تبليغاتX
شاهدونه كوچولوي ما
Lilypie 2nd Birthday Ticker

غیبت طولانی شد! گفته بودیم که اگه نبودیم یعنی برنامه سفر اجرا شده ولی از چند و چونش چیزی نگفته بودیم. اگه فکر میکنین مامان شایلی از اون مامان عروسهاست!! که حالا که خونه مادر شوهر نشد پس پیش به سوی خونه مامان سخت در اشتباهید. چون نه مامان شایلی از اون عروسهاست نه انصافا مامان شهلا از اون مادر شوهرها. مامان شایلی و شاهدونه کوچولو همچنان عزمشون جزم بود که هرطور شده سفر شمال انجام شه. کلی راه حل هم به ذهنشون رسید مثل جاده رشت یا جاده هراز... اما بعد از اون رفتنهای نیمه کاره شنبه گذشته طی یک اقدام ناگهانی مامانی گوشی تلفن رو برداشت و با تماس با آژانس هواپیمایی یک بلیط رفت و برگشت واسه خودش و شاینا که رفتشو دو نفره بودند و وسطهای سفر یک بلیط واسه بابا شاهین که بهشون ملحق شه و برگشت سه نفره تهیه کرد به سوی شهر سرسبز رامسر.

دوشنبه گذشته عازم سفر شدیم بابا شاهین پنجشنبه بهمون ملحق شد و ساعاتی پیش برگشتیم. سفرنامه مون مفصله هر چی از آب بازی و دریا به قول شاینا دیی! بگیم کم گفتیم.خانوم کوچولو درکنار مامان بزرگ و بابابزرگ مهربونش حسابی خوش گذروند و صد البته مامان شایلی هم خیلی بهش خوش گذشت و باز هم ته دلمون میگفتیم خوش به حال نی نی هایی که همیشه پیش مامانی و باباییهاشون هستن... درحاشیه قابل ذکره شاینا خانوم پریروز با فرو کردن یکعدد چنگال!! درون دوربین عکاسی به نظرم عمر دوربین رو مختومه اعلام فرمودند! که بدین ترتیب همه عکسهای خوشگلمون تو دوربین حبس شد! البته بابایی معتقده دوربین قابل تعمیره و ما هم امیدواریم عکسهای دوربین نپریده باشند چون برای یک مامان همیشه دوربین به دست پریدن عکسها اونهم عکسهای سفر و نداشتن دوربین خیلی سخته. ولی این مامان دوربین به دست باز هم بیکار ننشست و دو روز باقیمانده رو با دوربین فیلمبرداری عکسبرداری کرد و الان اومدیم تا با همین چند تا عکس با کیفیت نسبتا پایین یک پیش گزارش اعلام کرده باشیم و یک گردگیری از خونه صورتیمون تا با درست شدن امیدوارانه! دوربینمون گزارش مفصل ذکر کنیم. چون میدونیم خاله ها و عمه ها و دوستهای وبلاگی شاهدونه با دیدن همین چند تا عکس کلی خوشحال میشن.

پ.ن.:خاله جونها و عمه جونیهای شاینا کوچولو تو دوربین کلی هم عکس خونوادگی داریم که حتما واستون ایمیل خواهیم کرد. البته باز هم امیدواریم!!

شاینا و دریا (دیی!)

آب بازی در حیاط هم!

شاینا خوشحال از بازگشت

( بعضی از عکسها توضیح دارند )

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 تیر1388ساعت 23:58  توسط مامان شایلی | 

خونه کوچولوی ما به عقیده خودمون یکی از زیباترین نقاط تهران! رو تو خودش داره! اغراق نمیکنم بالکن کوچیک خونه کوچیکمون که انصافا از یه بالکن معمولی کمی بزرگتره ولی از نظر منی که تو شهرستان بزرگ شدم و همیشه خونه هامون وسط حیاطهای پرگل و بزرگ بوده این بالکن یه حیاط کوچولوه اما تو این وانفسای بی حیاطی!! این نقطه زیباترین نقطه تهران نام گرفته! مشرف بودن به باغها و کوههای شمال تهران منظره فوق العاده ای رقم میزنه. شاهدونه کوچولوی خونه ما هم هم عقیده با ماست و عاشق همین حیاط کوچولو و نقلی...

منظره یک روز معمولی بالکن مارو ببینین...

این دو عکس تو روزهای عادی تهران گرفته شده یعنی صافی و شفافیت هوا غالبا همینطوره که خوب تو روزهایی مثل ایام عید این منظره شفاف تر هم میشه ولی... حتما خودتون میدونین تو هفته ای که گذشت چه هوایی داشتیم... ذرات معلق موجود در هوا تو هفته گذشته بیش از هشت برابر روزهای عادی بوده و من بهتون اطمینان میدم گزارشات رادیو و تلویزیون این بار دیگه راست بوده!! چون من خودم شاهد عینی این گزارش هستم...

یکشنبه ۱۴ تیر ماه ۸۸ ... ذراتی رو که می بینین بخار یا ابر نیست... دود و خاکه...

این بود که مامانی و شاینا کوچولو هشدارها رو جدی گرفتند و ترجیح دادند خونه نشین بشن.تهویه های خونه رو روشن کردیم و بخور سرد هم به راه تا بار این آلودگی رو ریه هامون کمتر بشه. به دلیل تعطیلی دوشنبه و حضور بابا شاهین تو خونه بهمون خیلی هم خوش گذشت ولی سه شنبه و چهارمین روز خونه نشینی خیلی سخت بود و بهونه های شاهدونه خانوم جدی تر. این بود که وقتی بابا شاهین غروب سه شنبه که از شرکت اومد و گفت فردا تعطیلن درنگ رو جایز ندونستیم و ما که دست به گریز از تهرانمون خوبه نقشه یه گریز دیگه رو کشیدیم اما این بار بر خلاف هر بار که مقصدمون مشرق زمین و دیار خراسان بود تصمیم گرفتیم عازم شمال بشیم و مهمون مامان شهلا و بابا رضا و یه سفر زمینی دیگه رو با شاینا تجربه کنیم. شاینا خانوم تا حالا یکی و نصفی!! به شمال سفر کرده!! یه بار پارسال تابستون که گزارششو همینجا ثبت کردم و یه بار هم یه نصفه سفر که از نیمه راه برگشتیم! اوایل اردیبهشت امسال که مجبور شدیم از وسطهای جاده چالوس برگردیم سمت تهران. جیغهای شاینا و مخالفتش واسه ادامه راه و ماشین سواری مارو مجبور به برگشت کرد و اونجا متوجه شدیم دخترکمون از پیچ جاده خوشش نمیاد و حالش به هم میخوره. این دفعه امیدوار بودیم خانوم کوچولو بهتر شده باشه و از طرفی حدس میزدیم چون دفعه پیش شاینا صبح زود بیدار شده بود و تقریبا خواب زده اذیت شده. خلاصه راه افتادیم و خروجی کرج دیدیم ای دل غافل... جاده بسته و ترافیک فوق سنگین. ما هم که تجربه ترافیکهای فوق سنگین اون جاده رو داشتیم ترجیح دادیم از اولین خروجی برگردیم سمت تهران تا با میلی متری حرکت کردن تو جاده علاوه بر اینکه راه طولانی دخترکمونو خسته نکنه تو این هوای آلوده ذرات معلق کمتری هم تنفس کرده باشیم .

ولی ما که کم نمیاریم!! باز هم تجربیاتمون میگفت شب جاده خلوته و دیدیم که بار و بندیل که تو ماشین چیده شده است پس شب راه بیفتیم. ساعت ۱۰ شب مجددا عازم جاده شدیم و... آی آی آی... اولین پیچو با احتیاط گذروندیم... دومی هم یواشکی رد شدیم... ولی شاهدونه ما رفت رو فاز جیغ و جیغ و جیغ!!! اعتراف میکنم من به عنوان مامان شاینا بعد یک و نیم سال شایناداری دیگه میتونم جیغهای شاینا رو از هم تمیز بدم. جیغی که از رو بهونه است یا جیغی که به خاطر اذیت شدنه و جیغهای اونجا از نوع دوم بود. شاینا که سفر رو با خوش اخلاقی کامل آغاز کرده بود تو هر پیچ چشمهاش گرد میشد و شکایت میکرد. آره دیگه بهمون ثابت شد دخترک ما اصلا نمیتونه پیچهای جاده رو تحمل کنه. البته حق هم داره پیچهای جاده چالوس هم آخر پیچند. تا سه نشه بازی نشه درست شد و ما باز هم برگشتیم!

ما باز هم کم نمیاریم!! مامان شایلی نقاش!! (منظورم نقشه کشه!) نقشه ای طراحی کرد که هر طور شده از این هوا بگریزیم حتی با وجود اینکه دیگه کم کمک هوا هم داره بهتر میشه ولی باید جبران اون روزها رو کرده باشیم دیگه! اما از اونجایی که ما سابقه طولانی تو کنسل شدن پرواز و به هم خوردن سفر و تاخیر و ... داریم بهتر دیدم فعلا از نقشه طراحی شده مون چیزی نگم تا بعد از اجرا شدن بیام و سفرنامه بنویسم... خواستم بگم که اگه دیدین چند روزی نبودیم این دفعه دیگه گوش شیطون کر موفق شدیم گریز بزنیم

فعلا اینو داشته باشین تا بعد...

پ.ن. : خاله آیلی جون و به قول شاینا آآ ... تو اولین ساعت از بیستم تیر ماه میخوایم اولین نفری باشیم که روز میلادتو تبریک بگیم ... دوستت داریم ... تولدت مبارک خواهری

+ نوشته شده در  شنبه 20 تیر1388ساعت 1:30  توسط مامان شایلی | 

یک و نیم سالگی شاهدونه ما در هیاهوی ایران گم شد. نه تنها این مناسبت بلکه تمام جریانات زندگی و فکری و مناسبتی و برنامه ریزیهای همه ما تحت الشعاع وقایع اخیر قرار گرفت. مثل روز مادر که امسال خیلی کمرنگ تر از سالهای پیش بود. ۲۳ خرداد علاوه بر ۱۸ ماهگی شاینا خانوم بابابزرگ مهربون شاینا کوچولو (بابا حسین) هم شصت ساله شد و ما واسه این روز ویژه کلی برنامه داشتیم که خوب اونهم در حاشیه قرار گرفت.

 هجدهمین ماه زندگی دخترک ما به نظر خیلی طولانی شده. حس میکنم روزها نمیگذرند یا روزهای قبل از هجده ماهگی مال خیلی سال پیشن! هر چه که هست دختر کوچولوی ما در آستانه ۱۹ ماهگی به معنای واقعی یه انسان باهوش و کاملا فهمیده شده. رشد ذهنی و جسمیش تو این مدت خیلی محسوسه. کاملا متوجه حرفها میشه و اگه دلش بخواد به خواسته های ما تن میده و درخواستهای مارو اجرا میکنه. جملات امری رو کامل متوجه میشه و باز اگه دلش بخواد انجام میده اما اگه دلش نخواد به نحو فوق العاده ماهرانه خودشو میزنه به اون راه!!. البته هنوز تو تفهیم خواسته های خودش به ما کمی مشکل داره که اونهم به دلیل اینه که شاهدونه ما همچنان همراهی قابل توجهی تو صحبت کردن نمیکنه. گاهی اوقات حس میکنم تنبلی میکنه یا تبحر قابل ملاحظه ای تو فهموندن بدون حرف زدن داره که دیگه بی خیال حرف زدن شده!! یا شاید هم ما خیلی خوب متوجه خواسته هاش بدون حرف زدن میشیم!! ولی خیلی بهش فشار نمیاریم و وادار به سخن گفتن نمیکنیم. من معتقدم رشد بچه ها مرحله مرحله است که هر بار یه مرحله تو یه مقطع زمانی خاص فعاله. شاینا  فعالیتهای جسمیش پیشرفت قابل ملاحظه ای داره. تازگی پریدن یاد گرفته یعنی میتونه همزمان دو پاشو واسه مدت کوتاهی بالا ببره و تقریبا بپره یا اینکه براحتی رو سرپنجه پاهاش راه بره. بالا رفتن از میز و مبل و در و دیوار که کاملا طبیعیه و همچنان ادامه داره حالا اگه رشد قسمت تکلم کمی داره تنبلی میکنه هنوز دیر نیست. هرچند گاها مارو با گفتن لغات خاص یا اسامی افرادی که دوست داره متعجب میکنه. جملات کوتاهی مثل بریم- بیا- بله- نیست- رفت- البته با لهجه کودکانه خوشمزه رو درست و یه جا بیان میکنه ولی انگاری من کمی توقع زیادی دارم چون خودم تو یک سالگی عین بلبل حرف میزدم و این انتظارو از دخترم هم دارم هرچند بهمون ثابت شده این حرف نزدن فقط به دلیل نتونستن نیست کمی لجبازی و نخواستن هم چاشنیش شده.

دخترک ما یه شیطونک هایپراکتیو واقعی شده. همه دور و بریها معتقدند کارهاش پسرونه است. درسته خیلی خسته میشم ولی دیدن اینهمه انرژی و شور و میل به بازی و شیطتنت بسیار لذت بخشه. چشمهای سیاهش همیشه برق میزنه منو یاد کارتونها میندازه که شیطون کوچولوها چشمهاشون برق میزد.

هفته گذشته میزبان خاله های مهربون بودیم و کی از همه بیشتر خوش خوشانش بود؟ خوب معلومه شاینا قلقلی!! آآ (آیلی) و مانی - مانایی! - ماینامی!! ـ مانیایی!! - مایناما!! - مانیمی! - ... (مانلی) ورد زبون شاینا شده بود. خاله آیلی که اسمش راحت بود چون آآ اسمیه که من از بچگی رو آیلی گذاشتم و همچنان آیلی رو آآ صدا میزنیم ولی خاله مانلی اسمش سخت بود. شاینا فقط میدونست اولش "ما" داره ولی مامان نیست! خاله مانی به اسامی بالا و مواردی مشابه نامیده میشد و روز آخر دیگه تبدیل به مانی شد که شبیه اسم واقعیش شده بود!! طفلک من اونقدر به خاله هاش عادت کرده بود که امروز بعد از یک روز از برگشتن اونها گل سر خاله مانی رو دید و برداشت و مانی مانی گویان به در اشاره میکرد و ازم میخواست ببرمش بیرون پیش خاله... دلم خیلی واسه کوچولوی دور از خونواده مون سوخت این بود که تصمیم گرفتیم مثل اکثر غروبهای جمعه که خسته و دلگیر میشیم بریم خونه دایی رضا (دایی بابا شاهین). چون هم اونها ما رو خیلی دوست دارن هم ما حس میکنیم مثل خونواده خودمونن که پیشمون نیستن و از همه مهمتر شاینا شدیدا به خونه اونها علاقمنده. عاشق پسرداییها مخصوصا عمو هومنه و کلی هم با عمو توماج و عمو حامد بازی میکنه و شخص شدیدا دوست داشتنیش آرمان کوچولوی ۱۰ ساله نوه دایی رضاست که امشب شاینا بلند بلند داد میزد آمان! و باهاش بازی میکرد. آهای نی نی هایی که عمو و خاله و عمه و داییتون پیشتونن قدر حضورشونو بدونین...

شاهدونه پسرگونه! ما در کنار وروجک بازیها به امور قر و قمبیلی دخترونه هم تمایل زیادی داره!! شاینا از زمان نوزادی وقتی من واسه بیرون رفتن در حال آماده شدن میشدم زل میزد و بهم نگاه و کارهامو تعقیب  میکرد. حالا خوبه مامان شاینا خانوم همچین خیلی قرتی هم نیستا که دائم جلو آینه باشه ولی از شما چه پنهون الان از من بهتر تک تک لوازم آرایشو میشناسه... از من بهتر رژ گونه میزنه!! فر مژه رو میبره طرف چشمهاش!! عطرو برمیداره میذاره رو گردنش و میگه تخا تخا!! مثلا صدای عطره!! سشوارو با یه دستش میگیره و با دست دیگه اش برس گرد برمیداره و موهاشو سشوار میکشه جالب اینجاست که برس معمولی رو به جای برس گرد اشتباهی انتخاب نمیکنه. موچینو می بره سمت ابروهاش اونهم زیر ابرو!! اگه دستش به مداد آرایش برسه محاله باهاش نقاشی بکشه بلافاصله میره جلو آینه و می بره سمت لبهاش! سوهان ناخن رو به طرف ناخنهای دستش میبره یه کم رو ناخنش میچرخونه بعد ناخنش رو میماله رو پاهاش درست مثل من که نوک ناخنم رو با گوشه شلوارم تمیز میکنم!! این وسایل همیشه در دسترسش نیستند ولی لاک هنوز هم قابل دسترسه. با وجود اینکه در لاک رو براش باز نمیکنم ولی در بسته لاک رو هم رو ناخنهاش میکشه و بعد شروع میکنه به فوت کردن! تازه من و بابا هم باید فوت کنیم حتی چند روز بعد هم که نگاهش به ناخنی که قبلا لاک داشته میفته همه باید اونو فوت کنن! رل و اسپری زیر بغل رو با عطر عوضی نمیگیره عطر سمت گردن و اینها رو سمت زیر بغلش می بره و باز میگه تخا تخا!! کرم ها رو به هر نحوی که شده باز میکنه و میماله رو دست و پاهاش اگه درشون پیچی نباشه که راحت باز میشه ولی اگه پیچی باشه یه کم خودش باز میکنه بقیه شو من باید کمکش کنم... خلاصه ما موندیم با این دختر قرتی چه کنیم...

از علاقه شدیدش به کارتون دیدن کاسته شده اما هنوز هم بیبی تی وی و توپولوها رو دوست داره ولی تقریبا نسبت به تلویزیون بی توجه شده.هنوز شخصیت محبوبش دی دی (دراکو) رو خیلی دوست داره... تو این مدت که کانالهای تلویزیونی خبری رو میگرفتم شاینا دیگه بهونه کارتون و به قول خودش بیبی رو نمیگرفت. اما همچنان عاشق موسیقیه. تازگی میتونه آوا و موزیک رو هم تقلید کنه و با همون زبون شاینایی با یه آهنگ خاص شعر بخونه. مثلا وقتی با لحن خاصی بهش میگن " ای بی سی" دقیقا با همون لحن میگه "بی دی بی"!! یا تک تک شعرهای انگلیسیشو با آهنگ خودشون به زبون شاینایی میخونه. غالبا چند حرف اول یا حتی چند کلمه ساده اول شعر رو میگه بقیه تبدیل به زبون شاینایی میشه ولی مهم اینه که موزیک و نت گم نمیشه.

خانوم کوچولو عاشق ماشین گردی و ددر از نوع ماشین سواری شده. رو صندلی ماشین بدون هیچ بهونه ای میشینه و علاوه بر اینکه با دگمه های صندلیش موزیک میزنه و گوش میده دستور موسیقی دلخواهش رو هم به راننده مربوطه صادر میکنه. اگه تو ماشین بابا شاهین باشیم که چون تو بغل من میشینه خودش دست منو میگیره میبره سمت دستگاه و امر به پخش موزیک دلخواه میکنه و اگه تو ماشین مامانی باشه و رو صندلیش با تموم شدن موزیک خاص از همونجا داد میزه و اعلام میکنه دوباره!

همچنان با کتابهای مامان دوزش!! بیشتر از بقیه حال میکنه. ضمنا یواش یواش با جناب می می نی هم رفیق شده. به قول خودش نی می نی! چند روزی هم هست که دائم میره سراغ کتابهای تقویت هوش دوره نوزادی!! احتمالا میخواد درسهای پارسال رو مرور کنه!!

کم کم به عروسک بازی علاقه نشون میده هرچند هنوز ماشین بازی رو بیشتر می پسنده. امروز لباسهای عروسکش رو درآورده بود و به من نشون میداد میزد رو دستش و مرتب میگفت نوچ نوچ!! کارهای بد و نادرست رو خوب میشناسه البته قرار نیست انجام نده فقط میشناسه و انجام میده و بلافاصله میزنه رو دستش و نوچ نوچ کنان بهمون اعلام میکنه دوباره چه شاهکاری کرده... مثلا هرچی رو زمین بریزه نوچ نوچه حتی پریروز که با خاله هاش رفته بوده آرایشگاه وقتی موهای خاله مانلی قیچی شده و رو زمین ریخته شده بوده بلافاصله به خاله آیلی رو دست زنان گفته نوچ نوچ!!! و موهای رو زمینو نشون داده!!

شاهدونه کوچولوی ما در نیمه راه هجدهمین ماه زندگیش همون واکسن سخته رو که کلی هم بابتش نگران بودیم زد. تو اکثر وبلاگها از سختی این واکسن خونده بودم. ولی خوشبختانه شاینا جوجه خیلی اذیت نشد. البته ما هنوز هم همون قطره جادویی تایلنول رو در اختیار داریم. شبش حدودا یک ساعت تبش خیلی بالا رفت که حتی با تایلنول هم کنترل نمیشد ولی مواقع دیگه از تب بالا خبری نبود. وروجک هایپراکتیو ما با درد پاش هم کنار اومده بود. چند ساعت اول که متوجه نبود بعد کمی خوابید و وقتی از خواب بیدار شد انگار تازه درد پاش شروع شده بود. فکر کرد خورده زمین سریع پاهاشو به من نشون داد که ببوسم بعدشم باید با هم زمینو میزدیم که پاهاشو درد آورده!! بعد هم دیگه تموم!! نه آخی و نه اوخی و نه نشستنی و نه بلند نشدنی... البته دیگه نمی دوید و کمی آروم تر راه میرفت چون شاینا به جای راه رفتن تقریبا میدوه و تو اون دو روز کمتر از مبل و میز بالا میرفت و موقع نشستن هم اول کمی فکر میکرد و بعد با یه "عیی" (علی) بلند محکم خودشو پرت میکرد رو زمین تا بشینه!!

امشب بعد مدتها از خواب سنگین شاینا خانوم بهره بردیم و زیاده گویی کردیم. دختر بلا زیاد خوشش نمیاد مامانش پای کامپیوتر بشینه و من هم دوست ندارم منو دائم پشت میز ببینه. البته با هم وبلاگهاتون رو میخونیم ولی نمیدونم چرا اصلا دوست نداره من چیزی تایپ کنم. تا دستم میره سمت کی بورد معترض میشه واسه همین شدم یه دوست وبلاگی بی معرفت البته ظاهرا بی معرفت چون به تک تکتون سر زدم ولی ردپایی از اومدن به جا نذاشتم. سعی میکنم زودی بیام و رد پا بذارم! خواستم بدونین همیشه به یادتون هستم...

وابستگیش به من خیلی بیشتر از قبل شده... شبها تقریبا تا زمانی که من نرم بخوابم خوابش سنگین نمیشه اصلا کلا شاینا خیلی سبک میخوابه و تو خواب چندین بار تا صبح منو حاضر غایب میکنه. چند شب خواستم تو اتاق خودمون بخوابم و شاینا یواش یواش عادت کنه جدا از من بخوابه ولی تا خود صبح در حال قدم زدن و رفت و آمد بین دو اتاق بودم. بیدار نمیشه ولی با یه نق کوچولو منو صدا میزنه که اگه ببینه کنارشم پستونکشو ازم میگیره یا پیش پیشی میگم و دوباره میخوابه ولی وای به روزی که کنارش نباشم نق نق تبدیل به گریه و جیغ میشه. بارها که کنارش خودمو به خواب زدم دیدم گاهی آماده میشه واسه نق زدن که تا چشمش به من میفته سریع برمیگرده به حالت خواب!! واسه همین من تقریبا هیچ زمانی رو متعلق به خودم ندارم هم وقتی شاینا خوابه هم موقع بیداریش...

این ماجراهای ۱۸ ماهگی هم هنوز ادامه داره... فعلا چند تا شاینای مصور ببینین تا بریم سراغ بقیه...

پروانه آی پروانه... دختر من پروانه... شاینا با این لحن و آوا عین یه پروانه خوشگل با این بالهای زیبا دستهاشو هم بالا و پایین میبره...

پیکاسوی کوچولوی ما...

خلوتگاهی برای شیطنت...

علاوه بر قابلمه و کفگیر و ملاقه این اسباب بازیهای خوشبو!! هم اضافه شدند!

ما بالاخره رفتیم استیک خوردیم... دخترمون هم ثابت کرد خیلی بزرگ شده و خانوم...

عرض نکردم خدمتتون؟ ملاحظه بفرمایید...

و حالا بقیه ماجرا...

هفته گذشته به مناسبت ورود یه دوست خوب و عزیز یه قرار وبلاگی هم رفتیم... ارشیا جوجو و هاله جون اومده بودن تهران و با کلی از دوستهای وبلاگی دیده و ندیده مون تو بوف جام جم دور هم جمع شدیم. ضمنا تولد پرهام جون هم بود که مامانی مهربونش با پذیراییشون ما رو بیشتر شرمنده کردند که بی خبر بودیم و دست خالی... پرهام جون تولدت مبارک ایشالا سالیان سال خوش و خرم و خندون باشی...

ولی دخترک ما خواب آلو بود و یه جورایی عصبانی... از تو بغل من جم نخورد حتی حاضر نبود بره سراغ خاله هاش... از اون روزا بود ها!! واسه همین مجبور شدیم زود برگردیم البته اضافه کنم آخرش دخترک از اون جیغهای بنفشش هم واسه اعتراض کشید و به خاله های وبلاگیش نشون داد مامانش الکی نمیگه جیغ بنفش!! حتی نتونستم درست و حسابی دوستها رو ببینم یا اقلا ازشون خداحافظی کنم...

دست خاله آیلی درد نکنه که این عکسها رو واسمون گرفت... البته همه بچه ها تو عکسهای ما نیستند... شاینا خانوم هم تو اوج بدخلقی اجازه چند تا عکس صادر فرمودند!!...

در حال کمک به پرهام واسه فوت کردن شمعها!!!

نوش جون...

هنوز ده روز به پایان ۱۸ ماهگی مونده... عجب ماهی بود... به زودی برمیگردیم با یک سوم انتهایی این ماه پرماجرا...

+ نوشته شده در  شنبه 13 تیر1388ساعت 1:21  توسط مامان شایلی | 

این روزها نوشتن خیلی سخته... یعنی از هر چیزی نمیتونی بنویسی... وقتی تو دل وقایعی زندگی میکنی که تا قبل از این فقط تو تصاویر تلویزیونی ارسالی از آنسوی دنیا میدیدی و دلت آتیش میگرفت اما امروز تو فاصله زمانی چند دقیقه ای همین بغل گوشت صداشونو هم میشنوی ، دیگه چطور میشه از خنده نوشت؟ چطور میشه مادر بود و دل مادران این مرز و بوم رو لمس نکرد یا چطور میشه حتی هر چیزی رو که کوله بار غم رو سبک میکنه روی کاغذ آورد و نترسید... روزگارغریبییست... نور را در پستوی خانه نهان باید کرد... تصویر چهره خونین برادر هموطنم که ممکنه همین چند هفته پیش از دستش یه پوستر تبلیغاتی گرفته باشم یا جان دادن خواهر ایرانیم که ممکنه اون موقع به خاطر بهانه های شاینا تو ازدحام و ترافیک بادکنک سبزی دور دستش پیچونده باشه و یا... تو خواب هم رهام نمیکنه...

میدونم خیلی هاتون حال منو دارین... مضطرب ، آشفته و نگران از همه چیز... متاسفانه تکنولوژیمون مخصوصا در پایتخت اونقدر محدود شده که نمیشه به راحتی در خونه های خوشگلتونو بزنیم و تازه اگه هم به زور بیایم تو خونه هاتون نظری بذاریم، یه جاش بالاخره با خطا مواجه میشیم. از این رو یا ازتون اصلا نمیتونم خبردار شم یا میتونم و نمیتونم کامنت بذارم که شما خبردار شین!! ولی به یاد تک تکتون هستم. ممنون از تبریکاتتون. من و شاینا هم روز مادر رو با کلی تاخیر به همه مامانهای مهربون وبلاگستان تبریک میگیم همراه با کلی بوس و قلب...

تو این آشفته بازار سعی کردم قولی رو که روز اول به خودم و دخترم دادم از یاد نبرم و روزنگار زندگیشو ثبت کنم. خیلی سعی کردم چند تا تیکه خوشمزه رو به خاطر بیارم و بگم تا هم خودمون هم شاید دوستانمون حال و هواشون عوض شه البته اگه حال و حوصله چیزهای خوشمزه خوندن رو داشته باشین. نمیدونم شاید بهتر باشه خنده و امید به آینده رو از همین میوه های نورسیده زندگیمون یاد بگیریم حتی تو این روزها...

تیکه شماره 1 :

من و شاهین رو به روی هم نشستیم . شاینا هم مشغول بازی با چادرشه. شاهین رو به روی چادره ولی من داخل چادر رو نمی تونم ببینم. یهو شاینا سرش میخوره به دیوار پارچه ای چادر سرشو با دستهاش میگیره و میدوه طرف شاهین و گریه که مثلا سرم درد میکنه!! شاهین با خنده میگه : بابا جون من که دیدم سرت به کجا خورد چرا گریه میکنی؟ شاینا یه کم مکث میکنه تو این مکث حتی یادش میره سرشو با دستهاش بگیره!! بعد از کمی تامل خنده دار!! دوباره با همون ژست گریان برمیگرده طرف من!! چون خوب میدونست بابا شاهین دیده مامان که ندیده!!!

تیکه شماره 2 :

هر وقت در آپارتمانمونو میزنن من اول از چشمی در بیرونو نگاه میکنم البته اعتراف میکنم اگه درو هم نزنن گاهی پیش اومده از صدای تو راهرو کنجکاوانه بیرون رو به عبارتی پاییدم!! صدای اسباب کشی همسایه دیوار به دیوارمون تو راهرو میاد. شاینا یهو میدوه طرف در و اول یه نگاه به چشمی میندازه ولی متاسفانه خیلی بالاست زودی بیخیال میشه گوششو میذاره رو در!!! با چشم اگه نمیشه با گوش که میشه فضولی کرد!!!

تیکه شماره 3 :

یکی از سرگرمیهای شاینا موقع تلویزیون نگاه کردن تعویض کانالهاست. البته همیشه من کنترل رو میگیرم دستم و با یه صدا شبیه تق تق یا شایدم چیک چیک مثلا کانال عوض میکنم!! شاینا هم از صداهایی که من واسش درمیارم همیشه میخنده. این بار من حواسم نیست و تلویزیون داره اخبار پخش میکنه. شاینا هم مشغول بازی با اسباب بازیهاشه. (خوشبختانه دیگه حتی اگه تلویزیون هم روشن باشه توجه زیادی بهش نداره مخصوصا اگه برنامه مورد پسندی نباشه مثل همین اخبار) یهو انگاری از این صدای یکنواخت خسته میشه کنترل رو برمیداره اول خودش میگیره سمت تلویزیون یه کم با دگمه ها بازی میکنه نمیشه بعد میاره به من میده... میگم چیه مامان چکار کنم؟ با قیافه جدی میگه : تخا تخا!!!!

تیکه شماره 4 :

دارم ظرف میشورم. شام هم رو گازه و آشپزخونه هم به هم ریخته. شاینا هم لای دست و پای من و تو کابینتها مشغول ریخت و پاش. دیگه از اینهمه به هم ریختگی و کارهای شلوغ پلوغ خسته میشم. همینجوری با لحن خیلی عادی در حالیکه سرم تو ظرفهاست خیلی آروم میگم : شاینا مامان برو موبایل منو بیار... حواسم هنوز تو شستنه که کمتر از یک دقیقه بعد یه جوجه کوچولو پاچه شلوارمو میکشه و وقتی برمیگردم موبایلم تو دستشه میگه بیا!!! حالا مساله اینه تو این درهم برهمی خودم هم نمیدونستم موبایلم کجاست ولی ظاهرا شاهدونه کاراگاه ما حواسش به همه چی هست... منهم باید بپذیرم این شیطونک اگه درست حرف نمیزنه کاملا می فهمه چی میگم... حواسم باید بیشتر به حرفهایی که میزنم باشه...

تیکه شماره 5 :

سرصبحه... شاینا طبق معمول از خواب که بیدار میشه وقتی می بینه انگار مامانش هنوز خواب آلوه" شی شی" گویان به بهونه شیر منو بیدار میکنه و شیرشو ازم میگیره سه سوت سرمیکشه و سریع میره تو اتاق بغلی ددی ددی گویان اول باباشو بیدار میکنه بعد میره سراغ کابینت قابلمه ها... من خواب آلو که میخوام زیر کتری رو روشن کنم میگم : شاینا سرصبحی رفتی تو کابینت؟ شاینا اصلا توجه نمیکنه یکی یکی تمام قابلمه ها رو میذاره زمین منهم هرچی میکن انگار نه انگار... یهو می بینم از پشت همه قابلمه ها خاک انداز اسباب بازیشو برمیداره و بدون ذره ای توجه به من میره سراغ جاروش و جارو رو میذاره تو خاک انداز!!! هدفمندی رو دارین؟!!!

تیکه شماره 6 :

گفتم جارو یادم اومد... هفته پیش باهم رفتیم گلدونه. هرچی از ذوق و شوق شاینا بگم کم گفتم. مداد شمعی نو، رنگ انگشتی ، آبرنگ... و درکنار اینها یه سرویس لوازم آشپزخونه پلاستیکی خریدهای ما بودند که خداییش دخترک ما کلی با این جهیزیه جدیدش!! حال میکنه. قابلمه ها رو یکی یکی درآورد و سرهاشونو برداشت و گذاشت و رسید به جارو خاک انداز... کمی بهش نگاه کرد و براندازش کرد و از اونجایی که تاحالا جارویی به جز جاروبرقی ندیده بود یه کم فکر کرد و جارو رو از تو خاک انداز درآورد و برد سمت سرش موهاشو باهاش شونه کرد!!!!!

تیکه شماره 7 :

مشغول پروژه تعویض پوشکیم. بسته دستمال مرطوب دست شایناست. یه دستمال از توش میکشه بیرون سریع میبره به همون قسمت هدف!!! خودش پاکش میکنه و میگه دیش دیش!! و بعد دماغشو میگیره و میگه : پو پو!! (پیف پیف)!!!

تیکه شماره 8 :

هوا خیلی گرمه و من و شاینا تازه از بیرون اومدیم و به خاطر همین شاینا خانوم فقط پوشک پوشان و عریان مشغول هواخوری در منزل هستند!! با دیدن بدن خوردنی شاینا جوجو بیخیال کار میشم و میام شاینا بازی. شاینا دستت کو... پاهات کو... چشمت کو... موهات کو... همه رو نشون میده... شاینا دهنت کو... دهنشو باز و بسته میکنه... شاینا زبونت کو... زبونشو میاره نوک دندوناش و بلند میگه زززززز... دماغت کو... فیس فیس کنان موش میشه و دماغشو نشون میده... بعدش دستمو میذارم نوک می می هاش میگم شاینا این چیه؟ سریع میگه دیززززززز!!!! از اون موقع شاینا دیزت کو هم به سوالامون اضافه شده!!

تیکه شماره 9 :

بعد از کلی تحمل و بعدش خواهش و درخواست از شاینا گلاب به روتون رفتم دستشویی... یکی از بازیهای ما وقتی مامان تو دستشوییه و شاینا تو خونه تنها اینه که شاینا در دستشویی رو میزنه و من مرتب میگم کیه؟ و باز شاینا در میزنه. اینجوری هم شاینا گریه نمیکنه هم من خیالم راحته که شاینا پشت دره و کار خطرناک نمیکنه. این بار هم داریم کیه کیه بازی میکنیم که یهو در باز میشه!!! سریع درو می بندم و به هوای اینکه درو خوب نبسته بودم به شاینا تذکر میدم مامانی همونجا بشین کیه بازی کنیم. دوباره در باز میشه.... بعلههههه... شاینا گلی دیگه دستش به دستگیره دستشویی میرسه و میتونه درشو باز کنه و فکر کنم از این به بعد ما هم باید درو پشت سرمون قفل کنیم چون این عضو سوم کوچولوی خونواده ما بیخبر و بدون درزدن و توجه به اهه و اوهو!! بی کله وارد دستشویی میشه!!!

تیکه شماره 10 :

من تو آشپرخونه ام. بابا شاهین داره تلویزیون میبینه شاینا هم مشغول بازیه... یه دفعه شاینا میدوه طرف باباش و به تلویزیون اشاره میکنه و بلند میگه ددی ددی... شاهین اولش فکر میکنه شاینا با اون کار داره میگه جانم بابا چی میخوای؟ شاینا میگه نه نه... ددی ددی و اون وقت ما متوجه تلویزیون میشیم و می بینیم یه آقا سیبیلو داره حرف میزنه!!! آخه بابابزرگهای شاینا مخصوصا بابا رضا سیبیل دارن توپپپپپپپپ!!!!

تیکه شماره 11 :

من و بابا داریم شام میخوریم. شاینا زودتر شامشو خورده و داره با غذا بازی میکنه. بغلش میکنم و میخوایم بریم تا واسه خواب آماده شیم. معترض میشه و میزو نشون میده و میگه به به... میگم مامانی تو که شامتو خوردی... باز میگه به به... میگم چی میخوای عزیزم ماست میخوای؟... میگه ماه (ماست) نه... به به... میگم من نمیدونم چی میخوای... یهو میگه هوشت!!! تازه میفهمم گوشت میخواد!! یه تیکه از گوشت سفید مرغ رو میکنم و میدم بهش و خانوم مشغول جویدن و مکیدن آب گوشت میشن... من و شاهین هم خندان از اینکه یه دختر چقدر میتونه شبیه مامانش بشه و عاشق گوشت!!! چون منهم تو سن شاینا قصابی رو نشون میدادم و میگفتم جوشت!!!

تیکه شماره 12 :

شاینا جوجو تازگیها همه چی رو می بوسه... اسباب بازیها، میز، صندلی ، وسایل مغازه ها و حتی چیزهایی رو که دستش بهشون نمیرسه مثل تصاویر تلویزیون یا نی نی های تو بغل مامانشون تو ماشین کناری رو رو هوا می بوسه اونهم با یه صدای بوس محشر و تو دل برو...

 تیکه شماره 13 :

 یه روز بعدازظهر من وشاینا از همه جا بیخبر کالسکه رو علم کردیم و شاینا هم که مدتها بود کالسکه سواری نکرده بود این بار اعتراض نکرد و تازه کلی هم خوشش اومد و رفتیم بیرون هواخوری. نگو اون روز روز حلقه سبز بوده و خونه ما هم نزدیک خیابون ولیعصر و خیابون ما هم پر از هیاهو... شاینا از اونهمه هیجان و شور و شوق به وجد اومده بود و وقتی به خونه برگشتیم سریع کاغذهاشو برداشت و دوید طرف بالکن که هنوز هم صداهای خیابون از اونجا شنیده میشد. کاغذها رو مثل پرچم بالا سرش گرفت و رو به طرف صدا بلند فریاد میزد و مثلا شعار میداد!! وقتی بابا شاهین اومد خونه اولش با هیجان کالسکه رو نشونش داد و بعد با همون زبون شاینایی واسش تعریف کرد و وقتی بابا گفت خوب بابا دیگه چی؟؟ یهو بلند داد زد: ای ول!!!!

تیکه شماره 14 : 

اگه بخوایم خوش بین باشیم صبحهای خلوت و کم ترافیک اخیر تهران برای من و شاینا گردش رو راحت تر کرده ولی شبهای  آبستن حوادثش هم حال و هوای دخترک مارو تغییر داده. هرچند ما خیلی سعی میکنیم خونه رو آروم و بی صدا کنیم اما  شاینا هم دیگه از سر و صداهای بیرون و غریو مردم پشت پنجره یا روی بامها نمی ترسه و تو همون فریادهای ساعت 10 شب خوابش می بره و روزها میدوه رو بالکن سرشو می چسبونه به نرده ها و رو به بیرون داد میزنه... آآآآ اپر (الله اکبر)!!! دخترک منهم اذعان میکنه "خدا بزرگتر از آن چیزیست که تصورش را میکنیم"....  

شاینا و مسابقه نقاشی شهر کتاب حدود دو ماه پیش...

شاینا و لواشک!!

شاینا و کباب چوبی!!

همراه مامان در کارهای خونه

همه به دنبال استقلال...

دخترم استوار باش... بیا دعا کنیم برای همه... برای ایران...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 تیر1388ساعت 0:34  توسط مامان شایلی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
شاهدونه ناز من شاينا جان
رشد و بالندگي تو در زندگي آنقدر جذاب و شيرين است كه ميخواهم هر لحظه از آن را به خاطر بسپارم. آمدم تا از تو بنويسم. از تو كه مرا شايسته "مادر" بودن كردي. اميد كه لايق اين ناميدن باشم.

پیوندهای روزانه
کودک شیرین من
حرفهای ناگفته مادران
زایمان شیرین ترین سختی دنیا
بیبی تی وی
نی نی به به
تغذیه تکمیلی
دیکشنری آریانپور
روانشناسی کودک
نی نی سایت
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
پیوندها
آراز كوچولو و مامان لیلی
ماني كوچولو و مامان فرناز
مارتيا كوچولو و مامان افشان
سارا کوچولو و مامان هنا
باران كوچولو و مامان مهسا
شرمينه كوچولو و مامان شهرزاد
سپهر كوچولو و مامان ریحانه
آوین کوچولو و مامان رکسانا
غزل كوچولو و مامان الهام
سام کوچولو و مامانی
شایان کوچولو و مامان حوریه
شایلی کوچولو و بابا هومن
عرفان کوچولو و مامان رویا
آذین کوچولو و مامان الهام
دینا کوچولو و مامان شیوا
صدرا کوچولو و مامان زهرا
دانیال کوچولو و مامان ساناز
مانا کوچولو و مانیا کوچولو
ساینا کوچولو و مامان افسون
مانی کوچولو و مامان شبنم
غزل کوچولو و مامان گلی
امیر کوچولو و مامان بهاره
آراد کوچولو و مامان لیلا
عسل کوچولو و مامان توتی
آرتین کوچولو و مامان نسیم
ارشیا کوچولو و مامان هاله
نورا کوچولو و مامان منصوره
شاینا کوچولو و مامان سمیرا
کیاراد کوچولو و مامان پروین
کیاراد کوچولو
الهه کوچولو و مامان عادله
طاها کوچولو و مامان آرزو
تارا کوچولو و مامان مهشید
محمدعلی کوچولو و مامان آزاده
رادین کوچولو و مامان پانیذ
سارا کوچولو و مامان
نیکا کوچولو و مامان مهناز
رژین کوچولو و مامان سمیرا
آریان کوچولو و مامان نازنین
شاینا کوچولو و مایا کوچولو
تارا کوچولو و مامان سارا
فرزان کوچولو و مامان آزاده
سطرهای زندگی شیرین جون
ری رای عزیز
آشپزخانه شیما جون
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان