![]() |
![]() |
|
|
دخترم...
این روزها را خوب به خاطر خواهم سپرد تا لحظه لحظه اش را از آنچه دیده ام برایت بگویم... هر چه که هست این خاطر "ماست" که نگارنده تاریخ است... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 26 خرداد1388ساعت 15:7 توسط مامان شایلی |
|
|
مدتیه دلم میگیره بهتره بگم دلتنگم . شاید برای چیزهای خیلی ساده ولی دل من هواشونو کرده. دو ساله یا اگه منصف باشم یک سال و نیمه زندگیم دگرگون شده آدم دیگه ای شدم. نه تنها ظاهر و شکل و شمایلم تغییر کرده بلکه فکر و درونم هم اون آدم دو سال قبل نیست. من خوشحالم خوشبختم و راضی... با واژه مقدسی می نامندم که میگن فرشته ها براش سجده میکنند . یک همسر نمونه و خانواده مهربان و ایده آل اینهمه خوشبختی رو دوصدچندان میکنند. ولی گاهی در کنار خوشحالیها و خوشبختیها و رضایتم از همه چیز به خودم حق میدم دل تنگیهایی رو به خلوت خودم راه بدم. هرچند هست مواقعی که از دلتنگیهام هم می ترسم... ترس از ورود به عرصه ناشکری و ناسپاسی که خدای من خودش میدونه همیشه شاکر نعمتهاش بوده ام و سپاسگزار لطف بی کرانش به گوشه گوشه زندگیم. یه جایی خونده بودم گفتن یا نوشتن از دلتنگیها بار دل رو سبک میکنه. یادمه وقتی شاهین سرباز بود و من هم دوره طرحمو میگذروندم و دور از هم خدمت میکردیم حرفهای دل تنگمو می نوشتم. اون روز دلم آروم میشد و امروز با خوندن و یادآوریشون هم قدر لحظاتم رو بیشتر میدونم هم یادم میفته که تا همین چند سال پیش از چیزهایی دلم میگرفته که این روزها حتی بهشون فکر هم نمیکنم. اینهمه مقدمه چینی شاید توجیهی بود برای ذکر دلتنگیهای کوچک و بزرگم در اینجا و خیلی خوشحالم فرزندم همجنس منه و درک متقابلی از هم خواهیم داشت که نتیجه زن بودن هردوی ماست و ممکنه روزهایی باشه که او هم دلش برای همینهایی که مامانش حس میکرده بگیره و این صفحه یادگاری از مامان مرهمی باشه واسه دل تنگ شده اش... دلم تنگ شده بخوابم!!!! خوابی آرام و بی دغدغه و بدون هشیاری و نگرانی... چشمهامو ببندم و با نور خورشید که از پنجره اتاقمون می تابه بازشون کنم و یه نگاه به ساعت روبه رو روی دیوار یه غلت و دوباره خواب چون هنوز برای بلند شدن خیلی زوده... دلم میخواد رو تخت خودمون بخوابم نه رو زمین و تا صبح هزار بار بچرخم و دور بزنم و صبح که بیدار شم ببینم اومدم رو سرامیکهای کف اتاق!! دلم تنگ شده فیلم ببینم... برم سینما درست مثل ایام دانشجویی که با شاهین اقلا هفته ای یک بار سینما بودیم یا هر شب تعطیل یه فیلم جدید از دنیای هالیوود مهمون خونه مون بود که کلی هم قبلش راجع بهش نقد و بررسی خونده بودیم. دلم تنگ شده حداقل یه سریال رو دنبال کنم. اصلا نمیدونم سریالهای این روزهای تلویزیون چی هست. میگن "جومونگ" خیلی بیننده داره من اصلا نمیدونم جومونگ اسم آدمه یا سریال یا مکان یا... !!! دلم تنگ شده استیک بخورم!!! چند ماهه با شاهین میخوایم بریم یه رستوران که استیکهای خوشمزه داره ولی شاینا تو رستوران هم خودش اذیت میشه هم ما رو اذیت میکنه! دلم تنگ شده کتاب بخونم! نمیدونم چرا نمی تونم وقتم رو برای مطالعه خالی کنم. زمانی که شاینا بیداره کامل در اختیارشم ضمنا اون هم دلش نمیخواد من سرم تو کتاب باشه همونجور که نمیخواد من تلویزیون نگاه کنم چون در هر دوی این حالات من غرق میشم! و تا حدودی از اطراف بیخبر. دلم برای همون "غرق شدنها" تنگ شده. دلم تنگه برای دانشگاه رفتن و درس خوندن و ... چه روزهایی بود... دلم تنگ شده واسه اینکه خودمو تو آینه نگاه کنم!!!!! یا لباسم اتو شده و مرتب باشه و "بمونه"! آخرین باری رو که آرایشگاه رفتم به خاطر داشته باشم! هفته ای "فقط" یک یا دو بار خونه رو جارو کنم نه روزی چند بار!! خونه مون برق بزنه همه چی سرجاش باشه و من روزی هزار بار دور خودم نچرخم تا وسایل رو تا حدودی مرتب کنم و عصبانی و خسته هم نشم... هی بچرخم بچرخم بچرخم و یه شیطونک با کارهاش بهم بگه بچرخ تا بچرخی!!!! دلم تنگ شده یه پنجشنبه که از خواب بیدار میشم شاهین یهو بگه بریم شمال... یه ساعته آماده شیم و راه بیفتیم. هیچی هم با خودمون برنداریم. ناهار همون ماهی خوشمزه بین راه و فقط یه فلاسک و یه سبد میوه... نه اینکه بین راه به خاطر جیغهای بنفشششش یه دختر کوچولوی ناز که از پیچهای جاده خوشش نیومده و حاضر هم نیست به سفر ادامه بده برگردیم تهران!! ماجرایی بود همین یک ماه پیش... دلم تنگ شده واسه فعالیت- اجتماع- تکاپو- های و هوی... دلم تنگ شده واسه روزهای قبل از بازرسی انبار که تا دیروقت همه پرسنل انبار رو بسیج میکردم و همه چی رو منظم و طبق موازین... فردا صبحش با راننده شرکت میرفتیم جنوب تهران انبار رو برای آخرین بار بازدید کنم بعد مرکز تهران دنبال بازرسین محترم و-ز-ا-ر-ت-خونه دوباره جنوب تهران انبار کلی باهاشون کلنجار و توضیح و توجیه و ... داشتیم حالا بماند که تو اون مدت چه استرسی رو تحمل میکردم چون فقط من هستم که به عنوان مسوول فنی باید پاسخگو باشم دوباره بازرسین محترم رو باید میرسوندیم خونه هاشون یکی شمال اون یکی غرب یا شرق تهران... بعد از یه روز پر هیجان و پر تنش و پر از تهران گردی!! خسته می رسیدم شرکت و ناهارو خورده و نخورده آقای مدیرعامل زنگ میزد که با رییس هیات مدیره جلسه داریم. تو جلسه یه ریز حرف میزدم و بحث واسه جبران کاستیهایی که در صورت عدم رفعشون باید جوابگو باشم و هزار فکر که پولو یکی دیگه تو جیبش میذاره حرصشو من باید بخورم و مسوولیتشو من باید قبول کنم!! یا روزهایی که تو داروخونه از دست صاحب داروخونه بسته آمپول س...ق...ط جنین رو میگرفتم و جلو همه پرسنلش میگفتم آقای فلانی تو شیفت من داروی غیرمجاز نفروشین لطفا... صاحب دارو و داروخونه تون هستین ولی من اجازه نمیدم تو ساعت مسوولیت من این کارو بکنین و آقای داروخونه دار اونقدر باهام لج میشد که حاضر نبود حتی یه روز بیشتر از مدت قراردادم براش کارکنم... یا وقتی آدمهای زار و نزار معتاد میومدند اصرار و التماس واسه گرفتن یه آمپول آرامبخش و من فقط سرنگو پرت میکردم جلوشون و میگفتم اینجا داروخونه است نه دوافروشی!!! اینو بگیر پولم نده فقط دیگه اینجا وقتی من هستم پیدات نشه... و وقتی میومدم خونه و اون آدم جدی تبدیل میشد به همون شایلی نازک نارنجی که با "پخی"!! اشکش درمیاد و اونهمه فشارو با اشک واسه شاهین تعریف میکردم و آخرش شاهین از ناچاری و واسه آروم کردن من میگفت خوب اونقدر سخت نگیر مالشونه حق دارن واسه خودت تو محل از این معتادها دشمن نساز... و وقتی با خودم خلوت میکردم خشنود بودم از اینکه به گوشه ای از سوگندی که خورده ام وفادار بودم... "من به خدای متعال و این کتاب مقدس سوگند یاد میکنم که حقوق بیماران خود را پایمال نکرده به موازین اخلاقی پایبند باشم..." و اون وقت بود که حس "مفید بودن" بهم دست میداد و آرامشی بعد از اونهمه روزهای پرتشنج... دلم واسه همون مفید بودن تنگ شده... وقتی تو پایان یک هفته یا یک ماه به پشت سرم نگاه میکنم و کاری جز روزمرگی و یکنواختی و دوره تکراری کارهایی که می تونستم درس نخونم و تو بیست سالگی با حوصله بیشتری انجامشون داده باشم نمی بینم... یا وقتی می بینم اونقدر از دنیا پرت بودم که نمی دونستم بابا این رنگ سبز که جوونها دور دستشون می بندن چیه!!!... ۱۲ سال پیش کجا بودم حالا کجا... دلم میگیره... لپ کلام!!! دلم واسه همون "شایلی" بودن تنگ شده... دلم تنگه... دلم تنگه... ... الان یه ساعته شاینا خوابه... به صورت معصومش نگاه میکنم و ملچ ملوچ پستونکش تو گوشم می پیچه... دلم واسه خنده هاش تنگ شده... میخوام زود بیدار شه چون شایلی همه اون دلتنگیها رو تاب میاره ولی دلتنگی شاهدونه ای برام غیر قابل تحمله... دخترکم زود بیدار شو که مامان "دلش برات تنگ شده"... پ. ن. : توت فرنگی جون یه قرار وبلاگی گذاشته... ما سعی میکنیم بیایم خوشحال میشیم دوباره در جمع دوستانمون باشیم... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 13:8 توسط مامان شایلی |
|
|
تعجب نکنین... اومدم چند تا هشدار کوچولوی ساده مامانانه!! بدم ولی نه اینجا که خونه شاهدونه خانومه... اینجا رو خیلی وقته بهش سرنزدین ها |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 11:22 توسط مامان شایلی |
|
|
جای همه خالی... تمام دوستانی که تهران بودند و نتونستن بیان و دوستانی که تهران نیستند و دلشون پیش ما بود . به قول معروف بی حرف اضافه!! میریم سر اصل مطلب ... بفرمایید ... شاهدونه کوچولوی ما تیپ زده واسه دوستاش ... دختر قشنگم لطفا برگردین اجازه بدین ازتون عکس بگیرم ... بفرمایید اینهم از به عبارتی باج!! برای بی حرکت بودن لحظه ای جلو دوربین!!! و مهمانان عزیز ما در بوف ... اولین مهمون خوشگل ما غزل کوچولو و مامان گلی عزیز ...
مهمون بعدی ما این خانوم بسیار شیک و متشخص ... معلومه دیگه غزل بزرگه! و مامان الهام یا به قول خود غزلک "الا خانوم"!!! ای کاش این دخترک من یه کم از این غزل بلا یاد میگرفت هم خانومی و مودبی رو هم اینهمه چلچل زبونی رو... لازم به توضیحه این خانوم مودب تا آخر مجلس حاضر نشد کیفشو حتی به مامانش بده کلاهشو هم یکی از بچه ها آخرا از سرش درآورد والا غزل نازنازی نمی خواست ژستش به هم بخوره... تازه آب پرتقالشو هم مامان جونش واسش ریخت تو لیوان کوچولوش و خودش جرعه جرعه لیوان به دست می نوشید و حتی یه قطره هم رو لباسش نریخت... اینها رو گفتم تا بدونین من چقدر حیران بودم و دوست پسر جدید دخترک ما!!! آرتین خان و نسیم عزیز... شاینا کلی با آرتین جور شده بود ... هر چی سیب زمینی سرخ کرده بود با هم میل فرمودند و ریختند و پاشیدند!! تازه شاینا بلا از تو بغل خاله نسیم پایین نمی اومد وقتی هم آرتین میخواست بره بغل مامانش رفت نشست اونور بغل مامانی چون شاینا از تو بغل خاله نسیم تکون نمی خورد!! تازه اولش که شاینا آرتینو دید محکم بغلش کرد و لبهاشو بوسید!!!!! و یه مهمون کوچولوی دیگه که وقتی از دور دیدمش که داره میاد کلی ذوق کردم چون هرچی موبایلشو میگرفتم خاموش بود دست خاله بنفشه جونی درد نکنه که سایت مارو دنبال میکنه و خبرهاشو به خواهر جونش میرسونه ... بعله... امیر توپولی سوئدی! و بهاره عزیز و این هم از میزبان شیطون جمع!! این عکس رو هم از وبلاگ الهام جون (الا خانوم! مامان غزل جون جونی) دزدیدیم
و سعی کردیم همه رو دور هم جمع کنیم!! خیلی سخت بود یا همه جمع نمیشدند یا اگه هم میشد شاینا به دوربین نگاه نمیکرد!!
به ما که خیلی خوش گذشت ... امیدواریم دفعه بعد بقیه دوستان رو هم ببینیم. البته پیشنهاد میکنم به وبلاگهای بقیه مهمونهامون هم سربزنین چون عکسهای بیشتر و بهتری خواهید دید آخه راستش من نمیدونستم عکس بگیرم یا مواظب شاینا باشم که یا سرش به میز شیشه ای نخوره یا پاشو رو سیب زمینیهای له شده رو زمین نذاره که سر بخوره!!! و اما... یادتونه گفتم یه مهمون عزیز داشتیم؟ روز قبل از قرار وبلاگی ما میزبان یه مهمون کوچولوی خوشگل و مامان مهربونش بودیم. دوست بسیار عزیزی که آشنای خیلی از شما هم هست. سارا کوچولو و هنای مهربون... شباهتهای رفتاری این دو دختر شیطون بلای ما هر دوی مارو متعجب کرده بود. هر دو سریع میدویدند... ورجه وورجه میکردند... از رو مبلها بالا میرفتند... بذارین یه کلام بگم هردو از دیوار راست بالا میرفتند بعد از اینهمه ددر و دوست بازی و نی نی های خوشگل یه گزارش ویژه و داغ داریم... این شما و این دکتر شاهدونه کوچولو!! در دفتر کار بابا شاهین!! امروز بابایی یه کار کوچولو تو شرکت داشت و شاینا هم همراهیش کرد و این اولین همراهی طولانی شاینا با بابا بود بدون مامان! حالا بماند که هر چی رو میز بوده اومده وسط اتاق و موس و صفحه کلید فراری شدند و... با اینها کار نداریم این مهمه که تورو خدا ژستو ببینین...!!! به این میگن "جذبه"
و حسن ختام این گزارش گفتگوی ویژه ماست با خانوم دکتر شاهدونه کوچولو!!! : مامان : عسلم اسم شما چیه؟ شاینا : نانا !! مامان : فامیلیتون چیه؟ شاینا : شه !! (سانسور نکردما!! به دلیل طولانی بودن فامیل شاینا همین دو حرف اول فامیلیشو بلده که اونو هم تازه یاد گرفته! مامان : مامانو چند تا دوست داری؟ شاینا : د ت ! ( فتحه د و کسره ت ... همون ده تا!! البته با کمی لهجه!! فکر کنم شاینا بو برده مامان باباش کجا درس خوندن مامان : من کیم؟ شاینا : ماما مامان (اشاره به بابا شاهین) : اون کیه؟ شاینا : بابا مامان (اشاره به عکس بابا شاهین تو قاب عکس) : پس این کیه؟ شاینا : ددی!! مامان (اشاره به خرس قهوه ای) : این چیه مامانی؟ شاینا : تدی (Teddy) مامان (اشاره به عکس ماهی) : حالا این چیه؟ شاینا : پیش (Fish) مامان (اشاره به عکس قابلمه تو کتاب) : اگه گفتی این چیه؟ شاینا : پن (Pan) مامان : آب میخوری دخترم؟ شاینا : آبه بده بده بده (در حالیکه میدوه طرف یخچال و به شیر آب سرد کن اشاره میکنه) مامان : بریم کفش بپوشیم ؟ شاینا : تش دد ... تش تش (در حالیکه به کفش سبز نوهاش اشاره میکنه که چون بزرگه براش فعلا قاطی اسباب بازیهاشه!) مامان : پس اول بریم اینو عوض کنیم... این چیه؟ (اشاره به پوشک) شاینا : دیش دیش مامان : یه بوس بده مامانی... شاینا لبهای خوشگلشو غنچه میکنه و لبهای مامانی رو محکم با یه صدای مدهوش کننده و ناز می بوسه به این میگن حداکثر استفاده بهینه از حداقل لغاتی که فرزند شما قادر به تکلم است!!!! و .... داغ ترین خبر : ... عزیزترین شایلی و شاینا ... عشق ما... بابا شاهین عزیز... تولدت مبارک ... دوستت داریم خیلی خیلی زیاد |
|
+ نوشته شده در
جمعه 8 خرداد1388ساعت 2:18 توسط مامان شایلی |
|
|
خوب این مامان حواس پرت اومد!!! اومدم نتیجه قرارو بگم و زودی برم آخه یه مهمون عزیز دارم که بعدا میگم چون خیلیهاتون میشناسینش...
قرار شد فردا سه شنبه ۵ خرداد ساعت ۶ بعدازظهر بوف جام جم... همه دعوتین... چه اونهایی که تو لیست لینک من هستین چه اونهایی که تو لیست دوستهای من هستین... تمام مامانهای وبلاگ دار دعوتین البته با نی نی های نازتون... ایشالا دفعه بعد یه جوری قرار میذاریم که همه مامانهای کارمند هم بتونن بیان... به امید دیدار... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 10:20 توسط مامان شایلی |
|
|
بعدا اضافه شده : اینهم از معایب خونه داری و تو خونه نشستنه دیگه
سلام... دیدیم هر چی صبر کنیم کسی واسه ما قرار وبلاگی نمیذاره این بود که به این فکر افتادیم خودمون آستینهامونو بالا بزنیم!! آخه ناسلامتی ما یه جورایی دارم قاطی پیشکسوتهای وبلاگ دار میشیم!! از طرفی هم دلمون میخواد دوستهای اینترنتی رو ببینیم علاوه بر این دخترکمون هم دلش میخواد نی نی های خوشگل یا به قول خودش "هی نی" !! های جوجو رو ببینه... روز پنجشنبه رو انتخاب میکنیم واسه مامان کارمندها... بوف جام جم رو واسه اینکه هم تقریبا نه شرقیه نه غربی!! هم زمین بازی داره و هم... نزدیک خونه خودمونه پس وعده ما پنجشنبه ۷ خرداد ساعت ۵/۵ بعدازظهر بوف جام جم... لطفا واسه هرکدوم از دوستاتون که دلتون میخواد دعوتنامه بفرستین... میخوایم جنجالی ترین قرار وبلاگی رو تو تاریخ وبلاگستان ثبت کنیم... نظرتون چیه؟ دلتون که نمیاد دعوت این دختر خوشگلو رد کنین نه؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 2 خرداد1388ساعت 16:16 توسط مامان شایلی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
شاهدونه ناز من شاينا جان
رشد و بالندگي تو در زندگي آنقدر جذاب و شيرين است كه ميخواهم هر لحظه از آن را به خاطر بسپارم. آمدم تا از تو بنويسم. از تو كه مرا شايسته "مادر" بودن كردي. اميد كه لايق اين ناميدن باشم. |
| پیوندهای روزانه |
|
کودک شیرین من حرفهای ناگفته مادران زایمان شیرین ترین سختی دنیا بیبی تی وی نی نی به به تغذیه تکمیلی دیکشنری آریانپور روانشناسی کودک نی نی سایت آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|