![]() |
![]() |
|
|
شاهدونه کوچولوی ما به استقبال بهار میرود ... هوای آفتابی این روزها بعد از آلودگی و سرما و ویروسهای روزهای زمستانی امسال بهانه مناسبیه برای گشت و گذارهای مامانی و شاینا و لذت از آفتاب زیبای بهاری ... واقعا حیف نیست کوچولوهای ناز رو در این آفتاب ناب از کسب ویتامین دی خالص و کاملا قابل جذب محروم کنیم؟ این نوع ویتامین دی رو در هیچ مدل قطره ویتامین آ+د پیدا نخواهید کرد ... (این نظر کاملا علمی بود دختر کوچولوی خونه ما در آستانه رسیدن نوروز فقط ددر در هوای آفتابی بهاری رو انتخاب نکرده بلکه به آداب و سنن استقبال از سال نو هم پایبنده!!! خانوم خوشگله خونه تکونی هم میکنه!! بله درست شنیدید همینی که گفتم : خانه را "می تکاند"!!! امان از دست این مامان این قفسه رو که من همین چند ساعت پیش "تکانده بودم"!!! همش به هم میریزه میذاره سرجاش!! البته سنت زیبای خانه تکانی را همراه با دوست عزیزهمنامش ادامه میدهند... به نظر شاهدونه های کوچولوی ما زیباترین و هیجان انگیزترین سنت نوروزی رنگ آمیزی تخم مرغهاست. البته مامان شایلی و خاله سمیرا هم هم عقیده اند... چیزی زیباتر از دیدن تعجب و شگفتی و ذوق زدگی شاهدونه ها از دیدن ماژیک و آزادی خط خطی کردن همه چیز و شکستن و حتی گاززدن پوست تخم مرغ نبود. و در پایان یک روز سراسر هیجان و سرشار از کارهای نو تماشای منظره قشنگ اتاق شاهدونه کوچولو لذت بخشه... البته اینهم قسمتی از سنت خانه تکانیست دیگه!!! تمیز کردن شیشه ها با انگشت مامان شایلی و شاهدونه کوچولوی وبلاگستان در پایان آخرین پست امسال برای همه دوستان و عزیزانشون سالی سرشار از همه خوبیهای دنیا آرزو میکنن... سعی میکنیم در ایام نوروز هم تازه ترین نوروزنامه ها رو از شاه دونه های وبلاگستان براتون به روز کنیم . هرچند کمی بستگی به شارژ اینترنت خونه باباحسین داره همه لحظه هاتون نوروزی باشه و از لحظه لحظه زندگی بهاریتون لذت ببرید... نوروزتون پیشاپیش پیروز...
بعدا اضافه شده : امروز جمعه شاهدونه ما با مامان و بابا رفته بودند واسه ددر و خرید شب عید که یهو مامان شایلی یه دختر ناز و کوچولو رو دید که داره با مامان و باباش قدم میزنه... اگه گفتین کی بود ؟ غزل کوچولوی ناز که با مامان و باباش اومده بودن ددر... جالب اینجا بود که مامانها تا حالا همو ندیده بودند و هر دو از غزل و شاینا همدیگه رو شناختند... شاینا اونقدر ذوق زده شده بود که اگه مامانش مراقبش نمی بود دستشو می برد تو چشم غزل! و همش میگفت نی نی... و غزلک هم کاملا جدی و متعجب به شاینا نگاه میکرد...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 11:49 توسط مامان شایلی |
|
|
هفته ای که گذروندیم به شاهدونه ما خیلی خوش گذشت . چون هم مهمون داشتیم هم مهمونی رفتیم و این مساله واسه ما که تهران خیلی مهمون بازی نداریم تقریبا تازگی داره... اول از همه مهمون دوست کوچولوی شاینا یعنی شاینا خانوم شماره 1 بودیم . اگه بگم شاهدونه ما تو همه زندگیش تا اون روز اونقدر سرحال و خوشحال نشده بود اغراق نکردم . شاینا کوچولو اونقدر از دیدن شاینا نازنازی و اسباب بازیهای جدید ذوق زده شده بود که از اول تا آخر مهمونی خنده از لباش محو نمیشد . مخصوصا عاشق پارک بادی شاینا شده بود و قهقهه های شیرینش موقع پیکابو بازی کردن با خاله سمیرا دیدنی بود . دو تا شاینا از صبح تا عصر حتی یه کوچولو هم نخوابیدند و دیگه موقع اومدن شاینا بزرگه تو بغل مامانش خوابید و شاهدونه ما هم تو ماشین تقریبا بیهوش شد. تازه کلی هم نانای نای کردند و از اون روز شاهدونه ما هم موقع نانای نای دور خودش می چرخه و سرشو هم تکون میده...
خاله سمیرا هم خیلی زحمت کشیده بود و ما رو شرمنده کرد . واسه مامانها هم روز خیلی خوبی بود. خیلی خیلی ممنونیم خاله جون... بعدش هم میزبان مامان نوشین و بابا حسین بودیم و دیگه معلومه شاینا چقدر این مهمونها رو دوست داره .مامانی و بابایی زحمت کشیدند و به مناسبت تولد مامان شایلی یه فرش خوشگل واسه اتاق شاینا کادو آوردند. (مناسبت و محل فرش رو خود مامان شایلی انتخاب کرده ها قبل از اینکه بریم مهمونی یه گشتی مثل همیشه تو لابی زدیم چون شاینا عاشق شهناز جون خانوم لابی وومن جدیدمونه و شهناز جون هم کلی با دیدن شاینا خوشحال میشه و ورود به پشت میز لابی آزاد اعلام میشه!! و این یعنی دیدن چند دستگاه تلفن و یه عالمه پیچ و کلید و کمد که شاینا خیلی دوست داره... ما تقریبا هر روز عصر که شیفت شهناز جون هم شروع میشه میریم پایین و چای عصرونه مونو با هم میخوریم و شاینا هم کلی واسه خودش قدم میزنه و شیطونی میکنه و واسه همسایه ها که تازه از سرکار برمیگردند ناز و کرشمه میاد... اول راهرو و لابی... : اگه گفتین شاینا اینجا چی دستشه؟ عصاره مرغ گالینا بلانکا!!! این از اثرات گشت و گذار تو کابینت ادویه هاست. تازه یه کم هم میل فرموده اند از قیافه شون پیداست!!! و بعد مهمونی با یه دختر ناز و مودب... : خلاصه دخترمون کاملا واسه عید و عیددیدنیهاش آمادگی داره . خانوم و متشخص در همه مهمونیها حاضر میشه و تازه تمرین عکاسی و فیلمبرداری هم میکنه لابد میخواد اونهم واسه مامانش یه وبلاگ درست کنه!!! بعدا اضافه شده : لازم به ذکره موهای شاهدونه خانوم توسط مامان شایلی به تازگی اصلاح شده البته وقتی شاینا در خواب ناز بود و دیگه خودتون حدس بزنین چه کار سختی بود اونهم با حرکتهای بیش از اندازه شاینا موقع خواب... هرچند به قول بابا شاهین شده مثل روم باستان!! و به قول خود مامان شایلی مدل کاسه ایه!! ولی بازم بد نشده نه؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 15:58 توسط مامان شایلی |
|
|
دقیقا ۱7 روز به پایان سال 86 مونده بود . سالی پر از دگرگونی برای من . سالی که بیش از نیمی از اونو باردار بودم و تیکه زمستانی پایانیشو مادر و عزمم جزم که لحظه لحظه رویش این تحول بزرگ رو ثبت کنم... . و من به صفحه سفید رو به رویم خیره نگاه میکردم و در فکری عمیق که چه بنویسم... از کجا بنویسم... چطور شروع کنم... این آغاز ارتباط رو با دوستانی که آنها برایم آشنا بودند ولی من غریبه ای در حد خواننده خاطراتشون، چطور برقرار کنم... صفحه صورتی وبلاگم خالی خالی بود و انتظار اولین سلام منو میکشید... و من تصمیم گرفتم بی دغدغه و ساده بنویسم و هر چه در دل دارم بنویسم و نوشتم... "سلام" ... دوباره خوندن این نوشته من خالی از لطف نیست... و امروز یک سال گذشت... برگ دیگری از تقویم سالانه زندگی من هم ورق خورد... دوازدهمین روز از دوازدهمین ماه سال بهار زندگی منه و این روز زیبا، نوروز دفترچه خاطرات الکترونیکی دخترکم هم هست... ...تولدمون مبارک... و حالا من دوستانی دارم که به جرات میگم همانند خیلی از اونها رو تو سی سال گذشته عمرم نتونسته بودم پیدا کنم و برای داشتنشون همیشه مدیون این تکنولوژی ارتباطی هستم ... هدیه من برای سالروز میلادم لبخند دلنشین فرشته آسمونی نازمه و هدیه وبلاگم برای روز ویژه اش دستنوشته های مهرآمیز همه شما عزیزان و شیرینی هر دو ما به شما جالب ترین عکسهای شاهدونه نازمونه که مایه و بهانه همه این دوستیهاست . خاله پروین نمیخوایم رسم مسابقه رو رعایت نکنیم و عکس اول گزینه ماست هرچند انتخاب بامزه ترین نمونه خیلی دشوار بود ولی نتونستیم لذت دیدار مجدد عکسهای بعدی رو با شما تقسیم نکنیم. هر چی باشه امروز روز ماست دیگه!! هفت ماهگی شاینای یک سال و دو ماهه
دو ماهگی شاینای یک سال و دوماهه
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 0:10 توسط مامان شایلی |
|
|
امروز یه روز زمستونی قشنگه ... شاهدونه کوچولو و مامان شایلی اومدن مناسبتهای این روز زیبا رو جشن بگیرن... عمه شیمای عزیز... تولدت مبارک... نمیدونی چقدر جات پیشمون خالیه و چقدر دلمون واست تنگ شده... تازه ما یه تبریک دیگه هم بهت بدهکاریم و اونهم اتفاق قشنگیه که هفته پیش افتاد و دیگه خیال همه مون راحت راحت شد مخصوصا مامان شهلا که خیلی نگران بود. امیدواریم همیشه موفق و سربلند باشی و ما هم همیشه به داشتن عمه مهربون و باپشتکاری مثل تو به خود ببالیم... دوستت داریم و دلمون واسه دیدنت دیگه داره غش میره خاله لیلی نازنین امروز روز زیبای شما هم هست. مامانی و شاهدونه محاله ۶ اسفند رو به خاطر شما از یاد ببرن. یه خاله خوب که اولش اینترنتی بود ولی الان تو قلبی شده امروز با یه تاخیر سه روزه تولد مامان نوشین جون مامان عزیز خودمو هم اینجا تبریک میگیم. مامانی دستتو می بوسم و امیدوارم سالیان سال زیر سایه پرمهرت باشیم و یه خبر جدید اینکه خاله پروین جون مامان کیاراد کوچولو یه مسابقه جذاب عکاسی به مناسبت فرا رسیدن بهار ترتیب داده که میدونیم ایشون به خیلی از شما خودش خبر داده ولی ما هم اینجا اومدیم تا از همه دوستان خوبمون دعوت کنیم تو این مسابقه شرکت کنن... برای اطلاع از چند و چون مسابقه به این پست مراجعه کنین. و آخر ویژه خاله ساناز که دلش از اون عکس گنده ها میخواست... ساناز جون ما حرف دوستهای مهربونی مثل شما رو زمین نمیندازیم... اینهم عکس گنده
به زودی با یه پست بسیار بسیار مخصوص به همراه بامزه ترین عکس شاینا برای شرکت در مسابقه برمیگردیم... حتما بهمون سر بزنین... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 11:14 توسط مامان شایلی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
شاهدونه ناز من شاينا جان
رشد و بالندگي تو در زندگي آنقدر جذاب و شيرين است كه ميخواهم هر لحظه از آن را به خاطر بسپارم. آمدم تا از تو بنويسم. از تو كه مرا شايسته "مادر" بودن كردي. اميد كه لايق اين ناميدن باشم. |
| پیوندهای روزانه |
|
کودک شیرین من حرفهای ناگفته مادران زایمان شیرین ترین سختی دنیا بیبی تی وی نی نی به به تغذیه تکمیلی دیکشنری آریانپور روانشناسی کودک نی نی سایت آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|