوش جون میکنه.
کفشهاشو هم که ملاحظه میکنین کرده پای "صورتی"... تو رو خدا عمه شیما می بینی؟! البته این کفشهای قشنگ که هدیه عمه شیماست تو پاهای صورتی یه مزیت داره: صورتی تاتی تاتی میکنه و کفشها صدا میدن شاینا هم به کمک بابایی همپای صورتی تاتی تاتی میکنه و از صدای کفشها ذوق
دوشنبه گذشته بالاخره تونستیم با دوستان خوبمون تو پارک ملت ملاقات کنیم. البته ما اولش فقط خاله ساناز و دانی جوجو و خاله هاله و ارشیا جون رو می شناختیم. اما دوستان گل دیگه ای هم پیدا کردیم که از اون به بعد خواننده وبلاگهای شیرینشون هم شدیم. ولی خانوم کوچولوی ما اون روز خیلی باهامون همراهی نکرد. اول اینکه از کالسکه ای که هر روز سوارش میشه استقبال نکرد و تا خود پارک شاکی بود. اونجا هم با وجود اینکه شاینا عاشق بچه هاست ولی با دیدن اون جوجه های ملوس هم یخش باز نشد و خلاصه آبرومونو پیش اونهمه مامان و نی نی های خوش اخلاق برد. حتی نتونستم دوربینمو از کیفم دربیارم و شایلی همیشه دوربین به دست بدون حتی یه عکس از قرار وبلاگی برگشتیم.به نظرم کار کار ژن "اس اچ" بود! این ژن خاص یه جور تلاقی ژنتیکی شایلی و شاهینه. فاز گریه و جیغ زدنهاش مربوط به شایلی و فاز اخم و نخندیدنهاش مربوط به شاهین!! البته شایلی و شاهین وقتی نی نی بودند نه الان. هرچند خاله ساناز لطف کرد و زحمت عکسو واسمون کشید که با اجازه ایشون عکسها و داستان خوشمزه ای رو که واسه عکسا نوشته عینا از وبلاگش اینجا میذارم. مرسی ساناز جون...
به نظرتون شاینا داره به چی فکر میکنه شاید داره فکر میکنه اااااااااااا اینه عاشق سینه چاک ما! شاینا فکر میکند...
شاینا: ای وای دو تا شدن حالا کدومو انتخاب کنم؟!
احتمالا ارشیا داره اینجا به شاینا میگه :ببین دختر خوب این جوجه موجه ها به دردت نمیخوره بیا دوست خودم باش ببین توپم دارم این دانیال بچه است!!
اخرش چی شد ؟!!! اخرش هیچی دیگه شاینا خانم هیچ کس را انتخاب نکرد رفت خونشون همینه دیگه دو تا دوتا میریزد سر بچه مردم هول میکنه بیخیال هر دو تا میشه!! بازم ممنون ساناز جون بابت عکسهای قشنگ و قصه نمکینت با دخترکم: خانوم کوچولوی300 روزه من... هر دوره از زندگی، شیرین و سراسر خاطره است. هرچند نمی تونم ایام 300 روزگی خودم رو به یاد بیارم ولی نهایت تلاشم رو میکنم اگه روزی تو بتونی این ایام رو به خاطر بسپری با به یاد آوردنش حلاوت یک خاطره شیرین رو در یادت مزه مزه کنی... روزها بارها باهم می خندیم و می دویم و میخوریم و زور زورکی شاید بخوابیم!! و ممکنه حتی قهر و دعوا هم بکنیم ولی عشق پاک و خالصانه ام رو از اعماق وجودم یکپارچه تقدیمت میکنم تا مامان رو به خاطر گاهی بیصبر بودنش باز هم شیرین در یاد نگه داری. تو پاره تنم ،دردونه ام، و همه دنیای منی و من بدون تو دیگه هیچ هیچم... خوب زندگی کن و لذت ببر... شاهدونه خانوم بعد از یه گردش کالسکه ای و البته کمی گریه... نمیدونم چرا از همون روز قرار وبلاگی دیگه کالسکه شو دوست نداره. امیدوارم زودتر باهاش آشتی کنه...
سرشو با این تکه کاغذ و دستمال کاغذی گرم کردم تا به کالسکه رضایت داد. حتی تو اوج خواب هم حاضر به رها کردنشون نبود
و حسن ختام این برنامه یه قصه دیگه به روایت تصویر... شاینا سرگرم با یخدون قرمزه که یکی از وسایل مورد علاقه موجود در آشپزخونه است...
یهو در یخچال باز میشه و ...
یعنی اون تو چی پیدا کرده؟
چیه قربونت برم؟ جا خوردی مامانو دیدی؟
راحت باش مامانی... هر کاری دلت میخواد بکن
پ.ن.: دوستان گلم تازگیها نمی تونم مثل سابق منظم و مرتب به خونه های پرمهرتون سربزنم. با بی نظم شدن خواب خانوم کوچولو سعی میکنم هروقت خوابه منهم کمی استراحت کنم ولی بازهم احساس خستگی و کسالت میکنم. حواس پرتی هم اضافه شده گاهی بارها یه پست رو میخونم اما یادم میره کامنت بذارم یا فکر میکنم گذاشتم ولی نذاشتم!! به یاد تک تکتون هستم و احوالپرس نی نی های نازتون. میدونم همه از عوارض پیریه دیگه!! دخترداری و هزار دردسر خواهر!! از حالا باید به فکر تهیه جهاز باشم مگه نمی بینین دخترمون چقدر خواهان داره؟!! (خودتون پرروم کردینا!!)... دوستتون داریم... بعدا اضافه شده: امروز یکشنبه ۲۸ مهر ماه دخترک ناز ما در یک اقدام انتحاری وقتی دستشو رو مبل گرفته و ایستاده بود یهو برگشت و شروع به راه رفتن بدون کمک از دستگیره کرد. مامانی از ترس اینکه نکنه بیفته یه جیغ کوچولو کشید و دوید طرفش که همین کار باعث ترسیدن شاشا خانوم شد و افتاد. بیشتر از دو قدم برنداشت و نشست
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 28 مهر1387ساعت 9:29 توسط مامان شایلی |
|
|
توی یک گوشه این شهر شلوغ و بزرگ یه دختر ناز قشنگ با مامان و باباش زندگی میکنه. یه خانوم کوچولوی شیطون و بلا به اسم شاهدونه خانوم... شاهدونه کوچولوی قصه ما توی این شهر بی در و پیکر درسته که فامیلای رنگارنگ دور و نزدیک زیادی داره ولی راستشو بخواین با وجود این همه دوست و آشناهای "غریبه!" فقط یه مامان شایلی و یه بابا شاهین هستند که زندگی دخترک قصه ما رو پر میکنند. خانوم خانومای ما دو تا خاله داره و دو تا عمه که هر چهار تاشون خیلی دورند. مخصوصا عمه های مهربونش که خیلی خیلی دورند. یه دختر عمه نازو نمکین هم داره که فکر کنم همه تون میشناسینش. ولی... دلبرک داستان ما نه دایی داره نه عمو آروین عزیز ما مهربونترین پسر عمه روی زمینه... اونقدر مهربونه که با وجود اینکه هنوز شاهدونه کوچولو رو ندیده رو زنگ موبایلش عکس شازده خانومو گذاشته و معلومه که خودش خوب میدونه شازده خانوم هم ندیده چقدر دوستش داره. امروز یه روز قشنگه... روز یه پسر عمه پاییزی... دختر پاییزی وبلاگ ما درسته الان لالا کرده ولی به مامانش اجازه داده بیاد اینجا و از طرف دایی شاهین و خاله شایلی و از همه مهمتر از طرف شاینای پاییزی تولد پسر قهرمانمونو تبریک بگه... آروین عزیزمون... ورود به چهاردهمین بهار زندگیت مبارک... به امید دیدارتون به همین زودیها... دوستتون داریم...
پ.ن. : به زودی میایم و از احوالات شاهدونه جون و شیرین کاریهای جدیدش تعریف میکنیم بعدا اضافه شده: خاله ها و دختر خاله ها و پسر خاله های مهربون وبلاگی... ما منظورمون نسبت و فامیل خونی بود. شما خودتون هم نمیدونین دنیای تنها و کوچیک ما رو تو این شهر شلوغ بی رحم چقدر رنگین کردین. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 10:59 توسط مامان شایلی |
|
|
هفتمین روز از هفتمین ماه سال همیشه برای ما یادآور یه خاطره شیرینه... روزی که مامان شایلی و بابا شاهین با هم آشنا شدند. اگه بگم این روزو بیشتر از سالگرد ازدواجمون دوست دارم غلو نکردم. و امسال تو یازدهمین سالگرد ملاقات ما شاهدونه کوچولوی مامان تو اولین هفتم مهر زندگیش به مامانی یه هدیه ناب داد. هدیه ای که با هیچ معیار و میزانی نمیشه روش قیمت گذاشت... یه لحن شکلاتی... یه صدای آبنباتی... یه "آوای جادویی"... "ماما"... چه نوایی داشت، چه آهنگی داشت لرزش صدای نازک دوست داشتنیش، و چه عجیب و سخت لرزوند دل مامانشو... اونهم تو حالت گریه وقتی میخواست از رو صندلی غذاش بلندش کنم وقتی دید زیاد به خواسته اش اهمیت نمیدم و وقتی صداش آهنگ گریه گرفت به تناوب و مکرر میگفت ماما ماما ماما... لحنی آکنده از خواهش و التماس... دلم نمیخواست بلندش کنم میخواستم تا جایی که تک تک سلولهای شنواییم مجال میدن فقط بشنوم . اونهم فقط بگه... ولی لحن التماسش طاقتم رو ازم گرفت و اینگونه شد که شاهدونه ما مامانی رو از خماری درآورد و خطابش کرد. و از اون به بعد هروقت خواسته ای داره یا هروقت دیگه حوصله چیزی نداره که معمولا با گریه همراه میشه دائم تکرار میکنه ماما،ماما... آره دیگه خودشم میدونه مامانها فقط موقع خواسته ها به درد میخورن!!! وقتهای دیگه حتی زمانی که داره با خودش بازی میکنه مرتب زمزمه میکنه: بابا،بابا... به به، به به... دد،دد... و تازگیها اگه خلاف میلش کاری انجام بدیم بلند میگه : نه نه، نه نه... دیشب از خواب بیدار شد اومدم دیدم نشسته، پستونک تو دهنش، یه چشمشو میماله، چشما پف آلو، قیافه متکایی درست عین بالشت(به قول جان خاله) رو بالشتای کنارشم کجکی نشسته فقط میگه نه نه، بعدش که منو دید بلافاصله با همون لحن گفت: ماما،ماما... حالا شما بگین اگه شما بودین چکار میکردین؟ (میگم ظاهرا منهم دچار فرزند شیفتگی حاد شدم!! قابل توجه خاله ساناز مامان دانی جوجو روروئک سواری هم که دیگه تعطیل... آخه کم مونده بود از رو روروئک ایرونیه خودشو با سر بندازه زمین که خدا رو شکر کنارش بودم و رو هوا گرفتمش... خدا میدونه چه حالی داشتم. خم شده بود از رو زمین لوکاسو برداره که یهو دیدم رو روروئک اریب شده با سر آویزونه. تا چند دقیقه محکم بغلش کرده بودم و گریه میکردم. اونهم کلافه شده بود و میخواست بازی کنه یکریز میگفت دد دد...!! ولی ماشین سواری تو راهرو با بی.ام.و همچنان پابرجاست. تازه دیروز از محدوده هم خارج شدیم و کلی آسانسور بازی کردیم و بعدشم رفتیم لابی ساختمون کلی هم واسه لابی منمون قر دادیم!! ... چی؟ چشم بابا شاهین روشن؟!! نه بابا لابی من لابی وومنه! خانومه بابا!! خوابهای شبونه کم و بیش بهتره ولی هنوز شب زنده داری داریم. از دندون جدید هم خبری نیست. فعلا پرچم سفید افراشته است. اون عملیات بین غذایی هم بهتر شده احتمالا اونهم از عوارض دندون بوده. ولی تا دلتون بخواد شیطنت داریم و کشتی و بدو بدو از اینور به اونور خونه. موقع خواب دیگه حتما باید رو پا بذاریمش. یه زمانی با نوازش میخوابید الان هم گاهی که رو شکم برمیگرده و دمر میخوابه دستور ماساژ صادر میشه!! ولی غالبا شبها شاهدونه خانوم بعد از یه کشتی جانانه سنگین وزن با مامان، ضربه فنی میشه و بعدشم لالا... البته پیش اومده وقتهایی که هر دو با هم ضربه فنی میشن و لالا!! همچنان بابا شاهین تو یه اتاق دیگه میخوابه ولی صبحها که زودتر بیدار میشه دیگه بازی و نگهداری از شاینا با بابایی میشه و مامانی میتونه یه ساعتی بدون استرس شاینا بخوابه. مرسی از این بابای مهربون که همیشه از زمان نوزادی شاینا تا الان پا به پای من بچه داری کرده و یه همسر و بابای نمونه است. دیگه بازی کردنو هم یاد گرفته و معنی همبازی رو خوب درک میکنه. مخصوصا وقتی "پیکابو" بازی میکنیم.(دالی بازی). میذارمش رو پام روبه روی خودم دستهاشو میذارم رو چشمام و پیکابو بازی میکنیم. دفعه بعد دیگه خودش دستاشو میذاره رو چشمام و برمیداره منتظره من بگم "پیکابو!" بعدش غش کنه از خنده. گاهی هم پیکابو بازی وقتیه که رو صندلی غذاش نشسته منهم آوردمش آشپزخونه تا کارامو انجام بدم. هر چند دقیقه یک بار باید زیر صندلی قایم شم و پیکابو بازی کنیم اگه هم سرم شلوغ باشه و بخوام با کفگیر ملاقه سرگرمش کنم!! هنوز ندادمشون به دستش پرتشون میکنه پایین و فقط پیکابو میخواد. سرعت چهار دست و پا رفتن هم دیگه با سرعت نور برابری میکنه!! دیگه وقتی هم که دستشو میگیره و می ایسته میتونه پهلو پهلو راه بره ولی هنوز هم وقتی خسته میشه خودشو پرت میکنه پایین که باز خدا مامانی رو باید از آسمون نازل کنه خانوم خانوما رو بگیره. یه کار خطرناکش هم اینه که دو تا دستشو پر اسباب بازی و کاغذ میکنه میدوه رو سرامیکها و اگه نگیرمش قطعا سر میخوره و با دهن میفته زمین همچنان عاشق موزیک و نای نایه. جالب اینجاست وقتی ریتم آهنگها تند و جاز میشه مثل آهنگهای تبلیغاتهای خارجی، قر خانوم خانوما هم شدید تر میشه. به شدت به جناب شهرام خان صولتی علاقمند شده. مخصوصا نارین کوچولوی هنرمندو خیلی دوست داره. با آهنگ "مهربونم" سعید عرب هم هیجان زده میشه و تازگیها از "شعر و غزل" جمشید خوشش اومده خلاصه جونم واستون بگه شب که میشه یه مامان داریم که انگار کوه کنده. تمام بدنم درد میکنه درست مثل بعد ورزش کردن شدید. یه زمانی تازه اون موقع می نشستم پای کامپیوتر و اینترنت بازی ولی الان دیگه انرژی ندارم. ولی از شما چه پنهون حتی وقتی بعد از یه کشتی جانانه خوابیده و به صورت ملوسش نگاه میکنم دلم میخواد بیدارش کنم!! خلم نه؟ نه میدونم همه شما مامانها درک میکنین چی میگم... هفتم مهر شاینا اولین رستورانو تجربه کرد. با وجود ترافیک شدید و طوفان اون شب تهران ترجیح دادیم به همین بوف پایین تر از خیابونمون بسنده کنیم. و هر چی از خانومی دخترکمون بگیم کم گفتیم. شاینا آماده برای رستوران
و شاینا در رستوران
شاینا در حال مطالعه... مرحله به مرحله...!!!
آخه تورو خدا خوابیدنشو ببینین... حالا بهم حق نمیدین کرم بریزم بیدار شه؟
اسم این مدل بابا شاهینیه!! شاهین هم یه مدل خوابیدن دقیقا همینطوری داره... قبلا فکر میکردم آخه چطوری میتونه اینجور دمر بخوابه و پاهاشو جمع کنه! حالا دخترش هم درست مثل خودش میخوابه
الهی... "بیدارانا" شدین شما؟ (زبون شاینایی یا همون شانانایی!!) نگفتم میشه عین "بالشتانا"؟!! (این زبون خودش یه قصه جدا داره که سر فرصت تعریف میکنم.)
فکر میکنین چی تو سرشه؟ نه... گول نخورین شاینا الکی اینجور مظلوم و بی حرکت نمیشینه...
بله... نگفتم؟!! مساله موبایل بخت برگشته منه که دیگه کار نمیکنه البته به لطف آب دهن! شاینا خانوم
شاینا و اولین خرابکاری جدی! البته بعد از موبایل مامانی که ظاهرا خیلی جدی نبوده!!! طفلی دخترکم شمعهای شمعدونو شکونده هنوز نوبت به کریستال و شیشه میز نرسیده
پ.ن. : دلمون واسه دوستهای گلمون آراز قلقلی و سارا کوچولو یه ذره شده... شما چطور؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 13 مهر1387ساعت 14:31 توسط مامان شایلی |
|
|
مهسا جون مامان کوروش کوچولو ما رو به یه بازی وبلاگی دعوت کردند. یه جور مسابقه عکاسی اونهم با یه سوژه فوق العاده جذاب. فرصت شرکت تو مسابقه هم به لطف دوست خوبمون تا ۱۰ مهر تمدید شد. از اونجایی که من تو این خونه کوچولومون دوستان هنرمند با وبلاگهای پر عکس زیبایی دارم و خیلی دوست دارم اونها هم فرصت شرکت تو این مسابقه رو داشته باشند با وجود اینکه ۳ روز از آپلود کردن وبلاگم میگذره و هنوز پست قبلی رو خیلی از دوستان عزیزم نخوندن ولی زودتر تو مسابقه شرکت کردم و همه دوستان گلمو مخصوصا عزیزان خوش ذوقی که همیشه با دستانی پر عکس از فینگیل خوشگلشون میگن به این بازی دعوت میکنم... برای دونستن جزئیات بیشتر راجع به مسابقه میتونین به اینجا مراجعه کنید... .
ضمنا عزیزانی که هنوز پست قبلی منو ندیدن اگه میخواین از احوالات شاهدونه وبلاگی ما خبردار بشین حتما یه سری هم به پست قبلی بزنین. منتظر دیدن خوابهای آسمونی نی نی های ناز آسمونی هستم.در صورت تمایل دوستان گلتونو هم به این مسابقه دعوت کنین. تو وبلاگمون کلی عکس خوابیده از شاهدونه مون تا حالا گذاشتم و دوست داشتم همه رو تو مسابقه قرار بدم ولی این یکی عشق منه که تا حالا شما هم ندیدینش که خوب چون طبق قانون مسابقه فقط با یک عکس باید شرکت کنیم منهم همین عشقمو واسه مسابقه میذارم. عشق مامان وقتی یک ماهه بود
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 6 مهر1387ساعت 0:6 توسط مامان شایلی |
|
|
نزدیک دو هفته داره از برگشت ما به تهران میگذره و اونقدر این مدت سریع گذشت که اصلا یادمون نبود یه دفتر خاطرات کوچولو با یه عالمه دوستای مهربون داریم که منتظرمونن. راستشو بخواین یادمون بود ولی ما یه شاینای آروم و کوچولو بردیم سفر به جاش یه وروجک فوق شیطون تقریبا غیر قابل کنترل با خودمون برگردوندیم که از اون خونه بزرگ نسبتا امن واسه بازی اومده تو یه خونه نقلی با مساحت یک ششم اونجا تازه خیلی خیلی ناامن و نسبتا خطرناک... به این نتیجه رسیدم که با بزرگ شدن شاینا زندگی تو این خونه خیلی مشکل میشه. برای امن تر شدن اینجا هم هیچ راهی وجود نداره مگه اینکه خونه رو بکوبیم و از اول یه نقشه مهندسی کودکانه!! واسش طرح کنیم. اصلا مدل خونه مون مناسب بچه داری نیست حالا ما هر چی بخوایم از این تیر و تخته ها (شما بخونین مبلمان و دکوراسیون!) کم کنیم بازم این سوراخ سنبه ها (این بار بخونین طراحی و معماری داخلی!!) رو نمیشه کاریش کرد.
ولی این چند روزه حسابش جدا بود. آخه از صبح تا عصر یه بوی بسیار دلپذیر آدمو مست و دیوونه میکنه... به بوی آشنا و پر از خاطره که دل اکثر ماهارو میلرزونه... بوی خوشمزه پاییز... آفتاب خوشرنگ و کم جون پاییز یادآور زیباترین خاطرات زندگیمه. من عاشق مدرسه بودم تمام 12 تا پاییزی که مدرسه رفتم واسه رسیدنش از اوائل شهریور شاید هم از اول تابستون لحظه شماری میکردم. هیچ میونه خوبی با تابستون نداشتم. این حس تو 6 تا پاییز بعدیشم که دانشجو بودم همراهم بود. همیشه فکر میکردم شاید به خاطر درسه که عاشق پاییزم اما دیدم هنوز هم با چشیدن بوی پاییز حال غریب و خوشی بهم دست میده البته دیگه این حال "غریب" نیست دیگه باهام"قریب" شده... زیباترین خاطرات زندگیم تو پاییز اتفاق افتادند. تو پاییز با قشنگ ترین محل دنیا آشنا شدم... "مدرسه"... که هنوز هم دلم میخواد یه بچه مدرسه ای با روپوش سورمه ای و کفش کتونی سفید باشم که کوله پشتیمو بندازم رو دوشم و فارغ از هر حسی به طرف مدرسه بدوم... تو پاییز با ورود به دانشگاه مسیر زندگیمو تعیین کردم... تو پاییز با یه موجود عزیز آشنا شدم... تو پاییز عاشق شدم... تو پاییز من و اون موجود عزیز دستمونو به دست هم دادیم و هم پا و همراه و همسفر زندگی هم شدیم و تو پاییز خدای مهربون یه دختر ناز پاییزی بهمون عطا کرد... و ... عجب حالی داره این پاییز... این حس و حال خود به خود هوای نوشتنو بهم القا میکنه... نوشتن از یه دخترک ناز و دلبر و بسیار شیطون و وروجک... از هر چه بگیم سخن از شاهدونه پاییزیمون خوشتر است... خدمتتون عارض شم که همون روز اول روروئک شاهدونه خانوم شکست... البته بهتره بگیم شاهدونه خانوم همون روز اول روروئک موجود در تهرانشونو شکستند!! خدارو شکر که پیشش بودم حتی چند قدم هم بدون روروئک با همون تیکه روروئکها برداشت و یهو زد زیر گریه که خوب شکر خدا به خیر گذشت. ولی چی بگم از چند روز بعدش که بدون روروئک گذران زندگی تقریبا غیر ممکن بود!! هی شاینا بدو مامان بدو... شاینا قل میخورد مامان قل میخورد... شاینا از در و دیوارو میز و صندلی و مامان و بابا و ... حتی پر معلق رو هوا آویزون میشد ! هی مامان از پشت باید هواشو میداشت... آخه این جوجو خانوم واسش فرقی نمیکنه از چی آویزون میشه اصلا رو زمینه یا نه داره پرواز میکنه! شاینا با این چیزا کاری نداره فقط دستشو ازش میگیره و تو جیک ثانیه بلند میشه کاش به همین جا ختم شه یه کم که گذشت و خسته شد انگاری یادش میره کجا بوده و چه میکرده یهو دستشو رها میکنه و خوب این دیگه وظیفه مامانه که بگیرتش !! مامان باید دربست در خدمت ایشون و آماده البته پشت سر ایشون باشه. یه جایی خونده بودم خدا چون نمی تونست به همه بنده هاش دونه به دونه نگاه کنه و مراقبشون باشه مامانها رو آفرید!!...البته حواسش خیلی جاها هست مثلا اگه شلوار نداشته باشه محاله زانوهاشو رو سرامیک بذاره وقتی به سنگ میرسه دیگه با کف پاهاش چهاردست و پا میره!! درجه کنجکاوی یا همون "فضولی" هم به شدت افزایش پیدا کرده از هر چیز و هرجا میخواد سردربیاره. یه کمربند ویبره گرفتم موقعی که ازش استفاده میکنم قیافه شاینا دیدنیه غش غش می خنده و سعی میکنه از کوهی به نام مامان صعود کنه اونقدر بهم آویزون میشه که آخر بی خیال ویبره میشم آخه بغل کردن شاینا با اون حرکات پا دست هرچی ویبره است از پشت بسته! تازه تو این مدت آنتن مرکزی خونه هم قطع بود واین یعنی بیبی تی وی هم تعطیل خلاصه... شب و روز و روز و شبمون به هم دوخته شده بود و اصلا نمی فهمیدیم الان روزه و باید کار کرد یا شبه و باید خوابید. چند شب پیش دیگه از کنار بابا شاهین اسباب کشی کردیم و رفتیم تو یه اتاق دیگه خوابیدیم تا هم بابایی راحت تر بخوابه و صبح به کارش برسه هم شاینا چند شبی بغل مامانش بخوابه و رو تختش تنها نباشه بلکه اینجوری آرامشش بیشتر شه و بتونه بخوابه. چند روز اول که گذشت طی یک اقدام مبارزه ای و مدافعه ای سه تایی رفتیم خیابون بهار و یه روروئک جدید و البته از نوع فرنگی! منظور همون خارجی که محکم باشه و دیگه تصادفی نشه واسه دخترمون خریدیم. به قول بابا شاهین شاشا خانوم زد رنوی ایرونیشو درب و داغون کرد بابا واسش یه بی.ام.و خوشگل گرفت که دیگه درب و داغون نشه!! خوش به حال شاینا والا!! این بود که شاینای ما که اولش مامانش مخالف روروئک بود و روروئک نداشت حالا شده صاحب سه تا روروئک!! یکی شکسته یکی خونه بابابزرگ بود!! اون یکی هم که مارک داره دیگه بابا!! اما از اونجایی که دخترک ما به رانندگی سرعت بالا علاقه داشت و این ماشین جدیدش یه جورایی سنگینه و جا به جاییش مشکل، شاینا خانوم فقط استفاده از سیستم صوتی این ماشین جدیده رو می پسنده و اصلا نمیتونه حرکتش بده!! البته رو سنگ و سرامیک مشکلی نیست ولی اینجوری با این تیکه تیکه سنگ و فرش بودن خونه که نمیشه ویراژ داد این بود که دو راه حل ارائه شد اول اینکه بابا حسین و مامان نوشین روروئک ایرونی اونجایی شاینا رو فرستادن و دیگه اینکه از اونجایی که بابت ماشین مارک دار شاینا خانوم هزینه نسبتا قابل ذکری پرداخت شده بود و حیف بود بلا استفاده بمونه روزی یک بار شاینا و مامان میرن تو راهروی جلو در خونه و کلی ماشین سواری میکنن و به عبارتی با این ماشین جدیده کورس میذارن!!! هر چی که هست خدا پدر و مادر مخترع روروئک رو بیامرزه که به دادمون رسید به خدا... شاینا در حال رانندگی با بی.ام.و جدیدش در راهرو... تعجب نکنین کفش پاش نیست... هیچ کفشی تو پای دختر ما بیشتر از ۵ ثانیه دووم نمیاره!! اولش خوشش نیومد...
بعد یواش یواش خوشش اومد...
بعد دیگه خیلی خوشش اومد...
تا اونجا که میخواست خاله ساناز هم بیاد... (همسایه بغلی)
این شاهدونه ما میونه خیلی خوبی با شیر نداره. مامانم وقتی شاینا نوزاد بود همیشه میگفت من بچه اینجوری ندیدم همه بچه ها سرشونو به طرف سینه مامانشون بر میگردونن این خانوم کوچولو رو بر میگردونه...راست میگفت به خدا. اون از دست رد زدن به شیر من حتی الانم میونه خوبی با شیرخشک نداره. بیشتر شیرو همون شبها میخوره و اگه اصرار من نباشه حاضره اصلا شیر نخوره ولی از اونجایی که رو این مساله که یه شیرخوار باید شیر غذای اصلیش باشه خیلی تاکید دارم مدام با هم سر این قضیه درگیریم. اما بزنم به تخته و گوش شیطون کر و چشم حسود کور تا دلتون بخواد غذاخوره و حتی نیمه شبها هم حاضره غذا بخوره و از هر طعم جدیدی استقبال میکنه و بدون خوردن وعده های غذاییش اصلا سیر نمیشه حالا هر چقدر شیر بخوره البته به زور!! همیشه هم چشمش دنبال غذاهای ماست و معمولا با وجود اینکه غذاشو زودتر از ما میخوره باز هم شریک غذای ما هم میشه. البته همه میگن این یک خصلت خوبه و باید قدرشو بدونم . این اشتهای فوق العاده و عالی کاملا مناسب با فعالیت و تحرک بدنی زیاد شاینا هم هست هنوز هم عین نوزادها حرکات دست و پاش بسیار شدیده بطوریکه گاهی فکر میکنم بدنش درد نمیگیره؟!! از طرفی این اشتهای تعریف کردنی عواقبی هم داره و اونهم... گلاب به روتون... روزی چند بار شستشو و شاهدونه ما در حال میل غذا... نوش جونت عزیز دلم
ما برای هر گفته مون سند و مدرک داریم... اینجا هم زمان اعلام سیانس استراحت و آب بازی وسط غذاست!!
با با ببا بببا به با به به ... این روزا این آهنگ دلنشین که کاملا هم ارادی و با نیت اجرا میشه (البته شاینا خانوم لغات فراوونی رو غیر ارادی ایراد میکنند ولی این بابا گفتن یه چیز دیگه است)، تو گوشه گوشه خونه مون شنیده میشه مخصوصا بعد از ظهرا با اومدن بابا شاهین این زیباترین لحن خوش آمد گویی به بابا شاهینه و معلومه که بابایی چه حالی میکنه... ما هم منتظر و به قول معروف تو خماریشیم که کی این لحن تبدیل به ماما بشه... حالا هی بشور وبساب دیدین آخرش همه وروجکا میگن بابا؟!!! حتی اون آآ رو هم محض دلخوشی جان خاله نگفت... تازه باید بیاین و ناز و کرشمه سرکار خانومو واسه باباش ببینین... چنان چشمهاشو خمار میکنه و دل میبره که آدم حیرون میمونه بچه 9 ماهه آخه از کجا این چیزا حالیشه؟!! وقتی بغل من ساکته یا وقتی آروم داره غذا میخوره به محض دیدن بابا شروع میکنه به نق زدن و لوس کردن!! حتی شبهایی که کنار بابایی خوابیده تا بیدار میشه شروع میکنه به گریه نازو ادایی!! مدلش با گریه راست راستکی فرق میکنه ها... انگار میخواد به بابا بگه آهای کمکککک!!! منو از دست این مامان زور گو نجات بده باباااااااا!!!! گوشه ای از دلرباییهای دلبرک ما واسه بابا شاهین...
در راستای لذت بردن از این هوای دلفریب پاییزی و از اونجایی که عشق به بلعیدن این بوی ناب منو بی تاب میکنه یه هفته ای میشه که هر روز دمدمای غروب وقتی دیگه خورشید حسابی داره چرت میزنه یک عدد شایلی همراه با یک عدد شاینای کالسکه سوار راه میفتن به متر کردن خیابونا و آخرش تو یه پارک دنج دور و بر خونه شاینا خانوم یه شیشه شیر میل می فرمایند و اینجوری مامانی با یه تیر سه چهار تا نشون میزنه... هم شاینا خسته میشه و بهونه های عصرگاهیش کمتر میشه هم تو این گیر ودار یه شیشه شیر نوش جون میکنه، هم بابا میتونه تو خونه کمی استراحت کنه و از ددر بردن شاینا معاف بشه، هم مامانی مجبور به پیاده روی میشه که این یکی کلی مزیت واسه مامانی داره... مامانی دیگه حوصله اش سر نمیره و کم کم لاغر هم میشه... آره به خدا دور کمر توپولی بنده (همون شکم قلمبه!) از سه ماه بیش تا حالا 20 سانت کم شده و 10 سانتش تو همین هفته های اخیر بوده... آخ که چه لذتی داره پیاده روی تو این هوا با یه دختر ملوس و دلبر آواز خون که دل هر رهگذری رو میبره چه برسه به مامانش که دیوونه شه. همه مغازه دار های دور و بر و سربازای سفارت خونه های اطراف خونه مون شاینا رو می شناسن... مخصوصا آقای عزیزپور فروشنده داروخونه کنار خونه که دوست صمیمی شاینا شده و واسمون نان 2 کنار میذاره. تو کالسکه هم آروم و قرار نداره...
تازگیها یاد گرفته دندوناشو رو هم فشار بده درست عین حرص خوردن... نمیدونم چرا؟! من که اصلا از این کارش خوشم نمیاد... الهی هیچ وقت حرص هیچ چیزی رو نخوری نازگل من
باز ما داریم زیاده گویی میکنیم... فقط نکته آخر اینکه دخمل کوچولوی خوشگل کوچول موچول قلقلی مامان... چپ بری راست بیای روزی 500 بار مجبور شم بشورمت!! روزی 15 ساعت گریه کنی (که نمیکنیا) شبی دو ساعت در میون بخوابی ... هر قر وقمبیلی؟! داشته باشی... مامان شایلی دربست مخلصته... آ قربون دخمل...
پ.ن. ۱ : عمه شیما جون عزیزمون... موفقیت بزرگتو تبریک میگیم. خیلی خوشحالیم و بهت افتخار میکنیم که تونستی تو دانشگاه به عنوان استاد شروع به کار کنی. از ته دل برات آرزوی موفقیتها و کامیابیها و افتخارات روزافزون داریم و مشتاق دیدارت هستیم. پ.ن. 2 : پس فردا بابا حسین و مامان نوشین و خاله ها از ترکیه برمیگردن ایران. هم دلمون واسشون تنگ شده هم دلمون میخواد زودتر چمدونهاشونو ببینیم!!! البته معلومه که سهم شاینا قسمت عمده حجم بارو تشکیل میده! پ.ن. ۳ : چند روزی بود اشتراک اینترنت خونه تموم شده بود و نتونستیم به دوستای گلمون سر بزنیم در اولین فرصت به دیدار تک تکتون میایم. پ.ن. ۴ : دوست عزیزی ما رو به یه بازی دعوت کرده. حتما عکس خوابیدن شاینا رو تو پست بعدی میذارم. ممنون دوست خوبم که به ما سر زدی و ما رو همبازی خودتون کردی. پ.ن. ۵ : راستی این همه عکس میذارم "ماشاله" که یادتون نمیره؟ آره؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 1:14 توسط مامان شایلی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
شاهدونه ناز من شاينا جان
رشد و بالندگي تو در زندگي آنقدر جذاب و شيرين است كه ميخواهم هر لحظه از آن را به خاطر بسپارم. آمدم تا از تو بنويسم. از تو كه مرا شايسته "مادر" بودن كردي. اميد كه لايق اين ناميدن باشم. |
| پیوندهای روزانه |
|
کودک شیرین من حرفهای ناگفته مادران زایمان شیرین ترین سختی دنیا بیبی تی وی نی نی به به تغذیه تکمیلی دیکشنری آریانپور روانشناسی کودک نی نی سایت آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|