![]() |
![]() |
|
|
تیکه شماره 1 : این روزها مامان شایلی نمیتونه جم بخوره... میگین چرا؟ چون وقتهایی که شاهدونه خوابه مامانی یا اونقدر خسته است که از هوش میره یا اونقدر کارای خونه روهم تلنبار شده که مجبوره بدو بدو البته یواش و بی صدا کاراشو انجام بده و وقتهایی هم که شاینا بیداره نمیشه یه لحظه ازش دور شد یا حتی چشم برداشت. تا مامانی روشو برمیگردونه مثلا اندازه پرکردن قاشق غذا، شاینا کوچولو سه سوت آره فقط سه سوت رو مبل و میزه... تازه اونش که خوبه مساله اینجاست بالا رفتنش راحته ولی مثلا یهویی تصمیم میگیره همونجا رو هوا بشینه!! یا با کله بیاد پایین یا خودشو از پشت پرت کنه و دراز بکشه... حالا شما بگین با این اوضاع مامانی روزی دو دقیقه هم وقت میکنه بیاد پای اینترنت؟!!! شبها هم که قربونش برم پای ثابت بیداریه تا وقتی که مامان و بابا هم خاموشی اعلام کنن...
تیکه شماره 2 : صبح شده و مامانی و شاینا مشغول اجرای یه پروژه مهم و سختنتد... اگه گفتین چی؟ درسته... تعویض پوشک... مامانی به هر وسیله ای حتی وسایل غیرمجاز واسه شاینا تو این شرایط سعی میکنه پروژه رو به اتمام برسونه... تو این گیرودار یهو شاینا کتابشو باز میکنه و این عکسو نشون میده
و با صدای بلند و کوبنده میگه... "داوووو!!"... یهو برق از کله مامان میپره... چی عزیزم؟ بازم شاینا میگه... "داوووو"!! الهی قربونت برم داگه؟ آفرین دخترم... لازم به ذکره واسه هرکار مثبت و پسندیده شاهدونه خانوم باید مقادیر فراوانی از این تشویق استفاده کنیم تا دخترک شارژ بشه!! "آفرین دخترم"... البته لحن آفرین گفتن باید با تاکید روی "ف" باشه والا فایده نداره والا!! مامانی که دیگه ذوقمرگ شده ده بار میپرسه و هربار شاینا میگه " داووو"... بعدش عروسک توییتی رو برمیداره و به مامان نشون میده و میگه " دوو دوو"!! دیگه مامانی تقریبا از ذوق غش میکنه... بعد کتابو ورق میزنه و پیشی رو نشون میده و به مامان میگه : "داووو"!!! بعد هم که مامان بغلش میکنه و چشم شاینا خانوم به عکسای روی دیوار میفته میگه " دوو دوو"!!! حالا هرچی مامان بگه شاینا جون اینا که تا دیروز نی نی بود چی شد یهو!! شاینا بازم میگه "داووو"!!! بعد مامانی عکس بابا رو نشون میده و میگه مامانی این کیه؟ شاینا بلافاصله جواب میده : "داووو"!! بعدش به عکس مامان هم اشاره میکنه " دوو دوو" !!! حالا به نظر شما شاینا خیلی شیرین زبون شده نه؟!!! تیکه شماره 3 :
شاینا دخترم... کلاغ؟... شاینا هرجای خونه باشه سریع خودشو به مامانی میرسونه و انگشت کوچولوشو میذاره کنار انگشت مامان و بلند میگه : گ (با فتحه کشیده روی گ)... آخه میدونین دختر ما 25 درصد رگ آذری داره منظورش همون "گل" خودمونه... به جای اینکه به کلاغه بگه "پر" میگه "گل... یعنی بدو بیا"!! بعدش دیگه همه باید "گ" بشن... جوجو ، هاپو، الیور!!، پیچ و پاچ!!، ... هرچند وقت یه بار باید حتما حتما کلاغه از اول "گ" بشه والا ممکنه شاینا یادش بره بازی چی بود!! تیکه شماره 4 : حالا یه وقت فکر نکنین دختر ما همش بازیهای قدیمی رو دوست داره... نخیر... خانوم کوچولو کاسه های برجشو خیلی قشنگ تو همدیگه می بره و میچینه هرچند ممکنه گاهی اوقات سعی کنه کاسه بزرگه رو ببره تو کاسه کوچیکه و وقتی نشد داد بزنه ولی معمولا درست انجام میده... حلقه هوششو رو هم میچینه ولی هنوز اندازه ها مرتب نیست... ولی خوب هنوز هم به بازیهای زمان بچگیش!!! به قول خودش علاقه مندینا!! داره...
تیکه شماره 5 : خیلی از دوستامون اگه بخوان بهمون زنگ بزنن ما جواب نمیدیم که!! آخه دلیل داره... شاینا خانوم میپره رو مبل میره سراغ تلفن... دگمه نارنجی رو میزنه تا صدای بوقو بشنوه بعدش با یه حرکت جانانه تلفنو پرت میکنه که معمولا مامان به داد تلفن میرسه و سیمشو میکنه و میده دست شاینا... شاینا هم گوشی رو میزاره رو گوشش غالبا برعکس!! و ... هاااا... هاها!!! ه ه ه !! (با فتحه روی ه) اینا همش یعنی الو!! بعدش که می بینه نه اینجا دیگه از بوق خبری نیست گوشی رو پرت میکنه میره سراغ یه چیز بهتر... و چی بهتر از موبایل مامان!! نه؟!! تیکه شماره 6 : شنیدین میگن دختر بابا؟ راست میگن والا... بابا شاهین هفته پیش سرماخورده بود و شبها تو اتاق ما نمیخوابید. تو این چند شب شاینا هربار که بیدار میشد بدون اینکه کوچکترین اعتراضی کنه شیرشو میخورد و دوباره میخوابید تااینکه دیشب بابایی که حالش خوب شده بود اومد پیشمون... نیمه شب شاهدونه خانوم وقتی یه نق کوچولو زد مامانی پرید تا شیر درست کنه که بابا گفت من درست میکنم... آی آی آی که شاینا صدای باباشو شنید و زد زیر گریه!!! بابابابابابا!! حالا مگه بغل مامان آروم میشد؟ مامانی هم به طفلی بابایی گفت برو بیرون و بعد از چند دقیقه که شاینا یادش رفت آروم شیرشو خورد و خوابید... این بود جریان محبت زیادی ما به بابا که بابا رو از اتاقمون بیرون کرد!!! تیکه شماره 7 : هفته پیش مامان نوشین و بابا حسین مهمونمون بودند و طبق معمول بابایی با دست پر از اسباب بازیهای شاینا اومده بود... اگه گفتین چی؟ "کرم" واییی که این دختر ما عاشق تیوبهای کرمه... بعد از بیماریش دیگه ممنوع البازی با کرم شده بود ولی اون روز کلی عشق کرد... جعبه شونو باز میکرد، تیوبشو درمیاورد و ذوق میکرد... اینهم اسباب بازی مدرن دختر قرتی ما... ضمنا همچنان لاک بازی در اولویت قرار داره ها!! تیکه شماره 8 : این تیکه مخصوص بچه های یک ساله است... معلومه دیگه چیه... پروسه راه رفتن... خانوم کوچولوی ترسوی ما نه بهتره بگم "محتاط" ما از ده ماهگی تونست دو قدم برداره و اون موقع همه گفتن شاینا زود راه میفته ولی خدمتتون عارض شم تو این سه ماه خانوم خانوما دو قدم رو به چهار قدم ارتقا داده و اصلا حاضر نیست ریسک تعداد قدمهای بیشتر رو بپذیره. من همیشه عاشق این احتیاطشم و تمرینای پی در پیش که مطمئنم زمانی راه میفته که کاملا مسلط باشه درست مثل زمانی که برای نشستن تمرین میکرد. مدل جدید راه رفتنش هم رو زانو حرکت کردنه!! رو زانو هاش می ایسته و قدم برمیداره!! میگم شماها تا حالا زانو بند مدل کفش دیدین واسه دخترم بگیرم؟!!! تازه این که چیزی نیست رو زانوهاش بلند میشه و بعدش رو پاهاش می ایسته ولی از قدم برداشتن خبری نیست!! وقتی ایستاد آییییییییی... داد میزنه و تلپ میشینه!! حالا هی بیا و به این دختر بگو مادر جان راه رفتن خیلی آسون تر از این کارای عجیب غریبیه که میکنی... ولی کو گوش شنوا؟!! تیکه شماره 9 : شاینا مامان...turn on... turn off ... خانوم کوچولو بلافاصله خودشو به کلید های برق میرسونه و اونارو روشن و خاموش میکنه بعدش به چراغ اشاره میکنه و میگه "بخخخخخ"!!! دیدین بچه ام دوزبانه شده؟!!! تیکه شماره 10 : زیباترین صحنه ای که هر زن و مردی آرزوی دیدنشو دارن... از ته دلمون واسه همه دعا میکنیم خدای مهربون از این صحنه ها واسشون هدیه کنه...
تیکه شماره 11 : به دلیل سوراخ دار بودن سبد اسباب بازیها و گیرکردن انگشت شاهدونه خانوم درون سوراخها!! این قورباغه خوشگل جایگزین میگردد...
تیکه شماره 12 : این تیکه مربوط به علاقه مندینای !! ویژه شاینا در یک سالگیه... افشین ( آهای خانوم خوشگله)، شهرام صولتی (گل گلدون... البته با صداش با هر آهنگی توجهش جلب میشه)، جمشید (شعر و غزل)، گوگوش (همصدا ملودی)،شهره (شب شکار)،لیلا فوهر ( به جون تو)،و مهمتر از همه "اندی" که ما به این علاقه مندینا! میگیم ژن عمه شیمایی!...و "والی" (خانومی) که خوب معلومه اونهم به خاطر ژن خراسونی شاهدونه است!... آهای یه وقت فکر نکینین دخترمون فقط جینگیلی گوش میده!! فرید فرجاد!! شاینا عاشق ویلنه... شاهکار بینش پژوه البته فکر کنم میدونه دوست باباشه!!... کلا هر نوع تکنوازی رو دوست داره مخصوصا ویلن و گیتار... همچنان "الیور" و "پینگ و پینگا"... در کنار اونها میچ و مچ ، تاینیز، فینگر فمیلی،دراکو و تولی و به تازگی شعرهای بیبی تی وی توجهشو کاملا به خودشون معطوف میکنن... خدا پدر و مادر همه شونو بیامرزه و خیرشون بده ما هم میتونیم با کمکشون اقلا یه لیوان آب بخوریم!! پ.ن. : دختر ناز من در آستانه چهارصدروزگی روز به روز دلرباتر و عاقلانه تر رفتار میکنه... من که هنوز باور نمیکنم وروجک مامان اینقدر خانوم شده... شاهدونه 13 ماهه ما یه کوچولو سرما خورده که ما همشو میندازیم گردن این هوای آلوده که امیدواریم با برف امروز بهتر شه و هنوز هم واکسن یک سالگیشو نزده!! فکر کنم رکورد تاخیرو زدیم نه؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 23 دی1387ساعت 12:9 توسط مامان شایلی |
|
|
یکی بود یکی نبود... نه خیلی خیلی دور دورا یه جایی همین نزدیکیها تو همین شهر دود زده بزرگ، حدود 12 ماه و 9 ماه ! پیش یه شایلی زندگی میکرد که تازگیها تو دلش یه دونه داشت رشد میکرد ولی هنوز خودش نمیدونست... یه روز زیبای بهاری بعد از ناهار تقریبا آخر وقت وقتی که کارای شرکت کمتر شده بود شایلی قصه ما تو گوگل نوشت "علامت بارداری"!! خودشم نمیدونست دنبال چی میگرده ... همینطور که داشت دنبال همون چیزی که نمیدونه میگشت چشمش خورد به این عنوان... "من و نی نی گوگولی!" براش خیلی جالب بود که اونجا چی نوشته... وقتی بازش کرد هر چی بیشتر میخوندش بیشتر مجذوبش میشد... ریحانه خیلی جذاب مینوشت و خیلی خیلی خودمونی... از اونجا بود که شایلی با یه عالمه مامان درست مثل خودش آشنا شد... یه ریحانه دیگه که اونهم به تازگی قاطی مامانها شده بود و بعدش لیلی که تو دیار غربت با عوارض بارداری دست و پنجه نرم میکرد و غم بزرگ از دست دادن مامانشو به دوش داشت... شایلی و لیلی خیلی به هم نزدیک شدند و روزی نبود که ایمیلی بینشون رد و بدل نشه... به قول خودشون اعتیاد به ایمیل... مبادله اطلاعات و تجربیات حاملگی... به راحتی مشکلات و احساساتشونو به هم میگفتن و در واقع هر دو با هم دو بچه را پرورش میدادند... لیلی مهربونم... منو ببخش که تو تبریک تولد دردانه ات که عزیز دل من و پسر گل من هم هست تاخیر کردم... بذار به حساب قطع بی موقع شبکه که منو از این دنیای کوچکی که با هم ساختیم دور کرد... روی ماهش رو هزاران بار می بوسم و تولدش رو تبریک میگم... از اون پس شایلی هم شریک خاطرات و تجربیات تازه مامانها شد... وقتی مارتیا کوچولو تکون نمیخورد شایلی هم مثل مامان مارتیا نگران میشد و حساس به حرکات دختر کوچولوش... وقتی به خونه های زیبای باران کوچولو و شرمینه نازنازی سرمیزد خودش رو در یک سال دیگه تصور میکرد... وقتی مانی قندی شیطون خونه آبی کوچولوشو سوراخ کرد یه حساسیت دیگه به مامان شایلی هم اضافه شد که شایلی و لیلی اسمشو گذاشته بودند "توهم کیسه آب"... مامان هنا تنها مامانی بود که تو دور و بریها در انتظار یه دختر کوچولوی ناز بود و ... انگار مامان شایلی در آن واحد چندین بارداری رو تجربه میکرد... بعد از تولد دختر کوچولوی شایلی وقتی شاهدونه کوچولو دو ماه و نیمه بود مامان شایلی هم به مامانهای وبلاگ نویس اضافه شد و بعد از اون دوستان زیادی مهمون خونه کوچولوی اینترنتیشون شدند... دوستانی که اونقدر به هم نزدیک شدند که تماسهای خارج از شبکه ای هم برقرار کردند... دوستانی که تنهاییهای شایلی و شاهدونه شو تو این شهر بزرگ پر کرده اند... دوستانی که تو این مدت هنوز هم مارو فراموش نکردند و به یادمون هستند... دوستانی که روزی نیست تماس یا پیغامی از یکیشون نداشته باشیم... آیا شایسته است اینهمه دوست بامحبت رو منتظر گذاشت؟ شاهدونه کوچولوی ما به لطف خدا بیماری سختشو پشت سر گذاشت و این روزها دیگه شده همون شاینای شیطون و بازیگوش و دوست داشتنی... چقدر بزرگترا درست میگن که بچه هرقدر هم شیطون باشه و امان پدر و مادرو ببره خدا رو هزاران بار شکر که سالمه... بابا حسین مهربون شاینا جوجو عصر روز تولد شاینا با یه کیک خوشگل و یه بسته هدیه زیبا همراه با چند شاخه گل به خونه برگشت. بابایی میگفت مگه میشه دختر من روز تولدش شمع یکسالگیشو فوت نکنه و هدیه باز نکنه؟!! این بود که با وجود بیحالی شاینا یه جشن تولد کوچولو و خونوادگی برگزار کردیم... تدارکات جشن هم کاملا با سلیقه بابا حسین تهیه شده بود... یه کیک کاکائویی خوشگل که یه قورباغه توپولی روش داشت و دو تا عروسک نازنازی که به قول مامان نوشین و بابا حسین این پیش در آمد هدیه هاست واسه اینکه دخترکمون فقط کادو پاره کنه و اصل هدیه باشه واسه وقتی که خانوم کوچولو خوب خوب شد و یه جشن تولد راست راستکی گرفتیم و تزیینات جشنمون هم چی بهتر از تصاویر رنگی و زیبای کارتونهای بیبی تی وی به ویژه "پینگ و پینگا" عروسکهای مورد علاقه شاینا که درست زمان بریدن کیک برنامه اجرا میکردند... من و بابا شاهین و شاهدونه کوچولو همیشه مدیون اینهمه محبت و بزرگواری و فداکاری مامان نوشین و بابا حسین هستیم که تو اون یه هفته فرشته های نجات خونه ما بودند و دنیایی از روحیه و کمک بهمون هدیه کردند.. عمه شیمای عزیز هم هدایای زیبایی واسه شاینا فرستاده بود که اونها هم زینت بخش میز تولد شاینا کوچولو شدند... عمه جون دست شما هم درد نکنه که از اونور دنیا به یاد تولد دخترکمون بودین... هفته بعد هم میزبان مامان شهلا و بابا رضا بودیم که به این ترتیب شاینای کوچولوی ما دوران نقاهت بیماریشو با یه بابابزرگ و مامان بزرگ دیگه سپری کرد... مامانی و بابایی هم زحمت کشیدند مبلغ قابل توجهی رو به حساب دختر نازمون بابت هدیه تولدش ریختند... بابا شاهین هم هدیه خودش و البته مامان شایلی رو به حساب شاهدونه خانوم واریز کرد... هدایای قشنگ عمه فرانک هم همون روزها رسید و مارو بیش ار پیش شرمنده عمه های مهربون کرد که راه دور مانع فرستادن هدیه واسشون نمیشه... حالا تصمیم گرفتیم وقتی امتحانات خاله ها تموم شد و همه تونستیم دور هم جمع شیم و هر دو تا مامان بزرگها و بابابزرگها هم بتونن بیان یه تولد بزرگ دسته جمعی بگیریم... جای عمه ها از همین الان خالی... پ.ن.: خاله های مهربون وبلاگی... مارو همیشه شرمنده محبتتون میکنین... من و شاهدونه روی تک تکتونو می بوسیم شاینا در شب تولدش
هدایای عمه فرانک
و اما... هدایای ویژه مامان شایلی... مامانی واسه درست کردن اینها خیلی زحمت کشیده از زمانهای لالای شاینا حداکثر استفاده رو کرده... ولی حسابی می ارزید... وقتی شاینا وارد اتاقش میشه و با ذوق وصف ناپذیری به نقاشیها خیره میشه... مرتب میگه... "نی نی"... وقتی بهش میگم... hello Oliver به الیور اشاره میکنه... وقتی موزیک پینگ و پینگا یا پیچ و پاچ رو میزنم به اونها خیره میشه... کاملا تمام شعرها و صحبتهای تک تک برنامه ها رو می شناسه...
و سرانجام نتیجه نظرسنجی عکسهای شاهدونه ما و انتخاب خاله های مهربون وبلاگی که رو دیوار اتاق شاهدونه خانوم میدرخشه و مارو همیشه به یاد شما عزیزان میندازه
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 10 دی1387ساعت 15:59 توسط مامان شایلی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
شاهدونه ناز من شاينا جان
رشد و بالندگي تو در زندگي آنقدر جذاب و شيرين است كه ميخواهم هر لحظه از آن را به خاطر بسپارم. آمدم تا از تو بنويسم. از تو كه مرا شايسته "مادر" بودن كردي. اميد كه لايق اين ناميدن باشم. |
| پیوندهای روزانه |
|
کودک شیرین من حرفهای ناگفته مادران زایمان شیرین ترین سختی دنیا بیبی تی وی نی نی به به تغذیه تکمیلی دیکشنری آریانپور روانشناسی کودک نی نی سایت آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|