![]() |
![]() |
|
|
این چند روز با خوندن نظرات محبت آمیز دوستای مهربونمون و گذرهای گهگداری به وبلاگهای قشنگشون احساس شگفت انگیزی بهم دست میده... یه حس آرامش بخش و سرشار از انرژی مثبت... چیزی که خیلی بهش احتیاج دارم حتی باید خودم هم یاد بگیرم تا تمام انرژیهای منفی درونیم رو که نشات گرفته از حس شاید به نوعی "وحشتناک" مادری میشه تبدیل به نیروهای سازنده کنم. تعجب نکنید میگم وحشتناک... به نظر من مادر بودن و عشق مادری داشتن قدرت بی نظیری میخواد... قدرتی که بتونی از پس ناملایمات هم بربیای والا زمان خوشی که لذتی بالاتر از اون نیست... حتی به نظر من اون موقع هم باید اونقدر قدرت داشته باشی تا بتونی اون حس وحشتناکو طوری کنترل کنی که مثلا نی نی تو از شدت عشق نچلونی لپاش قرمز شه!!
مدیون تمام محبتهاتونم... خیلی دوستتون دارم و به داشتنتون افتخار میکنم... هنوز فرصت نکردم به وبلاگهای تک تکتون سربزنم ولی دیدم که خیلی از شما عزیزان تولد شاهدونه مونو تو خونه های قشنگتون جشن گرفتین و حتی خیلی از خواننده های وبلاگهاتون که مارو نمیشناختن کنجکاو شدن ببینن این شاهدونه وبلاگی کیه که همه به یادش بودن... هر بار به خونه یکیتون سرزدم و عکس دخترم رو با جشن تولدش که خاله جون وبلاگیش براش گرفته دیدم چشمهام پر اشک شده... چرا دروغ بگم حالشو هم نداشتم کامنت بذارم نمیدونم شاید بی ادبی باشه ولی بی توجهی نبوده... بذارین به حساب دغدغه های فکری این روزهام... واسه همین اومدم اینجا تا از خونه شاهدونه کوچولومون از همه عزیزانمون تشکر کنم... شاینا شکر خدا داره بهتر میشه ولی راستشو بخواین خوب خوب نشده... هنوز بیرون روی ادامه داره ولی حال عمومیش بهتره. بابا و مامان خوبم پیشمونن و این خودش نوعی آرامش خیاله... به قول بابا بیماری اطفال احتیاج به صبر و حوصله زیادی داره که ظاهرا من ندارم!! آخه من دوست دارم هر چه زودتر شاینا بشه همون شاینا... چون شاینا دیگه شاینای دو هفته پیش نیست... دخترم که واسه قاشق دهن کوچولوشو از یه متری باز میکرد حالا با دیدن قاشق روشو برمیگردونه... دخترم با اون لپای آویزون قرمز حالا لپاش رفته تو و زیر چشمهاش حلقه افتاده... دخترم که ببخشین گلاب به روتون روزی یه بار اجابت مزاج داشت اونهم گاهی زورکی!! حالا با کوچکترین خوراکی حرکات گوارشش تحریک میشه... و دخترم هنوز اونقدرها شیطونه که تصمیم گرفته تو این هاگیر واگیر با گیجی و ضعف ناشی از حدود یک هفته غذا نخوردن راه بره!!! و باز دخترم تو همین گیر و دار کلی تو مکعب چینی و حلقه هوش پیشرفت کرده!!... و دیگه اینکه دخترم تو همین اوضاع و احوال یه دندون جدید هم درآورده و دوتا دندون کرسی هم تو راه داره که اینها هم مزید بر علت شدن واسه بدخلقی و ناخوش احوالی... خدایا بزرگیتو شکر... راستش این روزها کمی خسته ام و کمی کج فکر!! من همیشه باهاتون روراست بودم... علیرغم اینکه وبلاگم خصوصی نیست و اقوام و دوستان همه اونو میخونن و از اسامی مستعار هم استفاده نمیکنم همینم که هستم و همینم که می نویسم. این روزها احساس خوبی ندارم... من پراکنده نویسی یا روزمره نویسی هم نمیکنم من فقط از شاینا می نویسم و هرآنچه به او مربوط میشه ولی یه جورایی فعلا دست و دلم به نوشتن نمیره... از اونهایی هم که یه دفعه میذارن میرن یا میگن بنا به دلایلی نمی نویسیم نیستم چون اینو دور از ادب دوستی و حتی ادب وبلاگی میدونم... خیلی از دوستان وبلاگی من از خیلی از دوستان حقیقیم نزدیک ترند... ادب و مرام دوستی حکم میکرد بی خبر یهو غیبم نزنه چون میدونم برمیگردم و همینجا هم برمیگردم چون عاشق این خونه صورتی و از دخترم نوشتن هستم و این کارو مثل یه وظیفه میدونم که لحظات روییدنشو ثبت کنم... این یه خداحافظی نیست فقط اعلام یه استراحته... حتی ممکنه فقط چند روزه باشه ولی "من هستم"... "من و شاهدونه نازم همیشه هستیم."... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 26 آذر1387ساعت 13:16 توسط مامان شایلی |
|
|
از روزی که برای تو می نویسم همیشه تو فکرم این بود که زیباترین و قشنگترین متن دنیارو برای تولدت ثبت کنم... میخواستم هر آنچه در تواناییهای نوشتاریم سراغ دارم برای این روز عزیز بکارببرم ... هرآنچه از قلبم برای تو دونه نازم تراوش میکنه تبدیل به حروف کنم و حروف رو بر زبون بیارم و با این صفحه کلید طوسی رنگمون که تو هم عاشقشی و هرروز باهاش با "الیور" بیبی تی وی بازی میکنی به یادگار بذارم...
وقتی دیشب تو کلینیک کودکان خانوم مسوول پذیرش ازم پرسید: "خانوم دکتر واسه دخترتون پرونده تشکیل دادم... چند وقتشه؟" ناگهان به خودم اومدم و گفتم : "یک سال... دقیقا یک سال..." و زمانی که برگشتم و به تو دردونه نازم که تو بغل باباشاهین می خندیدی و با چشمهای بیحالت واسه منهم نازمیکردی نگاه کردم قلبم به درد اومد چون دیشب همون شبی بود که کلی واسش نقشه داشتیم و بعد از سه روز که تو تب می سوختی و بیرون روی شدید داشتی دیگه حتی من و بابا هم یادمون رفته بود امشب شب ۲۳ آذره... خانوم کوچولوی ناز من بعد از برگشت به تهران دچار بیرون روی شد و از اونجایی که این بیماری با کنترل علائم معمولا بعد از سه روز برطرف میشه ما هم نهایت تلاشمونو کردیم تا مشکل دخترکمون برطرف شه ولی دیروز بعدازظهر با وجود اینکه از صبح حال عمومیش بهتر شده بود ناگهان اسهالش شدیدتر شد و استفراغ هم بهش اضافه شد. همون موقع از بابای خوبم خواهش کردم خودشو به تهران برسونه چون خودم شخصا معتقدم بیمارستانهای اطفال خودشون میتونن عامل انتقال بیماریهای دیگه به بچه ها باشن و باباحسین و مامان نوشین عزیز خطر ۱۰۰۰ کیلومتر سفر شبونه رو به جون خریدن و الان کنارمون هستن. با بدتر شدن استفراغ خانوم کوچولو و طبعا ترس و نگرانیمون یهو به یاد یکی از دوستان و همکاران قدیمیمون افتادم که اون موقع رزیدنت تخصص اطفال بود و شنیده بودم ایشون بعدها فوق تخصصشونو هم گرفته. آقای دکتر فرجی عزیز لطف کردن و دخترکمونو به یه کلینیک خصوصی اطفال که خودشون هم از پایه گزاران اونجا هستن معرفی کردن و بهمون اطمینان دادن که اونجا از اون شلوغی و آلودگی بیمارستانها خبری نیست... بعد از معاینه سرپایی خانوم کوچولو دکتر بهمون آرامش داد و عنوان کرد علیرغم اینکه میگین آب زیادی از دست داده ولی علائم کم آبی نداره و احتیاجی به سرم نیست اگه تا صبح بیحال یا بیقرار شد بیارینش پیش خودم همینجا بهش سرم میزنیم تا حالش جا بیاد... شکرخدا دیشب شاهدونه ما خوب خوابید و صبح هم پزشک مخصوص خانوم کوچولو بابا حسین مهربون رسیدن پیشمون و الان هنوز هم بیماری ادامه داره ولی رو به بهبودیه و خیالمون هم با وجود بابایی راحته... چهارشب وحشتناک بود... نمیدونم همه مامانها اینطورن که تو شرایط بیماری به بدترین حالت فکر میکنن یا من اینقدر منفی اندیشم؟ مدام وبلاگ آرین کوچولو جلو چشمهام بود و دائم درحال مبارزه با افکار و صدور امواج منفی بودم ولی چه کنم... دست خودم نبود... من در برابر بیماری عزیزانم مخصوصا پاره تنم ضعیفم... این چند روز اگه کمکهای بی وقفه بابا شاهین نبود الان من باید زیر سرم می بودم... شاینا سه روز فقط رو پای من بود و فقط آب و شیر میخورد و بابا شاهین به همه امور خونه و سر و سامون دادن های رسیدگی به یه بچه مریض می رسید... همسر مهربونم میدونم نگرانی تو کمتر از من نبوده ولی مثل همیشه محکم ترین و پرمهرترین تکیه گاهم بودی... بابا و مامان فداکارم باز هم یاور این دختر لوس و نازک نارنجیتون شدین همیشه مدیونتونم... و سرانجام... عزیز دل مامان نازدونه شاهدونه خانوم... شاینای عزیزتر از جونم... می بینی که دیگه نمیتونم اون قلمبه سلمبه های احساسی رو تایپ کنم این چند روز اونقدر اشک ریختم که فکر میکردم چشمه چشمهام خشک شدن ولی امروز وقتی اومدم و دیدم چقدر دوستهای گلمون به یادت بودن... وقتی قبل از بیماریت خاله لیلی جون مامان آراز قهرمان بهمون زنگ زد و پیشاپیش تولدتو تبریک گفت و عازم سفرش شد... وقتی امروز صبح خاله رکسانا جون مامان آوین کوچولو یادمون کرد و با صدای گرمش تبریک گفت و مطمئنم خیلی از خاله های مهربون وبلاگی با موبایلم تماس گرفتن که چون همراهم نیست و خاموشه نتونستم جواب محبتهاشونو بدم و میدونم خیلی از دوستای نازت تو وبلاگهاشون تبریک گفتن که هنوز فرصت سرکشی به خونه هاشونو نداریم و وقتی اون تولد مبارک قشنگ بالای وبلاگتو که هدیه خاله سمیرا جون مامان شاینا کوچولو دومیه میذاشتم و به خودم میگفتم من چقدر دوستهای مهربون تو این دنیای مجازی دارم... و وقتی می بینم دیگه داری وارد دوران نقاهت بیماریت میشی و اون کابوس چند روزه رو پشت سر گذاشتیم... دوباره این چشمه خشک شده چشمهام جوشیدند و الان با چشمان اشکبارم سجده شکر به جا میارم و فقط میتونم اینو بگم... شاهدونه من تولدت مبارک...
پ.ن.: از اونجایی که خیلی مدیون محبت همکار خوبم آقای دکتر فرجی هستم و میدونم خیلی از شما مامانها نگرانی مشابه منو دارین آدرس کلینیک رو اینجا میذارم که البته امیدوارم گلهای نازتون هیچوقت مریض نشن ولی بیماری یه امر اجتناب ناپذیره و بیماری نی نی ها نگران کننده... خیابان شریعتی... خیابان خواجه عبداله انصاری... نبش خیابان ۱۸... شماره ۱۶۵... مرکز تخصصی و فوق تخصصی کودکان پگاه... تلفن: ۲۲۸۸۷۵۷۹ تا ۸۲ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 23 آذر1387ساعت 15:45 توسط مامان شایلی |
|
|
تیک تیک ساعتمو دوست دارم ، ورق خوردن کاغذهای تقویم، قلبمو میلرزونه... تیک تاک... تیک تاک... 16 آذر... 17 آذر... نور قلبم... روشنی دیده ام... دردانه ام... عروسکم... قریب به یک ساله با بوی نفست زیسته ام... با صدای خنده هات تک تک سلولهای بدنم خندان شدند و با صدای گریه هات در اعماق تاریکی شبها از عمق دره های خواب پرواز کردم و به بیداری شتافتم تا گل لبخند و بوسه خواب رو بهت برگردونم... خدایا 31 بار 365 روزهایت رو شمردم و زندگی کردم ولی آیا هیچکدوم لذت بخش تر و مهیج تر از سالی که گذشت بوده اند؟! سالی سرشار از عشق، مهربانی، غرور، سرمستی، شکرگزاری... . لحظاتی هم بودند لبریز از خستگی، کلافگی، از کار بیکار شدن، افسردگی... و چه زیبا همچنان به من می آموزی چطور تمام احساسات منفی خودم رو قورت بدم و در اعماق وجودم تبدیل به موهبت مادری کنم و سپاس که لایق بودم و همراهیم کردی. شایلی 50 کیلویی تحصیلکرده پرمشغله دو سال پیش پله های ترقی رو یکی یکی طی کرد و مبدل شد به مامان شایلی 65 کیلویی کار از دست داده خانه دار بچه دار البته شکم قلمبه! و قلبش مالامال از نور عشقی که تاکنون نمیدونستم گستره دوست داشتن و عشق ورزیدن چقدر میتونه پهناور باشه... دختر نازم ، لحظه لحظه روییدنت رو در سلولهای خاکستری ام به یادگار سپرده ام ... روزی که جوجه 4 کیلویی ام در آغوشم ریز ریز با آرواره های ضعیف و شکننده اش از من شیره جان می طلبید و زمان ناامیدی از فوران، همونطور سر بر بازوانم میگذاشت و آرام میگرفت... روزی که به اولین پیروزی ات نایل اومدی و چه سوزشی بود از ریشه های وجودم که برایت لذیذترین غذای دنیا رو آماده کرد... روزی که با زجری فراموش ناشدنی فهمیدم که "دوستت ندارم"!! کلافه بودم و خسته و یقین کردم بیمارم و چه عذابی بود مواجهه و مقابله با آن کابوس سیاه... روزی که بعد از واکسن دو ماهگی وقتی در آغوش کشیدمت دست از فریاد کشیدی و اون موقع بود که صدای شکستن چیزی در درونم شنیدم که فریاد میزد : تو مادری... قبول کن که شاینا فقط تو رو میخواد و دیگه هرگز به یاد ندارم عشق نورزیدن به تو یعنی چه؟... روزی که غلتیدی و روزی که آواز خوندی و روزی که قهقهه های جادویی ات کلبه مون رو عطرآگین کرد... روزی که رویش مرواریدهای کوچولوی نگینی ات رو دیدم و روزی که دهان گنجشکی ات رو با اشتها برای قاشق غذا باز کردی... چه سخت بود روزی که دست رد به شیره جانم زدی و آخ که چه دلم لک زده برای آن تیری که از اعماق درونم برایت شیر می آفرید و قورت قورت و نفس نفس های مجنون کننده ات... روزی که خزیدی و روزی که از زانوهات برای حرکت استفاده کردی... روزی که تمرین نشستن آغاز کردی و نشستی و برخاستی و به جلو رفتی... چه روزی بود وقتی "بابا" رو صدا زدی و چه فرخنده لحظه ای بود وقتی با صدای لرزان و ریزت خطابم کردی "ماما"... و روزی که... و روزی که... گاهی باور نمیکنم همه این روزها از همین 365 روز اخیر بوده اند؟!! دوست دارم مثل همه مامانها چشمهامو همچنان بسته نگه دارم و روزهایی رو ببینم که میدوی... بلبل زبونی میکنی... دستت رو میگیرم و با هم به مدرسه میریم... شبهای امتحان... اردوهای مدرسه... باشگاههای ورزشی... حتی سالن مد و آرایشگاه رفتن با تو... امتحان نهایی... اون روزها کنکور هم هست؟... قبولی دانشگاه... خانوم دکتر شاید هم خانوم مهندس شاید هم از این القاب خوشت نیاد یه موسیقی دان یا یه نقاش و شاید چیزی که به ذهنم هم خطور نمیکنه ... مهم اونه که تو چی بخوای... عاشق میشی یا شاید خواستگار بیاد... لباس سپید بخت می پوشی ... آیا داماد رو میتونم بپذیرم؟!... پشت در اتاق زایمان نگرانت هستم شاید اون روزها بشه تو اون شرایط در کنارت باشم و مثل همه مامان بزرگها با نگرانی تعداد انگشتان دست فرزندت رو بشمرم و وقتی 10 تا نه کم نه زیاد تکمیل شد نفس راحتی بکشم!... و خدا تا کی این موهبت رو به من ارزانی خواهد کرد؟ دونه کوچولوی من ، شاه همه دونه ها ، با اومدنت دنیامونو رنگین تر کردی ... پیوند بین من و بابا بیش از پیش محکم شد... بابا رو خیلی بیشتر از قبل شناختم و به وجود و حضورش و همیشه با من و همراه من بودنش افتخار کردم... پدر و مادرم رو بیش از گذشته می ستایم ... ارج و ارزش پدر و مادر همسرم دوصدچندان شده ... مامانها و باباهامون چندین برابر باورمون کردند ... اصلا تو خودت هیچ میدونی با اومدنت چه کردی؟!! دخترکم چه خوب کردی که اومدی و هستی ... دوستت دارم اونقدر که انتها نداره ... از همین حالا تیک تیک ها رو میشمرم و وقتی ۲۴ بار به 3600 رسیدم با صدای قلبم فریاد میزنم : ... 6 ... و باز ۲۴ تا 3600 تیک دیگه ... 5 ... تا روز موعود ما دقیقا یک هفته دیگه... آخ که چه تیک تیک ساعت رو دوست دارم...
دوستان خوبم ، شاهدونه کوچولوی ما چیزی قریب به ده هزار عکس در آرشیو عکسهای عمر شیرین یک ساله خودش داره که عمده اونها هنر دست بابابزرگ عزیزش بابای خوب من بوده که به تناوب لذت دیدار گلچین زیباترین عکسهای نازدونه مونو با شما تقسیم کردیم و امروز در آستانه یک سالگی و در آخرین پست از سال اول زندگی دونه نازمون گلچینی از تمام گلچینها تقدیمتون میکنیم و چه بهتر که شما عزیزان همیشه همراه ما لطف کنید و عکسهای منتخب خودتون رو برای ما نام ببرید تا آلبوم دخترکمون با سلیقه و انتخاب شما تهیه بشه ... تمام عکسها شماره دارند و شماره هر عکس در بالای آن قید شده و شما هر تعداد که دوست دارید انتخاب کنید و لذت چاپ عکسهای خانوم کوچولو رو برایمان بیشتر... شماره ۱
شماره ۲
شماره ۳
شماره ۴
شماره ۵
شماره ۶
شماره ۷
شماره ۸
شماره ۹
شماره ۱۰
شماره ۱۱
شماره ۱۲
شماره ۱۳
شماره ۱۴
شماره ۱۵
شماره ۱۶
شماره ۱۷
شماره ۱۸
شماره ۱۹
شماره ۲۰
شماره ۲۱
شماره ۲۲
شماره ۲۳
شماره ۲۴
شماره ۲۵
شماره ۲۶
شماره ۲۷
شماره ۲۸
شماره ۲۹
شماره ۳۰
شماره ۳۱
شماره ۳۲
شماره ۳۳
شماره ۳۴
شماره ۳۵
شماره ۳۶
شماره ۳۷
شماره ۳۸
شماره ۳۹
شماره ۴۰
شماره ۴۱
شماره ۴۲
شماره ۴۳
شماره ۴۴
شماره ۴۵
شماره ۴۶
شماره ۴۷
شماره ۴۸
شماره ۴۹
شماره ۵۰
شماره ۵۱
شماره ۵۲
شماره ۵۳
شماره ۵۴
شماره ۵۵
شماره ۵۶
شماره ۵۷
شماره ۵۸
شماره ۵۹
و نازدردونه ما همین چند ساعت پیش... شماره ۶۰
هزار ماشالا به این دختر طلا
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 16 آذر1387ساعت 1:44 توسط مامان شایلی |
|
ما اصلا بدقول نیستیم... همونطور که وعده داده بودیم اومدیم با یه عالمه تیکه های خوشمزه روزانه سفری!! با همون اندازه عکسهای قشنگ... کارمون وقتی باارزشتر میشه که بگیم الان ساعت ۲ بعد از نیمه شبه و اگه خدا بخواد و آسمون صاف باشه و پروازمون کنسل نشه فردا برمیگردیم تهران... راستش همین جا اعتراف میکنم اونقدر نوشتن خاطرات دخترکم برام جذاب و البته مهمه که حاضرم تا صبح بیدار بمونم و آپلود کردن این پست به تهران موکول نشه... سعی میکنم کمتر حرف بزنم و گزارش رو بیشتر تصویری ببینید... ۱- شاهدونه ناز ما اینجا هم دست از بیبی تی وی برنمیداره. دی وی دی بیبی تی وی شاینا جون جزء لوازم ضروری سفره. هر چند همه برنامه های مورد علاقه شاشا خانوم تو این سی دی نیست و خانوم کوچولو دلش واسه خیلی از شخصیتها مثل پینگ و پینگا یه ریزه شده ولی همین برنامه های تکراری رو هم با عشق تماشا میکنه
۲- دخترک کنجکاو عشق تلویزیون ما اینجا با دیدن خودش تو تلویزیون هیجان زده و البته متعجب شده... این فیلمو بیشتر واسه این گذاشتیم تا بابا شاهینو ببینه چون حدس میزدیم ممکنه علت بهونه گیریش دلتنگی باشه... شاینا با دیدن فیلم بابایی مخصوصا خودش که تو بغل بابایی بود بغض کرد و خجالت کشید
۳- چند روز پیش یه سرکی به سایت بیبی تی وی زدم و تونستم کلی از شعرهای مورد علاقه شاینا رو توش پیدا کنم و یه کلیپ تولد هم واسش ساختم. تو تمام این مدت شاهدونه خانوم از کنار صندلیم تکون نخورد و چشم از مونیتور برنداشت. وقتی واسش عکس پینگ و پینگا رو پرینت گرفتم عین آدم بزرگا منتظر موند و عکسو ازم گرفت و مدتها باهاش سرگرم بود و باید میدیدین وقتی عکس خودشو رو کلیپ دید چشمهاش از تعجب گرد شده بود و همش به من و مامان نگاه میکرد و با تعجب میگفت : هووووو!!
۴- خانوم کوچولو عاشق تیوبهای کرم شده. مخصوصا موقع تعویض پوشک با بازی باهاشون آروم میشه... اینجا دخترک نازمون "گنج" پیدا کرده! آخه تو خونه باباحسین از این گنجا تا دلتون بخواد هست!! تو اتاقمون "کرم فرش"!! داریم. شاینا به محض بیدار شدن از خواب دوتا کرم برمیداره و با همون چشمای بسته از اتاق میاد بیرون...
۵- اسباب بازیهای دختر منو دیدین؟
نگفتم همه جا یه تیوب کرم دستشه؟!( دو تا عکس کنار تلفن )
بهترین وسیله واسه مقابله با خارش لثه ها...
۶- شاینا جوجو تو این سفر با وسایل جدیدی هم آشنا شد . تو خونه خودمون وسایل گرمایشی تو سقفند و شاینا تا حالا مفهوم داغ بودن رو درک نکرده ولی اینجا با بخاری و شوفاژ حسابی آشنا شده و با یکی دو تجربه دیگه میدونه "جیزززز" یعنی مراقب باش...
هر چند دختر محتاط ما همیشه جانب احتیاطو حفظ میکنه...
بعد از اینکه مطمئن شد خیلی داغ نیست به بررسی کامل تمام اجزا می پردازه!!
۷- وقتی جان خاله میگه : خاله تلتو سرت بذار...
البته همچین خیلی با تل و گل سر و... میونه خوبی نداریما...
۸- یکی از مهمونیهایی که شاهدونه جوجو خیلی دوست داره خونه خاله بهاره است. بهاره جون از دوستهای خیلی نزدیک و خیلی قدیمی منه که شاینا عاشق خودش و پسر گلش مهربد کوچولوه . هر وقت میریم خونه شون کلی با مهربد کوچولوی ۵ ساله بازی میکنه و محاله بهونه گیری کنه. این بار شاینا خانوم دو تا از اسباب بازیهای مهربدو محکم تو دستش گرفت و با خودش آورد خونه و تو این چند روز بیشتر از هر وسیله ای با اینها بازی کرده... با چی؟ خودتون ببینین...
اوا!! شاینا... مامان چرا باز پشتتو کردی؟ برگرد دخترم...
بله... دختر ما عاشق دارت شده!! البته دارتش آهن رباییه ها...
۹- شاهدونه خانوم مکعب بازی رو هم خیلی دوست داره ... برج میسازه و خراب میکنه و بعدش مامان باید برج بسازه تا باز شاینا خراب کنه و... مکعبها رو از تو ظرف درمیاره ... ۱۲۳۴۵ بار!!
... میخوره ... ۲۳۴۵۶ بار!!
... دوباره میندازه تو ظرف ... ۳۴۵۶۷ بار!!! ۱۰- وقتی موانع برداشته میشوند...
ضمنا مناطق ممنوعه هم آزاد میشوند ...
۱۱- شاهدونه عزیز ما در آستانه یک سالگی پیش یکی از دوستهای بابا حسین رفت واسه چکاپ . دخترک قد بلند من با ۷۸ سانتیمتر و رشد قدی ۲۵ سانتیمتر در یک سال سیر صعودی قابل قبولی تو نمودار قدی دختر بچه ها داشت . دور سر ۴۷ سانتیمتر و رشد ۱۱ سانتیمتری دور سر تو سال اول مناسب بود ولی وزن ۹۷۰۰ گرم خانوم خانوما نسبت به وزن ۳۸۰۰ گرمی زمان تولدش چشمگیر نبود که البته عمو دکتر معتقد بود با توجه به خوش اشتهایی شاینا و تغذیه کاملش و عدم وجود عفونت و علائم بیماری دلیل این افزایش نسبتا کمتر وزنی فقط میتونه تحرک و هنوز دست و پا زدنهای شدید شاینا باشه و در اینجا مامان شایلی اضافه میکنه جیغهای بنفش شاشا خانومو یادتون نره... بچه ام هر چی میخوره گوشت نمیشه به تنش بچسبه آماده شدیم بریم دکتر...
تازه واسه عمو دکتر گل هم چیدیم ...
دیگه چی ؟... دیگه اینکه دعا کنین فردا هوا ابری نباشه و پروازمون کنسل نشه ... الانم وقت لالا شده ... شب بخیر...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 12 آذر1387ساعت 1:40 توسط مامان شایلی |
|
|
میدونیم از پست قبلی زمان زیادی نمیگذره و هنوز خیلی از دوستهای خوبمون اونو ندیدن ولی به بابا شاهین قول دادیم گزارش تصویری لحظه به لحظه بفرستیم مخصوصا میخوایم فردا که بابایی از ماموریت کیش برگرده تهران و بیاد به اینجا سربزنه عکسهای داغ داغ ببینه و دوست داریم شوق تماشای شاهدونه نازمونو با شما هم تقسیم کنیم...
این شما و اینهم شاهدونه کوچولوی ما طی دو روز گذشته...
بابانا دلانا تنگانا... شانانا گشنا خانونا درحاشیه : شاهدونه کوچولو امروز خیلی خیلی خوشحال و سرحاله چون خاله ها از مشهد اومدند و جوجو خانوم کیفش کوکه دیگه... معلومه که دیگه مامانو هم اونقدرا نمیخواد وقتی دو تا خاله مهربون هستند که همه جوره باهاش راه میان یه مامان بداخلاق منضبط قانونمند به چه دردی میخوره! نه؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 23:15 توسط مامان شایلی |
|
|
زمانی که باردار بودم مامان شهلا همیشه میگفت وقتی نی نی نازمون به دنیا اومد باید اولین سفرش ببرینش مشهد چون اونجا شهریه که شما دو تا توش درس خوندین، با هم آشنا شدین و با هم زندگیتونو شروع کردین. دختر کوچولوی ما تو 45 روزگیش با مامان شایلی و مامان نوشین عازم سفر به شهرشون شدن که روز پروازشون مصادف شد با برف و سرمای شدید زمستونی مخصوصا هوای ابری شهرشون که بعد از 7 ساعت معطلی تو فرودگاه مهرآباد پرواز کنسل شد و به طور اتفاقی و البته خواست خدا اولین پرواز مشهد جای خالی داشت و به این صورت خانوم کوچولو بدون برنامه ریزی اولین سفرشون به مقصد مشهد انجام شد . هرچند این سفر 12 ساعت بیشتر طول نکشید و فردا صبحش بابا حسین با تشریفات رفاهی خاصی ویژه جوجو کوچولو اومد دنبالشون تا مسافت 250 کیلومتری مشهد تا شهر مادری شاینا رو با ماشین برن. هر چه بود دخترمون اولین ددر خارج تهرانش همونی شد که مامان بزرگش میگفت . ولی 4 شنبه گذشته شاهدونه قصه ما برای اولین بار رسما به پابوس امام رضا مشرف شد. آخه میدونین خاله های شاینا مشهد زندگی میکنند و این بار تصمیم گرفتیم اول بریم مشهد تا هم خاله ها رو ببینیم هم ممکنه با هوای احتمالا ابری این روزها پرواز شهر مامانی باز هم کنسل شه و از این جهت سفر به مشهد اونهم با بچه کوچیک مطمئن تره . البته دست بهناز جون دوست جان خاله درد نکنه که تو این وانفسای بی بلیطی واسمون یه بلیط اورژانسی تهیه کرد به طوریکه سه شنبه خبردار شدیم که چهارشنبه عازمیم. دیگه فکرشو بکنین چطور و با چه سرعتی بار و بندیلمونو بستیم . مامانهای نی نی دار میدونن بستن بار سفر چقدر سخته.
شاهدونه قصه ما تو کل سفر هم تو فرودگاه، هم 45 دقیقه تاخیر پرواز که تو هواپیما منتظر بودیم هم تو پرواز یک ساعته مون مثل یه خانوم کوچولوی ناز و متشخص اولش تو سالن فرودگاه آواز خوند و با اطرافیانش حسابی دوست شد و ارتباط برقرار کرد و بعد لالای ناز تا فرودگاه مشهد که وقتی خواستم لباسشو بپوشونم از خواب بیدار شد و جاتون خالی که ببینین وقتی دخترک ما بعد از دو ماه و نیم جان خاله رو دید چقدر هیجان زده شد و با چه عشقی خودشو انداخت بغل خاله. آخه هنوز هم وقتی بعد از چند وقت اطرافیان رو میبینه اولش کمی غریبی میکنه و بعد کم کم یخش باز میشه ولی حساب جان خاله جداست. حتی زمانیکه رفتم تا بارمونو تحویل بگیرم بغل خاله آروم موند و ذره ای بهونه مامان نگرفت. وقتی هم به خونه دانشجویی خاله ها رسیدیم با دیدن خاله مانلی و خاله مانلی شماره دو (همخونه خاله ها هم اسمش مانلیه) و سارا جون دوست خاله مانی و بهناز جون که زحمت بلیطمونو کشیده بود و اومده بود اونجا، از شدت ذوق و خوشحالی شروع کرد به دست دسی و نانای و خنده و بازی... آخه دختر نازنازی ما عاشق دختر خانومای خوشگلو البته بزرگتر از خودشه. حتی نی نی های کوچولو رو زیاد تحویل نمیگیره ولی نسبت به نی نی های بزرگتر حسابی عکس العمل نشون میده. نکته جالب اینجاست که خاله ها به همسایه طبقه پایین گفته بودن ممکنه نی نیمون یه کم جیغ بزنه و پیشاپیش عذرخواهی کرده بودند!! از شما چه پنهون شبها از ترس اینکه یه وقت شاینا برنامه گهگداری تهرانو اونجا اجرا نکنه نمیتونستم خواب راحت داشته باشم چون واقعا از جیغهاش می ترسیدم که مزاحم همسایه ها بشه! فردا ناهارش رفتیم خونه خاله سلماز یکی از بهترین دوستهام که ساکن مشهده و یه نی نی خوشگل و مامانی به اسم دینا جوجو که تقریبا دو ساله است داره و بازی و ابراز علاقه شاینا و دینا به هم واقعا دیدنی بود. ساعتها نشستند و با هم بازی کردند و به نظرم فقط من نبودم که با دیدن دوست قدیمیم خوشحال بودم شاینا هم از پیدا کردن یه دوست نازنازی که البته از خودش هم بزرگتره کلی احساس رضایت میکرد. ناهارشونو با میل و رغبت زیاد نوش جون کردند و لالای بعد از ناهارشون هم به راه بود. ناگفته نمونه شاینا از دیدن اتاق زیبای دینا کوچولو مخصوصا ستاره های رو سقفش سیر نمیشد.
شب مهمون خونه دایی مسعود بودیم... خدا رحمتش کنه پارسال که به دیار ابدی رفت نتونسته بودم بیام مراسم ختمش امسال هم هفته گذشته که سالگرد فوتش بود بلیط گیرم نیومد و چقدر دلم گرفت وقتی خونه بزرگ و خالیشو دیدم که صدای گرمش دیگه تو خونه نمی پیچید... سوری جون زندایی مهربونم کلی واسمون تدارک دیده بود و از همه جالب تر واکنش دیدنی شاینا با دیدن دوباره نانای نای از تلویزیون بود. معلوم شد که دختر ما عاشق نای نایه که البته باید از تلویزیون پخش شه. آخه خاله ها هر وقت واسش موزیک میذاشتند بلافاصله به تلویزیون نگاه میکرد!! اما اونجا هم تلویزیونشون بزرگ بود هم موزیک و نانای نایهای مورد علاقه اش از تلویزیون پخش میشد. خدا بهمون رحم کنه اگه باز یه روزی این بشقابهای رو پشت بومهارو جمع کنند!! جمعه صبح مامان نوشین و باباحسین اومدند دنبالمون تا باهم بریم خونه شون. عصر جمعه حرکت کردیم و قرار شد قبل از رفتن بریم زیارت چون اون قسمت سفرو گذاشته بودیم واسه وقتی که بابا حسین باشه تا بتونیم با ماشین بریم. وای که مشهد هم مشهد قدیم بابا...!! ترافیک وحشتناک بود. و... یه شاهدونه داشتیم که یواش یواش داشت شاکی میشد. اولش با اعتراض و کم کم نق نق و یهو گریه و بعدش... جیغغغغغ!!! از همون بنفش بنفشا!! هر چی بگم کم گفتم... ترافیک هم مزید بر علت شده بود و سکون ماشین شاینا رو بیشتر معترض میکرد. متاسفانه تمام خیابونهای منتهی به حرم توسط پلیس بسته شده بود و ما نتونستیم با یه دختر جیغ جیغو!! خودمونو به حرم برسونیم و ناچارا از همون دور به آقا سلامی گفتیم و برگشتیم... کجا؟ جاده؟ شهر خودمون؟... نه... اشتباه نکنین... برگشتیم خونه خاله ها!!! بعلهههه... سفر کنسل شد!! یعنی اراده دخترکمون بر این بود که برگردیم خونه بسه دیگه!! چقدر ددر!! و جالب اینجا بود که شاینایی که تو ماشین تحت هیچ شرایطی آروم نمیشد و از شدت گریه چشمهاش پف کرده بود با دیدن خاله ها بلافاصله لبهای غنچه ایش به خنده شکوفا شد و تا رو زمین گذاشتنش بلافاصله نای نای به راه شد!! هیچی دیگه اون شب موندگار شدیم . صبح شنبه بالاخره اومدیم خونه بابابزرگ و باز بازی و بدو بدو تو این خونه بزرگ جریان داره و این بار شاینا نسبت به دفعه قبل درک بیشتری نسبت به خونه مخصوصا سوراخ سنبه هاش!! پیدا کرده و از همه چیزها جذاب تر پله هاست که مجبور شدیم امکانات امنیتی رو شدید تر کنیم و فقط زمانی این موانع تعدیل میشن که شاینا همراه با مامانش یا مامان بزرگش با هم پله نوردی کنند.
البته یکی دو روزی هم هست که دختر کوچولوی ما کمی بیقراری میکنه که حدس میزنیم تقصیر یه مروارید کوچولوی نقلیه که داره سعی میکنه لثه های سفت و محکم شاهدونه مارو بشکافه و کلی هم دخترکمونو اذیت میکنه. البته ممکن هم هست کمی کسالت سرماخوردگی باشه که خوب ما معمولا اینجور ناخوشیها رو میندازیم گردن باباحسین طفلی!! میگیم بابایی از مطب با خودش ویروس میاره خونه... حالا هر چی بابایی لباساشو تو راهرو دربیاره و مستقیم بره حموم ما که گوشمون بدهکار نیست!! آخه بهتر از اینه که خودمون مسوولیتشو به عهده بگیریم که زیاد مراقب نبودیم!! اینجور وقتها ما دیواری کوتاهتر از بابایی پیدا نمیکنیم!! ولی اون حدس دندون به واقعیت نزدیک تره که چاشنی دلتنگی واسه بابا شاهین و خونه مون هم بهش اضافه شده و با بزرگتر شدن شاینا رفع این مشکل نسبت به دفعه های قبل کمی بیشتر طول کشیده. جذابترین قسمت خونه باباحسین اگه گفتین کجاست؟ آره واسه شما هم جذابه... درست حدس زدین... کامپیوتر و آرشیو دی وی دیهای عکس بابایی... این بار آرشیو باباحسین کلی عکس داره که تو سفر اخیرشون به تهران و سفر چند روز پیش به مشهد از مانکن همیشگی!! شاینا خانوم گرفته شده که منهم تا حالا ندیده بودمشون... هر چند انتخاب بین اونهمه عکس کار سختی بود ولی نهایت تلاشمو کردم تا زیباترینها رو انتخاب کنم چون میدونم هنر بابابزرگ شاینا کلی هواخواه داره... راستی یادتون باشه تو این خونه بزرگ تیکه های خوشمزه زیادی اتفاق میفته که در اسرع وقت به صورت کاملا مصور خوشمزه ترینهاشو واستون تعریف میکنم آخه اگه بدونین این پستو با یه ویندوز تاریخ گذشته و با یه عالمه خطاهای جورواجور آپلود کردن چه مکافاتی بود... منتظرمون باشین... و حالا این شما و این هم شاهکارهای بابابزرگ شاهدونه خانوم...
خداییش عروسک نیست؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 5 آذر1387ساعت 11:13 توسط مامان شایلی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
شاهدونه ناز من شاينا جان
رشد و بالندگي تو در زندگي آنقدر جذاب و شيرين است كه ميخواهم هر لحظه از آن را به خاطر بسپارم. آمدم تا از تو بنويسم. از تو كه مرا شايسته "مادر" بودن كردي. اميد كه لايق اين ناميدن باشم. |
| پیوندهای روزانه |
|
کودک شیرین من حرفهای ناگفته مادران زایمان شیرین ترین سختی دنیا بیبی تی وی نی نی به به تغذیه تکمیلی دیکشنری آریانپور روانشناسی کودک نی نی سایت آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|