![]() |
![]() |
|
|
تیکه شماره 1 : شاینا کوچولو نشسته داره با اسباب بازیهاش بازی میکنه... مامانی و خاله مانلی هم دارن باهم حرف میزنن. خاله میگه : راستی شایلی عکس این نی نی خوشگله رو دیدی؟ و عکسی رو تو دستش به شایلی نشون میده و مامانی هم بلند میشه تا عکسو ببینه ... تو این مدت شاهدونه کوچولو مرتب داره سروصدا میکنه و یهو مامان و خاله متوجه میشن شاینا رو زانوهاش هی بالا و پایین میپره و میگه : "من من من..." و دستشو رو سینه اش میزنه و به خودش اشاره میکنه... وقتی خاله خم میشه و عکسو به شاینا نشون میده شاینا میخنده و میگه : نی نی..."... اون وقته که مامان و خاله جمله کم میارن واسه قربون صدقه رفتن شاهدونه خانوم تیکه شماره 2 : جمعه گذشته مامانی و بابا شاهین همراه یک دختر کوچولوی راه رونده!! رفتن پارک ملت. کلی کیف کردند هرچند مامانی و بابایی خیس عرق شده بودند!! اولش شاینا اصلا حاضر نبود راه بره! حتما باید بابایی دستشو میگرفت...
ولی یواش یواش دوستهای خوب پیدا کرد...
و دیگه خودش مستقل به راهپیمایی ادامه داد...
تا جایی که هیچکس به گردش هم نمیرسید...
اون روز شاینا کوچولو با بابا حسابی گرم گرفته بود و خیلی سراغ مامانو نمیگرفت... تحویل بی تحویل... تورو خدا دخترای این دور و زمونه رو می بینین؟
تیکه شماره 3 : چند روز پیش مامانی و شاینا جوجو به یه سفر درون شهری رفتند... به یه جای خاطره انگیز... اولش مامان فکر میکرد فقط خودش از اونجا کلی خاطره داره ولی بعدا دید خانوم کوچولو هم اونجا رو یادشه!! ... شرکت مامانی... به بهونه تهیه قطره آهن شال و کلاه کردیم و راهی مرکز شهر شدیم . شاینا کمی تو ماشین بهونه گرفت که گذاشتم به حساب گرما و آلودگی هوا و ترافیک سنگین و البته خواب بی موقعی که سراغ خانوم موشی اومده بود و کمی هم پشیمون شده بودم از اینکه موقع شناسیم واسه این ددر درست از آب درنیومده بود. وقتی وارد شرکت شدیم از نگهبان دم در قربون صدقه ها شروع شد که ای وای ی ی ی!!! خانوم دکتر این همون وروجکه؟!! تا همکارهای خوبم که همه دور شاینا حلقه زدند. اولش شاینا کمی خودشو بهم چسبوند ولی یواش یواش یخش باز شد و راستشو بخواین دیگه ندیدم کجا بود!!!! از این بغل تو اون بغل... از اینور اتاق میدوید اونور اتاق... حتی با آقایون هم گرم گرفته بود و این دیگه عجیب بود چون شاینا با آقایون غریبه رابطه زیاد خوبی نداره!! یکی واسش شکلک درمیاورد... یکی خودکار و کاغذ بهش داده بود... شیرینی های لیلی جون که دو تا دوتا توسط شاینا خانوم میل میشد... از انگشتر و دستبندهای رنگین و لاکهای خوشرنگ مهتاب که نگین شاینا چشم ازشون برنمیداشت. اگه به مهتاب یادآوری نمیکردم همه انگشتراشو میداد به شاینا که قورت بده!!... لباس خوشرنگ و عینک نسیم خیلی جلب توجه میکرد... و اما خاله مهشید هم اومد پایین پیشمون و کلی یاد پارسال و دوران بارداری مشترکمون بودیم. وقتی شاینا هنوز یه جوجه نقطه ای بود و تارا کوچولو دیگه داشت به دنیا میومد... در این بین آقایون هم سرک میکشیدند و یا لپ شاینا رو میکشیدند یا واسش شکلک درمیاوردند... بچه ها میگفتند یعنی این همونه که پارسال میخواستیم دم در شرکت واسش آمبولانس آماده بذاریم؟!!! چون من تا 10 روز مونده به تولد شاینا سرکار بودم با یه شکم بی نهایت بزرگ و افتاده... فقط کاش دوربین داشتم و این صحنه های زیبا رو ثبت میکردم ... هیچ فکر نمیکردم شاینای بهونه گیر تو ماشین رو باید زورکی بغلش کنم و از شرکت بیایم بیرون... ضمنا به مامانها پیشنهاد میکنم حتما قطره "آیرونورم Ironorm" مارو امتحان کنین... یه قطره آهن خوش جذب و خوش خور که رنگی هم نیست و میتونین از داروخونه ها تهیه کنین... (اینهم تبلیغ شرکتی! البته شرکت سابق) تیکه شماره 4 : راستی ما همچنان بیبی شف داریما... کمک آشپز کوچولوی ما شدیدا به کابینت ادویه ها علاقمند شده و در این بین کلی هم پودر موسیر و پودر آویشن و چاشنی ماست و خیار نوش جون کرده...
البته پودر موسیر خدابیامرز!!!
به به چه غذایی... بفرمایین...!
تیکه شماره 5 : شاینا دخترم ... وای وای وای وای ... این یعنی شاینا به سطل زباله آشپزخونه دست نزن... شاینا کابینت ظرف شکستنیهارو باز نکن... شاینا دستمال کاغذی و کاغذهای مچاله رو از تو سبد اتاق برندار... شاینا پادری دستشویی یا حموم رو گاز نگیر!!... به جای اینهمه نکن و نزن و ندارها ما فقط میگیم وای وای وای وای و شاینا هم بلافاصله دست راستشو تند تند میزنه پشت دست چپش و ما هم همینطور باید بگیم وای وای وای وای!!! تیکه شماره 6 : ساعت 10 شبه و من نمیدونم این مامان شایلی و بابا شاهین کجا رفتن! مامان شهلا و بابا رضا دارن با شاهدونه کوچولو بازی میکنن و خبری هم از مامان و بابا نیست . یهو کلید تو در میچرخه و شاینای حساس به صدای کلید زودی از تو اتاقش میپره بیرون ... فکر میکنین چی میبینه؟ چی میشنوه؟... "دلام جان خاله... دلام عشق خاله..." هوراااا... خاله آیلی اومده تهران... مامان و بابا رفتن دنبال خاله و شاینا دیگه طرف مامان و بابا نرفت. چون نزدیک سه ماهه که جان خاله رو ندیده و جان خاله تنها کسیه که شاینا در حضورش مطلقا بهونه مامان نمیگیره... دخترکمون اونقدر ذوق زده شده بود که نمیدونست باید چه کنه... زودی دست خاله رو گرفت و بردش تو اتاقش و تند تند عکسهای رو دیوارو بهش نشون میداد و با زبون خودش توضیح میداد. عزیز مامان خوب یادش بود که خاله عکسهای رو دیوارو تا حالا ندیده. الیور، پینگ و پینگا، پیچ و پاچ... یکی یکی همه رو به خاله معرفی کرد و هربار که خاله اسمشونو میگفت با حرکت سر تایید میکرد. موقع شام هم عکسهای رو دیوار هالو نشون خاله داد و از اون شب هر اسباب بازی جدیدی که یادش میاد تو این مدت داشته رو برمیداره و میاد تو اتاقی که خاله درس میخونه و به خاله نشون میده... فکر کنم مسیر 10 قدمی هال تا اتاقو که با قدمهای شاینا 30 قدمه روزی 50 بار میره و میاد! صبح هم که از خواب بیدار میشه تا خاله رو می بینه شروع میکنه با زبون خودش واسه خاله تعریف کردن و دستهاشو هم عین آدم بزرگها حرکت میده و رو حرفهاش تاکید میکنه!!! "هاچا هاچا ای ی ی ی"!! ظاهرا خاله متوجه میشه شاینا چی میگه چون شاهدونه خیلی با آب و تاب واسه خاله حرف میزنه حتی زمانیکه داره گریه میکنه با همون اشکهای رو لپش و صدای گرفته واسه خاله شرح میده!! جان خاله یه اتوی خوشگل چراغدار موزیک نواز واسه شاهدونه کادو آورده که خانوم کوچولو روشنش میکنه و با صدای موزیک و چراغ روشنش دور تا دور خونه قدم میزنه و هر از چند گاهی خودشو تو شیشه پنجره ها می بینه و ذوق میکنه...
مرسی خاله جون که اینقدر خوبی و شاینا اینقدر دوستت داره... امیدواریم پس فردا تو امتحان دکترا قبول شی بیای تهران پیش خودمون... مامانی و شاینا از ته دلشون واست دعا میکنن... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 16:7 توسط مامان شایلی |
|
|
شاهدونه کوچولوی ما این روزها خیلی خوشحاله چون مامان شهلا و بابا رضا اومدن پیشمون و معلومه که به شاهدونه خانوم چقدر داره خوش میگذره. دختر خانومی اونقدر رابطه اش با بابا بزرگ و مامان بزرگ خوب شده که مرتب دنبالشونه و اجازه نمیده از جلو چشمهاش دور بشن. مخصوصا بابا رضا... دیشب یک ساعت دست بابا رضا رو گرفته بود و باهمدیگه تو خونه قدم میزدن و شاینا یک ریز زمزمه میکرد "گی گی گی..." و همینطور دور خونه می چرخیدن. طفلی بابا رضا هم دولا شده بود و پا به پای شاینا باهاش پیاده روی میکرد و اگه یه لحظه بابایی کنار میکشید شاهدونه خانوم فورا معترض میشد. از اونجایی که جای مامان نوشین و بابا حسین خیلی خالی بود و ما میدونستیم اونها هم دلشون پیش ماست عکسهای داغ دیشب برای اونها آپلود میشه به عبارتی این پست ویژه اونهاست. یه دلیل عمده اش که این عکسها خیلی مهمند اینه که این لباس خوشگل تن شاینا جوجو (شو*رت سبز) از مامان شایلی به دخترک قصه ما رسیده و ما مطمئنیم مامان نوشین و بابا حسین وقتی لباسی رو که شایلی کوچولوشون سی سال پیش می پوشیده تن نوه نازگلشون ببینن کلی ذوق میکنن...
پ.ن.۱: شاهدونه کوچولو و مامان شایلی تولد یه نی نی ناز خوش تیپ شیرین زبونو تبریک میگن... خاله هاله جون و ارشیا کوچولو این روز قشنگ مبارکتون باشه... امیدواریم ارشیای گل ما همیشه موفق و کامروا تو تمام مراحل زندگی شیرینش قدم برداره و سایه پر مهر شما همواره پشتیبانش باشه... پ.ن.۲: راستی شما میدونین من و چند تا از دوستهای خوبم خیلی وقته اینجا هم می نویسیم؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 12:0 توسط مامان شایلی |
|
|
بابا شاهین روز سه شنبه برای یک ماموریت دو روزه به کیش رفت و شاینا و مامانی اولین روزهای تنهای تنهایی خودشونو تجربه کردند. جاتون خالی که به هر دوشون خیلی خوش گذشت. علیرغم اینکه خوب تنها بودن تو یه شهر(البته مثلا با کلی فامیل درجه ۲ و ۳ و ۴ و ... و ۱۰۰۰ !) با یه بچه کوچولو مسوولیت رو چندین برابر میکنه و البته خستگی رو هم اما از حق نگذریم شاینا کوچولو تو این دو روز اصلا مامانی رو اذیت نکرد و مامانی هم به همین خاطر با تعطیل کردن مطلق کار خونه و آشپزخونه همش شاینا بازی داشت و چه بهتر از این؟... ولی کاش تو همین دو روز اینهمه برف و سرما نبود در اون صورت با اضافه شدن ددر به برنامه دیگه عالی میشد. اما از شما چه پنهون دیگه بعدازظهر پنجشنبه هم مامان هم شاهدونه خانوم کلی حوصله شون سررفته بود و واسه رسیدن بابایی لحظه شماری میکردند. آخه دلشون دیگه یه ریزه شده بود و طاقتشون هم تموم. وقتی بابایی رسید خونه شاهدونه کوچولوی ما دیگه از بغل بابا جم نمیخورد. جمعه دیگه نوبت به ددر رسید. خونواده شاینا جوجو بعد از صرف ناهار و یه لالای کوچولو تصمیم گرفتند شاهدونه خانومو واسه اولین بار ببرن "سرزمین عجایب"... . شاهدونه ناز ما هم تا اینو شنید اول رفت تو اتاقشو لباسشو پوشید...
بعد همینطوری که نمیشد... آخه یه کم باید به قر و فرش هم میرسید دیگه!! بابا خانومی گفتنا!!
بعد هم عین یه خانوم متشخص نشست تو ماشین و ...
رفتند و رفتند ... تا به "محدوده"! سرزمین عجایب رسیدند... ولی چشمتون روز بد نبینه... مگه میشد پارک کرد؟ وجب به وجب ماشین پارک شده بود و تازه جرثقیل آقای پلیس هم اون گوشه هشدار میداد که هرجایی نمیشه پارک کرد... خلاصه کنم که با اونهمه ازدحام و شلوغی رفتن به اونجارو موکول کردن به یه روز غیر تعطیل و بعد گفتن بریم به یه مرکز خرید که هم سرپوشیده باشه به خاطر سرما که شاهدونه کمی هم قدم بزنه و مرکز خرید ونک رو انتخاب کردند که نزدیک خونه هم باشن... ولی... وای وای وای... که اونجا هم همین برنامه بود و اصلا نمیشد ماشینو حتی یه گوشه گذاشت... که ناگهان فکری به خاطرشون رسید و یه پارکینگ خوب پیدا کردند... خیلی آروم و شیک ماشینو پارک کردند سر جای خودش تو یه پارکینگ کاملا اختصاصی... درسته... تو پارکینگ خونه خودشون و تا زمانی که بابا شاهین خریدهای خونه رو برد بالا مامانی و شاینا با همدیگه رفتند لابی ساختمون و شاینا خانوم یه سالن آروم و تمیز و بدون اونهمه هیاهو و با یه خانوم لابی من مهربون رو واسه قدم زدن و بازی کردن تجربه کرد. فقط جای حداقل یه نی نی واسه همبازی خالی بود والا انرژی و میل به بازی دخترک قصه ما اینجوری تخلیه شد... یه مبل اختصاصی...
یه سالن اختصاصی واسه قدم زدن و دویدن ... بدون هیاهو و نگرانی ...
تازه وسایل هیجان انگیز هم واسه اکتشاف داشت ... آب سرد کن دوست جدید شاینا شد!!
بعدش با مامانی سوار یه وسیله هیجان انگیز هم شدند ... مگه فقط شهربازی باید برن؟ وقتی آسانسور هست که یهو میره بالا و دل آدم قیلی ویلی میشه!! شاینا دستشو از دیوارش جدا نکرد!!
و یه کمی هم راهرو گردی ... و یه سر هم به ماشین شاینا زدند که اون گوشه پارک شده!
و حسن ختام ددر هم بازی با آقای حلزون سوغاتی بابایی به نیت Mr. Snail بیبی تی وی که از برنامه های مورد علاقه شاهدونه است...
فقط ای کاش تهران اینقدر شلوغ نبود یا اقلا واسه پارک کردن ماشینها برنامه ریزی میشد یا حداقل واسه بازیگاههایی مثل سرزمین عجایب اولویت با خونواده های بچه دار میشد چون مسلما اونجا خیلی از ماشینها بی هدف پارک شده بودند یا خیلیها اصلا بچه نداشتند و همینطوری اونجارو واسه گردش عصر جمعه انتخاب کرده بودند خیلیها هم ... و خونواده شاینای قصه ما مجبور شدند یه سرزمین عجایب اختراع کنند!! پ.ن. : شاهدونه کوچولو تولد یکسالگی یکی از بهترین دوستهای وبلاگیش رو که دیگه فقط یه دوست وبلاگی هم نیست و یه دوست واقعی واقعیه تبریک میگه ... خاله هنا جون و سارا کوچولوی نازمون تولد نازگلکمون مبارک ... بعدا اضافه شده : چند روز پیش یه مطلب مهم گوشه یکی از روزنامه ها خوندم که خیلی عجیب بود مطلب به این مهمی چرا باید گوشه روزنامه نوشته شه واسه همین اومدم اینجا هم بنویسم تا اقلا با خبررسانی اینترنتی بین اینهمه مامان وبلاگستان بشه جلوی یه فاجعه رو گرفت... نوشته بود مراقب اسباب بازیهای آبی "واترگیم" باشین چون این اسباب بازیها بدون مجوز از چین وارد میشن و معلوم نیست چینیها از چه آبی در ساختنشون استفاده میکنن و حتی ممکنه احتمال انتقال ویروس سارس هم با اونها وجود داشته باشه!! به نظر شما عجیب نیست همچین خبر مهمی اینقدر کوچولو یه گوشه نوشته شه؟ اصلا چرا باید جلوی قاچاق اونها رو نگرفت؟!! یعنی جون بچه ها اینقدر کم اهمیته؟!!! بیاین همه مون با نوشتن این مطلب تو سایتهامون حداقل یه کمکی تو اطلاع رسانی کرده باشیم... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 بهمن1387ساعت 2:0 توسط مامان شایلی |
|
|
" در شکل گیری شخصیت کودک عوامل متعددی دخیل هستند که عمده ترین آنها عبارتند از : وراثت ، بطن ، رضاع و محیط... بعد از این مراحل اکتسابات خود فرد دخیل میشوند... وراثت ترکیبی از ژنهای پدرانه و مادرنه ، بطن دوران جنینی ، رضاع دوران شیرخوارگی و محیط یعنی زمان و مکان و امواج کهکشانی و طالع و بخت... حال اگر به طور سرانگشتی حساب کنیم سهم مادر 75 درصد و سهم پدر 25 درصد شکل گیری شخصیت و ذات فرد را شامل میشود و شاید به همین دلیل است که گفته شده در قیامت انسان را با لقب و کنیه مادر صدا میکنند مثلا به جای اینکه بگویند حسین پسر رضا (حسین بن رضا) میگویند حسین پسر مریم (حسین بن مریم)... " وقتی با ورق زدن یکی از مجله های تو خونه که شما بهم اجازه داده بودی و چند ورقی از اون رو برام نگهداشته بودی!، چشمم به این مطلب خورد به فکر فرورفتم... همینطور که به قد و بالای 80 سانتی تو دل بروت نگاه میکردم که این چند روزه با اومدن خاله مانلی به تهران انگار استارت شجاعت شما هم خورده شد و دیگه یواش یواش دست از اون احتیاط همیشگی برداشتی و رو سرامیکها هم پیاده روی میکنی، ذهنم پرکشید... تو همون یه سلول کوچولویی هستی که با چشم غیر مسلح بسختی دیده میشدی وقتی هنوز یه سلول بودی سهم من و بابا از موجودیت تو کاملا مساوی و برابر بود و وقتی درونم جا گرفتی و لانه کردی و قسمتی از وجودم شدی و تبدیل به دو سلول، سهم ما دیگه مساوی نبود... دوتا شد چهار تا و بعد 8 تا و بعد 16 تا و بعد یه توده و بعد دوران تمایز و بعد تپیدن قلبت و اون نجوای گوروپ گوروپ آسمانی و بعد جوانه زدن اندامها و بعد و بعد... هر روز که میگذشت سهم من بیشتر و بیشتر میشد... تمام تغذیه روحی و جسمی من از طریق خودآگاه کسب و در ناخوداگاه تو ذخیره میشد... این من بودم که شبها از تهوع خوابم نمیبرد... این من بودم که زیباییم و اندام متناسبم رو تقدیم حضور پررشد تو کرده بودم و این من بودم که چابکی و چالاکیم فدای قد و بالای نیم متریت شده بود... و این من بودم که به تیغ سپرده شدم... روز اول بعد از تولدت کارتی بالای سرت نصب شده بود که مشخصات تو در نام من خلاصه میشد... نوزاد شایلی الف. ... درست یک هفته بعد زمانی که قانون تورو شناخت تو از نوزاد شایلی الف. به شاینا ش. تغییر نام دادی و نام پدرت، همونی که به قول اون نوشته 25 درصد سهم داشت نام خانوادگی تو شد . چون عزیزم منهم 30 سال پیش به همین دلیل شده بودم شایلی الف. ... من نمیدونم چرا بعضی از مطالب روزنامه های ما جنجالی شده ... مطلبی که تو اون نوشته بود میتونه تو ذهن هر خواننده مونثی همین احساسات رو القا کنه ولی عزیز دل مامان امروز اومدم بهت بگم تو چون از جنس خود منی که گاها مورد بی مهری خیلی از قوانین قرارمیگیری و نوشته های اینچنین جنجالی میتونن ذهن پاک و عاشقتو خط خطی کنن هرگز به این نوشته ها و قوانین رنگارنگ که تعدادشون کم هم نیست توجه نکن... نظام طبیعت اونقدر منصف و عادله که نه به نوشته اون مطلب کار داره نه به قانونی که نوشته دست خود ماست... و تو عروسک قشنگم تو همون نظم دهنده این افکار درهم و برهم ما هستی... تو که با گریه های شبونه ات فقط مامان رو صدا میزنی... تو که عصرها حوصله منو نداری و چشم انتظار بابایی... تو که پریروز مثل یه دختر کوچولوی نازو خانوم رو صندلی ماشینت نشستی و اجازه دادی مامانی برای اولین بار در حضور تو رانندگی کنه و برخلاف تصور ما که فکر میکردیم ممکنه درصورت نبودن من کنار خودت بهونه بگیری تا بازار میوه با خاله مانلی گفتین و خندیدین و بعد از خرید موقع برگشت به خونه شیرتو تا ته خوردی و دیگه حتی از ترافیک دیوونه کننده تقاطع نیایش و ولیعصر دلخور نشدی... و تو که با "من" گفتنهای هرروز و هر لحظه ایت موجودیت و اراده خودتو بهمون یادآوری میکنی که باید باور کنیم تو همون نظام منصف طبیعتی چرا که امروز کفشهای جیک جیکیتو پوشیدی و بعد از رسوندن خاله مانلی به فرودگاه اولین قدمهای استوارتو در اجتماع با زمینهای دودزده فرودگاه مهرآباد افتتاح کردی و میدونی چطور به ما اون عدل طبیعت رو نشون دادی؟... یه دستتو محکم به بابا داده بودی و یه دستتو در دستهای من میفشردی... حالا چه فرقی میکنه تو شاینا ش. باشی یا شاینا الف. یا شاینا دختر شاهین باشی یا شاینا دختر شایلی...
پ.ن. : این بار از سایت دیگه ای برای آپلود کردن عکسها استفاده کردم... امیدوارم دوستانی که نمی تونستن عکسها رو ببینند مشکلی نداشته باشند... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 بهمن1387ساعت 0:48 توسط مامان شایلی |
|
|
قبل از شروع تیکه های خوشمزه امروز یه تبریک ویژه البته با تاخیر داریم واسه عمه فرانک عزیزمون... عمه جون تولدتون مبارک ببخشین که یه هفته دیر اومدیم دلمون واستون خیلی تنگ شده و امیدواریم هرچه زودتر همدیگه رو ملاقات کنیم... تیکه شماره 1 : بابا شاهین تازه از حموم اومده و داره تو اتاق لباس می پوشه... اینجور وقتها شاهدونه خانوم چون دیگه فقط بابا میخواد و اصلا حوصله مامانی رو بعد از یه روز کلنجار با هم نداره، سریع میره طرف اتاق و معمولا این نقل و انتقال به کمک بغل مامان صورت میگیره که سریعتر باشه. هر وقت به دم در اتاق میرسن مامان به شاهدونه میگه اول باید در بزنیم بعد از اینکه بابایی گفت بفرمایین مامان و شاینا میتونن برن تو اتاق. این بار شاینا کوچولو خودش تنهایی به سمت اتاق میره و مامانی پشت سرش همراهیش میکنه. به محض اینکه به دم در اتاق میرسن شاهدونه خانوم یه مکثی میکنه تق تق دو ضربه به در میزنه ولی دیگه منتظر صدای بابایی نمیشه میپره تو اتاق!!! ای جونم که چه دختر مودبی... در میزنه اونهم چهار دست و پا به پایین ترین نقطه در... البته از اونجایی که من همیشه تلاش کردم واقعیات رو اینجا بنویسم نه اون چیزهایی که عشق مادرانه ام ایجاب میکنه اینو بگم که بابا شاهین میگه من اشتباه کردم شاینا در نزده حتما خواسته درو بازتر کنه... ولی من با همون نگاه واقع گرایانه ام! معتقدم شاینا در زده... اینو گفتم که حقیقت کاملا ثبت شه... تیکه شماره 2 : شما هیچ میدونین یک هفته است که تو خونه ما حکومت نظامی تی وی داریم؟ بنا به تذکرات خیلیها مبنی بر بیش از اندازه تلویزیونی شدن شاینا الان مدتیه که محدودیت استفاده از تلویزیون برپاست. هرچند خودمون هم معتقدیم تلویزیون همه حواس شاینا رو معطوف خودش کرده بود و تا حدود زیادی از محیط اطرافش غافل میشد و دائم با شخصیتهای بیبی تی وی سرگرم بود. حتی شبها هم از خواب میپرید که به قول بابا احتمال اینکه خواب ببینه زیاده. الهی بگردم دخترمو که روز دوم که تا غروب تلویزیون خونه خاموش بود زمانیکه تلویزیونو روشن کردم پا به پای من زل زده بود به مونیتور و مراسم سوگند رئیس جمهور امریکا رو مو به مو نگاه کرد!!! بعدش با بابا شاهین کامل به اخبار گوش کرد!!! ای جیگرتو که دلت واسه تلویزیون تنگ شده بود. ولی از اونجایی که محرومیت ناگهانی ممکنه ایجاد غصه و گاها افسردگی در کودکان کنه از اون روز تلویزیون و بیبی تی وی کاملا مشخص و کنترل شده غالبا زمانیکه بابا شاهین میاد آزاده. روز سوم احساس کردم خونه خیلی ساکته و یه سی دی صوتی گذاشتم که اقلا صدای موزیک تو خونه باشه. حدس میزنین شاینا چکار کرد؟ اومد همون جای همیشگی روبه روی تلویزیون ایستاد و مشغول تماشای لیست منوی سی دی شد!!! بعدش که دید نه انگار این دیگه برنامه نیست همش همین یه تصویره بی خیال شد رفت سراغ کارش... چه کاری؟ معلومه دیگه مطالعه... میدونین من هیچ وقت شاینا رو وادار به کتابخونی نکردم از اون مامانهایی هم نبودم که به اصرار بخوام بچه رو با کتاب آشنا کنم ولی تو این مدت به این نتیجه رسیدم تو هر خونه ای یا باید جای تلویزیون باشه یا کتاب!!! چون این روزها منهم همراه شاینا کتابخون شدم. هر دو با هم مطالعه میکنیم البته همیشه هرکدوم کتاب خودمونو نمیخونیما!!! گاهی من مثلا کتاب "نی نی و خواب" رو میخونم و شاینا به زور میخواد کتاب "اثر مشروبات الکلی،چای و قهوه بر سلامت انسان از دیدگاه دانش پزشکی"!!! رو که تازه گرفتم و هنوز نتونستم به مرحمت شاینا خانوم حتی یه فصلشو تموم کنم مطالعه کنه!! جالب اینجاست تعداد این کتاب تو خونه مون دوتاست و حتی اگه یکی عین همونو به شاینا بدم قبول نمیکنه که! میخواد همونی رو که تو دست منه مطالعه کنه. ای بابا نگین چرا همچین کتابی میخونم... کتابش مال دانشگاهه باید بخونم به سوالاش جواب بدم و امتیاز بگیرم واسه تمدید پروانه مدرکم و چرا دو تاست؟ خوب معلومه یکی مال بابا شاهینه واسه امتیاز باید هر دو کتابو میخریدیم... اگه هم یه خودکار بدیم دستش خیلی شیک پیچ ته خودکارو می پیچونه سرش بیاد بیرون بعد از انتهاش میگیره و رو کاغذ نقاشی میکنه...
مامانی خرسه چی میگه.... اوووووووووم م اینهم اثرات مطالعه کتاب خرس از سری کتابهای آشنایی با حیوانات مامانی بع بعی چی میگه.... اععععععععع و اینهم اثرات کتاب گوسفند از همون سری کتاب مامانی جوجو چی میگه.... جی جی جی جی و اینهم اثرات علاقه به جوجو زرده و عروسک توییتی مامانی چشمک بزن.... سرشو تند تند بالا و پایین میبره!! سرشو... نه چشمشو!! اینهم از اثرات همنشینی با شاینا بزرگه!! مامانی ...hello Draco... بدو میره عکس دراکو رو میاره و تند تند میگه دی دی دی و یا وقتی میخونم ...baby chef baby chef cooking in a lot of fun... its fun for everyone... بلافاصله عکس آقای سرآشپزو بهم نشون میده... یا وقتی می پرسم مامانی لی لی کو؟ بدون اشتباه لی لی رو میاره و یا وقتی موزیک میچ و مچ رو زمزمه میکنم سریع میره تو قورباغه سبزه وسایلش و عکسشونو پیدا میکنه این صحنه خیلی دیدنیه چون تا ته قورباغه وارد میشه بعد آروم آروم عقب عقب با احتیاط میاد بیرون چون چند بار اول سرش با بسته شدن دهن قورباغه اون تو گیر میکرد . و اگه بگم مامانی الیور کو؟ چون عکس الیورو نداره با یه نگاه خوردنی خوردنی نگاه میکنه و میگه هه ه ه ه ... از عکسهایی که رو دیوار اتاقش زدم این چند تا اضافه اومدند و شاینا کلی با عکسهاشون بازی میکنه احتمالا یه سری دیگه از کل عکسها واسش چاپ کنم تا هم رو دیوار اتاقش باشه هم دم دستش...
تیکه شماره 3 : مامانی زنگ زده از سوپر واسش وسیله بیارن. یهو یه صدای آروم تق تق به درو میشنوه... بعله پیک سوپری اومده و ظاهرا میدونسته ما یه دختر خوشخواب داریم!! زنگ نزده. همینطور که مامان داره پول آقاهه رو میده صدا میزنه شاینا... نانایی کجایی مامان؟ صدا نمیاد... آقاهه میگه: مگه نخوابیده؟!!! می بینین همه محل میدونن ما چه شاینایی داریم... آقاهه که میره فکر میکنین شاینا رو کجا پیدا میکنیم؟... بعله... آخه تازگیها ورود به اتاق مامان و بابا آزاد شده... البته تا حالا به دلیل قرار دادن وسایل ممنوعه در اتاق همیشه بسته بود ولی این بار اینجا شده محل کشف اسرار جدید خونه واسه شاهدونه خانوم
تیکه شماره 4 : ما یه دختر داریم که هر چی داره و نداره یه چیز خیلی خوب داره و اونهم بزنم به تخته چشم حسود کور یه اشتهای خوبه... هر صدایی از آشپزخونه بیاد فندک گاز، در یخچال ، بوق میکرو ،... و شاینا تو آشپرخونه باشه حتی بغلمون باشه و بیایم کنار اپن آشپزخونه... بلند میگه : به به گاهی بهههه بهههه... یه "ه" کشیده و غلیظ!! خدا رو شکر مشکل غذا خوردن نداریم باهم هرچند هنوز مشکل شیرخوردن داریم چون شاینا خیلی راغب به شیر نیست... در فواصل غذاها تا جایی که امکانش هست شیر هم واسه خانوم خانوما بهتره بگیم خورانده میشه!!! از دیروز دخترکمون شیر پاکتی کوچولو با نی نوش جون میکنه مخصوصا از شیرکاکائو خیلی خوشش اومد و خیلی زود یاد گرفت با نی بنوشه. دخترمون هنوز هم بیبی شف خونه مونه ها...
تیکه شماره 5 : آخه بابا من از لباس بیرون بدم میاد!!! مخصوصا اگه زمستون باشه و مجبور باشم لباس گرم بپوشم!! آره دیگه به همین دلیل مامان شایلی و بابا شاهین موقع بیرون رفتن یه پروسه سنگین لباس پوشوندن و مخصوصا کلاه سرگذاشتن دارن... خوب بچه ام به همین راحتیها کلاه سرش نمیره!! تازه این اول ماجراست چون تو ماشین حتما باید لباسها کم بشن و موقع پیاده شدن دوباره همون پروسه تکرار بشه!! حالا شما فکر کنید وقتی شاهدونه با مامانش تنهایی بخوان برن بیرون مامانش چطوری خودشو با پالتو و چکمه و روسری و... جمع کنه و شاینا رو با اینهمه اطوار و ناز واسه بیرون رفتن؟!!!!
تیکه شماره 6 : تو خونه ما یه مبارزه اساسی آخر شبی وجود داره به اسم "خواب"... شاهدونه ما هنوز هم شبها راحت نمیخوابه البته دیگه جیغ نمیزنه ولی دم به ساعت بیدار میشه اگه بلند نشه و بازی نخواد یه نق میزنه که یا شیر یا پستونک چاره شه ولی به هر حال این یعنی خوابهای چند پاره شبونه مامان و بابا... تازگیها هم وارد مرحله خواب شدن کلی طول میکشه... شاینا از ساعت 9 شب خمیازه میکشه و چشم میمالونه ولی همین که وارد اتاقش میشیم انگار به برق وصل میشه و شارژشارژ!!! همش ورجه وورجه البته با حالت گیجی خواب و احتمال ولو شدن و به در و دیوار خوردن!!! نشون به اون نشون که تا ساعت 12 هی وول میزنه و اونوقت که خوابش میگیره تازه بیدارخوابیهای شبونه شروع میشه!!! ما که هر روشی رو که گفتن و خوندیم و شنیدیم امتحان کردیم حتی شربت خواب... ولی روش دختر ما همون روش خودشه... فقط هر چند شب یه شبو بهمون تخفیف میده و آروم میخوابه... قبلا همه میگفتن یه سالش که شد خوب میشه ولی حالا همونها میگن یه سال و نیم دیگه خوبه... خدا میدونه فعلا که بعضی روزها یه مامان شایلی و بابا شاهین مچاله داریم!!! ناگفته نمونه شاینا انگاری داره تلافی نوزادیشو درمیاره چون اون موقع شب بیداری اصلا معنی نداشت!! تازه تازگیها لالایی خانومی هم تغییر کرده باید حتما یکی از شعرهای بیبی تی وی واسش خونده بشه که معمولا به فینگر فمیلی رضایت میده گاهی هم old mc donald... زیر سایه شاینا خانوم ما انگلیسیمون هم تقویت شده والا... خلاصه شاینا جوجوی ما شبها با مامانش یه جنگ حسابی دارن... آخه ایشون عادت کرده فقط با مامانش بخوابه و موقع بیدار شدن هم فقط مامانش بیاد بالا سرش... تیکه شماره 7 : تازه فکر نکنین فقط ما یه نی نی بداخلاق داریم... شاینا خودش هم یه نی نی بداخلاق داره که امروز رو پاش گذاشته بودش و نازش میکرد... راستش من نمیدونستم این نی نی باتری داره نگو داشته و یهو شروع کرد به گریه کردن... آخ آخ شاینا جوجو تو اوج احساسات مادرانه اش خیلی جا خورد و زد زیر گریه... کلی مامانی نازش کرد تا دو تایی بالاخره با هم لالا کردن... ولی باتریهای نی نی به بیرون تبعید شدند!!
تیکه شماره 8 : مامانی تو آشپزخونه است و شاید فقط چند ثانیه حواسش پرت میشه که وقتی برمیگرده... وای... شاینا رو اپن آشپزخونه نشسته و زل زده بهش!!! خانوم کوچولو اول رفته رو مبل بعد دسته مبل بعد پشتی مبل بعد با یه جهش رو اپن سراغ تلفن!! حالا شما اگه جای من بودین می ترسیدین، می خندیدین، دعواش میکردین یا با دیدن اون قیافه پیروزمند حق به جانب می پریدین و ماچ مالیش میکردین؟ البته به علت اضطراری بودن شرایط مامان شایلی همیشه دوربین به دست نتونست اون صحنه و اون قیافه خوردنی رو ثبت کنه... از زمانی که محدودیت تلویزیون برپاست شاهدونه ما کمتر یاد بالا رفتن و صعود از در و دیوار میکنه با اسباب بازیهاش حسابی سرگرمه... تیکه شماره 9 : میدونین دختر ما چه بازیی رو دوست داره؟ عروسک بازی؟ ... نه ... لگو بازی؟ ... نه اینقدر زیاد ... خانوم کوچولو البته بعد از کرم بازی یه تیکه از لگوهاشو که چرخ داره برمیداره رو فرش راه می بره و میگه : آن ن ن ن آن ن ن !!! آخه مامان باباش دیگه یادشون نبوده واسش باید ماشین اسباب بازی هم بخرن به همون یه تیکه لگو قناعت کرده. و تیکه آخر امروز : داغ داغ... مال همین چند ساعت پیش... شاینا جوجو از خواب بیدار شده و با دیدن تلویزیون روشن که بابایی واسش گذاشته خوشحاله و همینطور ایستاده با خوندن مامان که میگه "شاینا... نی نای نای... نی نای نای..." دستهای کوچولوشو از مچ می چرخونه و صبح قشنگشو با نی نای نای آغاز میکنه...
در پایان از دختر گلم ممنونم که پا به پای من این پست طولانی رو بی وقفه آپلود کرد!! فقط دوست دارم بیاین ببینین چه اتاقی داریم ما الان!! پ.ن.: متاسفانه نتونستم از سایتهای دیگه واسه آپلود کردن عکسها استفاده کنم... هنوز نمیدونم چرا بعضی از دوستان نمی تونن عکسها رو ببینن فقط میدونم چون خیلیها هم میتونن ببینن احتمالا مشکل از آپلود کردن یا سایت تاینی پیک نیست... امیدوارم مشکل هر چه که هست زودتر برطرف شه... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 12:9 توسط مامان شایلی |
|
|
امروز سه شنبه اول بهمن ماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت ساعت نه و سی و شش دقیقه صبح... شاهدونه کوچولوی ما در سن یک سال و یک ماه و یک هفته و یک روز و یک ساعت و یک دقیقه از عمر شیرینش...
یگانه مامان همیشه اولین و برترین باشی...
و اما اندر احوالات یک سال و یک هفته ای اینکه شاهدونه خانوم پریروز بعد از یک ماه و یک هفته تاخیر واکسن مند شدند!! با وجود اینکه دخترکم مجبور به دو بار جیز شدن شد چون جیز اول به خاطر تکون خوردن دست شاینا مقداری از واکسن بیرون ریخت و خانوم پرستار برای کامل شدن دوز مجبور به جیز دوم شده بود ولی شاینا جوجه ما خیلی گریه نکرد و به عبارتی خانوم شدن خودشو بهمون ثابت کرد. و خبر مهم تر اینکه از پریروز تا حالا خانوم بلا طلسم چهار قدمی رو شکسته و دیگه طول و عرض خونه رو پیاده روی میکنه... البته اگه بدونه مامانی نزدیکشه و چهارچشمی مراقبش... وقتی هم که تنهاست در کمینهای گوشه و کنار مامان مشاهده شده که شاهدونه وبلاگی ما همچنان رو زانوها بلند میشه و دیگه میتونه از اون حالت سرپا بایسته و چند قدمی به تنهایی در خلوتهای روزانه خودش قدم برداره و حالا چرا از پریروز یهو این اتفاق افتاد؟ چون روز شنبه ما میزبان یه مهمون خوشگل و ناز و باهوش بودیم که اسم خیلی قشنگی هم داره
پ.ن.: دوستان گلم اگه می بینین خیلی دیر به دیر می نویسم و کمتر به خونه های قشنگتون سر میزنم منو ببخشید... این روزها کمتر فرصت اینترنت گردی دارم ... یعنی شاینا کمتر این اجازه رو بهم میده و بارها هم پیش اومده پستهای زیباتونو خوندم اما اجازه ثبت کامنت توسط دخترکمون صادر نشده... فقط میخوام بدونین همیشه به یادتونم و سرزده و سرنزده به خونه هاتون سرمیزنم و این هم شاینای حیران از گل سر! به عنوان حسن ختام ...
بعدا اضافه شده : راستش من نمیدونم چرا خیلی از دوستان نمیتونن عکسهارو باز کنند. من تو تاینی پیک آپلود میکنم یکی دو تا از سایتهای دیگه رو که بلاگفا معرفی کرده آزمایش کردم اما خطا میده... بعضی ها هم میتونن عکسها رو ببینن!! شماها کدوم سایت غیر از تاینی پیک رو معرفی میکنین که کیفیتش هم خوب باشه؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 10:41 توسط مامان شایلی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
شاهدونه ناز من شاينا جان
رشد و بالندگي تو در زندگي آنقدر جذاب و شيرين است كه ميخواهم هر لحظه از آن را به خاطر بسپارم. آمدم تا از تو بنويسم. از تو كه مرا شايسته "مادر" بودن كردي. اميد كه لايق اين ناميدن باشم. |
| پیوندهای روزانه |
|
کودک شیرین من حرفهای ناگفته مادران زایمان شیرین ترین سختی دنیا بیبی تی وی نی نی به به تغذیه تکمیلی دیکشنری آریانپور روانشناسی کودک نی نی سایت آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|