![]() |
![]() |
|
|
خوب این بار ما هم وفای به عهد و اجابت دعوت میکنیم و از "یارهای مهربان" شاینایی می نویسیم . شاهدونه کوچولوی ما اولین باری که با صفحه جادویی کتاب آشنا شد حدودا یک ماه و نیمه بود که با کتابهای تقویت هوش نوزاد مطالعات خودشو آغاز کرد!! دقت و توجه و هیجان پس از اونهمه دقت شاینا دیدنی بود. چشمهای سیاهشو گرد میکرد و زل میزید به صفحات کتاب و گاها شبها قبل از خواب با همین نحو مطالعه آروم میشد. تا حدود 9 ماهگی همین سری کتابها 0 تا 3 ماه ، 3 تا 6 ماه و 6 تا 9 ماه رو بیشتر از هر کتابی دوست داشت و یواش یواش که تونست خودش بشینه (چون شاینا دیر تونست یه تنهایی و بدون کمک بشینه) خودش سراغ قفسه کوچولوی کتابهای ما میرفت و تمرین ورق زدن میکرد. قبل از اون هم عاشق مجلات و شکلهای رنگین اون بود ، رو شکم برمیگشت و مجله ورق میزد. تو اون سن ورق زدن رو بیشتر از دیدن عکسها دوست داشت. تو همین دوران کتابهای حمام هم که هر صفحه اسم فارسی و انگلیسی یک شی رو داره مورد توجه شاینا بود. شاینا هنوز هم گاهگاهی به این کتابها سری میزنه و موقع آب بازی ازم درخواستشون میکنه. سری کتابهای انتشارات خانه ادبیات به نامهای خرس ، گوسفند ، شیر ، سگ ، میمون ، پرتقال ، رنگها ... اولین کتابهایی بودند که شاینا به صورت ارادی مجذوبشون شد. چون به نظر من تا اون زمان شاینا فقط مبهوت عکسهای رنگین و نوع کاغذ مثلا مجله یا روزنامه میشد و انتخابی درکار نبود. ولی وقتی این سری از کتابها رو در کنار کتابهایی مثل " من و خواب " یا "من و لباس " کنارش میذاشتم سراغ همونها میرفت و به بقیه توجهی نشون نمیداد. کم کم متوجه شدم شاینای ما که یه دختر تلویزیونی و بهتره بگم بیبی تی ویی!! هم بود و اکثر برنامه های بیبی تی وی سرشار از حضور حیواناته ، رابطه جالبی بین عکسهای کتابهاش و حیواناتی که تو تلویزیون میدید برقرار میکرد . مثلا خرس رو که تو تلویزیون میدید سریع کتاب خرس رو هم به من نشون میداد و جالب تر اینکه وقتی فصل سرما و پرتقال شروع شد شاینا خیلی خوب میدونست این میوه خوشمزه ای که میخوره همینیه که عکسش تو کتاب پرتقال هست. ضمنا کیفیت کاغذهای این کتابها هم خیلی خوبه شاینا هنوز نتونسته حسابی پاره شون کنه!! هرچند که منگنه وسطشون براحتی درمیاد و باید خیلی مراقب باشیم که این منگنه از تو دهن شاینا خانوم سردرنیاره. تو وبلاگ آراز قهرمان و عرفان کوچولو با کتابهای می می نی آشنا شدم و دو سه تا از کتابهای می می نی رو برای شاینا هم گرفتم ولی متاسفانه دخترک ما رابطه خوبی با اونها برقرار نکرد. هنوز نمیدونم چرا چون خیلی براش تبلیغ کردم!! و هر بار به نحوی واسش میخوندمشون ولی فکر کنم عکسهای این سری از کتابها برای شاینا جذاب نبود . این بود که تقریبا مطمئن شدم در وهله اول این عکس کتابهاست که برای بچه ها جذابیت ایجاد میکنه بعد نوع قصه یا شعر اونهاست. و اینکه دیدم شاینا با شخصیتهای کارتونی مورد علاقه اش ارتباط خوبی داره و چند تا عکسی که ازشون داره رو بیشتر از کتابهاش می پسنده. این کاملا طبیعیه و به همین منظور هم هست که کلی از کتابهای مورد علاقه بچه ها با شخصیتهای کارتونی محبوبشون نوشته میشن مثل شخصیتهای محبوب والت دیسنی که خود من تو دوران کودکی کلی کتاب با حضورشون داشتم. واسه همین یه فکری مثل جرقه تو ذهنم زد. چون تقریبا مطمئن بودم که کتابی با حضور شخصیتهای محبوب بیبی تی وی شاینا پیدا نخواهم کرد همینطور که عروسکهاشون هم نیست ، با کمک سایت این کانال عکسهاشون رو سیو و با کیفیت نسبتا خوب پرینت کردم . مثلا از هر شخصیت بین 4 تا 10 عکس داشتم. سعی کردم به نحوی پشت سر هم بچینمشون که بشه بهشون نظم داستانی داد . خوبیش این بود که خیلی از عکسها ترتیب برنامه خاصی از اون شخصیت رو هم داشتند یعنی با کنار هم قرار دادنشون میشد یه داستان از برنامه ای رو که شاینا قصه اشو هم میدونست ساخت . کاغذها رو به دنبال هم مثل کتاب با گیره صحافی خونگی!! کردم و برای هر کتابم هم داستانی هم به فارسی هم به انگلیسی نوشتم . هدفم بیشتر این بود که شخصیتهای مورد علاقه اشو از صفحه تلویزیون به صفحه کتاب منتقل کنم و از طرفی قصه رو هم طوری می نوشتم که خود شاینا هم توش حضور داشته باشه. مثلا تو یه قصه که دراکو داره هدیه میگیره هدیه رو به شاینا میده چون دختر خوبی شده و اینجوری شاینا ناخواسته با نوشته ها هم آشنا میشد و اگه شخص دیگه ای غیر از من که داستان رو نمیدونست هم پیش شاینا بود میتونست همون داستان رو واسش بخونه. ترجمه انگلیسی رو هم واسه این نوشتم که تو بعضی از برنامه ها لحن خاصی از گویش به کار میره که نشوندهنده اون برنامه یا شخصیت خاصه مثلا وقتی برنامه الیور شروع میشه گوینده با لحن خاصی میگه Hello Oliver که خوب این لحن برای شاینا با زبان انگلیسی آشنا بود که من نمیخواستم اون لحن دوست داشتنی رو هم از کتابهای ساخت خودم!! دریغ کنم. نمیدونم این کارم تا چه حد مطابق با اصول روانشناس کودک بوده ولی چیزی که هست اینه که شاینا کوچولوی من این کتابهای مامان دوزش!! رو از بقیه کتابهایی که شخصیتشون رو دوست نداره بیشتر می پسنده . در همین راستا چون خانوم کوچولوی ما دور از فامیلهای درجه یکش مثل بابا بزرگها یا مامان بزرگها و عمه ها و خاله ها و عمه زاده هاش زندگی میکنه عکسهای اونها رو هم عین همون کتابها درست کردم تا شاینا به جای اینکه عکسهاشونو رو دیوار یا تو کامپیوتر یا تو آلبوم که شباهتی به کتاب نداره ببینه با ورق زدن یه کتاب دیگه مامان دوز با عزیزانی که حتی ندیدتشون آشنا شه و جالب اینجاست وقتی بهش میگم عمه فرانک کو؟ هنوز عمه شو ندیده ولی عکسشو نشون میده. خاله ها و بقیه رو که دیده که خوب می شناسه... تو این چند هفته اخیر هم متوجه شدیم شاینا کوچولو شدیدا به کتابهای انگلیسی علاقمنده . اول از همه super songs که توش پره از شعرهای کودکانه روز دنیا که خوشبختانه تونستم سی دی صوتیشو هم از شهر کتاب تهیه کنم و دیگه آهنگ همه شعرها رو هم بلد باشم . شاینا این کتابو هرجا که میره همراهش می بره و صفحه شعرهای دوست داشتنیشو هم خوب میشناسه . نکته قابل توجه اینه که کیفیت چاپ و کاغذ کتابهای خارجی به مراتب بهتر از کتابهای ایرانیه و از این رو تقریبا غیر قابل پاره شدن هستند. کتاب دیگه ای که براش گرفتم مجموعه اشعار معروف کارتونهای والت دیسنی با ترجمه فارسیه که با وجود اینکه حاوی شخصیت جالبی هم نیست و رنگ و روی آنچنانی هم نداره شاینا با اشتیاق ورق میزنه که اینجوری دیگه مطمئن شدم شاینا نوشته انگلیسی رو بیشتر می پسنده . خوشبختانه شاهدونه خانوم تازگیها چند تا کتاب خوب انگلیسی هم از افسانه جون زندایی مهربون من سوغاتی گرفته . کتابهایی رسیده از استرالیا! نمیدونم چرا ناشران ایرونی خیلی به کیفیت چاپ و کاغذ و صفحه آرایی اهمیت نمیدن! درسته قیمت کمی بالاتر میره ولی مدت زمان و عمر مفید کتاب دست بچه هم به همون نسبت بالاتر میره . کتابهای سوغاتی شاینا کتاب اسب آبی که وسطش یه تاتی بوق زن اسب آبی هم هست . کتاب شهر بازی که هر صفحه اش یک پازل جداگانه داره که البته هنوز شاینا پازلش رو کشف نکرده که چون پیچیده است و ممکنه فقط به هم بریزتش ما هم بهش نشونش ندادیم . و یک کتاب خیلی جذاب با عروسکهای انگشتیه که تو هر صفحه از کتاب یکی از همین عروسکها راجع به رنگها و اشکالی که رو بدنشون هم هست صحبت میکنند . شاینا حتی اگه داستان جدی اونو هم انگلیسی بخونیم دقیق گوش ویده انگار واقعا می فهمه و عاشق اون عروسکهای انگشتی هم هست . یه وقت فکر نکنین دخترک ما فقط انگلیسی رو دوست داره ... وقتی کتاب "منم که دالی کردم" از انتشاران پیدایش رو براش گرفتم و گفتم نی نی کو مامان ... پیکابو!!! یهو خودش اصلاح کرد و گفت دایییییی! (دالی)... دیگه محاله به پیکابو جواب بده خودش میگه دایی!!... البته کلی کتابهای رنگارنگ دیگه هم داریم مثل انواع مجله ها یا حتی روزنامه ها یا یه چیزی هم از دوست هم ناممون یاد گرفتیم پیک تهران!! معلومه یه کتابچه تبلیغاتی پر از عکسهای رنگارنگی که واقعیند برخلاف خیلی از نقاشیهای کتابها، خیلی مورد توجه دخترک ما قرار میگیره... و حالا یه گزارش داغ تصویری که نگین این بار عکس نداریم... شاینا و بالکن خوش منظره ما در طبقه ۱۱ ام... البته با احتساب پارکینگها میشه یه چیزی حدود ۱۵ - ۱۶ ام!! و اینها هم سندی بر نوشته های بالا! شاینا دخترم The wheels on the bus go رو نشون بده... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 16:40 توسط مامان شایلی |
|
|
آره... میدونم خیلی تاخیر داشتیم و خیلی هم بی معرفت بودیم. این یک هفته که میربان بابابزرگ و مامان بزرگ بودیم بهتره بگیم ما مهمون بودیم و اونها میزبان!! اصلا سراغ کامپیوتر نیومدم . میدونین من آدم حسودی نیستما یعنی تا حالا یادم نمیاد تو زندگیم به داشته های یه نفر حسادت کرده باشم ولی راستشو بخواین این دفعه دیگه به اونهایی که خونواده هاشون کنارشونن تا دلتون بخواد حسودیم شد!! نعمت حضور خونواده ها کنارتون رو قدر بدونین. حضور مامان شهلا و بابا رضا یا به قول شاینا کوچولو ددی آرامش و موج مثبت فراوونی به خونه ما آورد به طوریکه شاینا که شب قبلش حسابی تب کرده بود دیگه بهونه بیماری نگرفت. البته یه شب دیگه هم تب کرد که بنا به تشخیص دکتر گوش و گلوش ملتهب بوده که مسلما تب هم اجتناب ناپذیر میشه ولی اون کم حوصلگی و بدخلقی ناشی از بیماری تقریبا وجود نداشت. من هم که دوره بیماریم به دو هفته هم کشیده شد نیاز مفرط به استراحت داشتم و تو این یه هفته تا دلتون بخواد از فرصت استفاده کردم و خوابیدم. زمانهایی رو که قبلا پای اینترنت بودم یا خواب بودم یا کنار مامان شهلا مشغول یادگیری به به های خوشمزه... میدونین مامان شهلای ما دستپخت فوق العاده ای داره و این بار کلی خوراکی جدید به بهی واسه شاینا درست کردیم... این شد که تو این مدت از این خونه کوچولوی صورتی رنگمون کمی غافل شدیم... این هفته رو بهتره به نام "هفته تربیت"!! تو خونه مون نامگذاری کنیم!!! آخه میدونین ما یه دختر داریم که اکثر قسمتهای بدنش یه چسب مخصوص داره که محکم می چسبه به بدن مامانش!!! ما هم تو این مدت سعی کردیم این چسب رو از بین ببریم!!! درسته... شاینا شدیدا به من وابسته شده بود. هرچند این وابستگی اقتضای سنشه و من هم نمیخوام لذت این وابستگی رو انکار کنم اما دیگه این حس داشت آرامش رو هم از من هم از شاینا میگرفت. شاینا شبها حتما باید کنار من میخوابید و هر یک ساعت اگه گریه نمیکرد و شیر نمیخواست قطعا یه نقی میزد که با عکس العمل من حضور منو تو اتاق احساس کنه و اگه هم بیدار میشد و بابا رو میدید بنای داد و بیداد میذاشت و خودشو واسه باباش لوس میکرد و تا بغلش نمیکردیم هم راضی نمیشد. خانوم کوچولو شدیدا بغلی شده بود و شبها گاهی ازمون تلویزیون و به قول خودش "بیبی" هم میخواست و ما هم از ترس جیغهای بنفش شاینا !! اطاعت امر میکردیم. مواقع دیگه هم شاینا معمولا ازمون بغل میخواست و راستش ما هم گاهی ناخواسته بغلش میکردیم... دیگه خودتون تا آخرش حدس بزنین که اینهمه بغل بازی واسه همه ما میتونه عواقب بدی داشته باشه... خواسته های همیشگی شاینا واسه بغل و کمر درد و دست درد و ... واسه ما!! خودمون هم خیلی وقتها متوجه اینهمه بغل کردن شاینا نبودیم ولی مامان شهلا همون شب اول که بهونه های شاینا رو دید بهمون گفت... این جوجه کوچولو خوب می فهمه و خوب میدونه چطوری خودشو واستون لوس کنه و خواسته هاشو ازتون بخواد و اونهم همون تهدید جیغه!! آخه شاینا این اواخر یاد گرفته بود اگه به خواسته اش اهمیت نمیدادیم طوری جیغ میزد که گلوش خشک میشد و بعد ادای بالا آوردن رو درمیاورد!!! درست مثل کسی که میخواد اس...تفراغ کنه!! و معلومه دیگه تو این شرایط ما هم سریعا به خواسته اش عمل میکردیم. به قول مامانی خوب ریشتون رو وجب کرده این فسقلی!!! خودم با راهنماییهایی که خیلی از شماها تو چند پست قبلی کرده بودین میدونستم نباید به خواسته هاش توجه کنم اما این ادای جدید بالا آوردن که دو بار منتهی به بالا آوردن واقعی هم شده بود حسابی ما رو ترسونده بود! و این شد که از همون روز سعی کردیم شاینا کوچولو رو به مسیر صحیح تربیتی ! هدایت کنیم و اولین قدم بیرون انداختن بابا شاهین بود از اتاقمون!!! شاینا کوچولو تو این مدت خوب متوجه شده که مامان شهلاست که داره به مامان و باباش خط میده. طفلی مامانی رو زیاد تحویل نمیگیره. مثلا تا ددی رو می بینه زودی می دوه تو بغل بابابزرگ یا وقتی بهش میگی شاینا ددی اومد نیشش باز میشه و سریع خودشو به ددی میرسونه ولی از مامان شهلا روبرمیگردونه!! حتی گاهی چشمهاشو با دستهاش میگیره تا مامانی رو نبینه!! تازگیها هم اگه کار بدی کنه مثلا اگه چیزی رو پرت کنه سریع به مامانی نگاه میکنه و دستشو میزنه رو هم و یعنی وای وای!! و مامان شهلا هم باید این وای وای کردنو تایید کنه. اما از اونجایی که مامان بزرگ عاشقونه شاینا رو دوست داره این محبت قطعا کار خودشو میکنه و موجش به شاینا میرسه چون شاینا کوچولو اون خشم و دلخوریشو از مامانی داره یواش یواش کنار میذاره. به طوریکه امروز صبح خودشو انداخت تو بغل مامانی تا یه وقتی مامانی مهربون از اخم و کرشمه شاهدونه جوجو دلخور نشده باشه. خوب حالا که از جیغ زدن گفتم بهتره بقیه روشهای تدافعی شاینا رو هم یادآوری کنم که بعدها خودش بدونه چه آتیشپاره ای شده بوده!! چند روز پیش شاینا لیوانش تو دستش بود و آبمیوه میخورد البته بیشتر رو زمین میریخت!! که یهو که چشمش به من خورد لیوانو پرت کرد رو زمین!! مامان شهلا گفت وای وای وای!! الیور چرا لیوانو انداختی زمین!!! (طفلی الیور!) الان شاینای من برش میداره تا تو دیگه از این کارا نکنی!! شاینا هم سریع لیوانو برداشت و دوباره شروع کرد به خوردن در حالیکه به من هم نزدیک میشد. مامانی گفت آفرین دخترم که اینقدر حرف گوش کنه... و شاینا که دیگه به من رسیده بود لیوانو پرت کرد طرف من و تا من گفتم وای وای وای یهو به طرفم حمله کرد و محکم موهامو کشید!!! خدا میدونه چقدر خودمو کنترل کردم تا با دیدن قیافه انتقامجو و اینهمه نقشه های وروجکی شاینا خنده ام نگیره و خوب خیلی هم دردم گرفته بود و کلی هم سعی کردم جیغ نزنم... هیچی دیگه شاینا رو بغل کردم و یه کم ناز و نوازش که دختر من از این کارای وای وایی نمیکنه که... تا دخترکمون که معلوم بود حوصله اش دیگه از اینهمه تربیت داشت سرمیرفت!! به دل نگیره. این روزها هم روزی چند ساعت تنها میرم بیرون تا شاینا کمی به نبودن منهم عادت کنه و بهتره بگم هردومون عادت کنیم چون اون چسبه به هردومون چسبیده بود. شاینا تو شبهایی که مریض بودم و واسه واگیردار بودن بیماریم کنارش نمی خوابیدم باوجود اینکه بابا شاهین رو عاشقونه دوست داره ولی تا صبح نق نق میکرد و صبح هم به محض دیدن من اون طرف اتاق بنای ناسازگاری رو میذاشت و بازجویی از من که دیشب کجا بودی؟؟ و من هم همه زندگیم شده بود شاینا... درسته شاینا همه زندگی منه ولی تمام لحظاتم فکر شاینا و ذکر شاینا بود. اولین روزی که تنها بیرون رفتم درست شده بودم عین آدمهای تازه از زندان آزاد شده که سالهاست مردم رو ندیدند!! ویترین مغازه ها ، مدلهای جدید پوشاک یا حتی قیافه مردم هم واسم تازگی داشت چون تا قبل اون بیرون رفتن هم همش واسه شاینا و توجه محض به شاینا بود نه چیز دیگه و بهتره هفته ای رو که گذشت رو هفته تربیت مامان و شاینا بنامیم!! مزیت دیگه ای که بودن مامان بزرگ و بابابزرگ کنارمون داشت آغاز همکاری شاینا تو صحبت کردن بود. واقعا بچه هایی که دور و برشون شلوغه زودتر صحبت میکنند. این اواخر احساس میکردم شاینا فقط با من لج میکنه و حرف نمیزنه و تا حدودی هم درست حدس میزدم . چون کاملا با مامان شهلا همکاری میکنه و لغتهایی رو که مامانی میگه حتی در هم و برهم و نادرست تکرار میکنه ولی مهم اینه که تکرار میکنه. مامانی به ماهی تو تلویزیون اشاره میکنه و میگه "ماهی..." شاینا میگه "پیش..."! مامانی میگه نه دخترم و شمرده میگه "ما...هی" و شاینا این بار میگه "هیش"!! آخرش مامان شایلی میگه مامان جون شاینا داره میگه "فیش"!!!!! و یا مامانی میگه "پیشی" و شاینا تند تند سرزبونی میگه "مننو مننو مننو"!! و مامان شهلا تازه متوجه میشه یعنی میو میو!! یا یه جای دیگه مامانی به آتیش یا شمع اشاره میکنه و میگه شاینا "جیزه" و شاینا بلافاصله دهنشو غنچه میکنه و میگه "پوف پوف"!! گاهی هم مامانی ممکنه اشتباه کنه آخه مثلا به دراکو اشاره میکنه و میگه "الیور..." و شاینا سریع میگه "ااااا دیدی"!! خوب زمانهایی هم هست که کاملا با هم هماهنگی دارن مثلا مامانی میگه "شاینا دست نزنه ها" و شاینا میگه "نه نه نه"!! و خوب مامان بزرگ و بابا بزرگ هم شخصیتهای مورد علاقه شاینا رو دیگه خوب می شناسن چون مامان شایلی واسشون اسمهاشونو یادداشت کرده تا اونها هم تو یکی از بازیهای شاینایی شریک باشند و اونهم بازی اشاره به عکسهای رو دیواره هرچند این اتاق بازی عواقبی هم داشته مخصوصا اتاق بازی با بابابزرگ چون ددی خیلی از راه تربیتی ما پیروی نمیکنه مثلا بازی جدید شده کمد بازی!! ددی شاینا رو بغل میکنه و میذاره تو کمدش!! شاینا هم اگه ددی نباشه و بقیه باهاش همکاری نکنن خودش میره میشینه تو کمدهایی که قدش برسه!! و اما میرسیم به "به به" های خوشمزه ای که واسه شاینا درست کردیم... شاهدونه ما غالبا از مشکل یبوست اذیت میشه و یکی از خوراکیهایی که غالبا بهش میدم بیسکویت های سبوس داره. و این بار مامان شهلا به کمک مامان شایلی واسه خانوم کوچولو نون سبوس دار پختند. باید بودین و میدیدین شاینا چه ذوقی میکرد از دیدن آرد و خمیر بازی و ریخت و پاش های نون بازی و از اون مهم تر با گرم شدن هوا و باز شدن در بالکن خوش منظره خونه ما و بودن فر تو بالکن بدو بدو و گشت و گذار بالکنی هم به اینهمه خوشگذرونی اضافه شده و ما معمولا یه شاینای نون به دست پابرهنه داریم که دیگه از خیر دمپایی گذشته چون باهاشون نمیتونه راحت بدوه که با این دود تهران غالبا هم کف پاهاش سیاهه از در هال میاد تو بالکن به فر اشاره میکنه و میگه "جیززززز" و از در آشپزخونه میاد تو خونه و همینطور می چرخه و کیف میکنه و بعدشم یه آب بازی حسابی واسه پاک کردن اینهمه دود و چربی!
و اینهم ظرف نونهای رنگارنگ مخصوص شاینا... در اولین فرصت دستور پختشون رو اینجا خواهم نوشت. ما که داریم از موهبت حضور مامانی و بابایی بهره می بریم و کیف میکنیم و از ته دل دعا میکنیم که شرایطی پیش بیاد تا مامانی و بابایی بیان تهران پیشمون و کلی هم انرژی گرفتیم و داریم ذخیره میکنیم که با برگشتشون خیلی بهمون سخت نگذره مخصوصا به شاینا که شدیدا بهشون وابسته شده و و راستی نقشه بعدیمون اینه که یه کاری کنیم تا مامان نوشین و باباحسین دلشون واسمون یه ریزه شه بلافاصله اونها بیان پیشمون!!!
شاینا و دیداری هیجان انگیز از موزه حیات وحش دارآباد... کیفیت نامطلوب عکسها به دلیل عدم استفاده از فلاش تو موزه است... این چرا یه پا داره؟!!! چه "پیش" یا "هیش" بزرگی!! " هو هو هو " همون هاپوی شاینایی... من اصلا از این "مننو مننو"ی گنده خوشم نمیاد... می ترسممممم!!! " جی جی جی " همون جوجوی شاینایی... اینجا هم دوست پیدا کردم... موقع دویدن سرامون خورد به هم. اون گریه کرد ولی من فقط سرمو گرفتم و خندیدم! شاهدونه و هدیه مامان شهلا و بابا رضا نه ببخشین ددی شاینا و همه دوستهاش تو خونه نقلیشون اینجا هم "مااااا" داره... همون گاو شاینایی...
پ.ن. : میخواستم پست مجزایی راجع به سی دی ها و کتابهایی که تو پست قبلی گفته بودم بنویسم اما تا حالا فرصت نداشتم تا نوشتن اون پست اینجا جواب سوالات خیلی از دوستان رو میدم... اول اینکه ما هم بیبی تی وی رو نداریم راستش اطلاعی هم ندارم که آیا میشه با تعویض دستگاه یا... کانالشو وصل کرد یا نه اما زمانی که کانالش وصل بود کلی از برنامه هاشو واسه شاینا ضبط کردم که الان شاینا با برنامه های ضبط شده مشغوله. سی دی های بیبی انیشتین 10 عدد دی وی دیه که کمپانی والت دیسنی تولید کرده. راستش ما هنوز همه دی وی دیها رو ندیدیم ولی این چند تایی که با شاینا نگاه کردیم از نظر من فوق العاده بودند. البته من شنیدم این سی دیها نوع فقط صوتی هم دارند که اطلاعی از اون مدل ندارم. عروسکهای دوست داشتنی و کاملا متناسب با سلیقه بچه ها به طرز فوق العاده ای با بچه ها ارتباط برقرار میکنند و انگلیسی یاد میدن. لغات تک به تک مناسب با عنوان و موضوع سی دی با لهجه کاملا روان و شمرده شمرده تکرار میشن و نام لغت هم نوشته میشه. شاینا کاملا درک میکنه که بعد از اونها باید تکرار کنه و با همون لحن بچه گونه خودش پشت سرشون بیان میکنه. یا مثلا تو دی وی دی "بیبی بتهوون" همون عروسکها با سمفونیهای معروف بتهوون حرکت میکنند و سمفونی کاملا اجرا میشه و تو قسمتهایی از اون بچه ها با آلات موسیقی هم آشنا میشن. این سری رو میتونین از فروشگاههای شهر کتاب تهیه کنین. چند روز پیش سری کامل اون رو تو شهر کتاب ونک دیدم. ولی ما خودمون از مجتمع پایتخت خریداری کردیم. پیشنهاد میکنم یکی دوتاشون رو امتحان کنید. با دیدن هیجان بچه ها پشیمون نمیشین. بعدا اضافه شده : خیلی از شما دوستان خوب فکر کردین مامان شهلا و بابا رضا پدر و مادر من هستند ولی نه... میگم که حسودیتون بشه چرا همش من حسودی کنم؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 14:49 توسط مامان شایلی |
|
|
بعدا نوشت : بعد از یک هفته که مامانی با اون عفونت گلو و چند تا آمپول پنی سیلین و بعدش تازه علائم سرماخوردگی دست و پنجه نرم میکرد با وجود مراقبتهای زیادی هم که انجام شده بود ولی شاینا کوچولو دیشب تب کرد. آخه نمیشه از دست میکروب و ویروسهای موذی به راحتی دررفت. فقط خوشحالیم که امروز مامان شهلا و بابا رضا میان تهران چون یه مامان تازه از بیماری برخاسته استراحت نکرده نصفه نیمه خوب شده کم خواب قطعا احتیاج به کمک داره. واسمون دعا کنین...
تو خونه کوچولوی ما بیشترین صدایی که فضای صوتی خونه رو غالبا پر میکنه صدای موسیقی و شعره... یا کامپیوتر روشنه و داره موزیک پخش میشه یا یه کانال موسیقی داره واسه خودش میخونه و یا مامان شایلی داره شعر میخونه!!! یه وقت فکر نکنین مامانی صدایی داره و تبحری تو آواز خوندن... نه... مامانی از همون اول اولش هم عاشق همراهی موسیقی با لحظه های روزانه اش بوده و از روزهای اول بارداری واسه دونه کوچولوش مرتب شعر میخونده تا اینکه این دونه کوچولوی قصه ما شدیدا علاقمند به شعر و ترانه شده و همیشه از مامانش خواستار خوندن شعر و آهنگه... از این رو تصمیم گرفتم این علاقمندی شاینا رو تو هر مرحله از سنش به یه شعر خاص اینجا ثبت کنم که هم بعدها واسه خودش جذاب خواهد بود و هم من اینهمه شعرهای رنگارنگی که خداییش خیلیهاشونو با زحمت حفظ کردم رو همیشه به خاطر بسپرم... اوایل دوران بارداری هر زمانی که فرصت خلوت کردن با کوچولومو پیدا میکردم براش شعر میخوندم... نمیدونم چرا دوست داشتم حرف زدنهام با این نقطه ریزه میزه آهنگین باشه. انگار اونجوری رابطه نزدیک تری برقرار میشد. تو روزهای بارداری شعر آقا خرگوشه همیشه ورد زبونم بود... یه روز یه آقا خرگوشه... رسید به یه بچه موشه... موشه پرید تو سوراخ... خرگوشه گفت آخ!... وایسا وایسا کارت دارم... من خرگوش بی آزارم... زود بیا از سوراخت بیرون... نمیخوای مهمون؟... مامان موشه عاقل بود... زنی باهوش و کامل بود... یه نگاهی کرد به بیرون... گفت ای بچه جون!... نترس نترس این مهمونه... خیلی خوب و مهربونه... زود برو پیشش سلام کن... بیارش خونه... روزهایی که حرکات شاینا درونم کاملا محسوس شده بود این شعر هیجان زیادی رو در اون ایجاد میکرد. کم کم آخر شعر دونه کوچولو رو هم وارد متن میکردم. اوایل قرار بود اسم شاینا رو بذاریم "شارمین". مدتها نی نی کوچولو رو به این نام صدا میزدیم. بهتره بگم تمام دوران بارداری اسمش این بود چون شاینا دقیقا شب قبل از تولدش شاینا نامیده شد. وقتی آخر شعر میخوندم... شارمین مامان خوشگله... عروسک مامان توپوله... عسلک مامان خانومه... نازگل منه... (با همون آهنگ شعر) شاینا یا همون شارمین کوچولو حرکاتش چندین برابر میشد. دیگه هروقت نگران دیر یا کم حرکت کردنش میشدم یکی از روشهای بیدار کردن شارمین کوچولو خوندن همین تیکه شعر بود. شاینا کوچولو روزهای نوزادیش رو هم با همین شعر گذروند. با همین شعر میخوابید... با همین شعر آروم میشد... و جالب اینجا بود که نسبت به صدای من هم حساسیت زیادی داشت و حتما باید من این شعرو واسش میخوندم. چه شبهایی تا صبح تو خونه راه میرفتم و بلند بلند میخوندم شاینای مامان خوشگله... تو دوران نوزادی شاینا هم فضای خونه رو با موسیقی پر میکردیم. نوزاد کوچولوی ما تو اون روزها با "من اگه نباشم" کامران و هومن و یا "خودتی" شهره آشنا شده بود و با همون نگاههای بی منظور نوزادی کاملا هدفمند به تلویزیون خیره میشد و با شنیدن این شعرها واکنش نشون میداد. شعر دیگه ای که اون روزها برای شاینا میخوندم عروسک قشنگ من قرمز پوشیده بود که میدونم همه خوب بلدین. دختر کوچولوی ما شبهای دردناک واکسن دوماهگی رو با این شعر آروم میگرفت. با ورود بیبی تی وی از حدود ۵ ماهگی شاینا به خونه مون شعرها گستره بزرگتری پیدا کردند و جهت یابی شدند. تو اون دوران یواش یواش شاینا با شعرهای انگلیسی مانوس شد. هرچند هنوز هم عاشق دیلینگ دیلینگ موسیقی ایرونی بود. مثلا با آهنگ "بیس" سامیار میخوابید!! وقتی میگم با اون آهنگ میخوابید یعنی حتما باید واسش اون شعرو میخوندیم تا خوابش ببره والا محال بود شعر یا آهنگ دیگه رو ازمون قبول کنه. کم کم مامان شایلی شروع کرد به دقیق گوش دادن و سعی در حفظ کردن شعرهای بیبی تی وی و باید بگم موفقیتهایی هم نصیبش شد و امروز شاینا کوچولوی ما با عکس العملهای خارق العاده اش نسبت به شعرهای کودکانه روز دنیا همه مونو متعجب میکنه. زمانی که واسه شاینا سری کتابهای می می نی رو گرفتم خیلی برام عجیب بود که کتابهایی رو که اکثرا ازشون به عنوان کتابهای مورد علاقه بچه ها یاد میکنند اصلا مورد توجه شاینا نیست. لحن خوندنم رو عوض میکردم نوع قصه رو تغییر میدادم واسش شکلک در میاوردم ولی نه... شاینا توجه زیادی نشون نمیداد... تا اینکه چند وقت پیش شاینا کوچولو مشغول بازرسی ویترین کتابهاش بود که دیدم رفته سراغ کتابهایی که من گذاشته بودم واسه کمی بزرگتر شدنش و داره به دقت اونها رو ورق میزنه... کتاب Super songs رو برداشت و یه صفحه اشو باز کرد و اومد سراغ من تا براش بخونم و این برام خیلی جالب بود که شاینا عاشق کتابهای شعر انگلیسی بوده و من نمیدونستم... حالا واقعا نمیدونم آیا شاینا نوشتار انگلیسی و فارسی رو تشخیص میده؟ چون فکر کنم واسه سنش تشخیص و تمایز خطهای زبانهای مختلف بعید به نظر برسه. کمی که دقیق تر شدم دیدم من هر شب دارم واسش شعرهای انگلیسی میخونم تا بخوابه و شاینا دیگه حاضر نیست با هیچ شعر و لالایی فارسی خوابش ببره و وقتی هم که تلویزیون نگاه میکنه قسمت شعرهای انگلیسی رو کاملا دقیق میشه و نکته جالب تر این بود که مثلا سری کارتونهای teletubbies که تو ایران به توپولوها دوبله میشه رو فقط زبان انگلیسیش رو دوست داره و دوبله شده اش رو نگاه نمیکنه... و این یعنی گوشهای دختر ما فعلا زبان اجنبی رو می پسنده و خوب ما هم اصراری به تغییر کانال زبانی ایشون نداریم... و این شد که تصمیم گرفتم شعرهای مورد علاقه اش رو هم تو وبلاگش ثبت کنم... There is a hole in the middle of the see... There is a hole in the middle of the see... There is hole there is a hole there is a hole in the middle of the see There is a boat in the hole in the middle of the see... There is a boat in the hole in the middle of the see... There is a boat there is a boat there is a boat in the hole in the middle of the see There is a frog on the boat in the hole in the middle of the see... There is a frog on the boat in the hole in the middle of the see... There is a frog there is a frog there is a frog on the boat in the hole in the middle of the see There is a fly on the frog on the boat in the hole in the middle of the see... There is a fly on the frog on the boat in the hole in the middle of the see... There is a fly there is a fly there is a fly on the frog on the boat in the hole in the middle of the see جالب اینجاست موقع خوندن این شعر انگار شاینا میدونه تکرار یا تواتری تو متن وجود داره اگه با لحن یک نفس و پشت سر هم واسش بخونیم که مگس روی قورباغه است و قورباغه روی قایق و ... وقتی به آخرش میرسیم از بند اومدن نفسمون غش میکنه از خنده و گاهی خودم چیزهای دیگه ای رو هم بهش اضافه میکنم که همه رو هم سوار میشن و میفتن تو گودال تو رودخونه مثلا گاهی خود شاینا هم میاد رو قایق و میفته تو گودال و شاینا هم کلی میخنده به لحن خوندن من و شنیدن اسم خودش تو شعر... جالب تر اینکه شاینا لحن بازی یا لالایی این شعرو تشخیص میده یعنی موقع خواب با همین شعری که به هیجان میاوردش خوابش هم می بره. یکی از کارتونهای مورد علاقه شاینا فینگر فمیلی بیبی تی ویه و شاینا خانوم شعر آغازین این برنامه رو هم به عنوان لالایی خیلی خوب می پذیره... Hello hello... to every one... we are a family finger family... mumy dady boy girl... mumy dady boy girl... together we like to play... together we like to play the curious guess think game... who is it? what is it? what can if be?... maybe a train or maybe a cat... may be a rabbit or may be a hat این شعر هم برای شاینا تبدیل به بازی شده... مثلا میگم who is it? what is it و به وسایلی که میشناسه اشاره میکنم و غالبا خودم با همون لحن شعر اسم وسیله رو می برم. البته شاینا چون هنوز تو حرف زدن همکاری نمیکنه غالبا با من تکرار نمیکنه ولی میدونم که منظور منو از این حرکت کامل متوجه میشه... یا به قسمت مامی میرسم بلند میگه ددی و بعد من میگم بوی و چون نمیتونه بگه گرل یا میخنده یا بلند میگه دی ی ی ی!! شعر old mcdonald هم شدیدا مورد علاقه شایناست هم به عنوان لالایی خواب هم بازی کشف شده جدید شعری و اونهم تمرین صداهای حیوانات... Old mc donald had a farm... hia hia hooo... On his farm he had a cow... hia hia hooo و بعد گاو میگه ما ما ما و دوباره آقای مک دانلد خوک و گوسفند و هر حیوون مزرعه ای رو داره و صداشو با شاینا تمرین میکنیم... البته جالبیش اینجاست که شاینا اسم انگلیسی حیوونها رو نمیشناسه و تو شعر اسم فارسی رو استفاده میکنیم ولی واسه مواقع خواب که تمرین صدا نداریم نام انگلیسی حیوانات تکرار میشه تا شعر به طور درست و با زبان خودش تو گوش شاینا بپیچه... آقای سرآشپز بیبی تی وی رو هم شاینا کوچولو خیلی دوست داره و شعرش هم از شعرهای دوست داشتنیه... Baby chef baby chef... Cooking has a lot of fun... Baby chef baby chef... Its fun for every one... A choclate cake or biscuits... Potatoes natural juices... I like bannana milk shake... And I like fruits and pies... Baby chef baby chef... We hava got some foods for you... Baby chef baby chef... Its fun and tasty too آقای سرآشپز نقش بسزایی تو اشتهای شاینا و آشنایی با به به های مختلف داره و وقتهایی که مامانی داره آشپزی میکنه و شاینا هم کمک آشپز خونه میشه با همدیگه شعرشو بلند بلند میخونیم. البته این شعر هم موقع آشپزی خودمون دستخوش تغییرات میشه و پلو و خورشت و غذاهای خودمون هم قاطیش میشن. Dancing hokey pokey و رقص جالبش رو هم شاینا عاشقشه. مخصوصا از وقتی که عکس خودشو تو سایت گذاشتم و خودشو هم موقع هوکی پوکی می بینه کلی ذوق میکنه. و خنده دار اینه که مدل رقصیدنشو هم با جابجا کردن پشت سر هم پاها تمرین میکنه... (رقص شاینا رو میتونین اینجا ببینید) You put your right hand out... You put your right hand in... You put your right hand out... And you shake it all about... You do the hokey pokey and you turn yourself arround... That was it all about و همچنان دست چپ و پای چپ و راست و سر و هر دو دست و پا به شعر اضافه میشن و مامان و شاینا با هم می رقصند. از همین گروه از شعرها تولدت مبارک بیبی تی وی هم هست که متاسفانه هنوز نتونستم تمام شعر رو کامل متوجه شم و فقط میتونم نصفه نیمه واسه شاینا بخونمش. اگه اینجا کسی میتونه شعر کاملشو واسم بفرسته خیلی ممنون میشم. یکی دیگه از شعرهایی که شاینا با شنیدنشون غرق در شادی میشه و صفحه شعرشو تو کتاب super songs کامل میشناسه The wheels on the bus go که مامانی تو خوندن اینهم شاینا و خونواده رو قاطیش میکنه تا شاینا کلی بخنده... The wheels on the bus go round and round round and round... The wheels on the bus go round and round all day long... The mumies on the bus go dont do that dont do that... The dadies on the bus go read read read... The children on the bus go wriggle wriggle wriggle... The babies on the bus go wah wah wah و همینطور اضافه میشه... Shaina on the bus go jigh jigh jigh jigh jigh jigh!!!!!.... maman on the bus go vay vay vay!!!!... baba on the bus go na na na و شاینا کوچولو کامل متوجه میشه شعر جنبه شوخی پیدا کرده و خودشو مامان و باباش هم به شعر اضافه شده اند. جالب اینجا بود که من قبلا فکر میکردم شاینا فقط لحن آهنگین شعرها رو میشناسه ولی دیشب که باباش براش سری کامل سی دی های بیبی انیشتین رو گرفت و سی دی بیبی تراول داشت همین شعرو با لحنی متفاوت و کاملا آروم میخوند شاینا در کمال تعجب کتابشو آورد و صفحه همون شعرو باز کرد و به من نشون داد و این یعنی شاینا لغات رو هم متوجه میشه و این تنها آهنگ شعر نیست که مجذوبش میکنه. تازه شاینا و مامانش شبها موقع خواب کیک هم می پزند!!! میگین نه؟ این هم یه شعر دیگه مورد علاقه شاینا... Pat a cake pat a cake bakers man... Bake me a cake as fast as you can... Prick it and pat it and mark it with B... And put in the oven for baby and me... For baby and me... For baby and me... And there will be painting for baby and me این شعرو شاینا خودش از بیبی تی وی انتخاب کرد که خوشبختانه با بابایی تونستیم کشف و حفظش کنیم و خانوم کوچولو اونو به عنوان لالایی خواب خیلی خوب می پذیره. مشکل دیگه اینجاست که شاینا کوچولو با این انتخابات خارجیش! دیگه افرادی رو که میتونن بخوابوننش محدود کرده چون همه نمی تونن شعرهاشو براش بخونن. که البته خاله هاش هر بار که شاینا رو می بینن اطلاعات شعری خودشونو هم آپدیت میکنن!! و پا به پای ما شعرها رو میخونن. مثلا جان خاله همیشه این شعرو میخونه... Head and shoulders knees and toes knees and toes... Head and shoulders knees and toes knees and toes... And the eyes and the ears and the mouth and the nose... Head and shoulders knees and toes knees and toes و ضمنا با هم تمرین یادگیری اعضای بدن رو هم میکنن... و اینگونه است که دخترک ما همچنان تمام کتاب خوندنها رو ازمون با لحن آهنگین و شعرگونه میخواد. خوب من که همه اهنگهای شعرهای کتابهاشو نمیدونم ولی گاهی اوقات که یه شعر جدیدو با یه آهنگ من درآوری! میخونم کلی ذوق میکنه و با یه حالت تقریبا تمسخر بهم میخنده که یعنی میدونم الکی داری میخونی!! خلاصه ما هم همچنان در حال یادگیری شعرهای جدید انگلیسی هستیم چون شاینا فقط به شعر رضایت نمیده و همیشه کتابهای انگلیسی رو میاره تا ما با شعر واسش بخونیم!!!!! حتی قصه های معمولی رو هم باید بهشون لحن شعر بدیم... حالا فکرشو بکنین من حتی نت هم نمیدونم حالا باید آهنگ سازی هم بکنم!!ولی این تلاش زمانی لذت بخش میشه که دختر کوچولوی ما با شنیدن هر شعر صفحه کتاب یا عکس روی دیوار اتاقشو که مربوط به اون شعره بهمون نشون میده و انرژی مضاعفی بهمون میده در راه ادامه راهی که خودش انتخاب کرده... خانوم کوچولو همچنان علاقمند به موزیک های تک نوازی مخصوصا ویلن و گیتار شده و چنان با مهارت انگشتهاشو رو سیمهای گیتار بابا می لرزونه بدون اینکه سیمها رو بکنه یا بکشه و خوب میدونه صدای سیمها با هم فرق میکنه یا هر جای سیم یه صدا میده... و ما خوشحالیم که حداقل تونستیم این استعداد و علاقه دخترمونو کشف کنیم... فقط آیا اینجا کسی میدونه تهران کلاسی برای آشنایی با موسیقی بچه های همسن شاینا هست یا نه؟ پ.ن. : شاید این پست کمی کسل کننده بود ولی برای ما که سخت در حال تلاشیم برای ارتقا زبان شعری انگلیسیمون خیلی مهم بود!! شاینا و بالشت بازی!! خاله قزی کفش قرمزی چادر زری... گفتم که شاهدونه ای داغه... اینهم دو تا شاهدونه... شایناها مبهوت تلویزیون... موش موشک تازگیها از اینجا خوشش اومده... اینجا هم بد جایی واسه قایم شدن نیستا... و سرانجام این شما و این هم شاینا پروفسور |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 19:10 توسط مامان شایلی |
|
|
آواز صبحگاهی گنجشکها که همراه شعاع طلایی آفتاب از پنجره نورگیر اتاقمون تو خونه می پیچید نویدبخش یه روز زیبای اردیبهشتی بود. هشتم اردیبهشت... میدونین من به دوره ای بودن وقایع خوب یا بد نسبت به زمان تو زندگی انسانها اعتقاد دارم. مثلا بعضی روزها برای ماها هرسال، خاص و مناسبت دار میشن. انگار اتفاقها برای اون روزهای خاص برنامه ریزی شدن. مثلا یه روز یا یه ماه برامون تقریبا هر سال همراه با وقایع خوب و خاطره انگیز میشه. یکی از این روزهای زندگی من هشتم اردیبهشته که به جرات ادعا میکنم میتونم چندین هشت اردیبهشت زندگیمو خوب به خاطر بیارم... و اون روز با سالهای قبل یه تفاوت عمده داشت چراکه به تازگی هدیه کوچولویی رو از خدا تحویل گرفته بودیم و کنج دلم لونه کرده بود. اون روز تصمیم گرفتم یه عالمه اکسیژن ناب رو به دونه تازه سکنی گرفته ام هدیه کنم و این شد که مسیر نسبتا کوتاه خونه تا آزمایشگاه رو قدمزنان طی کردم تا با اولین چک آپ دوران بارداری اولین قدم رو هم در راه یک مادر سالم بودن برداشته باشم. آهسته آهسته... هنگام تحویل نمونه در آزمایشگاه بود که ناگهان... چیزی رو که میدیدم باورکردنی نبود... هشتم اردیبهشت داشت باز هم یه روز خاص میشد ولی این بار با وحشتناک ترین خاطره عمرم... دونه کوچولوی من خیال پرکشیدن داشت... آن روز چه بر ما گذشت بماند که تا عصر که خودمون رو به دکتر رسوندیم چه کشیدیم. صبح آفتابی با چه چه گنجشکها جای خودشو به گریه آسمونی داده بود که نوای کلاغهای عصرگاهیش گوش زمین رو کر میکرد. خانوم دکتر مارو به یه مرکز ویژه سنجش سلامت جنین فرستاد که برای اولین بار من و شاهین ترافیک سنگین روزهای بارانی تهران رو اصلا متوجه نشدیم تا خودمون رو به اونجا رسوندیم... وقتی خانوم دکتر لبخندی زد و تبریک گفت و صفحه رو به طرفم چرخوند... دونه کوچولوی من... این تویی؟ چرا اینقدر می رقصی عزیز دل مامان؟ وای دل کوچیکت چرا اینقدر می تپه؟ ترسیدی عزیزکم؟ این چیه درون من؟ اصلا این درون منه؟ و اونجا بود که... من "عاشق" شدم. هشتم اردیبهشت اون سال هم برام مخصوص شد اما ویژه ترین بود، زیباترین بود، پرخاطره ترین بود... از صدای پرنده های صبحش معلوم بود که نمی تونه بد باشه... معلوم بود که باز هم تو دل لحظاتش برام سوغاتی آورده ... یه هدیه دبش... یه نعمت ناب... یه عشق الهی... یه نور نامتناهی که تا اعماق وجودم رو روشن کرد... یه حس بی نهایت با گستره ای تا ابدیت که هر روز که میگذره میگم وای که من چقدر دوستت دارم دیگه آخرشه ولی باز ساعتی دیگه می فهمم اون که عددی نیود چون الان بیشتر دلم رو تصرف کردی... دونه کوچولوی مامان... شاه همه دونه های دنیا... و این روزها من و تو هر عصر دست در دست هم همان مسیر رو قدمزنان تا پارک نزدیک خونه طی میکنیم و همچنان از با هم بودنمون غرق در لذتی بی کرانه میشیم با این فرق که آن روز من برات شعر میخوندم و تو دونه کوچولویی بودی که حتی قدرت ابراز وجود نداشتی اما امروز من برات از همه چی حرف میزنم و تو با دقت به حرفهام گوش میدی و گاهی اجازه سخن گفتن هم نمیدی و باید خودت همه چی رو برام شرح بدی اونهم با همون زبون شیرین چینی ژاپنی دلنشین عروسک من هشتم اردیبهشت امسال هم روزی خاص برای ماست... چون باز هم خدای بزرگ این روز رو تو تاریخ زندگیمون خاص کرده... امروز پانصد روزه که با قدمهای کوچیکت خونه عشقمونو نورانی کردی... نیم هزار روز گذشت از لحظه ای که تورو در آغوشم گذاشتند و من حیران نگاهت میکردم که این همون دونه رقصنده درونمه با اون قلب تپنده اش... پانصد روز گذشت از روزی که با چشمهای پف آلودت زندگیم رو دوباره کردی... پانصد روزه که هر لحظه ام فقط یاد تو بوده و فکر و ذکر تو... پانصد شبه خوابهای هزارپاره ام رو با عشق تو پر کرده ام... پانصد شبه شاممون دیر شده ولی من و بابا اونقدر شیرینی محبت تورو می چشیم که حاضریم تا گل لبخند رو رو لبهات نکاریم لب به غذا نزنیم... پانصد شبه که دستهام از دستهای بابا دور بودند چون تو دوست داری دستهات با دستهام در تماس باشه و بخوابی... پانصد روزه با صدای نفس فرشته ها به خواب میرم... پانصد روزه خونه مون معطر شده عطر "خدا" سرمستمون کرده... عزیزکم پانصد روزه که من هم تولدی دیگر داشته ام... شاهدونه ام، شاینای عزیزتر از جانم، پانصد روزگیمون مبارک... هشتم اردیبهشت ۱۳۸۶ دونه کوچولوی ۸/۳ میلی متری در آغاز هفته ششم دوران جنینی هشتم اردیبهشت ۱۳۸۸ شاهدونه کوچولوی ۸۴ سانتی متری در پانصدمین روز از زندگی شیرینش
پ.ن.1 : خواهر مهربونم آیلی عزیزم... هشتم اردیبهشت یادآور شروع زحمات زیادی بود که بهت دادیم... اون هفته پراسترس و دوران بارداری پرتشویش رو هرگز از یاد نمی بریم و میدونم که من و تو شاید از خیلیها آزرده دل باشیم ولی شایلی و شاهین و شاینا خاطرات خوش اون روزها رو مدیون محبت تو هستند که اگه کمکهای فراوونت نبود شاید خاطره خوشی هم به جا نمی موند. می بینی شاینا هم تورو ویژه می بینه... فقط با تو تلفنی کامل حرف میزنه... بعد از مامان شایلی و بابا شاهین فقط جان خاله است که بعد از ماهها دوری با دیدنش برق آشنایی و عشق خالصانه رو میشه تو چشمهای سیاهش دید و تو آلبوم عکسش وقتی دلتنگ و خسته است فقط صفحه جان خاله رو باز میکنه و میگه : دیدی دیدی... خواهری همیشه مدیونتم. پ.ن.2 : مامان نورای عزیز و گلدونه جون... متاسفانه امکان باز کردن و ورود به خونه های قشنگتون برام وجود نداره... دلم برای شما و دخترهای نازتون تنگ شده... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 10:25 توسط مامان شایلی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
شاهدونه ناز من شاينا جان
رشد و بالندگي تو در زندگي آنقدر جذاب و شيرين است كه ميخواهم هر لحظه از آن را به خاطر بسپارم. آمدم تا از تو بنويسم. از تو كه مرا شايسته "مادر" بودن كردي. اميد كه لايق اين ناميدن باشم. |
| پیوندهای روزانه |
|
کودک شیرین من حرفهای ناگفته مادران زایمان شیرین ترین سختی دنیا بیبی تی وی نی نی به به تغذیه تکمیلی دیکشنری آریانپور روانشناسی کودک نی نی سایت آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|