تبليغاتX
شاهدونه كوچولوي ما
Lilypie 2nd Birthday Ticker
خدای مهربون یه فرشته ناز کوچولو رو به این دنیای قشنگ دعوت کرد... پادشاه کوچولوی وبلاگستان به دنیا اومد... امیر توپولی دیروز از تو دل مامان بهار پرید تو بغل مامان بهار و بابا فرید... بهاره عزیزم دوست خوب و مهربونم... مامان شدنت مبارک...

پ.ن.: به زودی با خبرهای داغ شاهدونه ای برمیگردیم... منتظرمون باشین

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آبان1387ساعت 9:7  توسط مامان شایلی | 

مامانی و بابایی به مدد فتوشاپ!!

هشت تا پاییز خوشرنگ خنک گذشت . از اون روزی که امتحان داروسازی صنعتی داشتیم و تو هم با ما اون درسو برداشته بودی و چند تا صندلی جلوتر از من نشسته بودی . هشت تا پاییز از اون وقتی که دوستم بعد از امتحان اومد بهم گفت شایلی فردا همه بچه ها خونه مونن میخوایم آش رشته بخوریم حتما بیای ها و من بهش گفتم نمیتونم دارم میرم خونه مون. گفت ای بابا خوب هفته دیگه برو و همون موقع تو از جلسه اومدی بیرون و با نگاهی بهت بهش گفتم نمیتونم من حتما این هفته باید برم خونه ... هشت تا 365 شب از اون بامداد سرد پاییزی آبانی گذشت که من و مامان بزرگ منتظرت بودیم تا آژانس بگیری و بیای دنبالمون و چقدر استرس داشتم که حتما طوری حرکت کنیم که ساعت 9 دم در خونه مون باشیم چون بابا گفته بود فقط تا اون موقع مرکز بهداشت خون میگیرن... هشت تا 26 آبان از اون صبح طلایی پاییزی گذشت که درست راس ساعت 9 من و تو و مامان بزرگ دم در خونه بودیم و بابا تو کوچه در انتظارمون قدم میزد . هشت تا 52 هفته از اون پنجشنبه زیبا گذشت که من و تو و بابا رفتیم مرکز بهداشت و چقدر اولش پرسنل اونجا نق زدند که اینا چرا اینقدر دیر اومدند ولی وقتی ما رو همراه بابا دیدند کلی سعی کردند با شوخی دلمونو به دست بیارند که مبادا بهمون برخورده باشه... هشت سال گذشت از اون غروب قشنگ با اون نم نم برف ریز پنبه ای و اون هوای سوزناک شهر کوچک من که من و تو دستمونو به دست هم دادیم تا قدم در جاده ای بذاریم که "قطعا" مقصدی به جز خوشبختی نداشت چون عزم کرده بودیم حالا که به هم سپرده شدیم نهایت تلاشمونو بکنیم تا به سعادت برسیم و ما از همون نقطه، ترسیم نقاشی زیبای خوشبختی رو واسه هم آغاز کردیم و روز به روز رنگهاشو پررنگ تر تا امروز که دخترک خوشرنگ ما زیباترین رنگ سعادت رو به بوم رنگین زندگیمون هدیه داده و من و تو مشتاقانه منتظر گذشت هیجان انگیزترین روزشمار یک ماهه عمر خودمون هستیم تا یک سالگی پرنده کوچک خوشبختیمون که این روزها طوطی کوچولویی شده که تک تک حرفها و کلمه های ساده مارو تقلید میکنه و با شیرین زبونیهاش آبان امسال مارو رویایی تر کرده و چه لذتی داشت خط خوردن سه روز از این روزشمار سی روزه...

 ... شاهین عزیزم...سالروز وصلمان مبارک...

 

دوست عزیز شاینا!!

خوراکی جدید شاینا!!

اونقدر برنامه تلویزیون جالبه که دیگه به دوربین هم اهمیت نمیده

عزیز دل مایی شاهدونه نازم...

+ نوشته شده در  شنبه 25 آبان1387ساعت 20:18  توسط مامان شایلی | 
 چلام! نه دلام! نه نه سنام! منظورم همینه سلام!!

اینها انواع مختلف سلام گفتنهای شایناییه. اولی بابا شاهین ، دومی جان خاله ای ، سومی مامان شایلی و آخریشم وقتی که بقیه میگن نه... با بچه درست حرف بزنین مثل آدم بزرگا... چیه این لوس لوسکی حرف زدنا... تازه خبر ندارن ما یه احوالپرسی دیگه هم داریم: سلامانا... حالانا... احوالانا... خوبانایین شما؟!!! اسم این زبون شیرین هست "شانانایی"!! مخصوصا وقتی مامانی صدا میزنه: شانانا نانا ناناییییی... دخمل مامان کجانییییی؟!!! مامانی مطمئنه که بالاخره از یه گوشه خونه صدای تق و تق چهاردست و پا میاد و یه چخمل توچولو که معمولا یه چیزی هم تو دستاشه به اسم شانانا خانون!! ظاهر میشه.

میدونم خیلی تاخیر داشتیم ببخشین... بی برو برگرد میریم سراغ اپیزودهای شیرین روزانه خونه مون... تیکه های قشنگ زندگیمون که کاش میشد مزه خوشمزه شونو هم اینجا ثبت کرد. تیکه هایی خیلی خوشمزه تر از یه تیکه کیک یا پیتزا!!

قبل از هر چیز این مامان تنبل باید دوتا تاخیرو جبران کنه...

"خامانی" (با تشدید روی م) (خاله مانلی) عزیز... تولدت مبارک... خانوم دکتر کوچولوی خونه ما 23 ساله شد. انگار همین دیروز بود روزی که به دنیا اومد تو اون هوای قشنگ پاییزی بابا حسین من و خاله آیلی رو برد پارک... چقدر بازی کردیم و شبش مامانی رفت بیمارستان و ما خواب بودیم. صبح که بیدار شدیم بابایی گفت یه خواهر کوچولوی توپولی به جمعمون اضافه شده... حالا این خواهر ناز ما 23 بهار از عمر شیرینش گذشت و آرزو میکنیم 230 بهار دیگه رو هم در کنار هم باشیم خاله کوچولو همیشه موفق باشی و کامروا... دلمون واست یه ذره شده...

و تاخیر دوم برنده مسابقه خواب آسمونی... ایلیا کوچولو با اکثریت آرا برنده این مسابقه شد و طبق قانون مسابقه عکس برنده کوچولو رو باید تو وبلاگمون بذاریم... چشم... ضمن تبریک به مامان سمیه عزیز البته با تاخیر چند هفته ای... اینهم برنده توپول مسابقه خواب آسمونی...

تیکه 1 :

بعد از ظهره و مامان شایلی معمولا این موقع روز مشغول تهیه شامه. چون شاهدونه کوچولو غروب که میشه کمی بهونه گیری میکنه و نمیذاره مامانش بره آشپزخونه. ولی بعد از ظهرا یه مامانی همراه کمک آشپزش تدارک شام می بینه. بیبی شف کوچولوی ما داره با کلی کفگیر و ملاقه و در قابلمه یه غذای خوشمزه واسه بابایی درست میکنه!! هر چند گاهی که مامانی برمیگرده این صحنه رو میبینه...

گاهی شاینا غیب میشه... مامان این دفعه این صحنه رو می بینه...

البته بماند که تو کابینت رفتن و از دستگیره کابینتها آویزون شدن و در ماشین ظرفشویی رو کشیدن و زیر یخچال دست کشیدن... همه اتفاقات و کمکهای این کمک آشپز ناز ما هستند که خوب تو اون شرایط مامانی باید اورژانسی دست به کار شه و تا حالا نتونسته تو عکس ثبتشون کنه...

یهو یه صدای آشنا تو خونه پیچیده میشه...

so much fun on the farm... on the farm its fun its fun

 بلهههههه... بیبی تی وی... سم و سیمونه... کمک آشپز کوچولو آشپزی رو بیخیال میشه و گلوله.... با سرعتی بالاتر از نور! جلو تلویزیون...

البته فقط این آهنگ دخترک مارو از جا نمی پرونه ها... اکثر برنامه های بیبی تی وی مورد علاقه شاینا هستند و دخمل کوچولو هر جای خونه باشه حتی با شنیدن صحبتهاشون بدون موزیک خودشو به تلویزیون میرسونه...

 دختر کوچولوی ناز ما اکثر مواقع روز جلو تلویزیونه.حالا حدود 5000 بار مامانی میاردش عقب که به تلویزیون نچسبه ولی باز ... هر چند همیشه درگیر تماشا کردن نیست گاهی تمرین راه رفتن میکنه... تمرین ایستاده به نشسته که فوق العاده هم مهارت پیدا کرده و از اونجایی که تصمیم داره از دیوار راست بره بالا!! گاهی هم تمرین صعود...

تیکه 2 :

یکی از جاهای امنی که شاهدونه کوچولو توش آرومه و یا بازی میکنه یا تلویزیون میبینه صندلی غذاشه. ساعت حدود 10 صبحه و دخترک ناز ما بعد از نوش جون کردن یه صبحانه خوشمزه مشغول دیدن بیبی تی ویه. مامانی یه کوچولو میره تو آشپزخونه تا ظرف غذای شاینا رو اونجا بذاره. یه دفعه یه حس عجیب مامانی رو می پرونه که بدو برگرد تو هال... شاید چیزی کمتر از نیم دقیقه طول کشیده بود که مامان برمیگرده و با این صحنه رو به رو میشه...

شاینا پیروزمندانه به مامانش نگاه میکنه و مامان حیرون از اینکه دختر کوچولو چطوری با این سرعت راه ایستادنو پیدا کرده و شاکر از اینکه زود برگشت و اتفاق ناگواری نیفتاد... هر چند خانوم خانوما اصلا حاضر نبود مامانش ازش عکس بگیره... راستش یه کم هم ترسیده بود...

اینه که دیگه بعد از طرد روروئک و تخت، این آخرین جای امنو هم از دست دادیم...

تیکه 3 :

از وقتی بابا شاهین شاهدونه خانومو تو سبدش نشونده این سبد شده اسباب بازی مخصوص شاینا. بلافاصله وسایل توشو خالی میکنه و فقط با خود سبد بازی میکنه... چندین بار هم سعی کرده خودش توش بشینه...

گاهی هم دسته های سبد میخوره تو صورتش و شاکی میشه ولی از وقتی که دستشو رو سبد میگیره و بلند میشه و سر میخوره، مامانی سبدو از جلو دستش برداشته.

مامانی باز تو آشپزخونه است و داره شیشه های شاینا رو میشوره. خانوم کوچولو خودشو تا دم در آشپزخونه میرسونه و جایی میشینه که هم مامانشو می بینه هم تلویزیونو!! چند تا از اسباب بازیهای شیرین آشپرخونه ای هم دستشه!! وقتی مامانی برمیگرده اگه گفتین چی میبینه؟...

تیکه 4 :

بابایی زنگ زده که بچه ها حاضر باشین من اومدم بریم بیرون یه دوری بزنیم. مامان داره آماده میشه و بهترین راه واسه اینکه شاینا کوچولو از پاهاش آویزون نشه اینه که یه وسیله تازه بهش بده و بذارتش رو تخت و خودش هم تو آینه هواشو داشته باشه... ولی دخترک کنجکاو ما باید کارآیی هر چیزو کشف کنه...

 

اه اه... چه بد مزه بود!! همون جوراب خودمون بهتره!!

تیکه ۵ :

از وقتی شاینا شیرخشکی شده نمیدونم چرا خواب مامانی اینقدر سنگین شده شاید به خاطر دوندگیهای هر روزه است و ربطی به شیرخشک نداره. اون موقعها با کوچکترین حرکت شاینا از جا می جهید و بهش شیر میداد ولی این چند وقته وقتی بیدار میشه انگار زمان و مکانو گم کرده. اکثر مواقع بابا شاهین حواسش جمعه و شیر شاینا رو آماده میکنه . با وجود اینکه تشریفات کامل و مجهزی هم واسه لالای شاینا خانوم آماده میشه...

خودش هم عاشق این تشریفات رنگارنگ شبونه شه... ببینین بعد از دو روز گشتن،جرقه فکر بابایی یکی از شیشه هاشو کجا پیدا کرد...

ولی هنوز مامانی کامل به این شرایط خو نگرفته و دلش واسه روزهایی که شیر میداد تنگ شده.

نصفه شبه. ساعت 2 یا 3 یا 4... مامان و شاینا پیش هم میخوابن و بابا شاهین هم تنهایی تو اتاق. یهو صدای گریه شاینا... و این بار مامانی فرزو سریع بلند میشه اول پستونک بعدشم با سرعت هر چه تمام تر شیر درست میکنه و همین که پستونکو از دهن شاینا درمیاره تا شیشه بده... چشمتون روز بد نبینه... جیییغغغغغغغغغغغغغغغ!!! اونهم بنفش تیره تیره... متاسفانه شاینا هنوز هم از اون جیغ بنفشای دوران نوزادیش داره. یه جور جیغ بسیار بلند و تیز. به قول مامان شهلا تن صدای جیغش مثل اینه که یه چیزی گوش آدمو برش میده... ما هنوز متوجه نشدیم دلیل این جیغهای شبانگاهی شاینا چیه؟ روشهای مختلفو امتحان کردیم... دمای اتاق ، لباس مناسب ، پوشک تمیز ، غذای کافی که هم سیر باشه هم سنگین نباشه و ایجاد دل درد نکنه ، شیر به موقع ... ولی چیزی که بیشتر به نظر میرسه اینه که شاینا تو اون شرایط دوست نداره بخوابه چون وقتی تو بغل مامانش از اتاق میاد بیرون آروم میشه و تا برمیگرده و رختخوابشو می بینه جیغ میزنه حتی اگه سایه بابا شاهینو هم ببینه جیغ میزنه و میخواد باهاش بازی کنه... حالا اگه بشینه و با بابا بازی کنه خوبه ولی نه... مامانش باید بغلش کنه و بابایی باهاش بازی کنه!! حالا چطور میشه به حرف روانشناسهایی که میگن اگه بچه نصفه شب بیدار شد زیاد تحویلش نگیرین بذارین بفهمه موقع خوابه، عمل کرد!؟! اونا کافیه بیان و جیغهای دختر ما رو بشنوند. خلاصه دخترمون بعد از یه ساعت از بس بهونه میگیره خوابش می بره... اونهم مثلا اینجوری...

ما تا حالا نتونستیم شاینا رو تو رختخواب خودش یا یه جای نسبتا مرتب بخوابونیم... دخترکمون باید هزار تا بالشت دورو برش باشه چون دائم تو خواب می چرخه... ما هم مجبوریم هر چی رختخواب داریم دورش بچینیم و معجون رنگارنگی از رختخوابها واسش درست کنیم...

 تیکه ۶ :

این روزها چقدر هوا سرد شده. مامانی از ترس سرماخوردگی به خاطر سرمای هوا و ویروسهای رنگارنگ موجود دخترجوجو رو زیاد بیرون نمیبره. فقط وقتی بابایی بیاد بعضی روزها با ماشین میرن ددر. با تعطیل شدن کالسکه سواری شاهدونه خانوم، غروبها که بابا شاهین تو ترافیک وحشتناک این روزها مونده و دیر خونه میرسه، خانوم خوشگل ما دیگه حوصله اش حسابی سرمیره و بهونه هاش شروع میشن. یه کم با جان خاله تلفنی حرف میزنه... یه کم بیبی تی وی میبینه... یه کم با مامانی لگو بازی میکنن... ولی دیگه هیچ چیز راضیش نمیکنه... تا اینکه مامانی یه چیز جدید کشف کرد... این دو جای خونه پر عکسهای آدمهای دوست داشتنی شاینا هستند. مامان بزرگها، بابابزرگها، خاله ها ، عمه ها... حتی اونهایی که شاینا تا حالا ندیده... مامانی شاینا رو بغل میکنه و میرن "اشاره بازی"...  یکی یکی اسم عزیزانمونو می بریم و به عکسشون اشاره میکنیم و شاهدونه خانوم هم ممکنه گاهی اشتباهی اشاره کنه ولی اشاره کردن به عکسها رو خوب بلده و با این کار غرق در لذت میشه. اینجوری کمی هم زمان میگذره تا بابایی برسه خونه...

البته اینو هم بگم دختر ما خیلی هم از لباس زمستونی خوشش نمیاد. کلا خیلی خیلی گرماییه... پتو... کاپشن... کلاه... اصلا حرفشونو نزنین!! وقتی میریم بیرون تو ماشین یه چیزی پوشیده بیرون یه چیز دیگه چون محاله لباس گرمو تو ماشین تحمل کنه و گاهی هم بابایی باید جلو باد و سرما بگیرتش تا شاهدونه خانوم متوجه شه سرما یعنی این و لباس واسه این هواست... اون وقته که لبهای غنچه ایش شکوفا میشه...

و تیکه آخر این پست :

شاینا بیدار شده و از اتاق رفته بیرون... صداش هم نمیاد... "شانانا نانا نانایییی.... دخمل مامان کجاییییی؟؟" شیرین ترین صدای خنده روی زمین و حسن ختام اپیزودهای امروز واسه همه دوستای گلمون... گل لبخند شاهدونه کوچولو واسه تمام دوستدارانش...

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آبان1387ساعت 16:54  توسط مامان شایلی | 

شاینا در پارک ملت روز قرار وبلاگی

همین چند سال پیش

ساعت حدود نه و نیم شبه. ترافیک این شب سرد پاییزی بیداد میکنه. آقای "شین" خسته و کوفته از کار روزانه سنگین و مبارزه با این ترافیک طاقت فرسا بعد از یک ساعت و نیم رانندگی به خونه میرسه. اون زمان خونواده "شین" تو منطقه سعادت آباد تهران ساکن بودند و محل کار آقای شین واقع در خیابون طالقانی فاصله نسبتا زیادی تا خونه داشت. خانوم "شین" بعد از ظهرا زودتر به خونه میرسید ولی آقای شین بعد از اتمام شیفت اول کار در شرکت دارویی یه شیفت بعد از ظهر در داروخونه اون شرکت که یکی از مراکز فوریتهای دارویی بزرگ ایران بود هم داشت. بعد از یه روز پر از مشغله یه چای گرم و یه شام خوشمزه اونهم با دستپخت خانوم شین! می چسبه.

تو خونه کوچولوی خونواده شین با وجود اینکه هر دو همکارن و یه مدرک تحصیلی دارند، اما بیشتر از کتابهای مرجع مورد استفاده شون تا دلتون بخواد انواع کتابهای مدیریتی و کامپیوتر وجود داره. بعد از اونهمه خستگی، تازه آقای شین میره سراغ کتابخونه کوچولوش و دستگاه کامپیوتر خونگیش و شروع میکنه به مطالعه. آخه میدونین زمانی که آقا و خانوم شین دانشجو بودند علم کامپیوتر اینقدر گسترده و کاربردی نبود ولی الان تو محیط کار به این علم خیلی احتیاج دارند. آقای شین تو همین مدت کوتاه از اتمام دوران خدمت سربازیش تا حالا با همین مطالعات تیکه تیکه ولی مستمر شبونه اش تونسته خیلی از برنامه های اولیه و ضروری کامپیوتری رو به تنهایی به صورت کامل یاد بگیره. خانوم شین بهش میگه آقای "اکسل!" چون این برنامه یکی از علاقمندیهای آقای شینه و ضمنا یادگیری این برنامه تو محیط کارش هم اونو از بقیه متمایز کرده.

خانوم شین همیشه این استمرار و پیگیری آقای شین رو تو کلاسیک کردن کارهاش تحسین میکنه. آقای شین به تازگی واحد بازاریابی این شرکت فوریتهای دارویی رو رونق داده و با استخدام پرسنل شخصی، خودش شده مدیر این قسمت و همین مساله باعث شده آقای شین قصه ما انواع و اقسام کتابهای مدیریتی و اصول بازاریابی و فروش رو به شدت و با همون تلاش و پیگیری مطالعه کنه حتی در اوج خستگی این شب سرد پاییزی...

همین چند هفته پیش

"شین" کوچولوی هفت و نیم ماهه خونواده شین مدتیه که  بعد از دوران سینه خیز و سریدن رو زمین به خوبی چهار دست و پا میره. از این گوشه به اون گوشه از این سر به اون سر... خانوم شین دیگه کارش دراومده ولی یه چیزی واسش عجیبه. شین کوچولو تو هیچ کاری حاضر نیست از کسی کمک بخواد حتی از مامانش. خانوم کوچولو هنوز نمی تونه به خوبی بشینه و وقتی خانوم شین میخواد بهش کمک کنه اعتراض میکنه و از دست مامانی درمیره. چند روزیه شین کوچولو داره مدام یه کار جالبو تمرین میکنه. اونهم نشسته به چهاردست و پا و برعکس. شاید صدها بار تو طول روز وقتی داره چهاردست و پا میره یه پاشو می بره زیر بدنش و به حالت نیمه نشسته نیم خیز میشه و وقتی می بینه هنوز مهارتشو نداره دوباره به همون حالت چهاردست و پا برمیگرده. پشتکار این دختر کوچولوی هفت و نیم ماهه شگفت انگیزه تا اونجا که بالاخره میتونه بعد از چند روز ممارست کاملا مسلط بشینه و کنترل نشستن و چهاردست و پا شدن و برعکسو داشته باشه. مامان شین با خودش فکر میکنه اگه یه معلم سخت گیر هم بالا سر بچه میذاشت نمی تونست این تلاشو به این کوچولوی دوست داشتنی القا کنه.

همین چند ماه اخیر

آقای شین بعد از اون کار موفق چند سال پیش وارد بزرگترین شرکت توزیع کننده دارویی کشور شد و اونجا تونست پله های ترقی رو با سرعت هر چه تمام تر بالا بره و خودشو تو جامعه داروسازان مطرح کنه. بعد از اون شرکت بزرگ ، شرکت رقیب پیشنهاد بهتری داشت و آقای شین جذب یکی دیگه از شرکتهای پخش معتبر دارو شد و همچنان تلاش و پشتکار شبانه روزی خودش رو در ارتقا دانسته هاش ادامه میداد. تا اینکه اونهمه کوشش و جدیت در کار باعث ورود آقای شین به یکی از معروفترین و معتبرترین شرکتهای واردات دارو مخصوصا داروهای سرطانی شد. یه کار لوکس و البته پرمسوولیت و یه پست کلیدی و باارزش. شب ها وقتی شین کوچولو به خواب ناز فرو میره و خونه رو سکوت  آرامش فرا میگیره باز آقای شین بساط کتاب و مطالعه شو پهن میکنه و این بار تصمیم داره مکالمه زبان انگلیسیشو کمی گردگیری کنه. راستش از اونجایی که خانوم شین تو پشتکار و جدیت در ادامه هر کار کمی کوتاهی میکنه، این همت مثال زدنی همسرش واسش خیلی دوست داشتنیه. آقای شین به واسطه کار جدیدش باید قادر به مکالمه روان و بی ایراد انگلیسی باشه و کتاب 504 لغت انگلیسی ویژه تافل هر شب گشوده میشه و در اوج خستگی ناشی از کارهای پرمسوولیت روزانه که گاها به خونه هم آورده میشه و سروکله زدنهای عصرگاهی با شین کوچولو، مطالعه این کتاب محاله که فراموش بشه.

همین چند روز اخیر

شین کوچولو طی یک اقدام ناگهانی برابر چشمان بهت زده بابا شین و مامان شین، اولین قدمهای مستقل خودش رو برداشت و از همون روز هر بار که دستهای کوچولوشو رو مبل یا میز یا دیوار یا... میذاره وبلند میشه با احتیاط کامل برمیگرده و همون دو قدم جادویی رو برمیداره و خوب خانوم شین حواسش جمعه که این دو قدم حتما رو فرش برداشته بشه چون بعدش سقوط خانوم کوچولو رو به دنبال داره. خانوم شین گاهی حیرون میمونه این جوجه خسته نمیشه؟ خانوم کوچولو تا چند وقت پیش حاضر نبود با کمک مامان و باباش تاتی تاتی کنه و هربار که دستهاشو واسه این کار میگرفتند شدیدا خودشو میکشید و مخالفت میکرد و الان هم هیچ همراهیی رو نمی پذیره فقط اگه آقا یا خانوم شین کنارش باشن کمی با خیال راحت تر برمیگرده. این روزها دخترک دائم در حال تمرین ایستادن به نشستن و ایستادن به قدم برداشتن و قدم برداشتن به نشستنه و اونقدر دقیق و باحوصله این کارو انجام میده گویی داره پیچیده ترین مساله ریاضی رو حل میکنه و شاید این برای یک جوجه ده ماهه خیلی پیچیده تر از هر مساله ای باشه... کار کوچکی نیست گام برداشتنه...

آیا این جدیت و پشتکار "شین" های عزیز من قابل ستایش نیست؟

زیباترین تابلوی خونه باباحسین- هنر خاله های شاهدونه خانوم

کمک آشپز ناز خونه ما (baby chef)!

وروجک بازی با بابایی چه کیفی داره ها

قرتی کوچولو!

روزی هزار بار تکرار میشود!!

 

پ.ن.۱: هیچ میدونین ما یه شاهدونه ناز دیگه رو اینجا ملاقات میکنیم؟ (تبلیغات از نوع شاینایی)

پ.ن.۲: روز سه شنبه دوست خوبمون خاله توتی ما رو به یه قرار وبلاگی دعوت کرده و به احتمال خیلی زیاد می تونیم شرکت کنیم. ما هم اینجا از همه دوستهای نازمون دعوت میکنیم تا همدیگه رو ملاقات کنیم. برای آگاهی از مکان و زمان قرار به سایت ایشون مراجعه کنید... به امید دیدار

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آبان1387ساعت 18:50  توسط مامان شایلی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
شاهدونه ناز من شاينا جان
رشد و بالندگي تو در زندگي آنقدر جذاب و شيرين است كه ميخواهم هر لحظه از آن را به خاطر بسپارم. آمدم تا از تو بنويسم. از تو كه مرا شايسته "مادر" بودن كردي. اميد كه لايق اين ناميدن باشم.

پیوندهای روزانه
کودک شیرین من
حرفهای ناگفته مادران
زایمان شیرین ترین سختی دنیا
بیبی تی وی
نی نی به به
تغذیه تکمیلی
دیکشنری آریانپور
روانشناسی کودک
نی نی سایت
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
پیوندها
آراز كوچولو و مامان لیلی
ماني كوچولو و مامان فرناز
مارتيا كوچولو و مامان افشان
سارا کوچولو و مامان هنا
باران كوچولو و مامان مهسا
شرمينه كوچولو و مامان شهرزاد
سپهر كوچولو و مامان ریحانه
آوین کوچولو و مامان رکسانا
غزل كوچولو و مامان الهام
سام کوچولو و مامانی
شایان کوچولو و مامان حوریه
شایلی کوچولو و بابا هومن
عرفان کوچولو و مامان رویا
آذین کوچولو و مامان الهام
دینا کوچولو و مامان شیوا
صدرا کوچولو و مامان زهرا
دانیال کوچولو و مامان ساناز
مانا کوچولو و مانیا کوچولو
ساینا کوچولو و مامان افسون
مانی کوچولو و مامان شبنم
غزل کوچولو و مامان گلی
امیر کوچولو و مامان بهاره
آراد کوچولو و مامان لیلا
عسل کوچولو و مامان توتی
آرتین کوچولو و مامان نسیم
ارشیا کوچولو و مامان هاله
نورا کوچولو و مامان منصوره
شاینا کوچولو و مامان سمیرا
کیاراد کوچولو و مامان پروین
کیاراد کوچولو
الهه کوچولو و مامان عادله
طاها کوچولو و مامان آرزو
تارا کوچولو و مامان مهشید
محمدعلی کوچولو و مامان آزاده
رادین کوچولو و مامان پانیذ
سارا کوچولو و مامان
نیکا کوچولو و مامان مهناز
رژین کوچولو و مامان سمیرا
آریان کوچولو و مامان نازنین
شاینا کوچولو و مایا کوچولو
تارا کوچولو و مامان سارا
فرزان کوچولو و مامان آزاده
سطرهای زندگی شیرین جون
ری رای عزیز
آشپزخانه شیما جون
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان