تبليغاتX
شاهدونه كوچولوي ما
Lilypie 2nd Birthday Ticker

اگه یه وقتی تو شهری که زندگی میکنید با خطر خشکسالی مواجه شدین یا خواستین هوای گرم و خشک شهرتون تبدیل به هوای کاملا ابری و خنک بشه من یه راه حل کاملا موثر بهتون پیشنهاد میکنم : شاهدونه و مامان شایلی رو به شهرتون دعوت کنین!! وقتی اونها تصمیم بگیرن سفرشونو به اتمام برسونن حتی اگه وسط چله تابستون هم باشه هوا ابری و بارندگی میشه و پروازهای چند روزه کلا کنسل میشن!!

بعلهههه... این بار هم ما چند روزی پشت ابرها گیر کرده بودیم!! از اونجایی که فرودگاه زادگاه کوهستانی مامان شایلی از نظر موقعیت طوری ساخته شده که بین کوههاست با کمترین ابر و بارندگی که دید رو محدود کنه، پروازها از نظر امنیتی مشکل دار شده و کنسل میشن. دیگه شده بودیم سوژه!! آخه اولین بار نبود که ابرها مانع انجام سفرمون میشدند. ولی جاتون حسابی خالی به ما که تو خونه پدری بد نمی گذشت اونهم با اون هوای ناب و محشر. تا تونستیم هوای پاکیزه رو تو ریه هامون انباشته کردیم واسه روزهای دودزده تهران. ولی دلمون واسه بابا شاهین یه ذره شده بود. شاینا به خاطر بی تابیهایی که واسه بابا شاهین میکرد از دیدن عکس و فیلم و شنیدن صدای بابایی محروم شده بود چون به محض شنیدن صدای بابایی بنای گریه و بیقراری شروع میشد تا چند ساعت هم فراموش نمیشد. لفظ "بابا" تو فرهنگ لغت شاینا به "ددی" تغییر کرده... شاینا کوچولوی ما اولا به هرکی یا هرچی که دوست داشت میگفت "دیدی" که مهمترین اونها دراکو ، اژدهای کوچولو و بانمک بیبی تی وی بود. کم کم به بقیه چیزهای دوست داشتنی دیدی خطاب میشد و تو هفته های اخیر بابا حسین هم دیدی نامیده شد و یواش یواش دیدی موند فقط واسه دراکو و ددی شد اسم بابایی ها. نمیدونین وقتی باباحسین از مطب برمیگشت خونه شاینا چطور خودشو از هر گوشه خونه به بابا میرسوند و با چه ناز و ادایی با خوشحالی فریاد میزد : ددی ددی.. نگفتم آخرش این بیبی تی وی کار خودشو میکنه؟!

و در این موارد باباحسین که بعد از اومدن به خونه حتی لباسهای تنشو هم وارد خونه نمیکرد به خاطر جلوگیری از ورود میکروبهای بیماران به خونه، نمی دونید با چه سرعتی لباسهاشو عوض میکرد و دست و صورتشو می شست تا یه وقت دخترک نازمون زیاد منتظر نمونه .

خلاصه ما که دیدیم این هوا قصد صاف شدن نداره همراه بابا حسین و مامان نوشین عزم سفر کردیم به سوی  مشهد که هم با خاله های شاینا که یه هفته ای از رفتنشون میگذشت دیداری تازه کرده باشیم هم بلیط سفر قطعیمونو! به تهران تهیه کنیم. و البته مامان شایلی تو این اقامت کمتر از 24 ساعته در مشهد به چند تا از همکلاسیهاش هم سرزد و کلی از خاطره های دانشجویی رو زنده کردند. من عاشق هوای ابری و سرد مشهدم. باوجود اینکه خیابونها نسبت به 10 سال پیش کلی تغییر کرده بودند ولی هنوز میتونستم حال و هوای اون روزها رو حس کنم. یادش بخیر... پیر شدیما!! راستی با اومدن شاینا و مامانش به مشهد زمانیکه میخواستیم سوار هواپیما شیم بارون تبدیل به برف شده بود!!!!

شاهدونه کوچولوی ما تو فرودگاه مشهد یه چیز عجیب هم زیارت کرد!! آخه همسفرشون بازیکنان تیم ابومسلم بودند و شاینا از همون اول زل زده بود به "عرفان" بازیکن سیاهپوست اونها که فارسی هم خوب صحبت میکنه. عرفان با دیدن شاینا جلوتر اومد و لپ شاینا رو کشید و گفت: سلام کوچولو... خوبی؟ شاینا که تا حالا انسان سیاهپوست ندیده بود چشمهاش از تعجب گرد شده بود و وقتی عرفان بهش دست زد ، زد زیر گریه!!! طفلی عرفان گفت : وای از من ترسید؟ شما بودین چی میگفتین؟ منهم گفتم: نه خجالت کشید!!! و از شما چه پنهون همین امر بهانه ای شد واسه تبدیل شدن یه دختر خوش اخلاق خواب آلو به یه دختر بداخلاق خوابزده!! و از شانسمون با وجود اینکه آخرین اتوبوسی بودیم که سوار هواپیما شدیم ولی باز هم مدتی طول کشید تا پرواز انجام شه و امان از گرما و تنگی جا که شاهدونه مارو بیش از پیش کلافه کرد و تازه همون آقا سیاهه هم همردیفمون نشسته بود و دیگه خودتون حدس بزنید دخترک ما با اون جیغهای مشهور بنفشش چه کرد و چه می تونست بکنه. آخرش یکی از فوتبالیستهای مهربونی که پشت سرمون بود با یه شکلات خوشمزه سر دخترکمونو گرم کرد و خوشبختانه با شروع پرواز و خنک شدن محیط شاینا کوچولوی قصه ما به خواب عمیقی فرو رفت تا مامانش یه نفس راحت بکشه و بیش از این نگران جیغهای شاینا و آزار گوشهای اطرافیان نشه.

خانوم کوچولو با دیدن بابا شاهین تو سالن فرودگاه چشمهاش برقی زد و با ناز و کرشمه خودشو انداخت بغل بابایی و چشم از ددی برنمی داشت و از همون روز تا الان هروقت بابا شاهین خونه است شاینا هم یا تو بغلش نشسته یا بالاخره همون دور و بر بابایی مشغول بازیه و بعد از ظهرها با یه کوچولو صدای چرخش کلید ددی ددی گویان خودشو به در میرسونه. جیغهای شبانه هم غیب شدند و خانوم خانوما شبها به محض بیدار شدن با دیدن مامان و بابا کنارش دوباره یه چرخی میزنه و لالا... خدایا سایه هیچ پدر و مادری رو از سر این کوچولوهای ناز عاطفی کم نکن...

و اینک... ماییم و یه دخترک ناز 16 ماهه که خیلی خوب با خونه نقلیشون کنار اومده و هنوز هم بعد از قریب به یه هفته که از سفر برگشتیم با اسباب بازیهای قبلیش سرگرمه و همه رو خوب کنترل کرد که یه وقت ددی تو روزهایی که شاینا نبوده اسباب بازیهاشو خراب نکرده باشه!!!

یکی از مزایای زندگی تو خونه بزرگ بابابزرگ ددرهای هر روز و هر ساعته تو حیاط بود. شاینا هر روز کفشهاشو میاره همراه با یه جفت جوراب، بهم میده و میگه "تش" (فتحه ت ) یعنی کفش و بعدش دد (فتحه د ) و اشاره به در یعنی ددر!! ما هم اینجا که حیاط نداریم ولی به جاش لابی داریم و شهناز جون مهربون که همیشه منتظر شایناست... یه محوطه بزرگ باصفا هم داریم که توش میشه حسابی دوید... تازه فواره هم داره که اگه مامانی غافل شه حاضریم از دستش فرار کنیم و خودمونو از پله هاش پرت کنیم تا به "آبه" برسیم...

اگه باز هم حوصله مون سررفت یه پارک کوچولو هم کنار خونه مون داریم که البته بهتره بگیم بوستان تا پارک که اونجا هم میشه کلی بازی کرد...

دخترک 16 ماهه خونه ما 16 تا هم دندون داره. با وجود اینکه خیلی زود دندون دار شد ولی اون وسطها روند دندون درآوردن کمی متوقف شده بود ولی تو همین دوران 16 ماهگی دو کرسی باقیمانده و 3 نیش دیگه هم به جمع دندونهای شاهدونه اضافه شدند که البته کرسیها هنوز کامل بیرون نیامده اند ولی جوانه های کوچولوی مرواریدی دهان خانوم خانوما سر از لثه بیرون آورده اند و حالا دیگه مونده همون 4 تا کرسی بزرگ عقبی که منتظریم رخ بنمایانند و دخترک ما با 20 دندون دیگه از دست التهابات لثه هاش خلاص شه.

دندون دار شدن شاهدونه ما باعث شده نازدونه خانوم دیگه به راحتی شریک غذای سفره ای ما شه. هرچند هنوز هم واسش غذای جداگانه درست میکنم چون معتقدم غذای مخصوص خودش خیلی کامل تر از مثلا پلو خورشتیه که با ما شریک میشه ولی اصراری به تموم شدن غذاش ندارم چون میدونم شاینا کمی که از غذای خودش نوش جون کرد بعدش غذای مارو هم میل میکنه و کامل سیر میشه. دختر ناز ما عاشق قورمه سبزی ترش مزه و جوجه کبابه و با اشتهای وصف ناپذیری ازشون استقبال میکنه. هر طعم جدیدی رو می پسنده: فسنجون شیرین، قورمه سبزی ترش، زیره پلوی پرادویه، آش رشته سیر دار، شیرین پلوی پر عطر و گلاب و یا کباب کوبیده چرب و چیلی ...

ضمنا "نان خور" خوبی هم شده. مخصوصا نون بربری! و محاله دست رد به کاسه ماستی بزنه که قراره خودش به تنهایی با قاشق و صورت!! نوش جون کنه!!

و فروردین نامه مونو با یه جشن ویژه به پایان می بریم و اونهم جشن تولد دانی کوچولوی دوست داشتنی که خاله ساناز لطف کردند و شاهدونه و مامان و باباشو به جشنشون دعوت کردند. دانیال عزیزم بهترینها رو برات آرزو میکنم و امیدوارم همیشه شاهد رشد و بالندگی و موفقیتهای چشمگیرت باشیم. شازده پسرمون با اون موهای فشنی خیلی خوش تیپ شده بود و شاهدونه ما هم از دیدن کلاه خوشگلی که بهش داده بودند بسیار هیجانزده . بطوریکه هنوز هم کلاهشو تو خونه سرش میذاره... .

کتاب فروردین امسال رو هم می بندیم و از ته دلم خدا رو سپاس میگم که همیشه ما رو مدیون نعمات خودش قرار میده و با وجود اینکه شاید نشه همه چیز رو اینجا گفت و نوشت ولی میخوام تو همین روزها حمد الهی رو بگم که باز هم سایه لطفش رو بر سرمون افراشته و میخوام یادم بمونه که تا همین چند هفته پیش چه دل پرآشوبی داشتم که آرامش بخشید. واقعا کاش انسان اینقدر فراموشکار نبود نه؟ خدایا هزاران بار شکرت...

 

پ.ن.1 : بهاره عزیزم فرارسیدن بهار دیگه ای از زندگیت رو بهت شادباش میگم. امیدوارم همیشه خرم و شاد درکنار بابا فرید مهربون و امیر نازمون روزگار بگذرونی. بیصبرانه منتظر دیدار قریب الوقوعمون هستم.

پ.ن.2 : دوست عزیزم آیلین جان... متاسفانه ایمیل یا آدرس اینترنتی ازت ندارم ولی چون میدونم مهمان همیشگی این خونه کوچولومون هستی همینجا بهت میگم که خیلی خیلی از موفقیتی که به دست آوردی خوشحالم و بیش از اون مسرورم که تونستم کمک و راهنمایی هرچند کوچک باشم. دخترک نازتو ببوس و بوی امروزش رو خوب به خاطر بسپار.

پ.ن.3 : اشتراک اینترنت خونه تازه تمدید شده و ما تو این مدت نتونستیم به شما دوستهای خوبمون سربزنیم. دل من و شاینا واستون تنگ شده و البته شاینا خانوم تازگیها اصلا حاضر به نشستن مامانی پشت کامپیوتر نیست. از این رو حتی آپلود کردن همین پست بیشتر از قبل طول کشید. در اولین فرصت در خونه های قشنگ تک تکتون رو خواهیم زد.

+ نوشته شده در  شنبه 29 فروردین1388ساعت 1:31  توسط مامان شایلی | 

سیزده بدر ... سال دگر ... خونه... ... بچه...!!!

هر چند شخصا به نحس بودن عدد سیزده معتقد نیستم ولی به خاص بودن بعضی از اعداد در فرهنگمون اعتقاد دارم و از آداب مخصوص بعضی از روزها لذت می برم. از این رو امروز دخترکمون هم نحسی سیزدهمین روز از اولین ماه سال رو تو حیاط پرگل خونه بابابزرگ به در کرد تا انشالا همه نحوس برامون تا آخر سال به در بشه... البته چون اینجا هوا خیلی سرد شده و به دلیل بارندگیهای شدید دو روز گذشته همه جارو گل و لای گرفته به گره زدن سبزه های باغچه خونمون رضایت دادیم. امیدواریم این مدلیش هم قبول باشه!!!

شاهدونه کوچولوی ما حسابی مکانیک شده... یادتونه که معاینه فنی میکرد؟ هر ماشینی رو که تو خیابون پارک شده می بینه باید حسابی بررسی کنه. اینجا هم مراسم سیزده بدر رو باز هم با معاینه فنی مجدد ماشین بابابزرگ شروع کرده...

و در پایان یک روز پرخاطره نوش جون کردن نوبرونه می چسبه نه؟ البته شاینا با خودش میگفت عجب توپ بزرگیه!!! مدام سعی میکرد شوتش کنه آخه تازگیها شدیدا به شوت کردن علاقمند شده.

بابا شاهین روز شنبه برگشت تهران و ما به دلیل کاری که بعد از تعطیلات اینجا داشتیم ترجیح دادیم بمونیم تا اینکه بریم و دوباره برگردیم. ولی راستشو بخواین شاینا کوچولو از روزی که بابایی رفته خیلی خیلی بهونه گیر و بداخلاق شده. دو شب اول که مثل زمان نوزادی تا نزدیکی صبح گریه کرد. مشکل جدیدی که تازگیها با شاینا دارم جیغ زدنهای بسیار شدیدشه. البته شاینا از اول موقع گریه کردن جیغ میکشید اونهم یه جیغ خیلی خیلی بنفش!! با یه فرکانس خیلی ریز که واقعا برای گوش شنونده آزاردهنده است. شاید بگین آخه چه جیغیه که نمیشه تحمل کرد؟ ولی تا نشنوین نمیتونین حدس بزنین اینو فقط من نمیگم همه اطرافیان اذعان میکنن. ولی با بالا رفتن فهم و درک دختر کوچولومون جیغ زدنها منظوردار شده. یعنی برای رسیدن به خواسته های غیرمعقول روش جیغ زدن پیش گرفته میشه. حتی گاهی گریه ای وجود نداره دستهاشو مشت میکنه چشمهاشو می بنده و فقط جیغ میزنه. واقعا نمیدونم چه برخوردی باید با این رفتار داشته باشم. اگه خواسته اش خیلی شدید نباشه و ظرفیت شنیدن حرف رو داشته باشه باهاش جدی صحبت میکنم. یه شخصیتی واسش ساختیم اسمشو خاله اش گذاشته "وای وای"!! وقتی بهش جدی و آروم میگم این وای وای باز اومده؟ شاینای من که جیغ نمیزنه همش کار این وای وایه!! دخترم اگه جیغ بزنی مامان گوشهاش درد میگیره خودت هم گوشهات میگیره نمیشه بغلت کنم باید آروم باشی تا مامانی بغلت کنه. گاهی این روش جواب میده. ولی عمدتا هنگامیه که مدت زمانی از جیغ زدنش گذشته و دیگه تقریبا خسته شده که به حرفهام گوش میکنه.

نمیدونم کدوم روش درسته؟ به خواسته نادرستش تن بدم تا ساکت شه که اونجوری فکر میکنم دیگه بعد از اون با جیغ میخواد به خواسته هاش برسه یا اینکه دلم از سنگ بشه و حرفشو گوش نکنم که اونجوری اونقدر جیغ میزنه که واقعا از تحملم خارجه چون خودش بیشتر اذیت میشه. مثلا این چند شب اولش که خواستم تحویل نگیرم تا آروم بشه دیگه رفته رو فاز بیقراریهای شدید که خداییش خودم پشیمون میشم که چرا از اول مثلا بغلش نکردم یا حرفشو گوش ندادم.

البته فکر نکنین الان که دلش برای بابایی تنگ شده از این روش استفاده میکنه. این روزها خودم هم به همین دلیل سعی میکنم توجهم رو به خواسته های حتی نامعقولش هم بیشتر کنم. کلا مدتیه از این روش استفاده میکنه. رک بگم شده یه دختر جیغ جیغو!! واسه همین این مطلب رو اینجا می نویسم که هم اینجا فقط محل ثبت خوشیها نباشه و همه وقایع ثبت بشن هم اینکه از اونهایی که تجربه مشابه دارن راهنمایی بخوام.

شاهدونه کوچولوی ما این چند روزه میونه اش با باباحسین خیلی خوبه. الهی بگردم که دلش واسه باباشاهین یه ذره شده و خلا نبودن بابایی رو با بابابزرگ پر میکنه. بابابزرگ هم که تو ناز کشیدن و ناز خریدن چیزی کم نمیذاره و صد البته شاینا کوچولو هم آی ناز میکنه آی ناز میکنه... یه نمونه شو ببینین...

پ.ن : یکی از دوستان خوبم گفتن یه بچه کوچولو چه خواسته غیرمنطقی میتونه داشته باشه؟ اومدم اینجا توضیح بدم مثلا وقتی میخواد انگشتشو فرو کنه تو پریز برق!! یا اعتراض میکنه چرا داره لباس گرم می پوشه!! یا چرا باید موقع تعویض پوشک شسته بشه! یا چرا الان وقتی گشنه هم هست باید شیر بخوره!! یا مثلا ساعت ۳ صبح که بیدار شده چرا بقیه خوابند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 فروردین1388ساعت 22:16  توسط مامان شایلی | 

شاینا دخترم پیشی چی میگه ؟ شاینا در حالیکه به پیشی جدیدی که عیدی گرفته اشاره میکنه میگه : مننو مننو ( کسره م و تشدید سرزبونی ن )

شاینا جون هاپو چی میگه ؟ ها ها ها

شانانا جوجو کو ؟ شاینا حتی توی ماشین به پرنده های آسمون اشاره میکنه و میگه : جی جی جی

راستش دیگه داریم یواش یواش امیدوار میشیم دخترکمون میخواد تو حرف زدن همکاری کنه...

سرعت دویدن با سرعت جگوار! برابری میکنه!! و قدرت و پرش روی مبلها فوق العاده پیشرفت کرده و به تازگی پایین اومدن از رو مبلهارو هم خوب یاد گرفته... درجه شیطنت به هزار رسیده و خلاصه خدا رحم کنه تهران و خونه نقلیمون و تنهایی از صبح تا شب و بی حوصلگی اونجا رو بعد از اینهمه سرگرمی و خوشگذرونی

و اینهم گزارش تصویری آخر هفته :

شاینا و پریچهر کوچولو... یه دختر ناز و آروم و مودب

شاینا و گردش امروز در پارک تفریحی "بش قارداش"

+ نوشته شده در  جمعه 7 فروردین1388ساعت 19:55  توسط مامان شایلی | 

آخ که چه می چسبه... هر روز مهمونی همش گردش و بخور و بخواب!! تنبلی هم عالمی داره نه؟ تازه اونهم با یه دختر بسیار مودب و ناز که خداییش من خودم کلی متعجب شدم از اینهمه خانومی دخترکم... تو هر مهمونی با یه نمره بیست خوشگل برمیگردیم خونه... خیلی برام جالبه که فقط با یک بار تذکر دادن به شاینا که نباید به میزهای چیده شده مهمونیها بدون اجازه دست بزنه شاهدونه کوچولو فوق العاده حرف گوش کن باشه و مارو واقعا مسحور ادب دوست داشتنی خودش کنه.

خانوم کوچولو عاشق شیرینی نخودی و برنجی شده... هر روز کیوی و پرتقال رو با اشتها نوش جون میکنه و گلاب به روتون تو این سفر مشکل یبوست مزمن خانوم خانوما هم حل شده. و عزیز دل ما همچنان داره با دراومدن دندونها دست و پنجه نرم میکنه و تعداد دندونها بین ۱۲ و ۱۳ عدد شده!! راستش هنوز وجود ۱۳ امی کاملا مسجل نشده . بساط بغل بازی خاله ها برقراره و از شما چه پنهون به مامان شایلی داره خیلی خوش میگذره . دخترک نازمون تو زبون چینی و ژاپنیش خیلی پیشرفت کرده و دیگه داره جملات چینی میسازه!! تقریبا تموم حروف رو تلفظ میکنه ولی بچه ام هنوز نمیدونه این حروف رو چطوری کنار هم بچینه تا معنی درستی بده!! فقط منتظریم یه روز صبح با صدای شاینا بیدار شیم که مثلا داره میگه : "مامان بابا بلند شین دیگه لنگ ظهره!!" اما جالب اینجاست که منظور خودشو کاملا مطرح میکنه و ما هم خوب متوجه میشیم. البته از جمله های معروفش که شهره همه فامیل شده "بده بده بده!!" است که واسه هر چیزی تند و تند میگه.

تفاوتهای رشدی کوچولو ها هر سه ماه خیلی قابل لمس میشن و رشد دخترک ما تو ۱۵ ماهگی بسیار چشمگیر بوده و این پیشرفت تو خوابهای شبونه هم مشهوده. شاهدونه ما شبها دیگه تقریبا کامل میخوابه و تا صبح فقط یک بار برای شیر بیدار میشه و واسه به خواب رفتن هم دیگه احتیاجی به خوابوندن مثلا روی پا نیست. شاینا کوچولوی ما کنار مامانش دراز میکشه و غالبا هر دو با هم به خواب میرن!!

همونطور که قول داده بودیم خبرهای داغ سفر رو مصور تعریف میکنیم . چون این خانوم خوشگل همچنان سوژه زیبای عکاسی بابا حسینه و روزانه ده ها عکس از ایشون ثبت میشه...

این شما و اینهم عکسهای دیروز و امروز...

عیددیدنی خونه مامان بزرگ مامان شایلی

به نازگلک ما هم میوه تعارف میشه

شاینا در حال معاینه فنی ماشین بابا حسین

شاهدونه ما بدون کمک و اجازه مامانی دست به ظرف آجیل نمیزنه

شاهدونه کوچولو هنوز هم عشق تلویزیونه

بفرمایید کباب ... ولی مراقب باشین مثل دیشب شاهدونه دهنتون پر خورده استخون نشه تا همه رو بترسونین و آخرش بابا شاهین مجبور شه با انگشت ماستی سرتونو گرم کنه و تو دهنتونو بگرده و استخون نرمه از توش دربیاره

خوش باشین تا بعد...

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 فروردین1388ساعت 1:57  توسط مامان شایلی | 

دراولین ساعتهای فرارسیدن سال نو صمیمانه ترین شادباشهای مارو پذایرا باشید ...عید همگی مبارک...

اومدیم وفای به عهد کنیم و خبرهای داغ نوروزی شاهدونه کوچولو رو با عکسهای داغترش با همه تون تقسیم کنیم... دخترک قصه ما تو خونه بزرگ بابابزرگ حسابی خوش خوشانشه...

زیباترین سنت نوروزی ما سفره خوشرنگ هفت سینه که شاینا و مامان تو خونه خودشون در تهران اونو برپا کردند و شاینا اونقدر هیجان زده شده بود که به محض رسیدن بابا شاهین بلافاصله سفره رو با اشتیاق وصف ناپذیری بهش نشون و با همون زبون ژاپنی چینی!! خودش همه مراحل چیدمان رو کامل توضیح داد. راستی تخم مرغها هنر دست ایشونه یادتونه که؟

دخترک وبلاگ ما اونقدر خانوم و فهمیده شده که با اینهمه میزهای چیده شده از خوراکیها و ظرفهای رنگارنگ دست به چیزی نزنه... حتی به این هفت سین وسوسه کننده خونه باباحسین... حالا بگذریم از اینکه دیروز تو هواپیما همچین یه کمکی البته نه خیلی کم ها!! بی قراری کرد و ... بگذریم بابا هیچی

و بقیه مراسم رو با زبان تصویر ببینید...

از لحظه لحظه روزهای نوروزیتون لذت ببرید... ما زودی برمیگردیم

+ نوشته شده در  شنبه 1 فروردین1388ساعت 2:39  توسط مامان شایلی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
شاهدونه ناز من شاينا جان
رشد و بالندگي تو در زندگي آنقدر جذاب و شيرين است كه ميخواهم هر لحظه از آن را به خاطر بسپارم. آمدم تا از تو بنويسم. از تو كه مرا شايسته "مادر" بودن كردي. اميد كه لايق اين ناميدن باشم.

پیوندهای روزانه
کودک شیرین من
حرفهای ناگفته مادران
زایمان شیرین ترین سختی دنیا
بیبی تی وی
نی نی به به
تغذیه تکمیلی
دیکشنری آریانپور
روانشناسی کودک
نی نی سایت
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
پیوندها
آراز كوچولو و مامان لیلی
ماني كوچولو و مامان فرناز
مارتيا كوچولو و مامان افشان
سارا کوچولو و مامان هنا
باران كوچولو و مامان مهسا
شرمينه كوچولو و مامان شهرزاد
سپهر كوچولو و مامان ریحانه
آوین کوچولو و مامان رکسانا
غزل كوچولو و مامان الهام
سام کوچولو و مامانی
شایان کوچولو و مامان حوریه
شایلی کوچولو و بابا هومن
عرفان کوچولو و مامان رویا
آذین کوچولو و مامان الهام
دینا کوچولو و مامان شیوا
صدرا کوچولو و مامان زهرا
دانیال کوچولو و مامان ساناز
مانا کوچولو و مانیا کوچولو
ساینا کوچولو و مامان افسون
مانی کوچولو و مامان شبنم
غزل کوچولو و مامان گلی
امیر کوچولو و مامان بهاره
آراد کوچولو و مامان لیلا
عسل کوچولو و مامان توتی
آرتین کوچولو و مامان نسیم
ارشیا کوچولو و مامان هاله
نورا کوچولو و مامان منصوره
شاینا کوچولو و مامان سمیرا
کیاراد کوچولو و مامان پروین
کیاراد کوچولو
الهه کوچولو و مامان عادله
طاها کوچولو و مامان آرزو
تارا کوچولو و مامان مهشید
محمدعلی کوچولو و مامان آزاده
رادین کوچولو و مامان پانیذ
سارا کوچولو و مامان
نیکا کوچولو و مامان مهناز
رژین کوچولو و مامان سمیرا
آریان کوچولو و مامان نازنین
شاینا کوچولو و مایا کوچولو
تارا کوچولو و مامان سارا
فرزان کوچولو و مامان آزاده
سطرهای زندگی شیرین جون
ری رای عزیز
آشپزخانه شیما جون
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان